تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - مطالب ابر گنج سازه ی تاراج خویش
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
گنج سازه ی تاراج خویش 
آتفه چهارمحالیان
انتشار در سوگواران ژولیده
-
ابراهیم گلستان از آن دسته بیان هایی ست که صراحتش کیفیت علمی دارد، یعنی با خویش و بیگانه اش بر یک سیاق می رود، می شکافد و جایش هم می ماند و مدت ها حال ِ بد مخاطب را بدتر می کند، اما اشاره به بنیاد و قوانین و هست ی دارد که اگر چشم ِ بی نظر به آن دوخته شود ازش معرفت ِ تام می آید، کلام گلستان مانند گزاره های خبری و قطعیِ علم، خشک و ناپدرانه و محتوم است. مسند و نهادش معلوم است و حتما با فعل مشخصی تمام می شود. اما مثل تابلوهایی که ابتدای شهرها می آویزند و کل شهر را توی یک جمله بر بیننده آغاز می کنند، باب ِ فتح می شوند جملات عصبی، مهاجم و کینه توزش به این فرهنگ ِ کهن که در نفس ِ من هم بوی گنداب و گُهراندرش به هم اند. صراحت ِگلستان به جای همه و پیش از همه به تاراج خویش می نشیند چرا که تاب و توان ِ اینهمه و حتی دشنام ِ خویش را دارد. توی آن بحبوبه های "نوشتن با دوربین" و اولین مصاحبه ی مفصل گلستان بعد ِ سالیان و حرف و حدیث ها پیرامون زبان ِ گزنده و بی انصاف و آلزایمر گرفته و کهولت خورده و این حرف‌های او، بیش از همه مدت‌ها نشستم روبروی جملات و نحوه ی بازنمایی فروغ در کلام ِ خاطره گوی گلستان، دو زانو و مات و کم باور فرو ریخته بودم که این چه وجهی و چه نمایانی است از رابطه ای که رسوایی اش، آرمان ِ عشق روشنفکری دهه ی چهلی ایرانی بود و است و محتوا و زیر و بم و عریان و نهانِ بسیاری از بهترین آثار ادبیات این خاک در نسبت با آن ارتباط کاویده و احساس وتحلیل و خوانده شده است. 
بسیارها گذشت تا گشوده شوم بر تاروپود ِ سلولی ِ عشق، آنجا که رگ ها بر هم می ایستند و خون ازموی های سرخ و پشنگ زده می گذرد و هیچ چیزدر آن اندرون ِ واقعی به زیبایی پوستی نیست که براینهمه کشیده شده است. گذشت تا بدانم عشق و آرمان هم مثل هرچیز دیگر بر این پهنِ کهندشت، چرخه ی زیستی ِ خودش را می پیماید، به دنیا می آید، کودکانه می بالد، بالغ می شود، پیر می شود و می میرد. اما آرمان و داستان گویی در فرهنگ استعاره جوی این مملکت تنها اوج را می خواهد، داستان های عاشقانه و روایت های ما عموماً تا اوج ِ ارگاسم یا وصال یا شدت آدرنالین جوی ِ تراژیک و حرمان ِ روابط که عموماً عاشق و معشوق در آن بی طرف و قربانی جبر تاریخند پیش می رود و باقی داستان و واقعیت ارتباطی ِ از هم رونده و از هم گسلنده ی طبیعی دو زوج را با هر نسبتی نمی آورد که در دل ارتباط عاشقانه ببیند، همینجاست که عشق ایرانی و داستان و شعر و نقاشی و هنر اقلا تا دهه های پیش، از عقلانیت ِ واقع فاصله می گیرند و تکرار آرمان می شوند و لذت ِ تکرار و باور ِ ناشی از آن. عشق ِ آرمانی چیست؟ آرمان این فرهنگ در نسبت با عشق چگونه تعریف می شود؟ ازدواج ها، عشق ها و سوژه های ادبی در این عنوان بر چه سیاقی می بالند و در تاریخ خود پرداخته می شوند؟ آیا ارتباط گلستان و فروغ، آیدا و شاملو وجلال و سیمین ؟؟؟ارتباطی همه ساله و همواره آرمانی بوده است ؟ آیا و چرا تمام این روابطی که در طول سالیان ِ ادبیات ِ زیسته ی این مملکت به پیوندی رسیده و سپس گسسته است به داستان های ذهنی ما نمی پیوندد و مصداقی از عشق نمی گیرد؟ آیا هر جدایی ِ خودخواسته، پایان ِ انتحاری ِ عشق و اعلام عمومی ِ آن به این فرهنگ ِ قطعیت پرست است؟ آیا در هر راه ِمنتهی به جدایی، بارقه های یگانه و ناب عشق،کم چشیده شده توی تک تک لحظه های همه ی ما؟ پاسخ های خشک، محقرانه، روایی و کوتاه و بی کمترین اثر از آرمان ِ عنوان" فروغ و گلستان" در " نوشتن با دوربین" اعلام ِ تمام قد واقعیت ِ کنونی ابراهیم گلستان به این تحمیل ِ تاریخی بوده است. ابراهیم گلستان بی شک پس از فروغ هم بسیار زیسته است، پس از فروغ هم بسیار به او اندیشیده و حتما به زن هم نگریسته است و سرانجام بی که تمام عمر را در حفظ ِ پوشالین رابطه ای گذرانده باشد برای اینکه جامه ی خواست تاریخی ِ توده از عشق او به دیگری دریده نشود، بی آنکه آویخته به عشقِ نمادین به فروغ بماند و بی که بترسد از اینکه کلام ِ دور از گود و میدانش با تصور من و شما از عشق او و فروغ چه می کند، آرام و خنک فروغ را چون منشی ای جویای کار به خاطر آورد و وصفش کرد و خواست که همانطور نوشته شود.(نوشتن بادوربین،149ص) من و شما بخواهیم و نخواهیم هم گلستان واقعیت را به بیان کشیده است، گویی او بیش از همه می داند وقتی کسی می میرد، انسان ِ زنده باید با این مرگ چه کند. بی شک ابراهیم گلستان بیش از همه ی ما مرگ فروغ را زیسته است. اما آنچه در این میان می آموزاند پذیرش واقعیت و نمادواره ای از آن بودن است. شورشیدن علیه آنچه امر نمادین از انسان های بزرگ می سازد، شوریدن علیه ارزش های ناب و ملائکه ی این فرهنگ. چه آمار زوج های هنری می شناسیم که در طلاق مطلق عاطفی به نقش نمادین ِ خود آویخته، از تصور و احترام ِ عمومی و همگانی به عشق و تیم ِ مزدوج شده شان ارتزاق کرده یا می کنند؟ این ترس چقدر شبیه ترس سنتی مادران و پدران ما از جدایی و رهایی است؟ و این فرهنگ، این جامعه، این خود ِ عزیزِ جمعی چقدر آماده است تا به آنچه نامش جدایی، طلاق، تغییر و سیالیت است احترام بگذارد و طناب ِ کشنده و خفقان آور عاشق‌خواه و ازدواج پرست و مردن با دیگری را از گلوی خاردار رابطه ی انسان ایرانی بگشاید؟ این روایتی است که در طول حشر و نشر سالیان با و در زوج های ادبی بسیار دیدم و از آن شنیدم و در فردخویشم هم پدیدارم شد که انسان دشواری ِ وظیفه هم اگر باشد یک جایی اگر در معیت هنر و روشنفکر پرچم می افرازد باید بتواند دشواری ِ کشنده ی حرکت علیه عرف ِ معلوم هم بشود و همین جاست که تاریخ پاگردی می یابد و درب می آغازد که بر پاشنه ی دیگری بچرخد.




نوع مطلب :
برچسب ها : گنج سازه ی تاراج خویش، آتفه چهارمحالیان، یادداشتی از آتفه چهارمحالیان،
لینک های مرتبط :