تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - مطالب ابر ایران وایر
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
نامه به سانسورچی (شماره دو)
هادی ترابی
انتشار در ایران وایر
-
مسوول محترم واحد ممیزی کتاب در اداره فرهنگ و ارشاد 

چه بنامم تو را وقتی که نام نداری؟ چه بگویمت؟ کیستی تو؟ بگویمت سانسورچی؟ یا ممیز؟ چه چیز را از چه چیز تمییز می‌دهی؟ بگویمت نهاد قدرت؟ سلام را به نام می‌دهند، نه تویی که نامی نداری. تو آن چنان که ممکن است ندانی، بی نامی! و من هرچه فکر می‌کنم، می‌بینم نمی‌توانم نامی بر تو بگذارم که نام‌گذاری امری وحشتناک در زبان است. تمام مختصات تو را چه گونه نامی بگذارم؟ تمام نفی‌کردن‌ها و نهی‌کردن‌های تو را چه صدا بزنم؟ هر نامی که بر تو بگذارم، به تو هویتی بخشیده‌ام و مجموعه صفاتی را به تو داده‌ام ذیل آن نام؛ که البته مجموعه‌ای از آن چه می‌دانی و نمی‌دانی نیز هستی. اما چه مجموعه‌ای؟

واضح است که هنوز هم زمانه، زمانه توست. قبلا هم بوده در تمام طول تاریخ و هنوز هم هست و در آینده هم نیز خواهد بود. تا زمانی که قدرت در رأس باشد، تو هم هستی. ماهیت وجودی تو بر نفی و نهی دیگران است؛ این که متن را نفی و نهی کنی، زبان را نفی و نهی کنی، واژه‌ها را نفی و نهی کنی.

تو از تمامیتِ زبان، فقط یک بُعدِ واژه‌ها را می‌فهمی؛ جزء را می‌فهمی و تک واژه ها را. تمام زبان را نمی‌فهمی. ارتباط واژگان را نمی‌فهمی. معنا و آوا و دستور و صرف و نحو را نمی‌دانی. کانتکست و معنازدایی و نظامِ نشانه‌ها را نمی‌فهمی. شاید تا حدودِ زبان معیار چیزهایی بدانی، اما روابط نشانه‌ها در اثر ادبی را نمی‌فهمی. گویی که آمده‌ای برای نفهمیدن. کسی که قرار باشد بفهمد، یعنی قوۀ فاهمه‌اش نسبت به زبان کار کند، چون تو نمی‌شود.

هنوز نامی به تو نداده‌ام؛ سانسورچی، ممیز، دست‌قیچی، این‌ نام‌ها همه ترفیع جایگاه تو به ساحتی در زبان است، حال که تو برای من خارج از زبان قرار داری. می‌توانی بروی به خود افتخار کنی و بگویی کتاب فلان نویسنده یا شاعر یا مترجم را قیچی کردم، یا با اقتدار بگویی این جا، این جا و این جا را حذف کن. اما غافلی، نمی‌دانی که این جا، این جا یا این جا مگر حذف شدنی‌اند؟ منسوب است به «بیدل دهلوی» که می‌گوید: «به انگشتِ عصا هردم اشارت می‌کند پیری/ که مرگ این جا است یا این جا است یا این جا است یا این جا.»

تو به واسطه کاغذی که پیش رویت است، آن چه را که من روی کاغذ نوشته‌ام، حذف می‌کنی؛ آن هم زمانی که اثر من پیشاپیش مرا کشته و زنده بودنش وابسته به مرگ من است. و تو گمان می‌کنی که اثر را از گستره زبان حذف می‌کنی؟

این جا نشد، آن جا منتشرش می‌کنم. آن جا نشد، می‌گردم و این جایی دیگر می‌یابم. گمان می‌کنی می‌توانی زبان مرا، این خانۀ هستی و تامِ انسانی که من باشم را بچینی؟ فکر می‌کنی که شعر آن قدر ضعیف است که تو بتوانی سانسورش کنی؟ نه عزیز جان! کور خوانده‌ای و به کوری خوانده‌ای متن را!

اما حالا که سخن این جا است، باید جانبِ انصاف را نیز رعایت و به نکته‌ای مهم اشاره کنم. از زاویه‌ای دیگر اگر این ماجرا را ببینیم، کاری که تو می‌کنی، سانسور نیست بلکه به نوعی اعتباربخشی است. در واقع، بیش از این که تو سانسورکننده باشی، رسمی‌کننده‌ای! تو خودآگاه یا ناخودآگاه، در حال اعتبار بخشیدن هستی (و البته که می‌دانم این اعتبار تا چه حد کاذب است)؛ اعتباری که نه صرفا از جانب حضور مقتدر تو، که از تن‌دادگیِ دوستان و همکارانِ شاعر و نویسنده و مترجم من به تو به وجود می‌آید. تمام فاجعه، تو نیستی. تو رفتار طبیعی خود را داری. بخش عظیمی از این فاجعه، تن‌دادگیِ کسانی ا‌ست که می‌خواهند رسمی باشند، می‌خواهند پشت ویترین کتاب‌فروشی‌های نیمه‌جانِ انقلاب باشند، ترجیح می‌دهند زخم تیغ تو بر پیکرشان بنشیند ولی کتاب‌شان رسمی باشد. تا این جا، تو پیروز ماجرا هستی و پیروزی‌ات نه صرفا از صداقت و صفات معطوف به جامعۀ تو، که به واسطه میل دوستان من است که خودشان و اثرشان را به تو می‌سپارند. شکستی که ما خورده‌ایم، از جانب خودمان است. اما با این وجود، تو هنوز هم در زبان جای نمی‌گیری. وقتی که نیست می‌کنی و خطاب من قرار است به نیست‌کنندگی تو باشد، پس باید نیستی را جزء لاینفک تفکر و ذهنیت تو بپندارم و نیست‌بودن تو را باید به وضوح ببینم، چراکه من در زمان و تاریخی نگاه می‌کنم.

چه‌کسی می‌گوید مختاری و پوینده و حاجی‌زاده و سعیدی سیرجانی را هست‌بودن تو کشته است؟ نیست‌بودنِ تو بود که آن‌ها کشته شدند. نیست‌بودنی که به واسطه قدرتش، منتقدان و مخالفان را نیست می‌کند. پس این تو نیستی که زبان و واژه‌ها را نیست می‌کنی، قدرتِ نیست‌بودنِ توست. تو قدرت نیست‌بودنت را به امری عادی بدل کرده‌ای و دوستان من (که البته خودم هم چند سال پیش برای اولین و آخرین بار این اشتباه را مرتکب شدم؛ شرم بر من) حضور تو را و تن‌سپردن به تو را عادی پنداشته‌اند. و نمی‌فهمند که اگر عادی بود، پس چرا وضعیت کتاب ما این قدر غیرعادی است؟ و اگر عادی بود، چرا منتقدان تو در سال ۷۷ آن قدر غیرعادی کشته شدند؟

گفتم که رفتار تو طبیعی است. هنوز هم می‌گویم. تو بر طبق طبیعت خود سانسور می‌کنی. برای بقای حیاتت نیازمند سانسور هستی. نیش عقرب نه از سر کین است/ اقتضای طبیعتش این است. اما من چی؟ من هم باید به شکلی طبیعی بنشینم کنار تو که نیشم بزنی؟ بعد مانند دیگران بگویم آدم نیش خورده بیش تر می‌تواند به مسیر فرهنگ کمک کند؟ بگذارم تو سانسورم کنی و زبانی که زاده تمام هستیِ من است را نفی و نهی کنی؟ آن‌هایی که خود را به تو می‌سپارند، شبیه ساکنان قرون وسطایی هستند که متن کتاب مقدس را از کلیسا می‌پرسیدند. اما حالا، در این روزهای شهرآفتاب و شب‌های شعر، کجاست آن مارتین لوتر؟ کجاست آن که از کلیسا سرپیچی کند؟ من با تو زیاد حرفی ندارم، سخن من با کسانی است که «به تمامی افراد هر دو لیست، تکرار می‌کنم، به تمامی افراد هر دو لیست» که خون را نادیده گرفته‌اند و برای رسمیت یافتن، خود را به دست نیش و تیغ تو سپرده‌اند. 

پایان این نامه، شروع حرف من است. نامه‌ای را که با بی‌سلامی شروع کردم، با سطری از شعر «خطبه پایانِ» «رضا براهنی» به پایان می‌برم:«ما فقر این مداد آزاد را با سرسرای این کائنات زروَرَقی دادوستد نمی‌کنیم.»





نوع مطلب :
برچسب ها : نامه به سانسورچی (هادی ترابی)، هادی ترابی، نامه به سانسورچی، ایران وایر،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
نامه به سانسورچی (شماره یک)
ناصر زراعتی
انتشار در ایران وایر
-
آقا/خانمِ مُمیز(بررس) محترمِ وزارتِ جلیلۀ ارشادِ اسلامیِ جمهوریِ اسلامیِ ایران!
من این نامه را به خواستِ دوستی می‌نویسم؛ اگرچه خود نه نیازی به نوشتنِ چنین نامه‌ای دارم و نه لزومی برایِ انجامِ چنین کارِ بیهوده‌ای می‌بینم، زیرا مطمئنم شماها نه چنین چیزهایی را می‌خوانید و نه اگر ـ به احتمالِ بسیار ضعیف و اندک ـ زمانی بخوانید، تأثیری بر شما و این شغلِ ـ حتماً به تعبیرِ خودتان ـ «شریف» که پیشه کرده‌اید، خواهد گذاشت که از قدیم گفته‌اند: «نرود میخ آهنی در سنگ!» گویا همیشه توجیهِ «مأمور است و معذور» باید وجود داشته باشد که بسیاری خود و وجدانشان را راضی و آسوده نگه‌دارند.
در خطاب به شما درست‌تر آن می‌بود که می‌نوشتم «آقا/خانمِ سانسورچی!» اما خواستم از اصطلاحاتِ خودتان استفاده کنم؛ ضمنِ این‌که قصدم اهانت هم نیست (انگار اگر به جایِ «خَلا» یا «مستراح» بگوییم و بنویسیم «دبلیو.سی» یا «توالت» یا «آبریزگاه»، فرقی می‌کند).
«مُمیز» = تمیزدهنده و بررس = بررسی‌کننده...
به‌راستی شماها چه چیزی را از چه چیزی تمیز می‌دهید یا چه چیزهایی را می‌توانید بررسی کنید که تصور می‌کنید منِ نوعیِ قلم‎زن، شعور و درک و سواد و توانش را ندارم؟
باری، می‌خواهم به شما ـ نصیحت که نه چون به‌تجربه دریافته‌ام هیچ فایده و اثری ندارد! ـ توصیه کنم بهتر است هرچه زودتر دست از انجامِ چنین شغلِ ناپاکیزه‌ای بردارید و تا دیر نشده و هنوز جوانید، بروید سراغِ ادامۀ تحصیل، یا کاسبی و یا شغلِ شرافتمندانه‌ای برگزینید و این لقمه نانی را که قرار است وصلۀ این شکم پیچ در پیچ کنید، در ازایِ انجامِ عملی پاکیزه و پسندیده به کف آورید (زیرا حضراتِ بالانشین و به‌اصطلاح «سیاست‎گُذار»، همیشه جوانان را برایِ چنین ـ دور از جانِ شما ـ خرحمالی‌هایی در نظر می‌گیرند تا بعد که همین جوانان اگر وظایفِ محوله‌شان را به‌خوبی انجام دادند، کم‌کم به رُتبه‌هایِ بالا و بالاتر ارتقاء مقام یابند.
حتماً بعدها ایشان پس از گذراندنِ دورانِ میان‌سالی و رسیدن به آلاف و اولوف‌هایِ معهود، باز جوانانِ بعدی را به انجامِ چنین کارهایِ عَنیفی واخواهند داشت تا این چرخِ معیوب هم‏چنان در دایرۀ بی‌ثمر و مضحک و مُضرِ خود بچرخد تا ببینیم کِی به بیهوده بودنِ آن پی بُرده خواهد شد). جامعه به انواع و اقسامِ مشاغل و کارهای گوناگون نیازمند است. نوعِ کار مهم نیست، مهم درست و با احساسِ مسوؤلیت انجام دادنِ آن است. آن مرد یا زنِ کارگرِ ساده (نظافت‎چی یا رفتگر) که کارش را خوب و درست انجام می‌دهد، به‌مراتب شَرَف دارد بر آن آقا یا خانمِ مثلاً جراحِ متخصصی که کارش را بد انجام می‌دهد.
در آن صورت، اگر احیاناً اهلِ مطالعه باشید، در اوقاتِ فراغتِ خود می‌توانید کتابِ منِ نوعیِ نویسنده را با خیالِ آسوده مطالعه کنید و اگر از آن خوش‌تان آمد، لذت ببرید. نه این‌که مثلِ حالا، کتاب‌هایِ من و امثالِ مرا با اِکراه ـ اما با نظری عیب‌جو ـ از سرِ اجبار و انجامِ وظیفۀ اداری بخوانید که اطمینان دارم نه تنها لذتی از این کار نمی‌برید بلکه خیلی وقت‌ها ممکن است زجر هم بکشید. اگر هم دارایِ آن به‌اصطلاح «غیرت و تعصبِ اسلامی» باشید، خون در رگانتان به جوش آید و بارها در ذهنِ مؤمنِ خودتان، منِ نوعی و امثالِ مرا به تازیانۀ تعزیر ببندید. البته اگر منصف بوده باشید و نخواهید انگشتانمان را (که قلم را بر کاغذ می‌گذارند) قطع کنید و خودمان را از چوبه‌هایِ دار بیاویزید (انگار «تیرباران» مدتی است تعطیل شده است. حتماً چون گران‌تر تمام می‌شود و صورت خوشی هم ندارد پولِ گلوله را از خانوادۀ اعدام‌شدگان دریافت کردن در ازایِ تحویلِ جنازه... شاید هم گلوله‌ها در جاهایِ دیگر بیش‌تر موردِ نیاز است). لزومی نمی‌بینم تکرار کنم حرف‌هایی را که خودتان و بالاسری‌هایِ دستوردهنده‌تان خوب می‌دانید.
در این زمانۀ اینترنت که تکنولوژیِ با سرعتی حیرت‌آور در حالِ پیشرفت در اختیارِ همگان هست و دارید می‌بینید که چه گونه به‌سادگی همه چیز را می‌توان در اختیارِ همگان قرار داد، این‌گونه تلاش‌هایِ شما بسیار مسخره‌تر است از نبردِ دن‌کیشوت با چرخ‌هایِ در حالِ گردشِ آسیاب‌هایِ بادی! یعنی همان آب در هاون کوبیدن است و کاه پوسیده به باد دادن! ضرر دارد که فایده ندارد.
در حوصلۀ این نامۀ کوتاه نیست که نمونه‌هایی برایِ «مضر» بودن سانسور بیاورم که همه نتیجۀ تجربه‌های خودم بوده است. بعد حتماً این کار را می‌کنم، برایِ عبرتِ زمانه بد نیست. امیدوارم خداوندِ خودتان به شما شعور عنایت بفرماید تا این توصیۀ مرا موردِ توجه قرار دهید.
باور کنید واقعاً به نفعِ خودتان است.




نوع مطلب :
برچسب ها : نامه به سانسورچی (ناصر زراعتی)، ناصر زراعتی، نامه به سانسورچی، ایران وایر،
لینک های مرتبط :