تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - مطالب ابر مظاهر شهامت
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از مظاهر شهامت
انتشار در سوگواران ژولیده
-
شروع می شود از اینجا 
مردابی که قدیم       لجن و درخشش آفتابی چند
مکدر 
و هاشورش
 تاریخی  در نیزار خاموش 
بی مصراعی حتی لابلا 
در لابلاش 
بی خیال بادی که می وزد تند 
گردنه عبور است
 از چرا به یاوه و از یاوه به چرا 
از چرا به از چرا به تا به کجا
سطر به سطر که کلمه ات می شوم 
کوچه به کوچه
دهلیز و دالان 
و کلمه نمی رود به جمله هایت عریان 
و کلمه نمی رود به صداهای پیچیده در سرم 
هر چند برای رسیدن به لب هایت حافظ ها قورت داده ام 
مولوی ها رقصیده ام در بلخ و هرات تشنه 
و شهید اول مرده ام بر نطع چرمین غروب 
باز هم سگ خورده ام چند استکان و تلخ و تلخ وتلخ 
و تصمیم گرفته ام زودتر از گل ها دق نکنم 
حالا که مرز کشورهای تنت هنوز پابرجاست   کشیده عمیق تر از خاک از میان سنگ و خاک
و پابرجاست هنوز گامت به گام ایستادگان بر سر مرده هایی که شاید منم 
حکم می دهم مرز اشیا و تن تو 
جهان را یکی کند سنگ 
و ما به شکلی دیگر آغاز شویم آیا ؟
می دانی که            گنجشک های چشم های من همیشه
قبل از خودکشی پادشاهان 
با آنها حرف زده اند
حرف زده اند 
حرف زده اند 
باز هم اتفاقی در روی ماه روی ماه تو رخ نداده است 
و حتی اتفاقی رخ نداده است در رگ های تو به کدام سوی جهان
و چند استکان سگ که خورده ام هارتر می شود به قیمت تازیانه 

شروع می شود از اینجا
از یک پستان نوشیده ایم 
و سوگند خورده ایم به خون تیره مردان 
و تن هارمان ممنوع پیوستگی را پیر می شود





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مظاهر شهامت، مظاهر شهامت،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :

شعری از مظاهر شهامت

انتشار در سوگواران ژولیده

-

از باکرگی ساق های بلند چکمه به پای عریان زنان
برادر تنی ات هستم به وقت راست شدن از تا کمر 
درست آن گاه که درهر کجای زمین خونریز
عصر 
میان هر ساعتی 
عدد ثابتی را انگشت می گذارد به تاکید 
تا خیرگی آن همه چشم 
پاسخی درخور از تحکم تصویر گرفته باشد 
از درخت بیرون ببرید شاخهای گاو را !
از درخت 
و از ران هر مردی 
که گوژپشت
تصویر پرنده ایی را میان مرور خواب های ندیده اش می برد 
سروانتس 
که دست به گریبان سانچو می ماند تا بعد از غروب 
دعوا دارد با روزهای محزون پاییز
و با پرندگانی که بال از آسمان پس می گیرند 
و روح لورکا 
شاید به قد بلند سهراب خونین تر است 
که چشم های اسپانیا در نوک سرخ سرنیزه ها 
فاجعه یکسانی را مثلا در چاه های بهار قطره می چکاند 
تکان تاریخ شکسته است مینیاتور اندام هایم را 
این گونه که می بینی به رنگ مات به زانوتر افتاده ام 
اینک !
چنان نقاشی ام می کنند به لفظ مچاله کوبیسم 
که چهره ام در هر نمای دیگری گم شدنی می شود 
تا خیل گاوهای نیزه خورده 
در انقلاب کشور دیگری 
تنم را به سم کشیده باشند 
حالا ! 
رنگ رختان 
کشور به کشور زرد می شود 
و وطن به وطن 
در کنجاکنج هر فاصله
با چشمانی بی فروغ تر می میرید 
به یاد نمی آورید 
زمینی را که رها کردید روی شانه گردبادهای سیاه 
دیگر آرام نمی گیرد 
مگر رودهای جهان را 
دوباره در رگانتان بگردانید

برادر تنی ات هستم 
و فکر می کنم 
چه رسم زیبایی است رسم خاموش کردن چراغ ها !
این 
این 
این 
این 
این 
و صدای ماغ گاو را می شنوم 
از هر کس 
که می دانم دهانی عمیق دارد 





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مظاهر شهامت، مظاهر شهامت،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 24 فروردین 1395 :: نویسنده :
داستان کوتاهی از مظاهر شهامت
انتشار در سوگواران ژولیده
-
دقیقه های برزخ

اسمم مظاهر شهامت است .گاهی نویسنده ی داستان هستم و گاهی راوی ی آن .بعضی وقتها هم اگر دل و دماغش را داشته باشم و بخواهم كمی سربه سر خواننده بگذارم ، می روم توی بعضی از داستانها و می شوم یك شخصیت اصلی یا فرعی . زنی دارم با دو بچه و زندگی ای كه ضرورتهای روزگار و حماقتهای من با هم قاطی شده ، شكل فقیرانه ای به آن بخشیده است .اما پشت آن در بسته ی چوبی زوار در رفته آبی رنگ ، در خانه گلی بسیار قدیمی نام مفتون هجرانی را بر خود نهاده ام و نام زنم شیداست .اكنون با اسم اصلی خود سر كوچه ایی ایستاده ام كه به خیابان انقلاب منتهی می شود .اینجا ایستاده ام تا شاید شیدا از خانه بیرون آمده ، داستان را آغاز كند .من به عنوان راوی تا آخر داستان با او یا در پی او خواهم بود .یكی از روزهای آخر آبان ماه است .باد نسبتا سردی می وزد و برگهای خشكیده را مثل بره گانی سربزیر در كف پیاده رو و خیابان پیش می برد .صدای راه رفتن آنها به ریزش آب از یك بلندی در جایی دور می ماند .چند دقیقه دیگر آفتاب بیرون خواهد آمد .تك وتوك ماشینها از خیابان بسرعت می گذرندو در هر طرف پیاده هایی كه با عجله به سر كارهایشان می روند.خواب آلود وگرسنه ، این پا و آن پا می كنم .مردی پریشان حال در حالیكه دو قرص نان بربری تازه در دست دارد و دهانش از لقمه های آن پر است ، رودرویم می ایستد.لقمه توی دهانش را به سختی قورت می دهد و می گوید :« ببخشید آقا ، مثل اینكه شما آدم دنیا دیده ایی هستید، مشكلی دارم ، راهنمایی ام كنید.» می گویم : « بفرمایید .خواهش می كنم » می گوید :«این سومین بار است كه می آیم و برای صبحانه بچه ها نان می گیرم اما تا رسیدن به خانه آنها را خورده و تمام می كنم .بفرمایید چه كار كنم ،نخورم ؟» فكر می كنم سر به سرم گذاشته .به او می گویم، آنها را دو دستی در بالای سر ش طوری بگیرد كه نتواند ببیند و تا خانه بدود .خوشحال می شود .نان ها را در بالاسر خود گرفته و دوان دوان دور می شود .از این اتفاق با خود می خندم كه ناگهان صدای باز و بسته شدن درچوبی رامی شنوم .شیدا را می بینم كه با عجله پیش می آید ، دارد دگمه های مانتویش را می بندد، تمام كه شدند دستهایش را در جیبهای آن قرار می دهد .قدی متوسط دارد با موهای بور كه از زیر روسری اش در بالای پیشانی فراخ به بیرون زده و در باد تكان می خورد .صورتی گرد و سفید وسن 39سال تمام .به من می رسد . 
•  سلام 
•  سلام 
•  ببخشید دیر كردم هنوز به حد كافی عصبانی نشده بودم . در هر حال الان حاضر حاضر هستم .
نگرانی در چشمهایش خانه دارد:
•  فكر می كنید آخرش چه خواهد شد؟
•  نمی دانم .فعلا فكر آخرش را نكن .باید شروع كنیم .
با تكان دادن سر نشان می دهد كه قبول می كند :
•  چه طوری …
خوب ، من كه راوی هستم و بیرون از خانه شما و از اتفاقاتی كه در آنجا افتاده بی خبرم . كمی قدم می زنیم و تو آنها را تعریف می كنی .تمام كه كردی من بقیه را روایت خواهم كرد .راه می افتیم ، با قدمهای كوتاه و دوشادوش هم .ماشین وانت دوكابین به رنگ یشمی نزدیك می شود .روی در آن با رنگ سفید عبارت « دایره مبارزه با مفاسد اجتماعی » نوشته شده است .شیدا می ترسد :« نكند كار دستمان بدهند ؟»در داخل ماشین ، چهار نفر با لباس نظامی نشسته اند .دو درجه دار در جلو و دو سرباز در عقب . مشكوك نگاهمان می كنند. به شیدا دلداری می دهم :« نترس، اتفاقی نمی افتد. حداقل یكی از آنها تا حالا داستانی را خوانده است .می داند موضوع داستان یعنی چه و این كه راوی حق دارد بتواند در جاهایی كه برای افراد عادی و معمولی ممنوع است ، حضور داشته باشد » ماشین می ایستد، ما هم .شیدا می لرزد .یكی از آنها كه طوری نشسته تا از دیگران متمایز باشد و احتمالا رئیس شان است در حالیكه با تكان دادن انگشت ما را به سوی خود می خواند می گوید :« این هم از شكار اول صبح .ببینم، شما دو نفر چه نسبتی با هم دارید ؟ سرو وضع تان كه غیرعادی به نظر می رسد .» با صدای لرزان وبلند جواب می دهم :« جناب سروان ، نگران نباشید.ما درگیر داستان « دقیقه های برزخ » هستیم كه در حال تكوین است » .سری تكان داده و می گوید :« آها ، پس این طور ،داستان .از عنوانش معلوم است ، نباید طولانی باشد .دلم می خواهد پایان خوشی داشته باشد، از آنها كه همه چیز به خیر وخوشی تمام می شود ».سپس به راننده دستور حركت می دهد.ماشین به راه افتاده و دور می شود .رنگ صورت شیدا كه به كبودی رفته بود ، دوباره به سفیدی می آید .به او می گویم :« تا اتفاق دیگر نیفتاده ، شروع كن » .نفس عمیقی كشیده و پس می دهد، می گوید :« مدتهاست كه وضع زندگی ما مشقت بار و رنج آور شده ، بحدی كه دیگر قابل تحمل نیست .شوهرم مفتون ، شاعر ونویسنده است ، از نوع دیگر اندیش .بنابراین چیزهایی را كه می نویسد نمی تواند چاپ كند .در عین حال خودش هم برای چاپ آنها وسواس عجیبی دارد .همین طور می نویسد و انبار می كند .درآمدی كه ندارد، كلی هم خرج دارد .پول كاغذ و قلم ،فتوكپی ها ،نوارهایی كه گوش می دهد ،كتابهایی كه می خرد ،مسافرتهای ادبی و سیگارهایی كه هرگز خاموش نمی شوند .زمانی او ومن امیدوار بودیم كارهایش نتجه خواهد داد، اما حالا دیگر آن را از دست داده ایم .من به تقدیر تلخ ایمان آورده ام .او شاید به آن عادت كرده است .خانه ای كه در آن زندگی می كنیم آنقدر قدیمی است كه اگر كوچك و قابل حمل بود ، می توانست برود بنشیند وسط موزه لوورفرانسه و كلی برای خودش كسب افتخاركند.كهنه گی از هر طرف به طرف ما دندان قروچه می رود .دیوارهای قطور گلی ، گچ كاریهای ریخته و طبله كرده ، درهای چوبی كج وشكسته ،خاك رطوبت زده بیخ دیوارها ،حتی…    حتی درختان به و گیلاس و آلبالو كه زمانی درشت ترین میوه ها را بار می آوردند ، اكنون با آن نصف شاخه های خشك شده ، در بهار كلی شكوفه می كنند ولی در آخر جز چند دانه میوه ریزو كرمو ندارند .
صدای ممتد یكنواختی و فرسودگی پنهان ، از هر جا بگوش می رسد وتبدیل به یك زوزه مداوم در توی سرم می شود .وحشتناكتر از همه ،كرم ها هستند .كرمهای سفید مایل به زرد ، با حلقه های تیره درهمه جا هستند، توی طاقچه ها ، روی فرش ها، لای كتاب ها ،روی تنه وبرگهای درختان .هرجا كه پا می گذارم ، آنها را می بینم كه با فریادهای زوزه مانند، خود را به كنار كشیده و بروبر نگاهم می كنند .هرچه با سم و لگد می كشمشان ، تمام نمی شوند .هزار هزار جارو كرده ، می برم درجوی خیابان می ریزم اما آنها به ردیف بازگشته و از لای درو پنجره ، داخل می شوند .خانه پراز چشمهای خیره آنها ست .جالب اینكه انگارنه انگار كه آنها با آن تعداد زیاد وجود دارند ، شوهرم و بچه ها زندگی عادی خود را دارند .هرچه داد می زنم ، آخر مفتون یك كاری بكن ، او به آرامی می خنددو می گوید :« تو اعصابت ناراحت است ، باید بیشتر مواظب خودت باشی ».فكر می كند دیوانه شده ام .ولی كرم ها واقعا وجود دارند و بزودی خانه و زندگی مرا از هم می پاشانند.من واقعا ذله شده ام .دیشب كه فهمیدم می خواهی روایتم بكنی ، تا صبح با مفتون و كرم ها جنگیدم .او حق نداشت اینقدر بی تفاوت باشد ، باید یك كاری می كرد كه نمی كرد .تاخود صبح با هم بگو و مگو داشتیم .گفتم ، این زندگی شده زهر مار ، شده خود مرگ .گفتم ، اگر تو نمی توانی كرم ها را از بین ببری ، بیا با مردم شهر در میان بگذاریم ، شاید آنها بتوانند نجاتمان بدهند .گفت ، مردم گرفتاریهای خودشان را دارند .به آنها نمی شود اعتماد كرد، یاسیل هستند یا صخره .یا ویران می كنند یا اصلا تكان نمی خورند. ..گفت ، زندگی ماهم فعلا همین است كه هست .باید صبركنیم ، درست می شود یا نمی شود .به او گفتم ، من می روم و دیگرهم باز نمی گردم ، كاخت ارزانی خودت باشد .گفتم و زدم بیرون و آمدم به پیش شما .تو فكر می كنی كار درستی كردم ؟ پرسید و ایستاد.چشم دوخت به چشمهایم . منتظر پاسخ بود .« بله ، كار درستی كردی .یعنی بالاخره باید كاری می كردی .اما بعد .. .بعد می خواهی چكار كنی ؟» با شك وتردید نگاهی به میدان می اندازد و پس از مكثی كوتاه می گوید:
•  می روم پیش مجسمه .از آنجا مشكل خود را به مردم بازگو می كنم .این همه مردم یعنی این همه فكر .كارها حتما درست خواهند شد .یعنی باید درست بشوند .    
ما در كنار میدان آزادی ایستاده ایم . در وسط میدان ، بالای ستون سیمانی سفید « نجات دهنده » به رنگ طلایی ایستاده است .او پیكری تنومند با عضلات برجسته دارد .چشمهای آبیرنگش كه در داخل آنها چراغهای روشنی تعبیه شده ، می درخشند .به سرنیزه ای تكیه كرده و گردن افراشته ، آسنمان را تماشا می كند .گیسوی بلند و آشفته اش از پشت او آویزان است .شیدا از راه پلكانی باریك كه در یك طرف ستون مكعبی زیر پای مجسمه قرار دارد ، بالا رفته و در جلوی پاهای بلند او می ایستد .او در كنار نجات دهنده بزرگ ، به یك دختر بچه ساده می ماند .دست مشت كرده اش را بالا می برد :« آی مردم … » جوانی نورس كه چند كتاب و جزوه به زیر بغل زده ، كف زنان ، فریاد برمی آورد :« احسنت …احسنت» دوست همراهش نگاه استهزاء آمیزی به او می اندازد و او شرمگین از عادت خود ، سرش را پایین انداخته و دور می شود .« آی مردم ، آی مردم …» دختر جوانی روسری آبی بر سر دارد كه از زیر آن موهای طلایی رنگ شده اش به بیرون زده است . با نجوایی آرام می گوید :« من اگر جای شما بودم می گفتم آی عشق ، آی عشق ،چهره آبی ات پیدا نیست 1» نجوا كنان می رود .چند نفر از شیدا عكس و فیلم می گیرند .ماشین تلویزیون ،آژیركشان داخل میدان شده و پس از مكثی كوتاه دور می شود .
« شما كه فرزندان نجات دهنده اید ، بدانید كه من از دست كرم ها ذله شده ام ……» آنها كه عكس وفیلم می گرفتند با تاسف و دلخوری ، وسایل خود را جمع كرده ، می روند .زنی دست بچه اش را كه برای تماشا ایستاد ، می كشد :« ایش ش ش ، از چه موجودات چندش آوری اسم می برد؟» صدای شیدا اقتدار خود را از دست داده و او مثل گدایان سر كوچه ، دستهایش را به سوی همه دراز كرده و ملتمسانه صدا می زند :«   … .كمكم كنید بل كه راه رهایی را پیدا كنم .» مردم دسته دسته میدان را ترك می كنند و كركره مغازه ها به سرعت پایین می آیند .
ماشین یشمی كه سر می رسد ، در میدان ، من مانده ام و در آن بالا ،شید كه با خشم و نومیدی روسری خود را در دست مچاله می كند .ماشین یشمی می ایستد .سه نفر از آن پیاده می شوند.با باتوم ها و سلاح كمری .رئیس كه شق ورق راه می رود ، داد می زند :« بیا پایین ، برای چه شلوغش كرده ای؟ » شیدا از ترس می لرزد .می روم به پیش رئیس :« ببخشید آقا ، چیزی نشده كه .. .» برافروخته اعتراض می كند :« یعنی چه آقا؟ چیزی نشده ؟ آرامش شهر را به هم زده اید ،خواب نجات دهنده را آشفته كرده اید ، حجاب این خانم را هم كه چه بگویم ……     » مجسمه از بالا با نگاه شرمگین به شیدا كه لرزان وترسان از پله ها پایین می آید ،تماشا می كند .با لحن شرمنده می گویم :« جناب سروان ناراحت نشوید .هیچكدام از اینها واقعیت ندارند ، همه اینها تنها یك موضوع داستانی هستند .اگر خاطرتان باشد ، ما در اول صبح با جنابعالی در این خصوص صحبتی داشتیم ». ناگهان بخاطر می آورد و آرام می شود.با لحن گلایه آمیز می گوید :« آها آها ، یادم آمد .اما آقا ، داستان همیشه خلاصه اش خوب است .خیلی كش برود می شود واقعیت تلخ ، یعنی درد سر .ضمنا پایان خوش فراموش نشود .حالا زود بروید .كمی زیادی ، شلوغكاری كرده اید » سوار ماشین شده ،می روند .
شیدا در كنار ستون مكعبی ایستاده ، هق می زند .قطره های آب هم از چشمهای نجات دهنده بیرون آمده ، از میان انگشتان دستان خالی اش ، برسر او می چكد .« خوب ، این هم از انجام یك كار ،گریه نكن .حالامی خواهی به كجا بروی ؟» نگاه خسته اش را چند لحظه در صورتم می ایستاند .سپس از آن سر داده به كف میدان می دوزد :« تنهایم بگذار.می خواهم كمی قدم بزنم » دور شده و تلوتلوخوران در پیاده رو ، راه می رود .
تاكسی در سر كوچه می ایستد .پیاده شده از خیابان انقلاب خارج می شوم .چند دقیقه دیگر در خانه هستم با یك عالم نگرانی .ساعتی بعد ، زنگ در بصدا درمی آید .دوان دوان در حالیكه برگهای خیس درختان به و گیلاس و آلبالو را در روی زمین ، لگد می كنم ، برای گشودن آن می روم .باز می كنم .شیدا از نم نم بارانی كه تازه شروع به باریدن كرده ، خیس است .« خوشحالم كه برگشتی .»«فكركردم یك طوری بتوانم آنها را تحمل كنم ». لبخندتلخ وشیرینی در لبهایش جاخوش كرده .موقع بستن در مظاهر شهامت را می بینم ، سركوچه ،كنارخیابان انقلاب زیر یك تیر برق ایستاده است و خیس از باران .به سیگارش پك های عمیق می زند . شیدا داخل خانه شده و فریاد می زند :« وای، در این یكی دو ساعت ،ببین چه برسر خانه آورده اید ؟» من و بچه ها می زنیم زیر خنده .او جارو را به دست گرفته ، مشغول تمیز كردن می شود . اما چند دقیقه بعد ، مشت محكمش را به آینه قدی روی دیوار می كوبد .آینه با صدای هول انگیز شكسته و فرو می ریزد .
شیدا هق می زند .با دستهای خون آلود مشت مشت از كوپه كرم ها برداشته ، برسر می پاشد .باید بروم ، با مظاهر شهامت قرار دارم .  
-
توضیحات:
1-  مصرعی از ا.بامداد است 
*این داستان با اندكی تفاوت درشماره 147نشریه عصر آزادی با انتخاب جواد فانی چاپ شده بود .




نوع مطلب :
برچسب ها : داستان کوتاهی از مظاهر شهامت، مظاهر شهامت، دقیقه های برزخ،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از مظاهر شهامت
انتشار در سوگواران ژولیده
-
درست لب های تو آوازی ناتمام ؟
و دست هایت که     همیشه       نیمه ؟

این تار عنکبوت را از چشم هایم بچین 
بافته از سر تاریخ تا به اکنون    یخ 
کسی مرا بایستاند در ابتدا یا پایان    یا در نصفه های بس
                                         از چرخ که می روم گیج 
و قطره های خون    ذهن آبی ام را خال خال
آماجهایی برای شلیک گلوله ها   آماج هایی نقطه
جای سم اسبان با کمی آب باران 
                                     و اندک روشنایی مات
اعتراف می کنم نزنید  
                         و نریزید آب دهانتان را بر شاخک های خاکستری آدم
پا در مسیر بادبادک ها گذاشته ام نخ هاشان پاره 
و گذشته ام از خط سفید کبوتر و درنا مدام
و کلمات آوازشان 
به هم ریخته مثل برگ های خشک   دانه به دانه 
اما
کسی بایستاند بادها را در رگ دست هایم
                     سرخ می وزند ورم به ورم موج  

نه این درست نیست لب های تو آوازی ناتمام 
اسب ها یورتمه نمی روند 
تازان تازان
جنده ها را پیاده می کنند و پیرزنان فرتوت را و شیهه
کاسه سرم لبریز         کاسه سرم 
از پرتگاه پاره خط ها بوی بدی می آید بوی پهن
گندیده است شاید مرگ 
در نیمه دوم دست هایت / هیچ پرنده ایی را سنگ نمی زنم 
می گریزم از آهو هم می ترسم عرقریز
دایره را روی چاه هایی می گذارم مسدود 
تا اعماقی که گم می شوم تاریک خود




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مظاهر شهامت، مظاهر شهامت،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 15 فروردین 1395 :: نویسنده :

چاه تاریک شعر باباچاهی

مظاهر شهامت

انتشار در شماره سه مجله سوگوران ژولیده


سالهای زیادی است که باباچاهی را می شناسم . او را خوانده ام با شعرهایش ، و نقدها و مصاحبه هایش . البته ، وقتی که من ، به شکل حادی من هستم ، حساسیت های دیگرگون خودم را هم دارم ، در همه این خواندن ها ، او برایم آنقدر مهم بوده است که احساسات مختلفی هم نسبت به شعرها و شخصیت شعری اش هم داشته ام : راضی ، خشمگین ، ناراحت ، ... هنوز هم چنینم . و باباچاهی برایم مهم هست . حتی در اکنونی که این بار از کلیت شعر فارسی هم برآشفته هستم . اما وقتی تصمیم گرفتم در پاسخ به درخواست دوست عزیزم آقای بریمانی این نوشته که دارد نوشته می شود را بنویسم یادم آمد که در این همه وقت هرگز فکر نکرده ام درباره شعر باباچاهی یا رفتار او با شعر ، مطلبی بنویسم . در حالی که او مدام و مکرر در فضای اخبار شعری چند دهه اخیر ، حضوری پرتاب داشته است و دارد. این را خوب به یاد می آورم . می فهمم که این عجیب است ! چون برای شعر خیلی های دیگر نوشته ام ، یا خواسته ام بنویسم . اما چرا برای او چنین اتفاق افتاده است ؟ نمی دانم . شاید ربط داشته باشد به شخصیت درونی من که گاهی بسیار ، فردی و متفاوت می ماند . بعید نیست !اما باز هم بعید نیست که ربط داشته باشد به شعر و رفتار باباچاهی که انگار سطح اهمیت خود را در من از یک خط میزان ، بالاتر نبرده است . روشن می گویم . نمی دانم کدام است . اما احتمال می دهم شق دوم صحیح تر بوده باشد .

به هر رو چون نخواسته ام درباره او بنویسم ، پس به نوشتن درباره او هم نیندیشیده ام تا به تحلیل درست و دقیق هم رسیده باشم . بنابراین اکنون شعرهای او و تفکرات شعری او را به یاد نمی آورم . بلکه به یاد می آورم از او رسوب همه آن چیزی را که به یاد دارم . یعنی چگونگی حافظه خود را از او ، به یاد می آورم . و به دلیل دلبستگی های خاص خودم به چنین روشی ، با مراجعه به مستندات مربوط و پیش کشیدن و مثال زدن آن ، چنین شیوه ایی را بر هم نمی زنم . بگذارید همین جا پیش بینی کنیم که حاصل نهایی این نوشته احتمالا به آقای باباچاهی و شعرهای او هیچ ربطی نداشته باشد .برخلاف شما من شخصا نگران نیستم . از همین حالا به شما پاسخی گستاخانه می دهم که چنین حادثه ایی اصلا برای من مهم نخواهد بود . چون فکر خواهم کرد درباره باباچاهی و اشعاری نوشته ام که واقعیت او و آن ، به شدت به آفریدگاری قدرت تخیل من وابسته است و اگر این واقعیت ، واقعیت دیگر و متفاوتی از او و کارهایش هست ، پس ما درگیر رقابت شوق انگیزی از دو حضور با عنوان یکسان شده ایم . بگذریم ! یادآوری من در این مورد دو شکل دارد : چیزهایی از او که بلافاصله در ذهن من در دسترس من است . و چیزهایی که کوشش من می خواهد آن را از نقاط دورتر ، به نقطه دسترس من منتقل کند . این دو را تفکیک نمی کنم . بلکه درهم آمیخته ، به شکل یک ماحصل یکدست ، یا یکدست شده ، ارائه می کنم .شعر باباچاهی ، شعر قطعه قطعه شده است ، الکن است ، قاطع است گاهی ، و ترسو است گاهی بسیار . گستاخی اش بیش از این که در معنا و مفهوم ، و رسا از جایگاهی تثبیت شده باشد ، در شکستن یک زبان ترد و خشکیده اتفاق می افتد . زبانی آفتاب خورده و رگ به رگ ، یا گسل به گسل فرسوده . ( گفتم فرسوده . این به معنی سن باستانی آن زبان نیست . بلکه در معرض تباهی گرفتن یک زبان نه حتی نو ، که نوین است . فرق این دو اخیر را در این می بینم که در اولی رسیدن به زبانی تماما در حکم سبک بودن و خصوصی شدن، مد نظر من است . در دومی اما استفاده از نوشدگی عمومی زبان ) . به عبارت دیگر ، زبان شعری او ، یک زبان خودزن است تا به پاشیدگی شعر بینجامد . گویی نفرین شده است به این که کلمه ها و سطرها ، به آرامی و بدون جلب دقت ناظر ، همدیگر را ببلعند . بی آن که شکوه حادثه در میان بوده باشد . یعنی نه تنها حلاوتی احساس نمی شود ، بلکه خاصیت شوک آوری و مسلط شدن ناگهانی اتفاق هم ، اتفاق نمی افتد . پس آن را حتی بیماری ناگهانی و ساری مانند وبا و طاعونی تاریخی نمی دانم . جذامی است که به آهستگی و با درنگ ، اندامها را یکی یکی ، مدام و ناچار می خورد و فرو می ریزد . پس زبان شعر ، و از این راه خود شعر ، حتی عاری از معنای خشنونت هم است ، که خاصیت آن تهاجم ، پرتابندگی و پرتاختن است ، بلکه آزاردهندگی و بیزارکنندگی ، بیشتر بر آن منتسب می شود . شعر و شخصیت شاعرانگی باباچاهی ، منتقد و شکننده است . بی که این انتقاد منجر به یک جریان شود . یک تفکر آشفته ، که با همه کوشش و عمد به سامان نمی آید . یعنی ممکن نیست که به آن سامان برآید . چرا که ساخت و ساختار اصل آن بر این بنا و مبنا نهاده نشده است . حتی خود آقای باباچاهی تا جایی که یادم مانده است در مصاحبه هایش با منتسب کردن شعر خود به نوعی از اندیشیدن به سبک پست مدرنیستها ، یا داشتن ذهنیتی پست مدرنیستی ، به آن بی سامانی و یا شعر در بنیان ناممکنی ، صحه گذاشته است . و به این ترتیب تلاشی کار را به گونه ایی پذیرفته است ، که از نظر من همان تلاشی و متلاشی شدن ، اتفاقا جزو امتیازهای کار او هم هست . و اگر بعدها ایرادی خواهم گرفت ، حکما از این قسمت نیست . یا لااقل اکنون چنین منظوری را ندارم . بلکه در حال حاضر صرفا سعی می کنم در مقام وصف و تعریف کلیت شعر و تفکر شاعری او سخن بگویم . عملی که چنانکه گفتم از یادآوری سالها خواندن آن کارها حاصل می شود ، و می رود تا در صورت امکانی دور از ذهن ، یک وضعیت شماتیک و تصورکردنی پیدا کند . امکانی شاید برای دیدنی و شنیدنی ، و پیدا کردن درکی از وسعتی .

در همین تلاش است که نتوانستم باور کنم اشعار او ، با همه اصراری که خود او در ارائه شناخت از پویایی آن دارد ، از یک حجم تپنده برخوردار است . بلکه آن را حتی در یک یک آن ، برهم انباشتگی اوراقی منجمد دیدم که دست هم نزنی ، در عبور جریان هوا و زمان می شکند و لب پر می شود . پس میل شدید دارد به ناخوانا شدن و یا تکه تکه و بی ربط خوانده شدن .

شعر او مثلا دلیری شعر شاملو را ندارد ، یا خودبسندگی مغرورانه نیما را ، یا غرور عتیق و غنا اخوان را ، یا شیفتگی کلامی سهراب به چیزهای انتزاعی را . از هر کدام اندکی دارد و به اضافه از خیلی چیزهای دیگر . اما همه اینها گویی روی یک سطحی لرزنده قرار دارد و در حال پاشیدگی و پراکندگی است . پس تاثیراتش در ذهن مخاطب ، تاثیرات کلامی رشته رشته ، الکن ، مقطع ، فرار و ناپایدار است . این شعرها نمی توانند و نمی خواهند ، مامنی برای هیچکس و هیچ چیز باشند .

همه اینهایی را که به عنوان خصیصه شعرهای علی باباچاهی نوشتم ، علیرغم این که  ظاهری منفی و نارسایی از آن را تداعی می کند ، جزو مراتب و امتیازهای شعر او می دانم . شعر باباچاهی با سماجت و حضوری دیرپا ، از بخشی از شعر ما پیشی گرفته و جلو زده است . یا لااقل همیشه چنین کوششی را داشته است . صدایی بوده است که مدام خواسته است از مقاومت زبان شعر فارسی در مدرن شدن و بالا آمدن از آن و شکسته شدن در چنین تفکری ، بکاهد . شعری بوده و هست که با وانهادن درشتگویی و عقب نشستن از آرمان خواهی تئوریک و منقبض ماندن زبان در معناها و مفاهیم کلان مشخص ، به زیرکی زبان در جهت اجرایی کردن حضور خود ، کوشیده است . اجرایی شدن زبان نه به معنای ساختن شعر ، بلکه در شبکه اتفاق ساخته شدن به شکل تحقق یافتن جسمیت و یا رفتار و عمل مطلوب شعر از آن . این شعر با همین تفاوت هایش است که خود را در مجموع شعر معاصر می شناساند و خود را به نام شاعرش به رخ می کشد . اما بحث من بر سر این بودن ها نیست ، که تفاوت هایش هم از نظر من ،  بزرگ و پر سر و صدا نیست . تفاوت ها ، جایگاهش را مشخص کرده است . اما در حدی نبوده است که منجر به شکافی بزرگ ، در کیفیت شعر امروز گردد . صدایی بوده است با طنین اندک ، مانند طنین اندک صداهای دیگر . که مانند همیشه زور حضورهای هدایت شونده و هدایت کننده محفلی هم ، خیلی به گسترش تاثیر آن کمک نکرده است . عقوبت آن هم مشابه عقوبت برزخی دیگر شعرهاست .مشکل اینجاست که شعر باباچاهی اگر چه  با شکلی که ارائه داده است ، معاصر و نوین و به روز می نماید ، اما از روح کاهلی برخوردار است که الزاما روح چنین نامی نیست . بگذارید چنین تشبیه کنم که شعر او به مثابه مردی تنومند و قد بلندی است که در میان مردم خیابان با قدی تا شده راه می رود و این گونه همه آن هیبت و بزرگی پنهان می ماند ، یا بگویم فدا می شود . شعر پست مدرنیستی اکنون اگر هم از روایت کلان دوری می کند و این گونه با احتیاط و محافظه کاری پیش می رود ، اما اتفاقا در نقد و نقادانه دیدن جهان ، خصوصا جامعه انسانی ، بسیار فعال و شجاع است . و از این منظر است که عامل سرعت وارد بیان او می شود . یعنی وجود و حضور سرعت ، یکی از عناصر اصلی تشکیل دهنده تفکر و عمل منتقدانه چنین گروهی می گردد .

لیکن روح اشعار باباچاهی فاقد چنین سرعتی است و اتفاقا این روح بیشتر در حال نمایش کاهلی خود است . دلیل بخشی از این اتفاق را در فقدان تاریخی تجربه مدرن زبان فارسی می بینم . این زبان به شکل تاریخی نتوانسته است ظرفیت جا دادن تفکری مدرن و صنعتی شده جهان اکنون را ، در خود ایجاد بکند . به عبارت دیگر به خاطر نبودن در معرض تغییرات نظام اجتماعی معاصر ، از تبدیل شدن به یک زبان اندیشیدنی در وضعیت اکنون ، دور مانده است . بنابراین ، در بسیاری اوقات در مواجهه با تفکر معاصر جهانی ، به جای مولد بودن در آن ، به یک رسانه صرفا خبری تبدیل می شود . اما دلیل بخش دوم ، متوجه رفتار خود آقای باباچاهی با شعرش است . این که او با وجود تربیت مدنی و تحصیل رفتار شهری و یادگیری زبان گفتار و ساختار فکری آن ، گویی از سر بازی یا لجبازی ، یا ناامیدی قدریگرایانه ، پادشاهی سرزمین شعر را با کدخدایی یک آبادی دور افتاده ، جا به جا می کند . باور کنیم در مسیریکه دوندگان سرعت از آن می گذرند ، نمی توان قدم زد . ضمن این که دونده دو،  تماشاگر  دوندگی خودش هم نیست و نمی تواند باشد . شعر باباچاهی ، شعر روز و سرعت است . حکایت حادثه های سریع . تا آنجا که خود را هم از هم می پاشاند . اما در لحن و اجرا و تفکر ، لنگان و پای زخمی پیش می رود . پس میل دارد راوی بماند. و در درونه پر چرخ حوادث منظرش قرار نگیرد . از نظر من همین است که هنوز مانع است تا شعر او در جایگاه شایسته اش خوش ننشیند . چاهی است تاریک و قدیمی که صدای درونش را در قعر خود خاموش می کند.





نوع مطلب :
برچسب ها : چاه تاریک شعر باباچاهی، مظاهر شهامت،
لینک های مرتبط :


شنبه 14 فروردین 1395 :: نویسنده :

کتاب کژیسم منتشر شد.

کژیسم سوگواران ژولیده نشر الکترونیکی

عنوان فرعی کتاب: نشر الکترونیک، راهکار سرپیچی از گفتمان قدرت.
انتشارات الکترونیکی سوگواران ژولیده
لینک دانلود:
http://www.piadero.ir/%E2%80%A6/028b839d131d492dff9795e0ec648733.pdf
-
این کتاب توسط انتشارات الکترونیکی سوگواران ژولیده و با همکاری مجله ادبی پیاده رو منتشر شده است. کتاب در پی بازشناسی پتانسیل های نشر الکترونیک در جهت سرپیچی از گفتمان قدرت است و قصد دارد استقلال را به ادبیات بازپس برساند.
بخشی از مقدمه کتاب:
سوگواران ژولیده، پذیرش سیاه بودگی وضعیت حاکم و طرد خوشبینی های ریاکارانه است و در سایه ی این پذیرش سترگ، این شناخت حقیقت پلشت و ناهنجار است که رخوت و انفعال ما تلنگری می خورد سهمناک. وضعیت حاضر، یک بازی (در معنای لیوتاری کلمه) است که برای ایجاد تغییرات در آن، ابتدا می باید قواعد بازی را پذیرفت تا اساسا جواز ورود به بازی برای سوژه انسانی صادر گردد. اصلاح طلبی، زاده ی پذیرفتن قواعد بازی ست و ما اصلاح طلب نیستیم! چراکه ما قواعد بازی را نمی پذیریم و بازی جداگانه ی خود را ایجاد می کنیم تا بدین شکل در جهت براندازی بازی وضعیت حاکم برآییم.

-




سایت:
www.sjmagazine.mihanblog.com
کانال:
https://telegram.me/sjmagazine
ایمیل:
amirhossein.barimani@yahoo.com
تلگرام:
 @amirhosseinbarimani     @shookahosseini

-
یادآوری:

لینک دانلود شماره سه مجله سوگواران ژولیده :





نوع مطلب :
برچسب ها : مجله شماره سه سوگواران ژولیده، کژیسم، سرپیچی از گفتمان قدرت، نشر الکترونیکی سوگواران ژولیده، آرش نصرت الهی، امیرحسین بریمانی، مظاهر شهامت،
لینک های مرتبط :