درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
انتشار الکترونیکی کتاب "چگونه‎ای" از هادی ترابی


دانلود کتاب:
http://www.uplooder.net/files/0ddf4dc896ff4fb7faf537a05570d57b/چگونه‌ای؟.pdf.html
-
توضیحات هادی ترابی:
چه می‌توانم بگویم؟ از که شکایت کنم؟ و آیا شکایت من سودی دارد؟ در ادبیاتی که بوی اسپِرم مغزی خفه‌ات می‌کند، دیگر چه حرفی باقی می‌ماند برای زدن؟ جز آنچه در کتاب گفته‌ام، هرچه بگویم خارج از شعر است، خارج از ادبیات است. خارجِ از زبان این کتاب است.
اما این اثر حاشیه‌هایی هم دارد. در واقع رخدادهایی بیرونی، اما وابسته به فیزیک این اثر. کسانی در به ثمر نشستن این کتاب دوستم بودند و بسیار سپاسگذارشان هستم، به خودشان هم گفته‌ام. و اما کسانی هم بودند که ادعای دوستی داشتند، ولی نشانم دادند که ما در انتظار فروکردن خنجر هستیم. گاهی فکر می‌کنم که آدمیزاد تا چه حد می‌تواند پلید و وقیح باشد؟ گاهی برای بعضی انسان‌ها، که داد ادبیاتِ دوستی سر می‌دهند و از خَلق و انسانِ معاصر و تفکرات بشردوستانۀ چپ و راست دم می‌زنند و در عمل خجر به دستانی هستند که از پشت حمله می‌کنند، هیچ صفتی نمی‌شود پیدا کرد. آن‌ها خودشان به تنهایی، بیان‌گر صفت‌های رذیلانه‌ در فارسی هستند. و تا چه حد بی ارزش و پوچ. 
و اما ناشر کتابم، بوتیمار، از او هم دیگر توقعی ندارم. ناشر، همین است که هست. مانند تمام بنگاه‌ها در یک نظام سرمایه‌داری، تن داده است به جریان، تن داده است به این فضای گُه‌گرفته و دورویی را به حد اعلا رسانده است. همین است که هست. الان هم پانصد نسخه از کتاب را گوشه اتاقم گذاشته‌ام. بماند برای بعدها که برایش برنامه‌ای دارم. 
واقعا برایم مهم نیست که چه می‌شود. وقتی چیزی نوشته شد، از کنترل و هدایت نویسنده‌اش خارج می‌شود. می‌رود در گوشه‌ای از این نظام بی‌دروپیکر. خوب برود. اینکه چه کسی می‌خواندش مهم نیست، و چه برداشتی دارد هم مهم نیست. مهم این است که خواننده برای رفتن به درون اثر، تا هرکجا که در توانش است تلاش کند. برای نویسنده‌ که بعد از فعل نوشتن، هیچ است، چرا مهم باشد که چه می‌شود یا نمی‌شود؟
«چگونه‌ای؟» اولین مجموعه اشعارم بود که در شهریور 93 منتشر شد. اعتراف می‌کنم که اشتباه بزرگم این بود که به دست سانسور سپردمش. اگرچه غیر از یک شعر کامل، دیگر هیچ حذفی نداشت، اما کار من اکنون با اداره سانسور برای همیشه پایان یافته است. دیگر کتابی به آنها نمی‌سپارم. تمام شد. باقی‌اش در دست خودم است.
اینکه این کتاب چقدر دیده شد برایم مهم نیست، فقط در اینجا منتشرش می‌کنم که اگر کسی تمایل داشت، بخواند. و اگر نداشت نخواند. هر دو امکان وجود دارد. 

یک خرداد 95




نوع مطلب :
برچسب ها : چگونه ای، بوتیمار، هادی ترابی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
نامه به سانسورچی (شماره دو)
هادی ترابی
انتشار در ایران وایر
-
مسوول محترم واحد ممیزی کتاب در اداره فرهنگ و ارشاد 

چه بنامم تو را وقتی که نام نداری؟ چه بگویمت؟ کیستی تو؟ بگویمت سانسورچی؟ یا ممیز؟ چه چیز را از چه چیز تمییز می‌دهی؟ بگویمت نهاد قدرت؟ سلام را به نام می‌دهند، نه تویی که نامی نداری. تو آن چنان که ممکن است ندانی، بی نامی! و من هرچه فکر می‌کنم، می‌بینم نمی‌توانم نامی بر تو بگذارم که نام‌گذاری امری وحشتناک در زبان است. تمام مختصات تو را چه گونه نامی بگذارم؟ تمام نفی‌کردن‌ها و نهی‌کردن‌های تو را چه صدا بزنم؟ هر نامی که بر تو بگذارم، به تو هویتی بخشیده‌ام و مجموعه صفاتی را به تو داده‌ام ذیل آن نام؛ که البته مجموعه‌ای از آن چه می‌دانی و نمی‌دانی نیز هستی. اما چه مجموعه‌ای؟

واضح است که هنوز هم زمانه، زمانه توست. قبلا هم بوده در تمام طول تاریخ و هنوز هم هست و در آینده هم نیز خواهد بود. تا زمانی که قدرت در رأس باشد، تو هم هستی. ماهیت وجودی تو بر نفی و نهی دیگران است؛ این که متن را نفی و نهی کنی، زبان را نفی و نهی کنی، واژه‌ها را نفی و نهی کنی.

تو از تمامیتِ زبان، فقط یک بُعدِ واژه‌ها را می‌فهمی؛ جزء را می‌فهمی و تک واژه ها را. تمام زبان را نمی‌فهمی. ارتباط واژگان را نمی‌فهمی. معنا و آوا و دستور و صرف و نحو را نمی‌دانی. کانتکست و معنازدایی و نظامِ نشانه‌ها را نمی‌فهمی. شاید تا حدودِ زبان معیار چیزهایی بدانی، اما روابط نشانه‌ها در اثر ادبی را نمی‌فهمی. گویی که آمده‌ای برای نفهمیدن. کسی که قرار باشد بفهمد، یعنی قوۀ فاهمه‌اش نسبت به زبان کار کند، چون تو نمی‌شود.

هنوز نامی به تو نداده‌ام؛ سانسورچی، ممیز، دست‌قیچی، این‌ نام‌ها همه ترفیع جایگاه تو به ساحتی در زبان است، حال که تو برای من خارج از زبان قرار داری. می‌توانی بروی به خود افتخار کنی و بگویی کتاب فلان نویسنده یا شاعر یا مترجم را قیچی کردم، یا با اقتدار بگویی این جا، این جا و این جا را حذف کن. اما غافلی، نمی‌دانی که این جا، این جا یا این جا مگر حذف شدنی‌اند؟ منسوب است به «بیدل دهلوی» که می‌گوید: «به انگشتِ عصا هردم اشارت می‌کند پیری/ که مرگ این جا است یا این جا است یا این جا است یا این جا.»

تو به واسطه کاغذی که پیش رویت است، آن چه را که من روی کاغذ نوشته‌ام، حذف می‌کنی؛ آن هم زمانی که اثر من پیشاپیش مرا کشته و زنده بودنش وابسته به مرگ من است. و تو گمان می‌کنی که اثر را از گستره زبان حذف می‌کنی؟

این جا نشد، آن جا منتشرش می‌کنم. آن جا نشد، می‌گردم و این جایی دیگر می‌یابم. گمان می‌کنی می‌توانی زبان مرا، این خانۀ هستی و تامِ انسانی که من باشم را بچینی؟ فکر می‌کنی که شعر آن قدر ضعیف است که تو بتوانی سانسورش کنی؟ نه عزیز جان! کور خوانده‌ای و به کوری خوانده‌ای متن را!

اما حالا که سخن این جا است، باید جانبِ انصاف را نیز رعایت و به نکته‌ای مهم اشاره کنم. از زاویه‌ای دیگر اگر این ماجرا را ببینیم، کاری که تو می‌کنی، سانسور نیست بلکه به نوعی اعتباربخشی است. در واقع، بیش از این که تو سانسورکننده باشی، رسمی‌کننده‌ای! تو خودآگاه یا ناخودآگاه، در حال اعتبار بخشیدن هستی (و البته که می‌دانم این اعتبار تا چه حد کاذب است)؛ اعتباری که نه صرفا از جانب حضور مقتدر تو، که از تن‌دادگیِ دوستان و همکارانِ شاعر و نویسنده و مترجم من به تو به وجود می‌آید. تمام فاجعه، تو نیستی. تو رفتار طبیعی خود را داری. بخش عظیمی از این فاجعه، تن‌دادگیِ کسانی ا‌ست که می‌خواهند رسمی باشند، می‌خواهند پشت ویترین کتاب‌فروشی‌های نیمه‌جانِ انقلاب باشند، ترجیح می‌دهند زخم تیغ تو بر پیکرشان بنشیند ولی کتاب‌شان رسمی باشد. تا این جا، تو پیروز ماجرا هستی و پیروزی‌ات نه صرفا از صداقت و صفات معطوف به جامعۀ تو، که به واسطه میل دوستان من است که خودشان و اثرشان را به تو می‌سپارند. شکستی که ما خورده‌ایم، از جانب خودمان است. اما با این وجود، تو هنوز هم در زبان جای نمی‌گیری. وقتی که نیست می‌کنی و خطاب من قرار است به نیست‌کنندگی تو باشد، پس باید نیستی را جزء لاینفک تفکر و ذهنیت تو بپندارم و نیست‌بودن تو را باید به وضوح ببینم، چراکه من در زمان و تاریخی نگاه می‌کنم.

چه‌کسی می‌گوید مختاری و پوینده و حاجی‌زاده و سعیدی سیرجانی را هست‌بودن تو کشته است؟ نیست‌بودنِ تو بود که آن‌ها کشته شدند. نیست‌بودنی که به واسطه قدرتش، منتقدان و مخالفان را نیست می‌کند. پس این تو نیستی که زبان و واژه‌ها را نیست می‌کنی، قدرتِ نیست‌بودنِ توست. تو قدرت نیست‌بودنت را به امری عادی بدل کرده‌ای و دوستان من (که البته خودم هم چند سال پیش برای اولین و آخرین بار این اشتباه را مرتکب شدم؛ شرم بر من) حضور تو را و تن‌سپردن به تو را عادی پنداشته‌اند. و نمی‌فهمند که اگر عادی بود، پس چرا وضعیت کتاب ما این قدر غیرعادی است؟ و اگر عادی بود، چرا منتقدان تو در سال ۷۷ آن قدر غیرعادی کشته شدند؟

گفتم که رفتار تو طبیعی است. هنوز هم می‌گویم. تو بر طبق طبیعت خود سانسور می‌کنی. برای بقای حیاتت نیازمند سانسور هستی. نیش عقرب نه از سر کین است/ اقتضای طبیعتش این است. اما من چی؟ من هم باید به شکلی طبیعی بنشینم کنار تو که نیشم بزنی؟ بعد مانند دیگران بگویم آدم نیش خورده بیش تر می‌تواند به مسیر فرهنگ کمک کند؟ بگذارم تو سانسورم کنی و زبانی که زاده تمام هستیِ من است را نفی و نهی کنی؟ آن‌هایی که خود را به تو می‌سپارند، شبیه ساکنان قرون وسطایی هستند که متن کتاب مقدس را از کلیسا می‌پرسیدند. اما حالا، در این روزهای شهرآفتاب و شب‌های شعر، کجاست آن مارتین لوتر؟ کجاست آن که از کلیسا سرپیچی کند؟ من با تو زیاد حرفی ندارم، سخن من با کسانی است که «به تمامی افراد هر دو لیست، تکرار می‌کنم، به تمامی افراد هر دو لیست» که خون را نادیده گرفته‌اند و برای رسمیت یافتن، خود را به دست نیش و تیغ تو سپرده‌اند. 

پایان این نامه، شروع حرف من است. نامه‌ای را که با بی‌سلامی شروع کردم، با سطری از شعر «خطبه پایانِ» «رضا براهنی» به پایان می‌برم:«ما فقر این مداد آزاد را با سرسرای این کائنات زروَرَقی دادوستد نمی‌کنیم.»





نوع مطلب :
برچسب ها : نامه به سانسورچی (هادی ترابی)، هادی ترابی، نامه به سانسورچی، ایران وایر،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 25 فروردین 1395 :: نویسنده :

شعری از هادی ترابی

انتشار در سوگواران ژولیده
-
پیشرفتِ چرخ‌های فلزی بر آهن فرتوت
رعب‌انگیز
پیشرفتِ تن‌های قرمز بر سرخی آفتاب
پیشرفتِ دورشدن، از ما

نام‌ها بهانه‌ خواهند بود فردا
که ما همه نام بودیم سراپا 
همه نام 
و نامی نداشتیم در ما
بودنمان را

سرها بریده بودند دیروز و در آن حالای گذشته
بر رعب می‌نشستیم و می‌خندیدیم به این سکونت‌های دورافتادهٔ ضخیم
و می‌خندیدیم به حجوم پلشتی‌های از هر سو
که ناگهان جهان ریل قطاری شد که در میانهٔ انتهای همیشگی خود، سنگری برای تنهایی این پیشرفت رعب‌انگیز نداشت
و ندارد هنوز البته
و ندارد روی اتمامِ این تباهیِ درآینده مفرد را
آینده‌ای که هنوز اتفاق نیافتاده و نمی‌دانیم چگونه پیشاپیش افتاده در اینجا
هشدارهٔ فاحشه‌ای که در سرم فریاد می‌زند به آرامی
هشدارهٔ فاحشه‌ای که در سرم فریاد می‌زند
هشدارهٔ فاحشه‌ای که در سرم
هشدارهٔ فاحشه‌ای
به آرامی:
حواست که هس؟ از فردا دوباره تنها می‌شی و من دهنتو می‌گام

هنگامه، ما بودیم اگرچه دور افتاده از هنگام
جزیره‌های مفردی که مغناطیس شب‌های وحشی و گریه
پس از عبورمان دادن از آسفالت‌های سخت
سخت پایبندمان کرده بود به مجمع‌الجزایر شدن
آبمان بالا آمد اما
جزر گرفتیم از معادلات دریا
حجم شدیم زیر پای لنج‌ها
وبعد
هضم شدیم در ساحل.
ممنوع را به خانه آوردیم و
جزیزه‌هامان را گذاشتیم که آب بالا بیاورد مثل لنج‌ها و بچسباندمان به هم و مجمع‌مان کند
تهیِ فضای بین‌مان را پر کند با مایع تلخ و شورِ آبهایی که به آبهای آزاد راه دارند
- مثل الکل که راهی دارد به ورا - 
و بگذارد مثل لنج‌ها سیگار بکشیم و بوق بکشیم و فریاد بکشیم خشم‌ها و قرص‌های خوابمان را
بکشیم یکدیگر را به یکدیگر
تهی‌مان را پر کنیم با نه گفتن به افسردگی
تهی‌مان را پر کنیم با نه گفتن به هرچه گه‌گرفتگی‌ست و گر بگیریم در آغوش هم
ممنوع را به خانه بیاوریم و بگذاریم اشک بریزد و نخندیدیم به فاجعه نخندیدیم و نخندیدیم به فاجعه نخندیدیم و نخندیدیم به فاجعه
نخندیدیم به فاجعه‌ای که در سطرها رخ می‌دهد
نخندیدیم به دست‌ها و انگشت‌های سیگار‌لا
نخندیدیم به جاماندن در ساحل سورو
نخندیدیم به آنکه دست ندارد دیگر برای نوشتن
نخندیدیم دیگر به آنکه پا ندارد برای نوشتن
دیگر نخندیدیم به آنکه نوشتن ندارد
و فقط ده روز و فقط ده روز و فقط ده روز خندیدیم و تف کردیم به صورت قرص‌های همیشه در انتظارمان
هنگامه ما بودیم اگرچه دورافتاده از هنگام بودیم
جزیره‌های مفردی که مغناطیس الکل و انگشت‌های سیگارلا
به هم‌مان چسباند

نمی‌خواستیم نسبت به خودمان رعب‌انگیز شویم اما
باید بدن را اجبار کنیم به پیمایشِ برگشت
و پیشرفت افسردگی را پیشرفت کنیم

حالا
یکی‌مان روی ریل است
دوتا‌مان توی جاده
سه دیگرمان کنار آب‌های آزاد و روی بندرگاه
و همه‌مان
جامانده‌ایم در ساحل سورو
مثل‌ لنج‌ها که در دریا و ماهیگیران که در خانه





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از هادی ترابی، هادی ترابی،
لینک های مرتبط :




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic