تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - مطالب ابر سیدرضا ملکی
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه 8 خرداد 1395 :: نویسنده :

شعری از  سیدرضا ملکی
یک شعر بلند ترسناک
انتشار در سوگواران ژولیده

-

از دلهره‌ای که سفر می‌کنیم
ما سوار تاکسی هستیم
معلق
زنی که تکیه داده است به پنجره
دست بند غمگینی دارد
راننده در دود و آینه، خیره
به چشم‌های یکی از ما، خیره
و این میان مثل همیشه کسی هست که در سکوت میانمان اضطراب بپاشد
ما در ابتدای جاده فهمیده‌ایم
دهان، خود، زخم دهان بازکرده‌ای ست!

●●●
او که خیره بود، فهمیدیم
خیرگی نیز گه‌گدار، حادثه است.
●●●
مسافر صندلی جلو حال خوشی ندارد
میان لبانش، معلق
در لثه‌های مجروحش
قرمزی عتیق، عتیق‌تر شده
معلق‌تر از قبل، از قبل‌تر حتی،
با سکوت، از سفید، در لثه‌های مجروحش؛ مجروح به حال جاده می‌خندد
ما نیز چون شما، دانسته‌ایم
کسی از ما، این میان، مرده است.
●●●
راننده بلند گفت:"خدا"
زن ترسش را قورت داد
مسافر جلو، عجیب به جاده رفته است
چشم‌های مسافری دارد
من در هنوز 
معلقم عجیب

( کدام‌یک از ما مرده است که ماه باید، بالا بیاید از درخت، تا نک شاخه‌های لخت، لخت‌تر شود درخت از ماه، جاده چرا باید برود که من در حدس حادثه، که من در هنوز، جاده چرا از ترس، از دویدن، از تاریکی، نفس هاش به نفس هاش افتاده؟)

شما فکر کنید همه‌ی این‌ها یعنی:
راننده عاشق چشم‌های درون آینه
چشم‌های کسی از ما که این میان مرده.
●●●
این موقع های داستانیم
باید همه بیدار شوند
(البته به‌جز کسی که مرده است)
و تاکسی
تا رسیدن به تاکسی بعدی
ادامه‌اش را ادامه
راننده دلیل نگاه‌هایش را فراموش
زن بلاهت آینه را
به سماجت چشم‌هایش ترجیح
شما به اول شعر، زن به دست بندش برود
مسافر جلو نیز
به خواب!
اما نه ما کابوس این موقع های داستانیم
کسی از ما، این میان، مرده است
معلقیم 
خوابیم
معلق‌تر از قبل
از قبل‌تر حتی
●●●
راننده بلند گفت:" خدا!
سفر چه حوصله‌ای دارد!"
زن جاده را قورت داد
من نبودنم را دوباره 
در سفر فهمیدم
مسافر جلو نیز
نبودنم را بو برده بود
به نبودن کدام‌یکمان، می‌خندید؟
●●●
راستش، این داستان به‌جایی ختم نمی‌شود
اما تاکسی‌ها، واقعاً، وقتی مست‌اند
به خط مستقیم تمایل بیشتری دارند
این داستان به جایی ختم نمی‌شود
اما شما حالا
در دلهره‌ی یک راننده تاکسی
زن می‌شوید، به دست بند غمگینتان خیره
زن می‌شوید، زن که همیشه‌ی ماجراست
به مردهای آمده
به رفتنشان می‌روید
به خط مستقیم، متمایلید به دلهره
در راننده‌ی تاکسی غور می‌شوید
به خط مستقیم
معلق اید در همیشه‌ی ماجرا
زن/ظن اید 
از قبل‌تر حتی.
●●●


اسفند 94، فرودین 95
 





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از سیدرضا ملکی، سیدرضا ملکی،
لینک های مرتبط :