تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - مطالب ابر شعری از مازیار عارفانی
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از مازیار عارفانی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
من اگر خدا بودم
میگفتم باران اسید ببارد بر سر این شهر
تا خون فرشتگان و فاحشگان را بشوید
و سجادهء مادران را بشوید
ولی آنقدر آدم ام
که زنم زیبایی اش فقط روزهای شهادت است 
و با تمام ته مایهء مذهبی اش
دینی ندارد جز من در روزهای تعطیل
چنانکه زیر باران تند مبعث
بهش گفتم ما هر کدام یک بهشت زهراییم
چنان، چنان که اول مات و مبهوت شد
نگاهم کرد
و بعد خندید
و بعد گفت ما یک بهشتیم
و بعد رفت روی بزرگترین قبر ایستاد
رو کرد به مردگان
و فریاد کشید
زنده باد مردگان، که ما همه یک بهشت زهراییم!
و بعد بهمن فرزانه آمد بالا و 
خاک لباسش را تکاند و 
مثل بچه های اول دبستان اجازه گرفت و گفت 
"آقا اجازه؟! 
پس چرا مترجم صدسال تنهایی
از نویسنده اش، صدها سال تنهاتر است؟!"
و بقیه مردگان خندیدند
ومن -که گویی معلم بودم- گفتم برو زیر خاک
بمیر، بمیر، بمیر...
و بهمن گفت: در سرزمینی که هشتاد میلیون "دانای کل"...
و فرزانه گفت: گاینده باد آنکه به انتشار تن میدهد
و بهمن گفت: زاینده باد آنکه به تن، تن میدهد
و فرزانه گفت: پاینده باد آنکه به تخمم تن نمیدهد
و من گفتم ما همه یک بهشت زهراییم
و بقیه مردگان خندیدند
و باران اسید می بارید بر سر این شهر
تا خون فرشتگان و فاحشگان را بشوید
و سجادهء مادران را بشوید
و زنم فریاد میکشید
زنده باد مردگان، که ما همه یک بهشت زهراییم!




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مازیار عارفانی، مازیار عارفانی،
لینک های مرتبط :