تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - مطالب ابر شعری از مظاهر شهامت
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از مظاهر شهامت
انتشار در سوگواران ژولیده
-
شروع می شود از اینجا 
مردابی که قدیم       لجن و درخشش آفتابی چند
مکدر 
و هاشورش
 تاریخی  در نیزار خاموش 
بی مصراعی حتی لابلا 
در لابلاش 
بی خیال بادی که می وزد تند 
گردنه عبور است
 از چرا به یاوه و از یاوه به چرا 
از چرا به از چرا به تا به کجا
سطر به سطر که کلمه ات می شوم 
کوچه به کوچه
دهلیز و دالان 
و کلمه نمی رود به جمله هایت عریان 
و کلمه نمی رود به صداهای پیچیده در سرم 
هر چند برای رسیدن به لب هایت حافظ ها قورت داده ام 
مولوی ها رقصیده ام در بلخ و هرات تشنه 
و شهید اول مرده ام بر نطع چرمین غروب 
باز هم سگ خورده ام چند استکان و تلخ و تلخ وتلخ 
و تصمیم گرفته ام زودتر از گل ها دق نکنم 
حالا که مرز کشورهای تنت هنوز پابرجاست   کشیده عمیق تر از خاک از میان سنگ و خاک
و پابرجاست هنوز گامت به گام ایستادگان بر سر مرده هایی که شاید منم 
حکم می دهم مرز اشیا و تن تو 
جهان را یکی کند سنگ 
و ما به شکلی دیگر آغاز شویم آیا ؟
می دانی که            گنجشک های چشم های من همیشه
قبل از خودکشی پادشاهان 
با آنها حرف زده اند
حرف زده اند 
حرف زده اند 
باز هم اتفاقی در روی ماه روی ماه تو رخ نداده است 
و حتی اتفاقی رخ نداده است در رگ های تو به کدام سوی جهان
و چند استکان سگ که خورده ام هارتر می شود به قیمت تازیانه 

شروع می شود از اینجا
از یک پستان نوشیده ایم 
و سوگند خورده ایم به خون تیره مردان 
و تن هارمان ممنوع پیوستگی را پیر می شود





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مظاهر شهامت، مظاهر شهامت،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :

شعری از مظاهر شهامت

انتشار در سوگواران ژولیده

-

از باکرگی ساق های بلند چکمه به پای عریان زنان
برادر تنی ات هستم به وقت راست شدن از تا کمر 
درست آن گاه که درهر کجای زمین خونریز
عصر 
میان هر ساعتی 
عدد ثابتی را انگشت می گذارد به تاکید 
تا خیرگی آن همه چشم 
پاسخی درخور از تحکم تصویر گرفته باشد 
از درخت بیرون ببرید شاخهای گاو را !
از درخت 
و از ران هر مردی 
که گوژپشت
تصویر پرنده ایی را میان مرور خواب های ندیده اش می برد 
سروانتس 
که دست به گریبان سانچو می ماند تا بعد از غروب 
دعوا دارد با روزهای محزون پاییز
و با پرندگانی که بال از آسمان پس می گیرند 
و روح لورکا 
شاید به قد بلند سهراب خونین تر است 
که چشم های اسپانیا در نوک سرخ سرنیزه ها 
فاجعه یکسانی را مثلا در چاه های بهار قطره می چکاند 
تکان تاریخ شکسته است مینیاتور اندام هایم را 
این گونه که می بینی به رنگ مات به زانوتر افتاده ام 
اینک !
چنان نقاشی ام می کنند به لفظ مچاله کوبیسم 
که چهره ام در هر نمای دیگری گم شدنی می شود 
تا خیل گاوهای نیزه خورده 
در انقلاب کشور دیگری 
تنم را به سم کشیده باشند 
حالا ! 
رنگ رختان 
کشور به کشور زرد می شود 
و وطن به وطن 
در کنجاکنج هر فاصله
با چشمانی بی فروغ تر می میرید 
به یاد نمی آورید 
زمینی را که رها کردید روی شانه گردبادهای سیاه 
دیگر آرام نمی گیرد 
مگر رودهای جهان را 
دوباره در رگانتان بگردانید

برادر تنی ات هستم 
و فکر می کنم 
چه رسم زیبایی است رسم خاموش کردن چراغ ها !
این 
این 
این 
این 
این 
و صدای ماغ گاو را می شنوم 
از هر کس 
که می دانم دهانی عمیق دارد 





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مظاهر شهامت، مظاهر شهامت،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از مظاهر شهامت
انتشار در سوگواران ژولیده
-
درست لب های تو آوازی ناتمام ؟
و دست هایت که     همیشه       نیمه ؟

این تار عنکبوت را از چشم هایم بچین 
بافته از سر تاریخ تا به اکنون    یخ 
کسی مرا بایستاند در ابتدا یا پایان    یا در نصفه های بس
                                         از چرخ که می روم گیج 
و قطره های خون    ذهن آبی ام را خال خال
آماجهایی برای شلیک گلوله ها   آماج هایی نقطه
جای سم اسبان با کمی آب باران 
                                     و اندک روشنایی مات
اعتراف می کنم نزنید  
                         و نریزید آب دهانتان را بر شاخک های خاکستری آدم
پا در مسیر بادبادک ها گذاشته ام نخ هاشان پاره 
و گذشته ام از خط سفید کبوتر و درنا مدام
و کلمات آوازشان 
به هم ریخته مثل برگ های خشک   دانه به دانه 
اما
کسی بایستاند بادها را در رگ دست هایم
                     سرخ می وزند ورم به ورم موج  

نه این درست نیست لب های تو آوازی ناتمام 
اسب ها یورتمه نمی روند 
تازان تازان
جنده ها را پیاده می کنند و پیرزنان فرتوت را و شیهه
کاسه سرم لبریز         کاسه سرم 
از پرتگاه پاره خط ها بوی بدی می آید بوی پهن
گندیده است شاید مرگ 
در نیمه دوم دست هایت / هیچ پرنده ایی را سنگ نمی زنم 
می گریزم از آهو هم می ترسم عرقریز
دایره را روی چاه هایی می گذارم مسدود 
تا اعماقی که گم می شوم تاریک خود




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مظاهر شهامت، مظاهر شهامت،
لینک های مرتبط :