تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - مطالب
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
دو قطعه زیر کاری کاملا متفاوت با هرآنچه از سلین خوانده ایم:  
ترجمه از حسین مكی زاده
انتشار در سوگواران ژولیده
-
کاتیکا

کاتیکا (امکان اول)

کاتیکای جنده رو دوست دارم
همونی که صبح‌ها داشتنی نیست
وختی که صبح خاکستری سرمی زنه
نه قلب وفادارمو دوست داره نه گلای سرخ رو
 
وختی کاتیکا قوز دربیاره
آخه از بس کون میده
با هم میریم ارگ حکومتی
اونجا یه ناقوسه سه برابر کاتیکا

یه یارویی هر روز ناقوس رو به صدا در میاره
تا همه جنده ها رو 
از ایرلند تا داردانل بیدار کنه
جنگ هرچی بزرگتر، تاراج کمتر.


کاتیکا (امکان دوم)

کاتیکای جنده رو دوست دارم
همونی که صبح رو دوست نداره
وختی که صبح خاکستری توفانی میشه هوا
نه قلب وفادارمو دوست داره نه گلای سرخ رو

وختی کاتیکا قوز در بیاره
آخه کارش کون دادنه
با هم میریم ارگ حکومتی 
تا گداهایی رو ببینیم که سه برابر اون هستند

یکی هست که هر روز صبح سه بار ضربه میزنه 
تا همه فاحشه ها رو  
از ایرلند تا داردانل همه رو بیدار کنه.
جنگ هر چی بزرگتر باشه غنیمتش کمتره.

از نامه‌ای به هرمان مهه 1936





نوع مطلب :
برچسب ها : حسین مکی زاده، دو شعر از سلین،
لینک های مرتبط :


هنگامی که سرکوب، شکل هیولاوشِ خود را از دولت روحانی بازپس می گیرد!
جستاری کوتاه در باب هفت هزار نیروی نامحسوس امنیتی
امیرحسین بریمانی
-
  رئیس پلیس تهران از ورود هفت هزار نیروی نامحسوس در راستای اجرای طرح امنیت اخلاقی در پایتخت خبر داد. اعلام این خبر، چه انگیزه‎ای جز ایجاد رعب‎و‎وحشت می تواند داشته باشد؟ به ترکیب های کلیدی خبر نگاه کنید: هفت هزار، نامحسوس و امنیت! دولت روحانی در این سه سال، روند کافئین زدایی از سرکوب را طی کرده است؛ بدین معنی که سرکوب، شکل هیولاوشِ خود را از دست داده و عوامل سرکوب‎گر از هرکنشی که منجر به افشای وجودیت آنان شود، پرهیز می‎کنند و بدین طریق در این چند سال، سرکوب کمرنگ نشده بلکه نمود آن از امرنمادین و زبان پاک شده است.  این سرکوبِ نامرییِ مذبور، گفتمان اعتراض و میل به برون‎رفت از وضعیتی که افراد را در معرض سرکوب شدن قرار می دهد را خاموش کرده بود و در زیر سایه‎ی نامریی بودن خود، حتی قادر  بود بی‎آنکه جامعه را برآشوبد، حوزه اختیارات خود را نیز افزایش دهد. درواقع در رویکرد تازه‎ایی که گفتمان قدرت در جهت سرکوب جامعه اتخاذ کرده، ناخواسته سوژه‎ی اعتراض را به گفتمان انتقادی بخشیده است و واکنش‎گریِ فراموش شده را از نو به ژست چپ محافظه‎کار  هم یادآوری می‎کند! باید ازین مجال که سرکوب خود را در همسایه‎گی جامعه قرار داده و از حالت چیزواره و ناشناختنی و متعاقبا خطرناکِ سابق به‎در آمده است، سو استفاده کرد و گفتمان اعتراض را در زبان مستقر ساخت. اقتصاد لیبیدویی در اثر کافئین زدایی قدرت از سرکوب، بی‎رمق گشته بود و کنش‎های سرکوب آنقدر خرده رخداد بودند که به اعتراض نمی‎ارزیدند! البته باید اشاره کرد که اعتراض از بین نرفته بلکه بهانه یا سوژه خود را از دست داده و بدین طریق از نیروی تهاجم‎گر خود تهی گشته و به غرولندی بی‎خطر مبدل شده است. تاریکی، هنگامی وحشت برانگیزتر می شود که موجود دیگری نیز در آن حضور داشته باشد؛ همسایه‎ای‎ که دیده نمی‎شود، عصیان‎گریِ ترس را تشدید می‎کتد. اعلام وجودیت نیروهای نامحسوس پلیس امنیتی، سو استفاده‎ی قدرت از همین نوع ترس است. در این وضعیت، وجودیت نگاه خیره (در معنای آلتوسری آن) از سوی گفتمان قدرت مورد تائید قرار گرفته است: عامل سرکوب‎گر تمامی افراد جامعه را زیر نظر دارد و از کنشِ تخطی استقبال می‎کند چراکه درصورت تخطی کردن فرد از هنجارهای تعریف شده توسط قدرت، سرکوب قادر خواهد بود بوجود بیاید! با برون شدن سرکوب از نیستی و سرریز کردن آن در واقعیت، بدون این‎که خشونتی فیزیکی بر جامعه وارد آید، جامعه  به پیروی از میل دیگری بزرگ وادار می‎گردد. در این میان، راه حل جامعه برای سرکوب کردنِ سرکوب، نادیده گرفتن این تهدیدِ ورود هفت هزار نیروی نامحسوس است و از طرفی ژست های رادیکال و محافظه کار چپ می‎باید این فرصت را مغتنم شمرده و فعالیت نوشتاری‎شان را از سر بگیرند. اگر جامعه، نامناسبیِ پوشش خود را بپذیرد و باور کند که مسئله حجاب، پتانسیل تخطی کردن را نیز دارد، به سرکوب اجازه‎ی دخالت داده اما اگر بر پرهیز ورود به بازی پافشاری کند، ناخواسته بازی دیگری را راه اندازی کرده که نوع پوشش، در آن نوعی تخطی شمرده نمی شود. 
  از طرفی باید اشاره کرد که اگر دولت روحانی به این رخداد واکنشی نشان ندهد، یکپارچگی قدرت را مورد تائید قرار داده و ژست اصلاح طلبی را در یک این همانی با دیگر ژست های موجود قرار می‎دهد و به این واسطه، اعتماد جامعه سلب خواهد گردید و اقسام حمایتی که جامعه بر او روا داشته است را از دست خواهد داد. رای دهندگان به لیست اصلاح طلبان در انتخابات اخیر، همگی دولت روحانی را ژست دیگری از گفتمان قدرت به شمار آورده که قابل اعتماد است و در ازای پشتیبانی جامعه از خود، متقابلا از جامعه حمایت خواهد کرد و اینجاست که اهمیت واکنش دولت روحانی به این خبر حائز اهمیت می گردد. ما منتظر واکنش دولت امید خواهیم ماند!
-





نوع مطلب :
برچسب ها : جستاری کوتاه در باب هفت هزار نیروی نامحسوس امنیتی، نیروی نامحسوس امنیتی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از محمدعلی سپانلو
-
ﺷﺎﯾﺪ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺑﯿﺎﺑﺪ
ﺩﺭ ﻃﺮﺣﯽ ﺍﺯ ﺑﺨﺎﺭ ﺩﻫﺎﻧﺖ
ﺩﺭ ﺳﺮﺩﯼ ﺯﻣﺴﺘﺎﻥ
ﯾﺎ ﻋﻄﺮﯼ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﻨﺎﮔﻮﺷﺖ
ﺩﺭ ﺁﺧﺮ ﺑﻬﺎﺭ
ﯾﺎ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﻄﺮﯼ
ﻏﺎﻓﻠﮕﯿﺮ
ﻇﺎﻫﺮ ﺷﻮﺩ
ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺟﺮﻋﻪ ﺍﯼ ﮐﻪ ﺑﺮﯾﺰﯼ ﺑﻪ ﺟﺎﻡ
ﺩﺭ ﺑﯿﻦ ﭘﮎ ﺯﺩﻥ ﺑﻪ ﺳﯿﮕﺎﺭﯼ
ﺁﻫﺴﺘﻪ ﭘﺸﺖ ﺻﻨﺪﻟﯽ ﺍﺕ
ﻣﺜﻞ ﻧﺴﯿﻢ ﺳﺮ ﺑﮑﺸﺪ
ﻭ ﺯﻣﺰﻣﻪ ﮐﻨﺪ : ﺳﻼﻡ ، ﮔﻞ ﻣﻦ




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از محمدعلی سپانلو، محمدعلی سپانلو،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از علی رضا آبیز
-
زنان میانسال مرتب پلک می زنند
در میانه ی راه
به گذشته و آینده می اندشیند
به آینده ای که زود فرا می رسد
به گذشته ای که از دست رفته است
به راه های نرفته
به لذت های ممنوعه فکر می کنند
درست در همین لحظه
من دست بر شانه شان می زنم
به اتاقی در طبقه ی یازدهم هتل بلموندو دعوت شان می کنم
و وقتی در آینه ی دست شویی ماتیک می زنند
در را آهسته می بندم و به خیابان برمی گردم.





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از علی رضا آبیز، علی رضا آبیز، علیرضا آبیز،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از سهند پاک بین
انتشار در سوگواران ژولیده
-
کاش اسم های بیشماری داشتم 
هر مردی را صدا می کردی من برمی گشتم 
کاش این لب ها به جز دوست داشتن کاری کرده بود 
آن وقت می توانستی لب هایم را بدوزی 
چرا خودم را با گونی اشتباه گرفته ام 
گونی آدمی است دست هایش زا به جیب هایش دوخته اند 
گونی آدمی است که پاهایش را به جیب هایش دوخته اند 
اگر دست هایم را به جیب هایم ندوزند 
قول می دهم به همه کمک کنم 
مثلن دست هایم را قرض می دهم به مرد همسایه 
وقتی تو نیستی من یک جفت دست اضافی دارم 





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از سهند پاک بین، سهند پاک بین،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از علیرضا الیاسی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
بلاخره باید درختی باشد
که بشود رویش تخم گذاشت!
این را پرنده ای درحال زاییدن میگفت.
پرنده ای که سراسر زندگی اش را آب گرفته بود
تخم هایم را باید کجا میگذاشتم؟
این را منی میگفتم که داشتم زاییده میشدم
منی که فکر میکردم
تمام زندگی ام 
در آب معلق خواهد گذشت
اما بعد فهمیدم
زندگی ام فقط در دو سومش جاریست!
آن هم هفتاد و پنج درصدی که با خون قاطی شده است
هنگام مرگ
خیلی تشنه ام بود
داشتم  آب ریزی میکردم  
داشتم خونریزى میکردم
تخم ریزی هم میکردم
برای همین نوادگان من
با زخمی عمیق در دهانشان 
ادامه یافتند
زخمی که آن ها را 
از شدت تشنگی کشت
تخم ماهی های مرده در دهانم
هیچوقت زاییده نشدند
من تف خونی زنی بودم
که مرا از دهان زاییده بود...





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از علیرضا الیاسی، علیرضا الیاسی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :

شعری از علی حسینی

انتشار در سوگواران ژولیده

-

در آغازین روز جهان
آنچه مایوسم کرد
شریان بریده ی روز بود
که آوازی غمگین از پرندگان،در خود داشت
و کسی از آن میانه برخاست
و با چهره ای عبوس گفت
اینکه می بینید
نامش پگاه است.

عده ای نامش را می گذارند
افکار بحران زا
و قصه را کوتاه می کنند،
نامش اما
دوران شهوت
در ذهن بیمار است
ذهنی که من دارم.

تمایل به سکس گفتاری
در ساعات اولیه ی نیمه شب
و تمایل به خودآزاری
در پگاه؛
روز اینگونه آغاز می شود،
اینگونه آغاز می شود 
روز یک ذهن بیمار.





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از علی حسینی، علی حسینی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 6 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از آنیما احتیاط
انتشار در سوگواران ژولیده
-
اندک از شهر مانده   می _ماند 
شب که ماه دار_د 
خمیر دندان به انسان  

آیا این آدمی زاد   زاده است 
گونه اش چال می افتد 
گیاهی گوشه لبش به رستن 
از پرنده 
تنها کلاغ مانده 
رو به     روی انزال است 

ته مانده شهر که سر بکشی 
چرب و موش و فلزهای غمباد 
 آدم اگر نکشته باشد
شب پیش 
مستور جای گلوله بر تن 
                         سگ هاست 

زن که می گذشت 
فقط نگاه 
کرد 

می_ماند 

چرخ دنده های سفید 
نمک    ماه/خمیر دندان کردند 

ساق زن 
نه این که توان رگ نداشت 
بلکه به فراست از گریزان بود

مسموم      عینک به چشم 
ک_لاغ 

احتمالن سال هشتاد و پنج 
-





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از آنیما احتیاط، آنیما احتیاط،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
مجموعه شعر تازه ی محسن بوالحسنی در نشر چشمه منتشر شد.


شعری از کتاب:

مراقبتم کن
وَ نگو که خواب بود وُ
اردیبهشت بود وُ
زمین دچار گسل بود وُ
بعد
احتمالاً آن قاب عکس
در اتاقی منتهی به اتاق 
یک لحظه لرزید
و قطار از کوچه گذشت وُ 
همه چیز را برد
و یادم داد که در این سرنوشت
گریه یک شرط اختیاری بود
که من، مادرم و برخی بستگان
رعایتش کردیم.




نوع مطلب :
برچسب ها : محسن بوالجسنی، مفاجا، مجموعه شعر مفاجا، محسن بوالحسنی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از زبیده حسینی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
ما افراد متفرقه بودیم
وابستگی ِ درهای خروجی ، به انگشت های ما
به وضعیتی طبیعی بر می گشت
به ضلع دیگری انتقال مان دادند
پرده را کنار زدیم
و به نمایش مضحکی چشم دوختیم
که از اتفاق افتاده بود
ما حرف های متفرقه بودیم
اجرای دیگری از بیان احساسات
نسبت های دور را به اصل
و نزدیک ها را به ما وصل کردند
که دور افتاده باشیم از تناسب
از مرکز
به حاشیه چند خانه مانده بود
چند تلنگر
که بغل کنیم دست ها را
مرزها را حذف
و به دوگانگی فکر کنیم
به یکی از ما
و تفرقه ای
که درهای ورودی را
انتخاب کرد




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از زبیده حسینی، زبیده حسینی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
مجموعه شعر تازه ی از رضا روشنی با نام "زرد رادیکال" منتشر شد.
شعری از این کتاب:

دهان قلبم را به دهان می گذارم
پراز نفس می کنم و صدا
اما!

وزندگی سریست که با گریه می اغازد
و با گریه به خط انهدام
هیچوقت ما را به قلب نرساند، این زندگی
یامقلب القلوب!
حول حال ما به اتش و گلوله
به هرچه که از سیاوش
که از نفرین
که از دشنام
حول حال ما به بازوبندی که وقتی گشوده می شود
دود از کله ی سنگ به ناگهان

یا قلب در مقلب القلوب/ناامید
یا مقلب القلوب در قلب /زندانی
یاهرچیزی در هرکجا وهر کار و هر فکری که
یا دست بی صاحب من در شبکه جهانی
که سیل می شوی
و باید و نبایدها را می کنی تا بکنی

یا زن مجری
ای زن زیبای مجری
که پیشاپیش جسدت را می بینم
چندخیابان پایین تر
و جای زخم هایت چند سربازگمنام می رویند

یا مرد
ای مردی که بدلکار مجنون می شوی
هجوم می کنی
به طرفداران دو اتشه لیلی در خیابان
ودریک چشم به هم زدن
ماشه را روی روح جمعی می فشاری

وزندگی سریست     یا ستارالاسرار
مثل سری 
در نوک زبان
در چشم مردمک
مثل سری که ریشه درخت/ریشه قلب ومغزاستخوان را 
با یک تیر به هم می دوزد

دهان قلبم را به دهان می گذارم
فریاد می زنم
ای یار غار من!
اما بی فایده است.
-
بیوگرافی شاعر:
رضا روشنی هستم کارشناس زبان انگلیسی. از سال 72تا هم اکنون مشغول نوشتن و پژوهش هستم. همچنین در روزنامه های ولد زن، ابتکار، ارمان و غیره نیز مطالبی نوشته ام. شش کتاب در حیطه های داستان،شعر و نقدادبی نوشته ام:
_نیمه گمشده مجموعه شعر 85
_من فروغ ( نقد ادبی، نگاهی پدیدارشناسی به کار/شعر فروغ فرخزاد 83)
_افتابگردان های سرگردان، مجموعه شعر، 91
_منطق و نظریه ادبی در شعر فارسی، نگاهی معرفت شناسی به کلیت شعر فارسی از سه منظر کلاسیک، مدرن و پسامدرن
_زرد رادیکال، مجموعه شعر به دوزبان فارسی و انگلیسی 95




نوع مطلب :
برچسب ها : زرد رادیکال، مجموعه شعر تازه رضا روشنی، رضا روشنی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از علی اسدالهی
-
مرا بشارتی بفرست
به یاد دارم آسمانی چنان آبی را
که مرا بشارتی بفرست
آسمان
اندود که می‌شود از دود، نیز
هر آن و هر زمان
مرا بشارتی بفرست
به یادم آر:
جایی آن‌سوی کوه‌ها
آنسوی آب‌ها و اجساد کباب
غریبِ غریب
در بکارَتِ چینه‌دانِ سینه سرخ
یا باز و بسته شدنِ دهانِ کوچکِ یک خرگوش
رو به رو
چندان زیبا بودی
که سبز می‌چکید از برگ‌هات
و تن‌ام
گاهِ وداع
رها‌تر از دانه‌های شِن از میانِ انگشتانِ‌ باریک‌ات اگر می‌ریخت، بشارتی بفرست
دهان بگشا و بگو
بگو: عشق چیز دیگری‌ست
ساقه را نشان بده،
خزه را
بر پولک‌های مار، برقصان و بِلَغز
زبانه می‌کشی و می‌پرسی:
ما را چه رفته است؟
می‌بوسم‌ات: بخوابیم و بُگذَریم!
و تو آیا آنگونه عاشق‌ای
که بُگذاری و بُگذریم؟
که گردن‌ام را به آرواره‌های محکم‌ات نشکافی؟
آن صبح
آن صبح را یادت هست؟
خانه‌ها، 
آن‌سوی پنجره‌ سوخته‌اند
مزرعه‌ها، خاکستر؛
هیچ صدایی نیست
برابر، سیاه
برابر، سرخ
جهان، چنان صامت
که صبحِ یک روزِ برفیِ سنگین
باد،
از شکافِ صورت‌ها خواهد گذشت
مرا بشارتی بفرست
زیبای من
زیباتر از ملکوتِ ماده‌روباهی در زمستانی استخوان‌سوز -پستان گذاشته دهانِ طفلانِ چشم‌بسته‌‌!-
روباه را کشتند
و تکان چشم‌های مادر، در آخرین نگاه به کودکان؛ 
خود مرثیه‌ای می‌خواست
شعر کم داشتیم
شعری از مردمکان روباه
شعری در تشبیه لبخند تو، به آب قنات
-قنات، آن قنات که می‌دانی:
قنات باکر
پای نخلی‌ باکر-
بر  حلقوم مسموم‌اش کسی اگر گریست:
"دریغا! آبِ خضر بود بود این آب!"؛ بشارتی بفرست!
شعری برای بالِ‌ معدومِ درناها
بالی به غرور دو متر
گشوده در ابدیتی سنجابی
آخرین دُرنا
رهای رها
رها
رها
بالِ چپ! بال چپ گلوله خورده است
شعری برای سقوط 
با چند هزار سرنشینِ هراسیده
ما را چه رفته است؟
سنگر ببند در آغوشم
مرا بِرَهان به خواب
بخوابیم و آنگاه که از غار خود برخاستیم؛ طوفان نیست
و بمب چنین می‌ریخت
و بمب چنان می‌ریخت
و ما، یکدیگر را می‌جویدیم: جوندگان
تو هم می‌جویدی؛ یادت هست؟
زیبای من
مرواریدِ دندان‌هات،
کم می‌کند از درد گوسفندی که برّه‌اش را دریده‌ای در بشقاب؟
با هر بوسه‌ات از سیگار
جایی در مزارع تنباکو تیر می‌کشد
آیا
مرا نیز خواهی جوید؟
بایست،
چون سَرو که می‌سوزد         سبز
و شعله‌های صادق‌اش در برهوت پیداست
به یادم آر
که رفتگانِ تواَم
پر کشیده در نسیمی ابرآلود
آن صبح
که بی‌اشک، بی‌لبخند، بی‌خشم، بی‌امید، بی‌‌یأس
چشم می‌گشایی و می‌پرسی: چه رفته است؟
خاکستر
نشسته بر آیِنه‌ها
سوختگان، در هوا معلق‌اند
مرا ببین!
ببین چگونه تاب می‌خورم‌ در باد
رها
رها
بلا می‌ریخت و زندگان 
از سوراخی به سوراخ دیگر ‌می‌جهیدند
بلا می‌ریخت و آنکه می‌خواست آنکه را که بلا ریخته، رام کند؛ بلا می‌ریخت
بلا می‌ریخت و ما می‌سوختیم و مشغولِ جویدن هم بودیم
استکانی نفت بریز برای من
استکانی خون
بریز آنچه را که باید ریخت و به یاد آورد:
جرعه‌ای نمک،
در گلوی دریاچه
مدادی نوتَراش، در ماهیچه‌ی چنار
کمی سُرب برای ببر
کمی جنبیدنِ ماهی بر خاک
غوک‌ها
سنجاقک
عقاب
ناروَن
دشت
دَمی رود و دَمی صحرا
جویدن!
رو به رو تا بی‌نهایت، ضجّه‌ی دریا
شعری برای نوزاد
نوزاد بعد
نوزادانِ بعد:
جوندگان!
غزلی در احتضارِ بدنی گِرد و آبی
حجیم
حاد
اشباع از رشد دیوانه‌وار میکروب‌ها
شعری برای پایانِ منابع غذایی در بدنِ بیمار
شعری برای میکروب‌های گرسنه
میکروب‌های رو به سقوط
نثری برای نقاهت،
نظمی
برای
بعد

بخوابیم و بگذریم




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از علی اسدالهی، علی اسدالهی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :

گفتگو با هوشنگ چالنگی

شعرخلاقانه به سمت ساده­‌نویسی نمی­‌رود

(سامان اصفهانی)
انتشار در روزنامه آرمان
-

انگار «دیگری‌ها» هم به گونه‌ای می‌خواستند به سویه دیگری از توصیه‌های نیما جامه عمل بپوشانند كه شاید كمتر به آن پرداخته شده بود، یعنی شاید بخشی از تئوری‌های نیما هنوز در شعر پیاده نشده بود، و آنها می‌خواستند ظرایف و ظرفیت‌های دیگری از آن تئوری‌ها را نشان بدهند.

تا حدودی این‌طور هم بوده. وقتی به كار نیما نگاه می‌كنیم گذشته از سبقه‌ اجتماعی‌گرایی‌ كه در شعر نیما می‌شود پیدا كرد، در كل، نیما به آن سمت‌وسویی رفت كه كارش شعر متشخص بود. برای نمونه، به شعر «ری‌را» یا شعرهای ناب شاعرانه‌اش مثل: «به شب آویخته مرغ شباویز» كه دقت می‌كنیم اینجا دیگر نیما این را برای ما به ارمغان می‌آورد كه شاعر باز به قهر یا به اجبار مجبور است به سمت نوعی تشخص از شاعرانگی برود. این را در «به شب آویخته مرغ شباویز» و... می‌بینیم. نیما، به صراحت، شاعری اجتماعی بود. ولی در مجموع شاعری متشخص بود، یعنی اگر نیما چیزی در شعر به ما یاد داد همین بود: با كارهایی مثل «به شب آویخته مرغ شباویز»؛ اشیانگری یا عناصرنگری‌ای كه به قهر یا به اجبار شاعر را به همین سمت می‌برد؛ به سویی كه گفته‌ای فردی درباره هستی‌نگری داشته باشد. نیما بیشتر ما را به این سمت‌و‌سو برد. اگر دوستان «دیگری» برداشتی هم از شعر او داشتند، این برداشت بوده است.

یعنی بخش دیگری از هستی نامحدود ما را با عناصرنگری ویژه‌ای نشان بدهند؟

به كار نیما كه نگاه می‌كنیم، عموم شعرهایی كه مهم و ماندگارند به همین شیوه سروده شده‌اند. یكی دیگر از نمونه‌های بارز این رویكرد، شعر سیولیشه است: تی‌تیك تی‌تیك/ در این كران ساحل و به نیمه شب/ نك می‌زند/ «سیولیشه»/ روی شیشه... من هم دوست دارم شعر به شكلی خادم اجتماع باشد. ولی شعر خلاقانه و متشخص به شكلی قهری به سوی تفرد می‌رود؛ همان‌طور كه موسیقی بدیع به سمت تفرد می‌رود. اگر نیما عناصر و اشیا را با این ذهنیت نمی‌دید شاید شعر «دیگری‌ها» اینگونه نمی‌شد. هنوز هم همین طور است. اینكه شعر را به سمت ساده‌نویسی می‌خواهند ببرند باید پرسید پس تشخص شاعر چه می‌شود؟ فردیت شعر این یا آن یكی چه می‌شود؟ شعر خلاقانه و متشخص به سمت ساده‌نویسی نمی‌رود. حتی این ساده‌نویسی‌ای كه پیشنهاد می‌كنند ساده‌نویسی نثر هم نیست. برخی نثرهای داستان‌نویسان مهم معاصر بسامد بالایی از ایهام و استعاره و... را در متن خود دارند. نثر ابراهیم گلستان یا بهرام بیضایی تشخص زبانی دارد.

وقتی ادوار شاعری شما را بررسی می‌كنیم به این پی می‌بریم كه دست‌كم دو دوره شعری در كارنامه‌ شما دیده می‌شود: دوره‌ای كه غزل می‌سرودید و تعدادی از آنها در مجله «جوانان» آن سال‌ها چاپ شد و همچنین برخی شعرهای نیمایی و سپید شما كه در مجله «زن روز» منتشر شده بود كه تداعی‌گر شعرهای اجتماعی جریان شعری متعارف آن سال‌ها بودند. اما پس از آن، ما شاهد نوعی چرخش و تغییر رویكرد در شما هستیم و به گونه‌ای از شعر دست پیدا می‌كنید كه سبك ویژه سرایش خودتان و ادامه شعرهای منتشر شده در مجله «خوشه» است. اگر از مشتركاتی كه آشنایی با بیژن الهی و بهرام اردبیلی و محمود شجاعی سبب آن شد بگذریم، احساس چه ضرورتی از سوی خود شما علت بنیادی این تغییر و دگرگونی در شعرتان بوده است؟

من در حقیقت شعرهایم را در مجله «فردوسی» چاپ كرده بودم. ولی آن زمان گاهی مسئولان «زن روز» از مجلات مختلف شعر انتخاب می‌كردند و در آن چاپ می‌كردند، بدون اینكه خود شاعر خبری داشته باشد. من در مجله «جهان نو» هم شعرهایی چاپ كرده بودم. اما شعرهایی كه از من در «خوشه‌» شاملو چاپ شد متحول‌تر از كارهایی بود كه پیش عباس پهلوان در مجله فردوسی منتشر شد. اما ضرورتی كه باعث شد من سوی شعر دیگر بروم، در وهله اول رویدادهایی بود كه من را به سوی نوعی درون‌گرایی و در خود فرورفتن برد: مرگ یكی از دوستانم در بیست‌وهفت سالگی، من را از یكسری مسائل روزمره در پیرامونم جدا كرد. دوستی كه در مطبوعات با ما شعر چاپ می‌كرد. از این گذشته، تشخیصی در ما بود كه در این دوره شعر را به گونه‌ای اجرا كنیم تا فارغ از مسائل اجتماعی و روزمره، ظرفیت‌های زیبایی‌شناسی دیگری از شعر را نشان بدهیم. شعری كه به لحاظ زیباشناسی و فرهنگ استتیك مشتركاتی با شعر معاصر داشته باشد، ولی از منظر عناصرنگری خیلی جدا باشد. نمود این تفاوت را در شعرهایی كه در دفترهای «شعر دیگر» بیژن الهی چاپ كردم می‌بینید. برای نمونه، در شعر: «همواره او كه از شبنم احاطه می‌شود/ چون دوش نیست...» شعرها دیگر خیلی فردی می‌شوند. اصولا بیژن الهی شعرهایی را در جلدهای «شعر دیگر» چاپ می‌كرد كه آن تفاوت‌های مورد نظر را داشته باشد.

اگر می‌پذیرید كه «شعر دیگر» در ادامه‌ جریان «موج نو» بوده، چه شد «شعر دیگر» از «موج نو» جدا شد؟

در تمام دنیا تداوم شعر یا هنر اینطور بوده كه هنر (نقاشی، موسیقی، شعر) به اجبار باید به سمت مدرنیسم برود. برای نمونه، ما به این انگیزه دیوان حافظ را باز می‌كنیم كه با محتوا یا فرم نوتری روبه‌رو بشویم و از آن لذت ببریم. موج نو هم دنباله‌ كار نیما بود و دقیق كه نگاه كنیم به سمت فردگرایی می‌رفت. موج نویی‌ها به شعر نیما و پس از آن آگاهی داشتند و به سویی می‌رفتند كه خودشان باشند. شعر احمدرضا احمدی بهترین گواه این رویكرد است. من بدون اینكه احمدرضا احمدی را دیده باشم برداشتی را كه از واقعیت امر و از روبه‌روشدن خودم با شعر دارم می‌گویم؛ به عنوان كسی كه از دوازده سالگی حافظ و غزلیات شمس می‌خوانده است. وقتی كار احمدرضا احمدی را می‌خواندم واضح بود كه او به سمت تفردی كاملا شاعرانه می‌رفت. آن‌جا كه می‌گوید: «دستم را آزاد بگذارید/ می‌خواهم آسمان را پاك كنم...» هیچ‌كدام از رهروان نیما این‌گونه نگاهی نداشتند. گذشته از اینكه شعر باز شد و از غموض درآمد، نوعی تخیل و نگرش مدرن در این كارها دیده می‌شد. بی‌علت نبود كه بر كار احمدرضا احمدی، به ویژه كتاب‌های نخستین‌اش، خیلی‌ها آن سال‌ها صحه گذاشتند.

درنهایت چه شد كه شعر دیگر از موج نو جدا شد؟

بعد از اینكه از سوی خیلی‌ها بر حركت نوی احمدرضا احمدی صحه گذاشته شد. حتی فروغ هم او را تایید كرد. خیلی‌ها به شیوه‌ نوشتن او گرایش پیدا كردند. اما شعر دیگر به این علت از موج نو جدا شد كه خواننده‌ شعر، شنونده‌ موسیقی و... اینها همیشه می‌خواهند كار تازه‌ای را بشنوند یا بخوانند. كسانی كه دنباله‌رو احمدرضا احمدی بودند كارشان تشخص نداشت و همه داشتند شبیه هم می‌نوشتند. این وضعیت را بیژن الهی تشخیص داده بود. الهی عده‌ای را با عنوان «شعر دیگر» جدا كرد.

به نظر می‌رسد او قصد داشت رویكرد دیگری از شعر نو را نشان بدهد؛ یعنی حالا كه جریان موج نو به تكرار رسیده بیایید نگاه كنید دسته‌ای یا گروهی هستند كه تفاوت دارند و سویه‌ دیگری از موج نو و درنهایت شعر نو را نشان می‌دهند كه به نام «دیگری‌ها» شناخته شدند.

بله، تقریبا تمام ناقدان این را پذیرفتند. اگر توجه كرده باشید، بعد از جریان نیما و پیروانش و موج نو، این شعر «دیگری‌ها» كه آمدند و داشتند ماهنامه‌ای منتشر می‌كردند این تاثیر را داشتند: ناقدان ما كه از شعر آن روزگار حرف می‌زدند، برای نمونه، سیروس طاهباز در یكی از گفت‌وگوهایش اسم این افراد را آورد: احمدرضا احمدی، بیژن الهی، مجید نفیسی و من. یا رضا براهنی، كه در استانبول دكترای ادبیات انگلیسی گرفته بود و شعر را می‌شناخت، آمده بود در مصاحبه‌ای از شعر احمدرضا احمدی به عنوان شعر پیشرویی یاد كرد. اما وقتی كه خواست از شعر بیژن الهی یاد كند گفت: اما شعر بیژن الهی چون میخی است كه بر سنگ كوبیده باشید. شعرشناس بود و این نظر را داشت. الان هم پس از گذشت چهار دهه از سوی خواننده پذیرفته شده كه این نوع شعرها كارهای آوانگاردتری بود نسبت به آثار پیش از خودش.

پیشنهاد گردآوری شعر بچه‌های «دیگر» در قالب دو جلد كتاب از سوی چه كسی بود؟

پیشنهاد نبود. خود بیژن عمل می‌كرد. گزینش و ویرایش و مدیریت كار با او بود. شعرهایی كه به دستش می‌رسید، خودش انتخاب می‌كرد. آن شعرهایی كه در حیطه‌ شعر «دیگر» نبودند كنار می‌گذاشت. شعرهای زیادی را كنار گذاشته بود. گاهی هم بهرام اردبیلی كارهایی می‌كرد. اما در كل این دو جلد كتاب محصول گزینش‌های بیژن الهی بود. كما اینكه در شماره‌ای از هوتن نجات یا حمید عرفان شعر گذاشت. در یك شماره از یدا... رویایی شعر گذاشت، ولی در شماره‌ای دیگر از رویایی شعری انتخاب نكرد.

هنجارشكنی در اسطوره از مجرای بازآفرینی آن، یكی از مشخصه‌های بارز شعر شما است كه وجه تمایز هوشنگ چالنگی از گروه «شعر دیگر» هم می‌تواند باشد. برای نمونه، در یك شعر سیاوشی پنهان با ماه و دره پیوند می‌خورد (شعر ماه) چگونه اسطوره‌ سیاوش را با آن بار كلان اساطیری در كنار ماه و دره، در كنار یكدیگر همنشین كرده‌اید؟ بنیاد این همنشینی بر چه‌سازوكاری استوار بوده كه شما كاركرد جدیدی از اسطوره را شناسانیده‌اید؟

اسطوره‌ها چه به لحاظ اشیا و عناصر و چه به لحاظ افراد و حتی به لحاظ حیوانات موجودیت‌هایی‌اند كه خیلی زور بزنیم بدل به موجود تاریخی می‌شوند. سیاوش اسطوره است و ماه هم از آن اساطیری‌تر. شی كه ماندگار بشود تبدیل به اسطوره می‌گردد. اما از این مطلب كه بگذریم، اولا كار شاعر و شاعرانگی به گونه‌ای است كه ذهن یا حافظه به شكل خیلی قدیم می‌تواند باشد. این است كه هر شاعری ذهنیت‌هایی دارد و عناصری را كه در آن نگهداری می‌كند بیشتر عناصر اسطوره‌ای، خواه اشخاص یا افراد، می‌توانند در آن باشند. اما درباره‌ رئالیته‌ این دو، یعنی «ماه» و «سیاوش» باید بگویم كه «ماه» عموما پنهان می‌شود؛ قدری می‌بینیمش و بعد پنهان می‌شود. سیاوش هم كه موجودیتی اسطوره‌ای است با بار معنایی آن‌چنانی: ماجرای زن‌پدر و ناكامی و... كه در شاهنامه خیلی بارز است. ماه كه اكثرا در روزهای بارانی پنهان می‌شود. سیاوش هم در دره‌هاست. ماه هم همان سیاوشی است كه پنهان شده است. اگر اسمی هم برای این شعر گذاشته نمی‌شد، شاید خواننده كمتر متوجه می‌شد. به نظر من ممكن بود هر شاعر دیگری هم به لحاظ عناصر رئالیسم به همین نزدیكی از این عناصر استفاده می‌كرد.

حضور عناصر بومی و اقلیمی، كه كاركردی زبانزد گونه دارند، در فضای مدرن شعرهای شما می‌توانست در تناقض با آن فضا در شعرهایتان باشد، اما این رویكرد نه‌تنها در شعر شما بدل به آسیب نشده، بلكه مشخصه‌ای متعالی هم به نظر می‌رسد. چطور چنین تناقضی را بدل به مشخصه‌ای متعالی كرده‌اید؟

زندگی ایلی و غیرشهری می‌تواند عناصری را در خود داشته باشد كه به لحاظ كل موجودیت به درد كار شاعرانه بخورند. طرح اینكه چه مقدار در «هفت‌بند» آگاهانه یا ناآگاهانه بوده می‌توان این‌طور تشریح كرد كه ما از نوجوانی و كودكی این را می‌دانستیم كه در «هفت‌بند» قطعات حماسی اجرا می‌كنند. این بود كه نی هفت‌بند در ذهنیت ما موجودیت پررنگی داشت. از همین رو، آن زمان كه من به مسائل اجتماعی توجه ویژه‌ای داشتم این هفت‌بند آنقدر بسامد چشمگیری داشت كه من می‌توانستم در این زمینه هم نوعی دیگرگونه‌گویی داشته باشم. یعنی با آوردن این عناصر در فضای شعر مدرن امروز هاله‌های معنایی دیگری را از آن نشان بدهم. این دیگرگونه‌گویی گویش دوباره‌ای بود از موجودیت چشمگیر این «نی» تا دوباره برای خواننده امروز شناسایی شود.

پس می‌پذیرید كه جنبه‌های آگاهانه هم داشته است؟

بله، اما سویه‌ ناآگاهانه‌ای هم وجود دارد. بن‌مایه‌هایی در برخی شعرها وجود دارد كه توضیح یا تشریح نشده‌اند. برای نمونه، در شعر «صبح‌خوانان» در بند پایانی شعر با فضایی كاملا عینی رو‌به‌رو می‌شویم: ‌«ای كه دستی لرزان بر سینه نهاده‌ای/ بنگر!/ اینك منم كه شب را سوار بر گاو زرد/ به میدان می‌آورم». یعنی مثل نی «هفت‌بند» توضیحی برای آن داده نشده. فقط خواننده به لحاظ زیباشناسانه دریافتی از آن دارد. درصورتی‌كه این شعر زمینه‌ای رئالیته دارد: در ایلات ما می‌گفتند كه زنان رسوا را در چند نسل پیش سوار بر گاو زرد می‌كردند و در روستا می‌گرداندند. اما چون برای مخاطب منبع تشبیه شناخته شده نیست، فقط با وجه زیبایی‌شناسی آن ارتباط می‌گیرد.

در مقدمه‌ گزینه اشعارتان، در یادداشت «نیما همسایه‌ شعر دیگری‌ها بود» جمله‌‌ای دارید: «نیما برای دوستان شعر دیگر پدری شریف بود.» می‌خواهم از این جمله به این پرسش برسم كه شما سهم تئوری‌های غربی را در شكل‌گیری و تكوین جریان «شعر دیگر» بیشتر می‌دانید یا درك و دریافت دوستان «دیگری» از شعر و آرای نیما؟

هر دو موثر بوده‌اند. اولا این را بگویم كه شعر چون موجودیتی جهانی دارد، یعنی همان‌طوری كه اروپایی‌ها از رودكی یا حافظ متاثر می‌شوند به لحاظی دیگر شعر پیشرو را هم دنبال می‌كنند. حالا اگر بخواهیم به تاثیر شعر اروپا بر شعر ایران در حد همان ترجمه هم بپردازیم، خب شعر اروپا در زمان قاجار ترجمه شد. شعر از زبان‌های آلمانی، انگلیسی و فرانسوی ترجمه شد و كم‌وبیش با درصدهای متفاوتی شناسایی شد. شعر اروپا بیشتر به لحاظ خوانش موثر بوده، چون در كارشان نوآوری بوده است.

یعنی تاثیر از شعر اروپا بیشتر از لحاظ خوانش خود شعرها بوده تا تئوری؟

بله. برخورد ما بیشتر اینگونه بوده. برای نمونه، وقتی شعر آرتور رمبو را می‌خواندیم واقعا خوشمان می‌آمد. یادم است هوشنگ مستوفی این شعرها را در رادیو اجرا می‌كرد. یا هانریش هاینه را كه كتاب گوتنبرگ یا معرفت منتشر می‌كرد. در كار اروپایی‌ها نوآوری بود. به همین علت تاثیرگذار بود. همان‌طور كه شعر سنتی ما تاثیرگذاشته بر اروپایی‌ها، كار اروپاییان هم، به‌ویژه انگلیسی‌ها، فرانسوی‌ها و آلمانی‌ها روی شعر ما تاثیرگذار بوده. حال چه به صورت بهره‌ مستقیم از خود زبان مبدا یا به صورت ترجمه از متون.

نوآوری‌های خاص خود نیما چقدر تاثیرگذار بوده؟

نوآوری‌های نیما این‌طوری بود كه توسط كسی كه خودش اهل شعر بود و به شكل دقیق و درستی مانوس با شعر بود، زودتر و عمیق‌تر حس و درك می‌شد. به خاطر اینكه كسی كه اهل شعر بود یك اندوخته‌ای از حافظ داشت؛ یك آموزه‌ای از سعدی یا مولانا داشت؛ اگر در شاعران كلاسیك ما امری نو بود و آن را كشف كرده بود، به همین منوال نوآوری‌ها و مدرنیسم نیما را هم زودتر درمی‌یافت و كشف می‌كرد. هیچ چیزی به جز مدرنیسم نیما خواننده‌ شعرشناس را جلب نكرد. من خودم در جایگاه خواننده شعر، كه هنوز شاعری هم نمی‌كردم، نخستین چیزی كه باعث شد بروم سمت نیما مدرنیسم آثارش بود. بعد هم جذب شعرهای حماسی و اجتماعی او شدیم: «ول كنید اسب مرا/ راه توشه‌ سفرم را/ نمد زینم را/ و مرا هرزه‌درا...» یا شعر‌ «آی آدم‌ها». بعد كه جلوتر رفتیم و نیما را بیشتر شناختیم مایل به كارهای متشخص نیما شدیم. همان‌طور كه در پرسش‌های قبل اشاره كردم، شعرهایی چون: «به شب آویخته مرغ شباویز/ مدامش كار رنج...» این است كه نیما موجودیتی خارق‌العاده داشت در دگرگون‌كردن شعر ما. انسان بی‌نهایت خارق‌العاده‌ای بود. حتی كارهای ساده‌ نیما هم دارای صبغه‌ مدرن بودند تا برسد به شعرهایی چون «مرغ شباویز». نیما شگفت بود در نوآوری.

چرا هیچ‌گاه وسوسه‌ تئوری‌نویسی برای شعر در شما نبوده؟

برای اینكه من اساسا در كار شعر تئوریسین نبودم. خودم را در حد دانش شعر داشتن برای تئوری‌نویسی نمی‌بینم.

اصلا اعتقاد به تئوری‌نویسی برای شعر دارید یا مانیفست‌نویسی؟

چرا اعتقاد دارم. البته مانیفست را نمی‌دانم. كار می‌تواند به لحاظ تئوریك باشد. چنان‌كه بیژن الهی می‌توانست موجودیت شعر را به لحاظ تئوریك بیان كند.

برخی بر این باورند كه «شعر حجم» جریانی رادیكال و متاثر از «شعر دیگر» است كه سرچشمه اصلی این جریان بیژن الهی است. آیا می‌توان برای این جریان فقط یك تن (بیژن الهی) را آغازگر و سرمنشا دانست؟

بیژن الهی به دلیل شناختش از مدرنیسم برای بچه‌های «دیگر» قابل قبول بود، هم با آثاری كه داشت و هم با دانشی كه داشت، اما بقیه هم به لحاظ شعری و كار شاعرانه موجود و مطرح بوده‌اند. پس نمی‌توان فقط یك نفر را سرچشمه‌ اصلی این جریان دانست. ولی مسائلی را كه رویایی مطرح كرد در شعر پیشرو كلاسیك ما موجود است. اصولا كار اصیل شاعرانه ما را از ابعاد جدا می‌كند. برای نمونه، رودكی می‌گوید: «اگر می‌نیستی، یكسر همه دل‌ها خرابستی/ اگر در كالبد جان را ندیدستی، شرابستی» در این سطرها از سطح واژه‌ها‌ جدا شده‌ایم و در روابط ابعاد سیر می‌كنیم. یا حافظ می‌گوید: «غلام چشم آن تركم كه در خواب خوش مستی/ نگارین گلشنش روی است و مشكین سایبان ابرو» یا بیدل دهلوی می‌گوید: «نفس آشفته می‌دارد چو گل جمعیت ما را/ پریشان می‌نویسد كلك موج احوال دریا را/ چرا مجنون ما را در پریشانی وطن نبود/ كه از چشم غزالان خانه بر دوش است صحرا را» اگر در این بیت‌ها بخواهیم معنانگری كنیم، به گونه‌ای حجم‌گرایی می‌رسیم كه رویایی هم آن را مطرح كرده است. اسپاسمانی را كه رویا مطرح می‌كند در شعر كلاسیك جهان اتفاق افتاده است. در شعر مدرن هم بی‌نهایت اتفاق افتاده. در سوررئالیسم یا حتی در پارناس‌های فرانسه هم این جریان هست. به اعتقاد من رویایی حرف تازه‌ای نزده است.

در میان شاعران منسوب به شعر دیگر با كدام‌یك از آنها رابطه نزدیك و صمیمانه‌تری داشته‌اید؟

من فرم كنار بچه‌ها قرارگرفتنم در یادم نیست. ولی با بهرام اردبیلی، به دلیل اینكه نوع زندگی‌مان شبیه همدیگر بود، بیشتر صمیمی بودم. شب‌های زیادی را در خانه‌ او باهم گذراندیم. بهرام هم مانند من از خانواده‌اش مستقل شده بود. اما بیژن با پدر و مادرش زندگی می‌كرد. به خانه‌ بهرام تا پیش از رفتنش به هندوستان هم رفت‌و‌آمد داشتم. خاطرات زیادی باهم داشتیم؛ از شعر و شاعری گرفته تا همكاری با او در هندوانه‌دزدی.

به تازگی كلیات اشعار شما منتشر شده. از بررسی تاریخ شعرهای شما به این نتیجه می‌رسیم كه پس از دهه‌ پنجاه هرچه گذشت كمتر نوشته‌اید. چرا هوشنگ چالنگی در سه چهار دهه‌ اخیر آنقدر كم شعر نوشته است؟

مسائل زندگی بود. مسائل اجتماعی و تعهدات خانوادگی بود. من در خانواده‌ای بزرگ شده بودم كه تعهد خیلی مطرح بود. شاید اگر تنها بودم تا سنین بالاتری هم شعر را دنبال می‌كردم؛ به همان صورتی كه در جوانی آن را پی می‌گرفتم.





نوع مطلب :
برچسب ها : شعرخلاقانه به سمت ساده­‌نویسی نمی­‌رود، سامان اصفهانی، هوشنگ چالنگی، گفتگو با هوشنگ چالنگی، شعر ساده نویسی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از رامیز روشن
(ترجمه ی صالح سجادی)
-
زمانی باهم به این آینه نگاه می کردیم 
حالا جای تو در این آینه خالی ست 
هرچند شاید، لبی ، پلکی ، یا ابرویی از تو در جان آینه جامانده باشد
بلکه اشکهای تو هنوزدر جان آئینه است 
و این آئینه را قطره قطره ذوب خواهد کرد 
بلکه روزی با پاهایی که از تو در آن جامانده 
پاگرفته و راه خواهد رفت 
بلکه دنبال تو دنیا را جستجو خواهد کرد 
میان میلیون ها انسان 
و به محض دیدن، تو را خواهد شناخت 
حتی در تاریک ترین غروبها 
آنوقت تو از دست آینه فرار خواهی کرد 
از این گذر به آن گذر از این پیچ به آن یکی 
وآدمها، ماشین ها و خانه ها را 
پشت سرت به جنگ با آئینه خواهی فرستاد 
باز هم آینه از تعقیبت دست برنخواهد داشت 
او یک شهر را پشت سرت خواهد بلعید 
او چشم ازتو برنخواهد داشت 
زمین و آسمان را پشت سرت خواهد آمد 
همینطوری که فرار می کنی گیسوانت در باد خواهد وزید 
و تار مویی از آنها در دست آینه خواهد افتاد 
همچنان که دامن ابریشمی ات در باد به اهتزاز در می آید 
زنگار بر چهره ی آیینه خواهد افتاد 
تو همچنان در فرار از آینه خودت را خسته خواهی کرد 
و ناگهان آن سنگ را خواهی دید 
با آن سنگ این آئینه را خواهی شکست 
از آئینه قطرات بی شمار اشک به اطراف خواهد پاشید 
وهر تکه اش مثل قایقی کوچک در آن اشکها 
که ائینه ی شکسته را در بر گرفته اند 
شناور خواهد شد 
بلکه از هر تکه ی این آینه 
لبهایت پشت سرت جیغ خواهد کشید 
*
این هم قصه ای دروغین بود که همینجوری سرهم کردم 
تو نیستی 
و رفتنت همان رفتن آخر واپسین رفتن بود
-
از کتاب "سگ پرندگی (گزیده ی شعر های رامیز روشن)". 




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از رامیز روشن (ترجمه ی صالح سجادی)، صالح سجادی، رامیز روشن،
لینک های مرتبط :


شنبه 4 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از مریم یوسفی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
زمان مارا دفن خواهد کرد به زودی اتفااق میفتتد 
آنان شما را تعقیب میکنند اما از شما میخواهند که فرار کنید متوقف شدن شما شکست آنان است 
تبدیل به جسمی مصنوعی و رباتی خوش صدا میشوید و در خلوت از آنچه واقعا هستید میگریزید 
شما شکست زنانگی هستید 
و پیروزی آنان
و عروسک تماشاگران و خریداران 
زمان از شما خواهد گذشت 
تاریخ از شما خواهد گذشت 
اما بازی شما خواهد ماند تا زمانی که صدا و حرف های ما یواشکی باشد
و دستانتان گوش ها را بسته و بدنتان حدقه ها را بیرون زده نگه دارد
درحالیکه خشم ترس زده یمان را به چماق داران تحویل میدهیم 
و بغض بی طاقتمان را گاهی بر سر خریدارانتان میشکنیم
به درون خود پناه میبریم 
وقتیکه آنچه میخواهیم در برابر آنچه شما دارید و بیشترمیخواهید تبدیل به شوخی ای لوس و گاهی جدی میشود
به درون خود پناه میبریم
و صبح هنگام دوباره طلوع میکنیم




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مریم یوسفی، مریم یوسفی،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 15 )    ...   3   4   5   6   7   8   9   ...