تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - مطالب ابر حسین مکی زاده
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
دو قطعه زیر کاری کاملا متفاوت با هرآنچه از سلین خوانده ایم:  
ترجمه از حسین مكی زاده
انتشار در سوگواران ژولیده
-
کاتیکا

کاتیکا (امکان اول)

کاتیکای جنده رو دوست دارم
همونی که صبح‌ها داشتنی نیست
وختی که صبح خاکستری سرمی زنه
نه قلب وفادارمو دوست داره نه گلای سرخ رو
 
وختی کاتیکا قوز دربیاره
آخه از بس کون میده
با هم میریم ارگ حکومتی
اونجا یه ناقوسه سه برابر کاتیکا

یه یارویی هر روز ناقوس رو به صدا در میاره
تا همه جنده ها رو 
از ایرلند تا داردانل بیدار کنه
جنگ هرچی بزرگتر، تاراج کمتر.


کاتیکا (امکان دوم)

کاتیکای جنده رو دوست دارم
همونی که صبح رو دوست نداره
وختی که صبح خاکستری توفانی میشه هوا
نه قلب وفادارمو دوست داره نه گلای سرخ رو

وختی کاتیکا قوز در بیاره
آخه کارش کون دادنه
با هم میریم ارگ حکومتی 
تا گداهایی رو ببینیم که سه برابر اون هستند

یکی هست که هر روز صبح سه بار ضربه میزنه 
تا همه فاحشه ها رو  
از ایرلند تا داردانل همه رو بیدار کنه.
جنگ هر چی بزرگتر باشه غنیمتش کمتره.

از نامه‌ای به هرمان مهه 1936





نوع مطلب :
برچسب ها : حسین مکی زاده، دو شعر از سلین،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعر "صابون" از فرانسیس پونژ
(ترجمه ی حسین مکی زاده)
-
اگر او را به دست‌هایم بمالم، کف می‌کند، جست‌و‌خیز می‌کند…

نرمخویی بیشتر با او نرم‌اش می‌کند،

صاف، رام، نرم‌تر و آبش می‌آید

نرمخویی بیشتر جوش و خروشش را حجیم‌تر و مرواریدگون می‌کند

عجب سنگ جادویی!

بیشتر و بیشتر با آب و هوا

خوشه‌های انگورِ خوشبوی

انفجاری می‌سازد…

آب، هوا و صابون

بر هم سوار می‌شوند

جفتک چارکش بازی می‌کنند

و ترکیباتی می‌سازند

کمتر شیمیایی

و بیشتر فیزیکی، ژیمناستیکی، آکروباتیک

صنایع بدیعی‌اند؟…

چقدر می‌شود از صابون گفت. دقیقاً همان حرف‌هایی که او از خویش تا محو خویش و تحلیل کامل موضوع، می‌گوید. این است چیزی که مناسب من است.
***

چقدر حرف برای گفتن دارد، صابون. بگذار با شور و شوق بگوید. زیرا وقتی حرف‌هایش تمام می‌شود، نیست دیگر.
***

نوعی سنگ است صابون که نمی‌گذارد طبیعت بغلتاندش: در دست‌های آدمی می‌لغزد و پیش چشم‌تان آب می‌شود کم‌کم، با آب نمی‌غلتد اما.

نکته همین‌جاست که آن را بین انگشت‌هایمان بگیریم و با مقدار مناسبی آب آنقدر سربه‌سرش بگذاریم که در او واکنشی پرحجم و مرواریدگون برانگیزیم…

برعکس، اگر آن را در آب بگذاریم از پریشانی می‌میرد.

***

او نوعی سنگ است اما (بله! یک‌ ــ نوع‌ ــ سنگ‌ اما) نمی‌گذارد که نیروهای طبیعت یک‌سویه با او رفتار کنند: از بین انگشت‌ها می‌لغزد و می‌دود و پیش چشم‌ها کم‌کم آب می‌شود.

پیش چشم‌ها آب می‌شود اما نمی‌گذارد او را بغلتانند.

***

در طبیعت هیچ‌چیز قابل مقایسه با صابون نیست. نه سنگریزه، نه قلوه‌سنگ خیلی لغزان و صاف، چیزی که واکنش آن در انگشت‌هایت، اگر بخواهی بگیری، وقتی که با مقدار مناسبی آب می مالی‌اش، حجیم‌تر و مرواریدگون شدن باشد و آبش جاری شود، خوشه‌های خوشبوی انگور انفجاری بسازد.

دانه‌های انگور توخالی، انگورهای انفجاری از صابون

متراکم شده.

حباب‌هایی در هوا، حباب‌های بر آب و دور انگشتانت.

هرچند در ابتدا او آرمیده و آسوده است، راکد و بی‌شکل در ظرف، انرژی در دست‌های صابون نهفته است تا به اراده‌ی ما پاسخ گوید، نرمخویی در استفاده از آب یا سوء استفاده از آب با حداقل شرح و تفصیل.

این‌گونه است که ما از واژه به معنا می‌لغزیم با مستی شفاف، بلکه سرخوشی شادمانه، نوعی گرمی و طراوت شفافِ رنگین‌کمانی که حاصل آن دست‌هایی پاک‌تر از پیش است، زمانی که این تجربه را آغاز کردیم.

***

صابون نوعی سنگ است، اما نه طبیعی: حساس، مستعد و پذیرا، پیچیده.

او شأن و مقام ویژه‌ای دارد.

او بسی دور از لذتجویی (یا دست‌کم وقت‌گذرانی) از غلتیده‌شده با نیروهای طبیعت، از بین انگشت‌ها می‌لغزد، و پیش چشم‌ها آب می‌شود، به جای آنکه بگذارد به شکلی یک‌سویه آب او را بغلتاند.




نوع مطلب :
برچسب ها : شعر "صابون" از فرانسیس پونژ، فرانسیس پونژ، حسین مکی زاده،
لینک های مرتبط :