تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - مطالب ابر مهدی قلایی
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از مهدی قلایی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
بسم الله الرحمن الرحیم که به تن تو برکت داد
و از آنهمه برکت دستی نصیب من شد که پیش  کشید و  پا نداد 
در این شب معصوم 
تو را از کدام  تهرانپارس بیاورم بگذارم جای  دیگری ؟
بنام خداوند بخشنده ی مهربان که در تاریکی  به ما تخیل عنایت فرمود 
و در عکسهای کلاس هشتم ات وقتی قرآن را با صوت می خوانی تخیل عنایت فرمود
و در آن طفل معصومی که ‌رو سری اش را سفت به گلو بسته  تخیل عنایت فرمود

تو ملکوت اعلا بودی
 باید قبل از انقلاب 
با دلی آرام به سوی ات پر پر می زدم
تو تووی مشت ام بودی
و من  چون خموشان بی گنه
نگه ام بر آسمان :
 دیدم «زنی که در سواحل پولاد فریاد می زند: خدا خدا خدا  »تو یی
از مادرم خداحافظی می کنم زار زار زار گریه می کند تویی
حافظ می خوانَد و من به چهارده روایت در حروف یرملون در ایران خودرو
ادغام می شوم تویی

مرا با صوت 
مرا بلند  قرائت کن 
و  چون وامی مضاربه یکجا پس  بده 

جای تشهد 
قضای عهد ماضی را چنان سفت بغل ام کن  که  سعدی  تن اش در گور برقصد

 شهادت بده قدرت 
در آدم   سورااااااخ  درست می کند
شهادت بده 
آنها که به دیدن تو می آیند
 تماشا چیان خوبی نیستند 
من با بوسه ام تو را شکاف می دهم
و‌تهران را «ابد و یک روز» بدهکار
 می کنم
فقط اعتیادِ بهروزِ وثوقی قشنگ نیست
درون هر آدمیزاد یک نفر کارتن خواب هست 
درون هر خانواده  یک نفر دوست دارد جل و پلاس اش را جمع کند  برود سینما و چند سانس پشت سر هم بزند هفت جد و آبادش را زیر گریه

الامان ای قرآنی که از زیر تو رد شدند
الامان ای کاسه ی آبی که خالی مانده ای  پشت سرِ او که مدام
 تهدید می کرد موهای اش را از ته می تراشد و می ریزد دور
الامان ای تخیل
مرا به عکس های قبل از تولدش ببر
وقتی که فقط دهان بود و دست و پا نداشت
مرا با صورت اش  قبل از سقوط مصدق  آشنا کن
وقتی خبری ازسیب زمینی
 در قیمه های نذری  نیست 
و بوی قورمه سبزی 
دست از سرِ کچل ِما  بر نمی دارد 
 
اعتراف می کنم
 در زندگی  سه بار عاشق بوده ام
زنی که دوستش داشتم و فقط از سمت چپ زیبا بود
پدری که نصف سینه اش سوخت 
و آن قدر عطش داشت
که مدام نوشابه ی خانواده ی مشکی می خواست
  وطنی که یک نصفه پدر سوخته بود
 همیشه  آن نصفه ی پدر سوخته به پهلوی اش می زد  اولِ هر صبح  می فرستاد مدرسه
در هشت سالگی با دختر همسایه عروس بازی می کرد
در دوازده  سالگی 
صبحگاه مدرسه ی شاهد قرآن می خواند
و چه صدایی داشت پدر سوخته
شعار می داد :سه شنبه سه شنبه روز کمک به جبهه

در بیست و هفت سالگی 
ازدواج کرد
و فقط چند سال بعد به زن اش گفت:
من دیگر برای تو مرد نمی شوم خانم.





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مهدی قلایی، مهدی قلایی،
لینک های مرتبط :