تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - مطالب ابر شعری از امیرحسین بریمانی
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :

 شعری از امیرحسین بریمانی

انتشار در سوگواران ژولیده

-


رستاخیزِ سریع

بر شیشهای کدر و کهنه

میان لکههای باران

اجزای خاطرهای خونی شتک زدهست و چسبیدهست

بی گمان باید یاد پیشانی زخم خوردهی تو افتاد

و تکهای برنده از لالهدانِ شکسته که در درست من بود هنوز

و لالهای که خود با خارَش کلنجار میرفت و شرمسار بود هنوز

قطراتی از لبههای ناخن چکه میکرد

و زمان بر زمین میخزید و نزدیک میشد

از شیشهی سرد، پیشانی برگرفتی

برگشتی

و دیدم پلکت از چند تار موی سرخ خیس که آبشاری بودند ایستا،

میگریخت

و مژههات جویبار کند را عبور نمیداد

سرچشمه در سرفههای آخر تلاش میکرد

 

تو به جایی در بالا شانههام نگاه میکردی

گویی رحِمی مَکنده که نزدیک میشد

به تو سکوت را برای همین وقتها آموخته بود

 بهتان نگاهت اما نیمی از آشوب را لبریز میداد

 

دوزخ ورای ما میآید تهمینه

با تنپوشی که مخفیش میکند

با خشونتی که میلرزاندش هردم و کینهاش تجهیز میکند

احساس میکنی افشرهی جانت به خارش افتادهست

و پوست را برای رساندن کمی ناخن کنار میزنی

 

چه چیز باید دراینجا تغییر میکرد تا مرگ از هجوم بکاهد؟

تو از بالای شانههام به تودهی سیاه مکندهای نگاه میکردی

پیشانیهای خونین از اقسام مختلف به ضرب زنجیر یا شلاق

چه فرق باید پیشانی تو میداشت

و تنها چیزی که در کاسه چشم معلوم نمیافتد،

تودهی دوزخیست سیاه

که میخارد و نزدیک میشود

حالا در آن موقع لاله بود بر زمین میخزید

مرگ بود گویی از پشت سرم

و تردید تو بود به دیوار میخورد و کمانه میکرد

 

پشت شیشهی کدر دوزخی از فراز کوهها میجستید

رستاخیزی در احجام میخارد تهمینه و ابرها کش میآمدند

پادشاه سوار بر پُفهای سفید

قد میکشید و بر شیشه دست میکشید:

خط عطوفت مرگ از ما گذشت.

 

بخشوده شدن همیشه شروطی داشته است

و دستمالی شدن        دست تحقیرآمیزی که تودهی سیاه بر صورتم کشیدُ گریخت

و خون به سینههات رسیده بود تهمینه میلغزیدُ میلغزید

بعد سیاهی که از لای تو گذشت،

تو دیگر آنجا نبودی و بعد پادشاه بر تخت دوزخ نشسته بود

 

تهمینه هیچکس برای تو مرثیه نمیخواند

مترسک حتی با پوزهی بیرون ریخته لبخند چطور میتوانست بزند

که میزد؟

در هنجار تغییر کردهی مزارع و دشتهای سایه سرخ

(دانههای پلشتی می‏روییدندُ

گندمهایی با فلس اهریمنی)

 

دویدنم دلیل داشت تهمینه

و هیچکس دنبالم نمیکرد.





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از امیرحسین بریمانی، امیرحسین بریمانی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از امیرحسین بریمانی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
شبح نیک بخت
اتوبوس خالی به دره هم که پرت شود
هیچ اتفاقی نیوفتاده ست
هیچ کس را در شکایتی حزن آلود بی پناه رها نکرده ست
اما انکار اینکه دسیسه ای در کار نیست را من به دوش نمی گیرم
دسیسه ای پنهان در اتفاق نامکشوف
در هر نیرنگ بی دلیل فرمانروای نامریی
من به نوبه خود انکار نمی کنم
اولین صندلی اتوبوس:
استخوان صورتش از گونه ی گودش بیرون زده ست
بی روح با سری تکیه کرده به شیشه
و چشم ندوخته به شیارهای تیربرقِ در سرعت
فکر می کند اگر امواج کمی صبور و کوتاه تر بودند،
می شد آیا با قایقی به فتح جهان رفت...
پاسخ ها از پیش، پیشبینی شده ند
شعاع ها درون دایره ای خونین کمی به گوشه ها لم داده اند!
صندلی دوم:
" برای این افکار آماده نبوده ام برادران
باری باکی نیست به سوی کشتی اگر می آیید، قهّارتر باشید
و درود گویان به خورشید باشید
که مهار گرفته ست در مغاک"
و سطح آب را اجساد گرفته بود
و درون آب را پارگی گوشت ها انباشته بود
و شب خفته بود در آرامگاهش پُرتشویش 
مویه که می کرد، کوه ها از ترسِ مصیبتی تازه بر خود می لرزیدند
و مرد با فانوسی بر کشتی، تن پوکش را به قهقهه واداشته بود
بگذریم بگذریم.
صندلی سوم:
هرگز از جای نجستیده ست!
جنبنده ای کفن پوش، در رویین ترین لایه ی خاک
شبح نیک بخت چه جور شبحی می تواند باشد؟
شبیه تر از این دو هرگز آیا یافته اید؟




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از امیرحسین بریمانی،
لینک های مرتبط :