تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - مطالب
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از امیلی دیکنسون
(ترجمه ی حسین خلیلی)
-
من از یک زیبایی کمیاب مرده بودم 
وفق داده شده با قبری 
که زمانی در اتاق مجاورش 
مرده از حقیقت 
یکی دراز کشیده بود 
او به آرامی پرسید - چرا شکست خورده ام ؟ 
_ برای زیبایی !
تکرار کردم به آرامی 
چرا شکست خورده ای ؟ 
- بخاطر حقیقت !!
او گفت ما همزاد هم بودیم 
سپس مثل آشنایان دیرینه یک شب 
هم را ملاقات کردیم 
ما حرف می زدیم میان اتاقها 
تا اینکه 
خزه ها به لبهامان رسیدند 
و نامهای ما را پوشاندند .




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از امیلی دیکنسون (ترجمه ی حسین خلیلی)، حسین خلیلی، امیلی دیکنسون،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از پدرام محمدزاده
انتشار در سوگواران ژولیده
-
ساعت گریه در خود پنهان داشت 

ماه که سنگ قبر کهکشان بود داغ هزاران ستاره را بر سینه

همه او را با این داغ می شناختند
صندلی الکتریکی نشستن نداشت
کسی نمی توانست پا جای پای شبح بگذارد
پینوکیو هر چه بیشتر دروغ می گفت
تا پرندگان آواره بیشتری روی بینی بلندش لانه کنند
بغض ساعت با صدای پرنده چوبی درونش شکست
ابر در آغوش گرفت ماه را تا از شلیک انگشت های اشاره در امانش دارد
اعدامی آخرین لحظات زندگی اش را با آغوش صندلی الکتریکی قسمت کرد
شبح در تنهایی اش محو شد
و جوجه ها پریدن را برای اولین بار از روی بینی پینوکیو آموختند ...




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از پدرام محمدزاده، پدرام محمدزاده،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
مقالات قدیمی: فروغ فرخزاد می‌دانست ( 1352)
نویسنده: احمدرضا احمدی / تایپ: فرانک آصفی

  شعر اگر هجوم نباشد دفاعی برای مرگ است و توضیحی برای مردن- پس لغت مرگ اسم و مردن فعل است- شعر دفاع كامل نیست- روزهم نیست- شب هم نیست. تكه‌ای سخت و جانداری از شبانروز است- برای همین شبانروز است كه شاعردر نیمراه تجربه‌ی شاعری دلواپس می‌شود- فرخزاد در شعرهای روزهای آخر دلواپس بود- دلواپس نه برای خود- برای دیگران. برای درخت- باغچه- ماهی. می‌دانست كه اگر ایثار حركت ابزار نخستین شعر نباشد ولی وسایل كامل و بارور زندگی هستند.
ولی نمی‌دانم اگر فرخزاد زنده بود هنوز هم چنین فكر می‌كرد؟ فرخزاد دلواپسی را تنها در خودش به صداقت ایثار رسانید- انبوع شاعران و شاعره‌های بعد از او برای خود دلواپس شدند- دلواپس آن كه چه كسی جانشین فرخزاد است.
فرخزاد تمام كشف‌های روز و شعر را به تنهایی به دوش كشید و حركت كرد- فضا و موقعیت شعرهای سال‌های 35 تا 40 فضای مصنوعی و غیر واقعی بود- هنوز شاعران گرفتار آه و سرفه‌های مسلول- و تغییرات مهتاب در كوچه ماسیده بود- و یا آن شب باران در ناودانها طبل می‌زد- شروع شعر فرخزاد در این موقعیت بود- موقعیت چیره بر شاعر- او یك تن بود ولی كم كم رهایی یافت- او به خاطر جبر سنتی می‌بایست آن پیله‌ها را بشكافد تا به خود برسد- تا به تجربه خود برسد- دلواپسی فرخزاد برای بچه- برای گندم یك دلواپسی رمانتیك نبود- او در شعرهای آخر به عمق آب رسیده بود و به ارتفاع فواره.
فرخزاد به مفهوم تازه‌ای دست یافته بود كه باید به شعر عمل داد و شعر را عمل كرد- زندگی روزانه‌اش عمل شعرش بود- آموخته بود كه بیاموزد باید بخشایش داشت- فرخزاد در آخرها به دنبال یك مفهوم وسیع برای روز بود- او از روزها و از آسمان محدود كه فقط عبور دو كبوتر را معنی می‌دهد گذشته بود و به عشق، خو بی قشنگی رسیده بود و می‌دانست كه زمین فقط باید به دور عشق قشنگی و تشنگی بچرخد و فرصت فقط یك لحظه از ابدیت است. كه در زمان شناخته شده می‌چرخد- فرصت را فرصت طلبی اشتباه نگیریم- فرخزاد دوره‌ای را به  دانستن گذراند- دوره‌ای را به عمل و در آخرها می‌خواست دانستن‌ها را فراموش كند- تا خالص و كودكانه عمل كند- او می‌خواست موقعیت یافته شده‌ی خود را رها كند به طرف موقعیت تازه برود و موقعیت گذشته‌ی شعر خود را به مقلدان زنانه و مردانه‌اش بسپارد كه سپرد كه هنوز شعرهای مردها زنانه است.
كوه را دوست داشت ولی پرده‌ها را می‌بست كه كوه را نبیند او معلم- او خواهر و او بزرگوار ما بود كه آموخت شعر اگر جدی باشد دفاع نیست- شعر است شعری كه در موقعیتی ادبی متولد شده است- شعر كه مفهوم ادبی دارد و كشف آن كشف لغت بازان است نه آدم- و نه آدمیزاد- اصلا چرا باید شعر گفت؟
زمین كه می‌چرخد- گندم هم كه هست- ادبیات برای شكر گندم است- اصلا ادبیات در حضور شكفتن گل سرخ فقیر است. فزخراد می‌دانست.
 
اطلاعات مقاله:
ماهنامه فرهنگی - هنری رودکی- شماره 28 - بهمن ماه 1352- سال دوم - صفحه 30




نوع مطلب :
برچسب ها : فروغ فرخزاد می‌دانست (احمدرضا احمدی)، احمدرضا احمدی، فروغ فرخزاد، ماهنامه فرهنگی - هنری رودکی- شماره 28 - بهمن ماه 1352- سال دوم - صفحه 30، رودکی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :

 شعری از امیرحسین بریمانی

انتشار در سوگواران ژولیده

-


رستاخیزِ سریع

بر شیشهای کدر و کهنه

میان لکههای باران

اجزای خاطرهای خونی شتک زدهست و چسبیدهست

بی گمان باید یاد پیشانی زخم خوردهی تو افتاد

و تکهای برنده از لالهدانِ شکسته که در درست من بود هنوز

و لالهای که خود با خارَش کلنجار میرفت و شرمسار بود هنوز

قطراتی از لبههای ناخن چکه میکرد

و زمان بر زمین میخزید و نزدیک میشد

از شیشهی سرد، پیشانی برگرفتی

برگشتی

و دیدم پلکت از چند تار موی سرخ خیس که آبشاری بودند ایستا،

میگریخت

و مژههات جویبار کند را عبور نمیداد

سرچشمه در سرفههای آخر تلاش میکرد

 

تو به جایی در بالا شانههام نگاه میکردی

گویی رحِمی مَکنده که نزدیک میشد

به تو سکوت را برای همین وقتها آموخته بود

 بهتان نگاهت اما نیمی از آشوب را لبریز میداد

 

دوزخ ورای ما میآید تهمینه

با تنپوشی که مخفیش میکند

با خشونتی که میلرزاندش هردم و کینهاش تجهیز میکند

احساس میکنی افشرهی جانت به خارش افتادهست

و پوست را برای رساندن کمی ناخن کنار میزنی

 

چه چیز باید دراینجا تغییر میکرد تا مرگ از هجوم بکاهد؟

تو از بالای شانههام به تودهی سیاه مکندهای نگاه میکردی

پیشانیهای خونین از اقسام مختلف به ضرب زنجیر یا شلاق

چه فرق باید پیشانی تو میداشت

و تنها چیزی که در کاسه چشم معلوم نمیافتد،

تودهی دوزخیست سیاه

که میخارد و نزدیک میشود

حالا در آن موقع لاله بود بر زمین میخزید

مرگ بود گویی از پشت سرم

و تردید تو بود به دیوار میخورد و کمانه میکرد

 

پشت شیشهی کدر دوزخی از فراز کوهها میجستید

رستاخیزی در احجام میخارد تهمینه و ابرها کش میآمدند

پادشاه سوار بر پُفهای سفید

قد میکشید و بر شیشه دست میکشید:

خط عطوفت مرگ از ما گذشت.

 

بخشوده شدن همیشه شروطی داشته است

و دستمالی شدن        دست تحقیرآمیزی که تودهی سیاه بر صورتم کشیدُ گریخت

و خون به سینههات رسیده بود تهمینه میلغزیدُ میلغزید

بعد سیاهی که از لای تو گذشت،

تو دیگر آنجا نبودی و بعد پادشاه بر تخت دوزخ نشسته بود

 

تهمینه هیچکس برای تو مرثیه نمیخواند

مترسک حتی با پوزهی بیرون ریخته لبخند چطور میتوانست بزند

که میزد؟

در هنجار تغییر کردهی مزارع و دشتهای سایه سرخ

(دانههای پلشتی می‏روییدندُ

گندمهایی با فلس اهریمنی)

 

دویدنم دلیل داشت تهمینه

و هیچکس دنبالم نمیکرد.





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از امیرحسین بریمانی، امیرحسین بریمانی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از هالینا پوشفیاتوفسکا
(ترجمه از ضیاء قاسمی)
-
من از آب جاری می‎آیم
از برگ‎هایی که می‎لرزند
با لمس زخمه‎های باد
که پرشتاب می‎وزد
من از عصرگاهی می‎آیم
که نمی‎خواهد خوابش ببرد
و با چشمان پر ولع ستاره‎ها را
سرسختانه می‎نگرد
شب جاریست در رگ‎های کبود
در تمامی تن
در نوک انگشتان
و می‎تپد با هوسی ناکام
من صدایی خسته و گرفته‎ام
که خاموشِ خاموش مانده‎ست
و بر فراز سرم روزها
با بال‎های گسترده و خالی
می‎گذرند




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از هالینا پوشفیاتوفسکا، ضیاء قاسمی، ضیا قاسمی، هلینا پوشفیاتوفسکا،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :

گفتگو با لی لی گلستان

(نمی‌خواهم جایم را به دیگری واگذار‌كنم)

سمیه مهرگان

منبع: روزنامه آرمان

بازنشر در سوگواران ژولیده

-


پدر شما آدم سرشناسی در دهه‌های چهل و پنجاه بود و قاعدتا شما هم خواسته یا ناخواسته در این مسیر قرار می‌گرفتید. هرچند به گمانم در آن زمان بیشتر در خارج از ایران بودید. در آن زمان وسوسه نشدید به شعر یا داستان روی بیاورید؟

نه. بیشتر می‌خواندم و در فكر نوشتن نبودم. بیشتر ادبیات و شعرهای کلاسیک فرانسه را می‌خواندم چون در کلاس‌های آزاد سوربن همین درس را می‌خواندم. شعر فرانسه را زیاد می‌خواندم و باید از حفظ می‌کردیم و سر کلاس می‌خواندیم. ژرار دو نروال را انتخاب کرده بودم و همه‌اش را خواندم. بودلر هم که جای خود داشت و به‌خصوص پل ورلن را بیش از همه دوست داشتم.

در آن دوره، هرچند شما در سنین كم به فرانسه می‌روید، اما بااین‌حال، شعرها و داستان‌های چهره‌های برجسته‌ آن زمان را دنبال می‌كردید؟ (ایران منظورم است) و نظرتان در آن زمان درباره شعرها و داستان‌های معاصر چه بود؟

كتاب زیاد می‌خواندم. آل‌احمد‌ها را می‌خواندم و خیلی دوست داشتم. شعرهای اخوان‌ثالث و نصرت رحمانی را دوست داشتم و ادبیات ایران را به ‌طور جدی دنبال می‌كردم.

روزی كه هدایت خودكشی كرد هفت ساله بودید. از كی هدایت برای شما آن‌طور كه برای انسان ایرانی در گذار زمان، چهره دست‌نایافتنی شد، روشنفكر شد، الگو شد، ودرنهایت ممنوع، و به راسته دست‌فروش‌های انقلاب راه یافت، شكل گرفت و سراغ داستان‌هایش رفتید؟ نظرتان چه بود؟

وقتی از پاریس برگشتم و درسم تمام شده بود تصمیم گرفتم نویسنده به نویسنده را بخوانم. یعنی تمام آثار هدایت را ظرف یكی- دو ماه پشت سر هم خواندم یا آل‌احمد را یا كتاب‌های اخوان و دیگران را هم همین‌طور.

زمانی كه فروغ طی یك تصادف كشته می‌شود، ۲۰ سالتان بود. چیزی را به خاطر می‌آورید؟ چقدر فروغ را در آن زمان می‌شناختید؟ یا اگر بعدها این تصویر در ذهن شما ایجاد شده، نظرتان درباره شعر فروغ به عنوان یك شاعر زن چیست؟

بله بیست‌ودو- سه سالم بود. فروغ را در استودیو گلستان‌فیلم گاهی می‌دیدم و گاهی هم توی ‌میهمانی‌ها. شعرهای «تولدی دیگر» را به باقی شعرهایش ترجیح می‌دادم، اما هیچ‌وقت شاعر محبوبم نبود. در بین شاعرهای زن، سیمین بهبهانی را بیشتر ترجیح می‌دادم.

مرگ فروغ برای پدرتان دردناك بود، چیزی كه كاوه هم به آن اشاره مستقیم دارد. این تاثیر در خانواده شما، چگونه بود؟ و اكنون بعد از نیم قرن، این حضور به چه شكل است؟

تاثیرش مثل تاثیر مرگ هر آدم جوانی بود. دردناك بود. خیلی جوان بود. حالا نگاهم به قضیه فرق كرده است. با سعه‌صدر بیشتری به این قضیه نگاه می‌كنم.

فکر نمی‌کنید مرگ فروغ در زندگی خانوادگی شما تاثیر زیادی گذاشته باشد؟

هر مرگی بالاخره تاثیر بد خودش را می‌گذارد. خیلی برای مردن جوان بود. خیلی. مادرم خیلی برایش دل می‌سوزاند و از مردنش ناراحت شد.

سه سال بعد از مرگ فروغ، جلال آل‌احمد كه از چهره‌های تاثیرگذار آن زمان بود فوت می‌كنند. طبیعی است در آن زمان سیمین دانشور را هم شما می‌شناختید، به ویژه كه پدر شما هم ارادت خاصی به ایشان دارند. نامه‌نگاری‌هایی هم. از مرگ جلال بگویید و آشنایی و ارتباط‌تان با سیمین دانشور. نظرتان درباره داستان‌های این دو چیست؟

جلال عشق دوران نوجوانی من بود. مردی بالابلند با گونه‌های استخوانی و صدایی زیبا و حركاتی عصبی و تند و تیز. مدام صدایش بالا بود و در حال اعتراض‌كردن. مرگش بسیار بسیار زیاد روی من اثر گذاشت و ماه‌ها گریه می‌كردم. سیمین خانم و جلال من را مثل بچه‌شان دوست داشتند و من را به گردش و پارك می‌بردند. هر دو بسیار مهربان بودند. «خسی در میقات» و «مدیر مدرسه» را از جلال و «سووشون» را از سیمین به باقی كتاب‌هایشان ترجیح می‌دادم.

از مرگ مصدق چیزی را به خاطر می‌آورید؟ در آن زمان مصدق برای‌تان چگونه تصویر می‌شد؟

یادم می‌آید خانه‌مان یك خانه نقلی با یك حیاط نقلی‌تر در مقصودبیك بود. یادم می‌آید پدرم با عجله آمد خانه و وسایل عكاسی‌اش را برداشت و گفت مصدق گیر افتاده و رفت برای عكاسی. مادرم هم ما بچه‌ها را برداشت و رفتیم تماشای مردم توی خیابان.

بزرگ‌شدن در آن خانواده كه مشهور بود، (و البته متمول)، برای شما چطور بود؟ این را از این بابت پرسیدم كه شما بخشی از شخصیت پدرتان و بخشی را هم از مادرتان وام گرفته‌اید و در نهایت لی‌لی گلستان مترجم و گالری‌دار شدید.

متمول که هیچ‌وقت نبودیم. دروس را كه آن وقت ده دروس بود انتخاب كردیم برای زندگی، چون جایی پرت و همه‌اش مزرعه گندم بود و به دلیل ارزانی زمین‌هایش تصمیم به ساختن خانه گرفتیم. بعد‌ها شانس آوردیم و دروس گران شد و خانه ما افتاد وسط یك محله مرفه. نه آب داشتیم نه گرما. اما خوش بودیم. نه حمام داشتیم و نه یخچال. به جای یخچال، یخدان داشتیم. اما یك قنات داشتیم كه شب‌های تابستان در آن حمام می‌كردیم. بر و بیابان بود. زمستان‌ها هم می‌رفتیم حمام سر خیابان دولت. من در آن خانه خوش بودم.

اول‌باری كه تصمیم گرفتید ترجمه كنید كی بود؟ و مشوق‌تان چه كسی بود؟

كتاب «چطور بچه به دنیا میاد» را مادرم به سیروس طاهباز كه در كانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان كار می‌كرد داد و او هم از من پرسید می‌خواهی ترجمه‌اش كنی؟ و مترجم شدم!

نخستین بازخوردها درباره ترجمه‌هایتان چه بود و از چه كسانی بود؟

از همان اول كتاب «چطور بچه به دنیا میاد؟» خیلی سروصدا كرد و بعد «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» حسابی معروف شد و معروفم كرد! و بعد حواسم را جمع كردم كه درست انتخاب كنم و بهتر ترجمه كنم و خودم را هم گم نكنم. كه خدا را شكر تمام این‌ها عملی شد. من فقط ۲۳ سال داشتم و می‌شد كه به بیراهه بروم.

دیدن گدار و تروفو یا تاركوفسكی شما را سوق نداد به سوی فیلم‌سازی‌؟

نه، متاسفانه با وجود علاقه فراوانم به سینما، نشد كه وارد این حیطه بشوم.

از كارگردان‌ها و فیلم‌هایی كه این علاقه را در شما برانگیخت، می‌توانید نام ببرید؟

سینما را دوست داشتم و فیلم‌دیدن یکی از لذت‌های زندگی‌ام بود و هست. بیلی وایلدر، استنلی کوبریک، ویتوریو دسیکا، آنتونیونی، فلینی و گدار... همه این‌ها را دوست داشتم.

ناصر تقوایی برای شما چگونه تصویر می‌شود؟ خاطره‌ای از ایشان دارید؟

تقوایی را بار اول در همان دهه ۴۰ در استودیوی پدرم دیدم. و بعد در تلویزیون همكار شدیم و بعد هر كدام ازدواج كردیم و بنای معاشرت گذاشتیم.

از سال‌های ۴۲ كه تقوایی در كارگاه فیلم گلستان حضور پیدا می‌كند و با گروه فنی سازنده فیلم «خشت و آینه» همكاری می‌كند، تا اینجای كار همه چیز خوب است، اما بعدها به ویژه طی دو گفت‌وگوی پدرتان با پرویز جاهد و مهدی یزدانی‌خرم، اختلافات، خود را بروز می‌دهد. به نظرتان این اختلاف ریشه در چه دارد؟

من در این مورد چیزی نمی‌دانم.

یادم هست تقوایی، به گمانم در موسسه كارنامه در یك دیدار حضوری که با او داشتم، اشاره كرد كه گویا گلستان در اواسط دهه پنجاه زندانی شدند و همین یكی از دلایل خروجش از ایران بوده. چیزی یادتان می‌آید از این اتفاق و خروج پدرتان از ایران؟

پس از اكران و پایین‌كشیدن فیلم «اسرار گنج دره جنی» آمدند خانه و پدرم را بردند. سه - چهار روزی بازداشتش طول كشید. بعد چون این بازداشت برایش گران آمده بود برای مدتی از ایران رفت و بعد هم رفت كه رفت.

شما چرا نرفتید؟ چرا در ایران ماندنی شدید؟

من چرا باید می‌رفتم؟ مملكتم بود و دوستش داشتم و دارم. اصولا اهل جاخالی‌دادن نیستم. نخواستم جایم را به كس دیگری واگذار كنم! ماندم، سختی هم كشیدم و ساختم. این سازندگی را دوست دارم.

چرا ما وقتی درباره ابراهیم گلستان حرف می‌زنیم، فقط درباره ابراهیم گلستان پیش از انقلاب حرف می‌زنیم؟ این را در چه می‌بینید خانم گلستان؟ آیا ابراهیم گلستان بعد از اواسط دهه پنجاه تمام شده بود؟

نه، ابراهیم گلستان تمام نشده بود، بلكه سر جای خودش دیگر نبود. كدام یك از هنرمندان را می‌شناسید كه رفتند و هنرمند باقی ماندند و كارشان را ادامه دادند به همان خوبی سابق؟ این رفتن كار همه را خراب كرد. از امیر نادری بگیر تا سهراب شهیدثالث تا اسماعیل خویی تا گلستان تا خیلی‌ها...

شده كارهای ابراهیم گلستان را نقد كنید به ویژه گفت‌وگوهای تند با لحن تند ایشان؟ این نوع لحن را می‌پسندید؟

نه اصلا نمی‌پسندم. همیشه همین‌طور بود، البته ملایم‌تر. رك و راست بود. اما این لحن از همین بازندگی در رفتن و در غیبت از اینجا می‌آید. عصبانی است. از دست خودش عصبانی است و سر دیگران خالی می‌كند. اشتباه كرد.

نظرتان راجع به مجموعه‌داستان «تابستان همان سال» تقوایی چیست؟ آن هم وقتی حدود نیم قرن از نشر آن می‌گذرد. جالب اینكه ناصر تقوایی هم به نوعی با ابراهیم گلستان در یك چیز وجه اشتراك دارند: اینكه ایشان هم حدود ۱۵ سال می‌شود که عملا حضور سینمایی یا ادبی ندارند.

تقوایی با خودش درست رفتار نكرد. حرمت استعداد و حساسیتش را نگاه نداشت. به قول شیرازی‌ها «زد به دره جیمبولو!» آدم بسیار مهربان و شریفی است. حیف شد. فیلمساز بهتری بود تا نویسنده خوبی. فیلم «كاغذ بی‌خط»اش را خیلی دوست داشتم.

الان كه مجدد «خروس» را می‌خوانید، و «خشت و آینه» را می‌بینید، به عنوان یك منتقد نظرتان چیست درباره این رمان كوتاه و این فیلم؟

«خروس» یك شاهكار مطلق است. بی‌نظیر است و واقعا همتا ندارد. اما «خشت و آینه» برای من به بخش‌های زیادی تبدیل می‌شود كه بعضی از بخش‌ها خیلی خوب درآمده، مثل بخش درون پرورشگاه و بچه‌ها یا بخش كافه و جلال مقدم.

پیش از انقلاب، كه نام پدرتان، موجب رفت‌وآمد چهره‌های سرشناس به زندگی خانوادگی شما می‌شود، بعد از انقلاب هم شما به نوعی جای پدرتان را به شكلی دیگر پر كردید. انگار در خون خانواده گلستان است كه همگی در حوزه هنر و ادبیات به صورت جدی فعالیت داشته باشند.

غریب است اگر جز این می‌بود. فرزند خلف یك پدر ناخلفم.

از ارتباط با چهره‌های برجسته فرهنگی، به ویژه در كتابفروشی گلستان، تشویق نشدید به نوشتن داستان؟

از بچگی همه این هنرمندان به خانه ما رفت‌وآمد می‌كردند. اما بعد از مصاحبه من در كتاب «تاریخ شفاهی ادبیات معاصر ایران» كه گفت‌وگویی پرجنجال شد، خیلی‌ها به من گفتند بنویس. شاید روزی این كار را كردم. نمی‌دانم.

چالش و شادی ترجمه برای شما چگونه است؟

خیلی زیاد از این كار لذت می‌برم و متاسفم كه كار زیاد گالری‌داری گاهی مانعم می‌شود. وقتی كتاب تازه‌ای از من منتشر می‌شود هنوز مثل كتاب اولم خوشحال می‌شوم و به هیجان می‌آیم.

چطور این شادی را با مدیریت گالری‌ گلستان تقسیم می‌كنید؟

كار گالری هم شادمانی‌ها و رضایت‌خاطر خودش را دارد. وقتی جوان هنرمند ناشناخته‌ای را معرفی و معروف می‌كنم یا یك فروش عالی، خیلی لذت‌بخش است. اما كار وقت‌گیر و سختی است. مثل ترجمه نیست. گالری‌داری بیشتر كار جسمانی و سنگینی است.

شما را بیشتر با این‌ها می‌شناسیم (یا لااقل من با این‌ها شما را می‌شناسم): «زندگی در پیش رو» (رومن گاری)، «میرا» (كریستوفر فرانك)، «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری» (كالوینو)، «گزارش یك مرگ» (ماركز)، «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» (فالاچی) و درنهایت این اواخر «بیگانه» (كامو). خودتان اگر بخواهید انتخاب کنید کدام‌ها را گزینش می‌کنید؟

همه را كمی بالاتر كمی پایین‌تر. «شبی از شب‌های زمستان مسافری» كار مشكلی بود و «بیگانه» هم. اما واقعا همه‌شان را دوست دارم. از هر كدام خاطره دارم.

از برخی خاطره‌ها و حس و حال مواقع ترجمه برخی از این آثار كه برای‌تان زنده است بگویید؟

موقع ترجمه «زندگی، جنگ و دیگر هیچ» برای ویت‌کنگ‌ها گریه‌ام گرفت. وقت ترجمه «زندگی در پیش رو» برای مادام روزا وقتی آلزایمر گرفته بود به شدت دلم سوخت. در کتاب «سقراط» از اینکه فهمیده نمی‌شد، بدجوری عصبانی می‌شدم! و «میرا» از اول تا آخر در حال مقایسه بودم و شباهت‌ها؛ اذیتم می‌کرد.

نظرتان راجع به ترجمه از زبان واسطه چیست؟ (چون در كارنامه شما، نویسندگان ایتالیایی، اسپانیایی‌زبان، انگلیسی‌ و حتی یونانی هم دیده می‌شود) این را از این بابت پرسیدم كه شما به عنوان یک مترجم زبان فرانسه، نشان شوالیه ادب و هنر فرانسه را هم در سال ۹۳ دریافت كردید.

چاره‌ای نیست. كتابی یا نویسنده‌ای مهم‌اند. اما زبانشان را كسی نمی‌داند. خب باید مردم با این‌ها آشنا شوند. در مورد ترجمه زبان واسطه بهتر است اصل كتاب را به زبان اصلی پیدا كنیم و از كسانی كه این زبان را می‌دانند اما اهل ادب نیستند كه ترجمه‌اش كنند كمك بگیریم و پرسش‌هایمان را در جاهایی كه برایمان ابهام دارد بپرسیم.

گفت‌وگو با احمد محمود از كجا شكل گرفت؟ و چرا سراغ ایشان رفتید؟

من نوشته‌های احمد محمود را بسیار دوست دارم و بعد از خواندن «مدار صفر درجه» تصمیم گرفتم با او گفت‌وگو كنم. اول قبول نكرد و بعد از چند ماه بالاخره پذیرفت. كتاب خیلی خوبی شد.

خاطره خاصی از این گفت‌وگو دارید كه برای‌تان جالب بوده باشد؟ نقدی، جدلی...

نه نقد و جدل نبود. همه‌اش همدلی و همراهی و مهربانی احمد محمود بود. همان‌طور که در مقدمه گفته‌ام به من خیلی خوش گذشت. کلی از او چیز یاد گرفتم؛ از سعه صدری که داشت. از نجابت و شرافتی که داشت. از ظرفیت بالایش و خودش را گم‌نکردن و بسیاری دیگر. یکی از افراد نازنین زندگی من بود.

به جایزه ادبی ابراهیم گلستان فكر كردید؟ (چون جایزه عكس كاوه گلستان را راه انداخته‌اید) در کل، جوایز ادبی داخلی را چطور می‌بینید؟

نه فكر نكردم. همان یك‌بار برای هفت پشتم كافی بود! فقط جایزه گلشیری معتبر بود كه آن هم تعطیل شد و من بسیار متاسف شدم. اما می‌دانم كه این‌جور كارهای مستقل پیامد دارد و دیگر همه‌اش چانه‌زنی و در‌گیری است و لذت فراموش می‌شود. اما درباره جوایز ادبی، اگر کسانی که مجری و برگزارکننده‌اند درست رفتار کنند و ضوابط را به روابط ترجیح دهند و معیارهای درستی برای گزینش و قضاوت داشته باشند، می‌تواند روی ادبیات معاصر ما تاثیر مثبتی بگذارد. الان جایزه «کتاب فرشته» دارد پا می‌گیرد و درست رفتار می‌کند و اگر همین‌طور پیش برود می‌تواند مهم شود و تاثیرگذار .

ادبیات امروز ایران را پیگیری می‌كنید؟ هستند نویسنده‌هایی كه بخواهید از آنها نام ببرید و كارشان را تایید یا دنبال كنید؟

بله، بدجوری دنبال می‌كنم و تازگی‌ها بدجوری سرخورده شده‌ام. از جوان‌تر‌ها حسین سناپور و مهسا محب‌علی و سارا سالار و سینا دادخواه را دوست دارم.

نظرتان درباره نویسنده‌های زن تقریبا نزدیک به نسل شما و نسل بعد از شما چطور است؟ مثلا منیرو روانی‌پور، شهرنوش پارسی‌پور، غزاله علیزاده، گلی ترقی یا نویسنده‌های دیگری که شما مدنظرتان است.

غزاله علیزاده را به دلیل فارسی شسته ‌و رُفته‌اش خیلی دوست دارم و تصاویری که به دست می‌دهد و فضایی که می‌سازد. حیف شد رفت ، خیلی حیف شد. گلی ترقی را به خاطر ظرافت‌ها و شیطنت‌هایش و انسجام قرص و محکم قصه‌هایش. قصه‌های کوتاه منیرو روانی‌پور را به داستان بلندش ترجیح می‌دهم. اداهای پارسی‌پور را خیلی بر نمی‌تابم و نوشته‌هایش خیلی به دلم نمی‌نشیند.

چرا به‌عكس ادبیات كهن‌مان، ادبیات معاصرمان آن‌طور كه باید در جهان دیده نمی‌شود. این را در چه می‌بینید؟

در مدیریت بد دولت و اهمیت‌ندادن به شناساندن هنرمندان‌مان (در هر حیطه‌ای) به دنیا.

یا متاسفانه آثار شاخص فارسی ترجمه نمی‌شود.

اما اینکه ترجمه نمی‌شوند، حرفی است که همیشه دغدغه اهالی فرهنگ بوده است. این کار یک دولت منصف و دلسوز فرهنگ است که متاسفانه یافت می نشود!

از آثار مترجم‌های دیگر هم می‌خوانید؟

بله می‌خوانم. (البته تازگی‌ها بیشتر كتاب تالیفی خوانده‌ام.) ولی ترجمه‌های محمود حسینی‌زاد را می‌خوانم. هم در گزینش باسلیقه است و هم مترجم خیلی خوبی است. ترجمه‌های اشعار سپانلو و احمد پوری و فواد نظیری را دوست دارم و ترجمه‌های مژده دقیقی را.

كتاب‌هایی بوده كه دوست داشته باشید ترجمه كنید، و نكردید؟

بله. «دن‌كیشوت» یا «شازده كوچولو». و چند تای دیگر. «بیگانه» را سال‌ها دوست داشتم ترجمه كنم كه بالاخره به تشویق آقای رمضانی مدیر نشر مركز این كار را كردم. و خیلی راضی هستم.

بالاخره هر زبانی در بازه زمانی ۱۰ تا ۳۰ سال متحول می‌شود و این تحول نیازمند بازترجمه هر اثر ادبی است. بیش از دو سه دهه نیز از ترجمه قاضی می‌گذرد، شاید نیاز باشد مجدد ترجمه شود.

انگار خواندم کاوه میرعباسی «دن کیشوت» را دارد باز ترجمه می‌کند. چه خوب اگر این اتفاق بیفتد.

کتاب‌هایی که دوست داشتید بخوانید و هنوز نخوانده‌اید، چه کتاب‌هایی هستند؟

خنده‌دار است اگر بگویم هنوز موراکامی و اورهان پاموک را نخوانده‌ام. باید بخوانم. هرتا مولر را هم دوست دارم بخوانم.

در آستانه هفتادودو سالگی، کارنامه لی‌لی گلستان را با رویاها و حسرت‌ها و افسوس‌هایش به عنوان یك زن ایرانی موفق و فعال در حوزه اجتماعی، هنری و ادبی چگونه بررسی می‌كنید؟ از رویاهایتان بگویید. از حسرت‌ها و افسوس‌ها.

رویاهایم را سعی كردم به واقعیت درآورم و خوشبختانه مقدار زیادی در این كار موفق شدم. حسرت‌ها و افسوس‌هایم بیشتر جنبه عام و همگانی دارد و به مملكت و جامعه مربوط می‌شود كه حل‌كردنش فقط دست من نیست. به خیلی عوامل بستگی دارد. حالا امید كی جرقه زده كه امیدوارم به آتش و گرما تبدیل شود. ما با امید زنده‌ایم. خوشبختانه افسوس و حسرت در زندگی خصوصی‌ام کم داشته‌ام و این یکی از بخت‌های من است. هرچند فکر می‌کنم اگر این چنین است ۸۰ درصد آن به خودم و عملکردم در زندگی برمی‌گردد و نه فقط به بخت خوب.

اگر به عقب برگردیم، دوباره از همین‌جا شروع می‌کردید؟ از همین خانواده، همین ترجمه، همین گالری؟ نزده بود به سرتان مثل خیلی از نویسنده‌ها و هنرمندان از آن خانه بزنید بیرون و راهی دیگر از راه پدرتان و مادرتان بروید؟

بله همین مسیر را طی می‌کردم . شاید برای نوشتن و تالیف بیشتر فکر و کار می‌کردم. شاید.

تجربه «زن» بودن در این گذار هفت دهه (قبل و بعد انقلاب)، آن‌هم در حوزه هنر و ادبیات برای‌تان سخت نبوده؟ چون بر اساس آن‌چه که خودتان هم در همین مصاحبه گفتید، ماندید، سختی کشیدید، اما باز هم ماندید. ماندید برخلاف سایه سنگین «پدر»ی که رفته بود. تجربه زیست این «زن» بدون این «سایه» و درنهایت به نظر «حذف» آن، سخت است. نیست؟

تجربه زن‌بودن تجربه جالبی است، اما سخت نیست. اگر سختی‌هایی کشیدم، سختی‌هایی عمومی و منتشر بود و نه به دلیل‌ زن‌بودنم. طبیعی است که زندگی در چنین وضعیتی سخت است و چالش بیشتری را می‌طلبد. حالا چه زن باشی و چه مرد. اما ماندم چون مملکتم بود و اصلا آدم جهان‌وطنی نیستم! جای من اینجاست و نسبت به اینجا تعهد و مسئولیت دارم.





نوع مطلب :
برچسب ها : گفتگو با لی لی گلستان، لیلی گلستان، سمیه مهرگان،
لینک های مرتبط :


شنبه 11 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
یادداشتی از مجید کوچکی
(سطح نازل رضایت مندی)
انتشار در سوگواران ژولیده
-
از آنجا که نوشتار امری مداخله گر است که به واسطه ی خواننده در ساحت خوانش،باز احیا می شود تا به قول اومبرتو اکو در صدد آن بر آید تا خلا های معنایی خود را پیدا کند، و از آنجا که ماهیتی انگیختاری دارد که بر انگیختگیِ متعددی از سوی مخاطبین به دنبال خواهد داشت،غالبن در نفس و سرشت خود به مدد خوانش حیات تازه ای پیدا می کند،نوشتار یا متن(مقاله،شعر،داستان،رمان،متن فلسفی،یا متون دیگر) در تقدیر خود، وقتی با خواننده ای(خاص یا عام)مواجهه می شود از خواننده خود کنشگری فکری می سازد،این رخداد، گاهی با کنشی ساده و تولید اندیشه های معمولی همراه میشود که مخاطب با موضعی صرفا سلیقه ای و احساسی با متن برخورد می کند که همواره چند گزاره توصیفی بیانگر سطح واکنش او می شود، از جمله اینکه(شعر خوبی بود،داستان پر کششی بود و فلان وبهمان) این دسته از خواننده ها غالبن فقط با متن همراهی می کنند،اما با متن در نمی آمیزند،اینها فارغ از گزاره ی ریکوری هستند که می گوید((خواندن،جنگیدن با متن است)این دسته از خواننده ها با متن نمی جنگند،بلکه مدام رویکردی آشتی جویانه با متن دارند،که در جریان کنشِ خواندن از آنها تحت عنوان (مخاطب خنثی و منفعل )می توان یاد کرد.اما گاه پایِ مخاطبی در متن باز می شود که به واسطه ی متن و جریان اندیشگیِ موجود در متن(به هر مقدار)از مقام یک خواننده خنثی تا جایگاه خواننده ای اندیشه ورز و سمج،ارتقا پیدا می کند،این گروه از مخاطبین در مقابله با متن به جریانی روشمند و هوشمندانه تکیه دارند،مخاطبی که وسواس باز خواندن دارد،و تنها به لایه های آشکار یک متن توجه نمی کند،مخاطبی که ذهنش به مثابه ی تله ای است که متن را در خود گرفتار می کند،کسی که از امکانات متن به نفع ایده ی تازه،در حوزه اندیشه مدد می گیرد،یا برعکس،از امکانات اندیشه خود در راستایِ پر کردن حفره های متن بهره می برد،به همین خاطر است که رولان بارت می گوید:(نقد، امکانِ بازی های مجدد در متن است،و دنیا های مختلفی که می شود در متن ایجاد کرد)نکته ای که از رویکرد اخیر می توان بیرون کشید این است که هر متنی ورای شکل مادی و ظاهری خود می تواند نسبت به خود فراروی داشته باشد،چرا که هرمتنی دارای سکوت هایی است که استعداد این را دارد که به سخن در آید(از طرف خواننده معمولی،حرفه ای،یا ناقدان حرفه ای)خواندن،فرو رفتن در متن است،نپذیرفتن آن چیزی است که متن می خواهد به عنوان کالایی بسته بندی شده تحویلِ مخاطب دهد،اما در این میان غالبن پرسشی مطرح می شود،که مخاطب چطور می تواند به صورتی جدی با متن طرف شود؟چطور متن می تواند حریفی قدر در مقابل خود ببیند؟حریفی که قرار است به نقاطِ آسیب پذیرش حمله کند،شاید اولین خصیصه ای که شایسته است در خواننده فعلیت داشته باشد این است که خواننده صرفن در جستجوی التذاذ از متن نباشد،چرا که در این برداشت ،تنها آنجایی امکانات لذت آور موجود در متن می تواند برای خواننده سودمند و لذت بخش باشد،که با خواست و رویکرد ایدئولوژیک و سویه ی زیباشناختی خواننده ای معین، تقارن داشته باشد،مقوله ای که می تواند رویکرد با متن را به برخوردی سلیقه ای فرو بکاهد،اما مسئله مهمتر آنکه خواننده دارای چه (زیست جهانی) است،یعنی وسعت مطالعاتی،تجربیات زیست شده،اگاهی و دانش،شیوه اندیشیدن،ذهن آزموده،شعور انتقادی و غیره به چه شکل و تا چه اندازه ای ست چرا که هر چقدر مخاطب واجد آگاهی و دانش وسیعتر،و کار فکری روشمند و جدی تری باشد،به همان مقدار میزان کنشگری اش زیادتر می شود،و هر چه قدر مایه اندیشه گری اش نازل تر باشد به همان اندازه برخوردی سطحی تر و خام دستانه تر با متن خواهد داشت،و در نتیجه نمی تواند مفاهیم را به چالش بطلبد،در این شکل از برخورد حتی متنی فقیر و مبتذل هم در مواجهه با خواننده ،احساس امنیت را برای مولف خود به ارمغان می آورد،موضوعی که اگر بر حیات تولیدات هنری و فکری سایه بیندازد ،بیماری خطرناکی در آغاز دامنگیر مولفین می شود و بعد هم به طور کلی هنر را آلوده می کند،و بعدترش هم سطح نازل رضایتمندی مخاطب را به دنبال خواهد داشت،مسئله ای که از ریشه های سست حاکم بر جریان فکری یک جامعه آب می خورد، حضورِمسئولان دستچین شده غیر متخصص در امورات فرهنگی و هنری ،فقدان ناقدان کار کشته،کمبود مراجع ارزش گذار هنری،الگوهای سطحی،نداشتن سنجه های قابل اعتنا در عالم هنر،باعث می شود که نوشتار یا متن در عرصه ی هنر به مقوله ای سرگرم کننده و هیاهو ساز تبدیل شود تا بیشتر مواقع از هنرمند تنها تصویر نمایشی و ژستیک در ذهن تداعی گردد،و ارزیابی هنر به عنوان جریانی توده گرا با سلیقه ی عوام ،فربه شود،انباشتگی نظرات مشابه در مجلات و روزنامه ها در هیئت نقد،فقدان روحیه پرسشگری و جسارت به نقد کشیدن،جایگاه هنر متعالی و ذات باور را به عنوان پدیده ای با خاصیت ماندگار شدن را،به محصولی اسیر در دام سرمایه داری یا مطیع روحی فاشیستی،و هنری که در ورطه ی کالا شدگی خواهد افتاد،تنزل می بخشد. هنر ابتذال گرا که تنها شمایلی از هدفی هنری را با خود یدک می کشد،وجه بازاری دارد و جریانی توده گرا است که هم تجارت نشر را فربه تر میکند و هم بینش عمومی را به قهقرا می برد،چرا که در ساحت هنر و فرهنگ در تاریخ ،همیشه بتواره های فرهنگی و هنری بوده اند که در مقطعی اغواگری کرده ا باشند و برای تقویت فرهنگ و هنر پست آن دوره خوراک رسانده باشند.(تولیدات بی رویه و غیر هوشمندانه آثار هنری برای پر کردن پیشخوان کتابفروشی ها به نوعی ،کالا شدن فعایت هنری است*آدورنو*) با توجه به جمله ی یاد شده از تئودور آدورنو می شود به شدت یافتن تحمیق توده ها که با کاربستِ هنر تزیینی و پیشخوانی روز به روز ممکن است بیشتر هم شود ،جریان هنر عامه پسند عمیق تر خواهد شد،چرا که منادیان هنر و فرهنگ مروجان اصلی هنر ابتذال هستند،و نتیجه این می شود که راهروهای هنر انباشته از توده گراها می شود،و نخبه باوران در پستو ها تولیدگر آثار اصیل خواهند بود،کسانی که ترجیح می دهند از متن کذایی به حاشیه ای خطرناک گریزی بزنند،وقتی بر این باورند که بخشی از رسالت هنر،افشاگری دروغ های حقیقت نماست،این دسته ترجیح می دهند کمتر بنویسند،اما درست بنویسند،این دسته فریب کلیت دروغینی که در قامت هنر و فرهنگ می خواهند عرضِ اندام کنند را نمی خورند،هنر و فرهنگی که وعده دوروغ می دهد تا مخاطب را راضی نگه دارد،و (امر زیبا) در هنر را به نیتی فرو می کاهد که قرار است ذائقه عوام را تامین کند(با اینکه فقط توهم زیبا شناسانه وجود دارد).در تسلسل این چرخه ی جعلیِ امیدوار کننده،روح آثاری که درجریان انبوه سازی قرار می گیرند،غالبن ماهیتی خیانتکار دارند که اساسن با هر آنچه که واقعی ترند بیگانه هستند.




نوع مطلب :
برچسب ها : یادداشتی از مجید کوچکی (سطح نازل رضایت مندی)، مجید کوچکی، سطح نازل رضایت مندی،
لینک های مرتبط :


شنبه 11 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
اطلاعیه دوره جدید انتشارات نصیرا
-
حتی اگر شده تقدیر هم در شکل دیونیزوسی‎اش رخ بنماید، این ادبیات مستقل باید به طریقی دچار از پا افتاده‎گی گردد؛ گریزی نیست! غرق شدن بابک اباذری در دریای خزر، گویایِ چه چیز می‎تواند باشد جز انتقامی که گفتمان ایدئولوژی زده‎ی قدرت، نتوانسته است خود به تنهایی از او و انتشاراتش بگیرد؟ مرگِ بابک اباذری قتل نبوده است اما رد پای خونالود قاتل را می‎شود از نمایشگاه کتاب 93 تا  دریای خزر دنبال کرد. دوران قتل زنجیره‎ای به اتمام نرسیده بلکه نهاد قدرت، در آن هیئت نامرییِ مخوفش صرفا یاد گرفته دشنه را در جیب مقتول جا بگذارد و برود. ناگفته پیداست که بابک اباذری، تنها یکی از قربانیان است؛ بابک اباذری یکی از دال‎هایی ست که به شهید بوده‎گیِ ذاتیِ ادبیات مستقل منتهی شده است و ما باید حتما از لفظ "قربانی" برای او و دیگر از دست‎رفتگانی ازین دست، استفاده کنیم تا مرگ این عزیزان را رخدادی مربوط به ادبیات بدانیم: مرگ ادبی! حال که مرثیه تمام شده است و کمیتِ اندوه دیگر سوگواری بر نمی‎تابد، انتشارات نصیرا فعالیت خود را دوباره آغاز کرده‎ست تا با رویکرد رادیکال‎تری خود را وقف ادبیات مستقل کند و به صف طویلی بپیوندد که همگی چنین ادعایی دارند! از انتشاراتی‎های کاسب‎کار تا نشرهای چهارمن دوغاز، همگی برای ظاهرسازی دست به دامان هر رویکرد ادبی‎ای (آوانگارد، مستقل، عامه پسند و الخ) می‎شوند تا چند تومنی بیشتر به جیب بزنند و بعد انتشار کتاب مولفان، کل تیراژ کتاب را درب منزل مولف تحویل دهند و خطشان را خاموش کنند! وقتی سندیکایی و نهادی از مولف حمایت نمی‎کند، چنین اقداماتی حتی بدیهی می‎نمایند و به جزوی از هنجارهای نشر مبدل گردیده‎اند. حال نشر نصیرا نیز چنین داعیه‎ای دارد و راستی آزمایی را به عهده مخاطب می‎گذارد و پافشاری ناهنگامی بر آن نمی‎کند. دوره جدید انتشارات نصیرا اختصاص خواهد داشت به ادبیات جوان! این "جوان" عاری از هرگونه بار منفی‎ست و تنها بر ضرورت تجربه‎گرایی دامن می‎زند. رکود ادبیات، دلیلی جز ماندگاری سنت‎ها در گفتمان ادبی و متعاقبا گندیدن آنان ندارد و از طرفی ناشران کاسب‎کاری که دست از ادبیات ابطال شده بر نمی‎دارند، خود باعث ریزش مخاطبان می‎گردند. در این وانفسا، انتشاراتی‎ها به هر حال دخل خود را از جیب ادبیات بیرون می‎کشند و ادبیات مستقل هم به کناری رانده شود. انتشارات نصیرا بنا دارد پایگاه این رانده شده باشد!




نوع مطلب :
برچسب ها : اطلاعیه دوره جدید انتشارات نصیرا، انتشارات نصیرا، بابک اباذری،
لینک های مرتبط :


شنبه 11 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
بحث‌های «پست‌مدرن»
در حاشیه درسگفتارهای ایده‌آلیسم‌آلمانی
مؤسسه بهاران خرد، آذرماه۹۴
دکتر جوادطباطبایی
-
که در مخالفت با ایده‌آلیسم‌آلمانی مطرح شده و وارد ایران نیز شده است، مانند تیشه‌ای به ریشه‌ی وحدت ایران -که تاکنون توانسته‌ایم آن را حفظ کنیم- وارد می‌آید. ما آگاهی تاریخی خود را تا حد زیادی در اثر ورود ایدئولوژی‌هایی که نمی‌دانیم از کجا آمده اند، چه می‌گویند، و چه تالی‌های فاسدی دارند، از دست داده‌ایم.
روشنفکران ما این ایدئولوژی‌ها را از راه علوم‌اجتماعی‌جدید وارد کرده‌اند. آن‌ها با جهل به مواد تاریخی غرب و برداشتی نادرست از مبانی غربی، فکر می‌کنند که ما باید به «کثرت‌ها» دامن بزنیم و بگوییم «چهل‌تکه» هستیم! یعنی این‌که اگر ما تا کنون ملت واحدی بودیم، از نظر تکثرگرایی، امر بدی بوده و ما باید به این کثرت‌ها که ادعاهای خطرناکی دارند دامن بزنیم.
به بیان هگل، جایی‌که کثرت‌ها ادعای «مطلق» بودن بکنند، بسیار خطرناک است. هگل این توضیحات را داده بود، اما ما متوجه نشدیم که چقدر مهم است. افرادی از سنخ فوکو که این سخنان هگل را کنار گذاشتند، متوجه نشدند که چه تالی‌های فاسدی به‌بار می آورند. البته در غرب این امر مسئله نیست چون در برابر حرف‌های بی‌ربط فوکو، افرادی هستند که حرف‌های دیگری می‌زنند و بی‌ربط بودن حرف‌های فوکو و امثال او را نشان می‌دهند. اما ما افرادی داریم که با سواد پایین، مرعوب فوکو می‌شوند.
در قرن ١٩ آلمان حدود ٢٠٠٠ دولت کوچک و بزرگ داشت. هگل با اشاره به چنین وضعیت ازهم‌گسیخته‌ای که سفر از یک حاکمیت محلی به حاکمیت محلی دیگر به مثابه‌ی سفر به یک کشور خارجی با قوانین و دستگاه اخلاقی متفاوتی بود گفت که: «آلمان دیگر دولت نیست.»
در شرایطی که هر «تکه»ای از یک «چل تکه» ادعای مطلق بودن بکند چنین وضعیتی پیش می‌آید که در آلمان به‌وجود آمده بود. اما هگل نکته مهم دیگری می‌گوید، او می گوید:
«در برابر امر عامی (Universals) که وحدت آلمان را درست می کرد، هر کدام از جزءها (Particulars) ادعایی یافته‌اند در حد کل، و در واقع خود را کل و مطلق کرده اند.»
مطلق از نظر هگل یک چیز بود، و آن ملت/دولت آلمانی بود که همه کثرت‌ها را در خود حفظ‌می‌کرد. اما اگر هر کس ادعا کند که دولت منم، این مجموعه دچار فروپاشی می‌شود. حرف دیگر هگل این است که «زور و اقتدار دولت، می‌تواند از بالا آلمان را متحد کند»، که در زمان بیسمارک رخ داد و آلمان کنونی ساخته شد.
اما روشنفکری ما خلاف جهت آنچه که در اروپا رخ داده است، حرف می‌زند. البته وقتی تمام «خاص»ها ادعای «عام» بودن بکنند و تنها در روزنامه‌ها منتشر شود، خطری نیست، اما اگر این امر را به یک ایدئولوژی مترقی تبدیل کنند، کما این‌که الان کرده‌اند، خطرناک می‌شوند.
 خاص بودن تنها درون این عام معنا می یابد. انواع «چهل تکه» بودن و انواع تکثر قومی و زبانی در جاهایی مدنظر قرار گرفته شده است، که ما شرایط تاریخی آنها را نمی‌دانیم و ندانسته از آن‌ها تقلید می‌کنیم. از بین رفتن کثرت‌ها در اروپا تاریخی دارد که ما آن را نمی‌دانیم. وقتی روشنفکران آنجا می‌گویند زبان‌های محلی در حال از بین رفتن هستند، ناظر به شرایطی صحبت می کنند که آن شرایط در ایران نبوده است و در نتیجه ما نمی‌توانیم حرف آن‌ها را عیناً تکرار کنیم.
در انقلاب فرانسه و قبل از آن هم لویی چهاردهم، هر نوع تکثّری،از جمله تکثّر زبانی را که در فرانسه بود از بین بردند. لویی چهاردهم گفت: «دولت یعنی من، و وحدت منم». لویی با این کار همه کثرت‌ها از جمله زبان‌هایی را که در جنوب فرانسه بود، تا حد زیادی از بین برد. اما زبان آذری ما هرگز به خطر نیفتاده و همیشه تلویزیون و رادیو در اختیار داشته است.
 این‌ها که با مثنوی آشنا هستند حداقل از داستان اژدها پند بگیرند که: مردی مارگیر در کوهستانی سرد، اژدهای بزرگ و بی‌حالی را پیدا می‌کند. مرد به تصور آن‌که اژدها مُرده است، آن را به شهر می آورد تا با معرکه‌گیری پول خوبی به‌دست‌آورد، و به آرزوهای دور و دراز خود دست‌یابد؛ اما در میدان معرکه با تابش گرمای آفتاب،‌ اژدها جان می‌گیرد و به مردم حمله می‌کند و با به خاک‌وخون کشیدن مردم، نقشه‌های وی را به‌هم می‌زند و خود به کوهستان باز می‌گردد.
عده‌ای نمی‌دانند که اژدها چیست و حرف‌هایی که می‌زنند چه پیامدی دارد! و بیشتر از این، برخی از روشنفکران به متولی دشمنان تاریخی ما در بیرون مرزها تبدیل شده‌اند و حرف آن‌ها را می‌زنند.
ما باید خودمان فوکوی خود باشیم، فوکو حرف‌های بی‌ربط زیادی زده که الان کسی در اروپا برای آن‌ها ارزشی قائل نیست.اما روشنفکران ما به‌دلیل این‌که حرف‌های اساسی فوکو در خصوص نظام دانش را ‌نمی‌فهمند بنابراین حرف‌های بسیار پایین و ایدئولوژیکی او را تکرار می‌کنند تا به‌واسطه‌ی آن حرف‌های مشوش، به یک آشوب ذهنی دامن بزنند که اساس تاریخی وحدت یک کشور را متلاشی می‌کند.






نوع مطلب :
برچسب ها : بحث‌های «پست‌مدرن» در حاشیه درسگفتارهای ایده‌آلیسم‌آلمانی، جواد طباطبایی، ایده آلیسم آلمانی، پست مدرنیسم،
لینک های مرتبط :


شنبه 11 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :

شعری از پیرپائولو پازولینی

ترجمه ی اثمار موسو‌ی‌نیا

 انتشار در سوگواران ژولیده

-

             به ژان پل سارتر، كه داستان علی چشم آبی را برایم تعریف كرد.

                                  

                                  علی چشم آبی

                                  یكی از بی‌شمار بی‌شمار نوادگان

                                  از الجزایر به كشتی‌های بادبانی و پارویی

                                  در خواهد نشت. هزاران هزار تن

                                  با بدن‌هایی خرد و چشم‌هایی

                                  از آنِ بینوایان پدر سگ

                                  همراهی‌اش خواهند كرد

در قایق‌هایی به آب افكنده در قلمرو گرسنگی. كودكان را با خود خواهند برد،

و نان و پنیر را، پیچیده در كاغذ كاهی روزنامه‌ی دوشنبه عید پاك.

مادر بزرگ‌ها را با خود خواهند برد و الاغ‌ها را، در قایق‌های سه پارویی ربوده شده در بندرهای مستعمراتی.

                                  در كروتونه یا پالمی لنگر خواهند انداخت،

                                  هزاران كس، با ژنده‌ پاره‌های آسیایی،

                                  و پیراهن‌های آمریكایی به تن.

                                  كالابریایی‌ها بلافاصله همچون

                                  خبیثانی به خبیثانی خواهند گفت:

                                  «این هم از برادران قدیمی،

                                  به همراه كودكان و نان و پنیر!»

                                  از كروتونه یا پالمی به سوی ناپل

                                  قایق خواهند راند، و از آنجا به بارسلونا،

                                  به سالونیكو و مارسیلیا،

                                  در شهرهای زندگانی هرز.

                                  ارواح و فرشتگان، موش‌ها و شپش‌ها

                                  به همراه جوانه‌ی تاریخ كهن،

                                  پر خواهند كشید به مقابل ولایت.

 

                                  آنان همواره تحقیر شده

                                  آنان همواره ناتوان

                                  آنان همواره خجول

                                  آنان همواره واپسین

                                  آنان همواره تقصیركار

                                  آنان همواره عرق ‌ریزان

                                  آنان همواره ریزه ‌اندام،

 آنان كه هرگز نخواستند بدانند، آنان كه چشمانی داشتند تنها برای كاویدن،

 آنان كه همچون جانیان به زیرِ زمین زیستند، آنان كه همچون یاغیان در اعماق دریا

 زیستند، آنان كه همچون دیوانگان در میان آسمان زیستند،

                                  آنان كه برای خویش قوانینی

                                  خارج از قانون برساختند،

                                  آنان كه خود را با جهانی

                                 زیر این جهان وفق دادند

                                  آنان كه به خدایی بنده‌ی

                                 خدایی باور داشتند،

                                  آنان كه سرود می‌خواندند

                                 بر جنایات شاهان،

                                  آنان كه می‌رقصیدند

                                 بر جنگ‌های بورژوایی،

                                 آنان كه نیایش می‌كردند

                                 برای مبارزات كارگری...

 

                                آن زمان كه شرافتِ

                                مذاهب دهقانی را فرو نهند،

                              آن زمان كه افتخار زندگانی ِ

                                هرز را به فراموشی بسپرند،

                                آن زمان كه به پاكدلی مردمانِ

                                بربر خیانت ورزند،

                               به دنبال آنان علی ِ

چشم آبی خارج خواهند شد از زیرِ زمین برای كشتن  

خارج خواهند شد از اعماق دریا برای غارت كردن سرازیر خواهند شد

از بلندای آسمان برای چپاول كردن و پیش از رسیدن به پاریس

                              برای یاد دادن شادی زیستن،

                              پیش از رسیدن به لندن

                              برای یاد دادن آزاد بودن،

                              پیش از رسیدن به نیویورك،

                              برای یاد دادن برادری

                               ویران خواهند كرد رم را

                              و بر فراز ویرانه‌هایش

                              جوانه‌ی تاریخ كهن را

                              برخواهند نشاند.

                              آنگاه به همراه پاپ و هر كدام از قواعد مقدسه

                             همچون كولی‌ها روان خواهند شد

                             به سوی شمال غربی

                             به همراه پرچم‌های سرخِ 

                             تروتسكی در باد ...





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از پیرپائولو پازولینی، اثمار موسوی نیا،
لینک های مرتبط :


شنبه 11 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از افروز کاظم زاده
انتشار در سوگواران ژولیده
-
ورود ممنوع 
همه از پشت پنجره ، نگاهی
سلامی 
و حافظی های كشدار 
در دغدغه ی  بودن 
می آیند 
می روند 
بدون تكیه بر دست 
همه از دور می نشینند بر اشیا
در آغوش ها 
پرگو و خالی از نجابت
ترسان از تصادم نشیمنگاه با چوب
و خیابانها می گویند: زندگی 
اما مردگی را شنیدن آسان تر است 
شهر اما
بی تردید وحشیانه ،

این تهران مخوف 
این پر از كلاف های سردرگم 
این  خالی از رنگ
با شب هایی پر از جیغ و زردهای روشن 
می نشیند بر لبه ی صبح 
از تو حرف می زنم 
از ما
از هزاران سلول ِ گوشتی 
از نهایت ِهوس های پا گرفته 
از هزاران تهی شده
از صدای ناخن ها بر تخته سیاه 
و این شهر 
كوچه هایش هم مرده اند
از سه حرف
میم با كسره 
 "ه ی دوم كور شده 
و "ر" در راه 
بانیان اش همه  ،مرده !

دروغ 
شكل ِغم انگیزی از انسان 
كه تكثیر می شود 
میان ِلایه های تو 
من و صورتها
شیهه اگر كِشد،
قطع می شوند بازوها
در دامنه ی انسان.
هر ساعت 
سكته می كند
و به آینه خیره 
گم در هیاهوی درون 
فریاد می زند 
كل می كشد 
بازی می كند 
زخم می زند 
و گم می شود . 

این شهر 
این داستان ِبی پایان 
٢٤ فروردین ١٣٩٥




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از افروز کاظم زاده، افروز کاظم زاده،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :

 واسازی جریان شعر هفتاد

امیرحسین بریمانی

انتشار در روزنامه ایران

- 

 پس از گذشت دو دهه از شعر دهه هفتاد، دیگر زمان خنثیسازی دلالتهای ضمنی آن فرارسیده است. نکتهای که در ابتدای فرآیند واسازی این جریان رخ مینماید، این است که در شعر هفتاد اصلا روشمندی در کار نیست، یا به عبارتی بهتر سازهی مشخصی درکار نیست که حال به واسازی آن بپردازیم و همین یکی از موضوعات ممکنیست که پرداختن بدان منجر به شناخت این جریان خواهد شد. حال که فقدان اساسیِ این ساختار را میدانیم، قادر خواهیم بود تا آن را به عنوان چیزی شناخته شده مورد فراموشی قرار دهیم؛ درواقع نبود هیچگونه هدفمندی میان ابژههای شعر دهه هفتاد را نادیده بگیریم و فرض کنیم که همگی بر اساس نظامی عِلّی معلولی پدید آمده و رابطهای زنجیرگون داشته اند. علیرضا بهنام در پاسخ به این سوال که آیا شعر دهه هفتاد را نظامی واحد میداند، گفته است: "در نیمه اول دهه هفتاد اصلا جریانی در کار نبود: شاعرانی بودند که یا استراتژیشان را خود بر پایه آزمون و خطا پیدا می کردند یا در جریان همنشینی با هم در دوره ای، کارگاهی چیزی دارای استراتژی مشترک می شدند. اما امروز که از دور نگاه می کنیم یک استراتژی کلی در آثار این دوران قابل تشخیص است که لابد باید آن را محصول شرایط مشترک و کمی تصادف بدانیم." بهزاد زرین پور نیز در این رابطه میگوید:  "نمی‌شود دستهبندیِ دقیقی از مؤلفههای زیباییشناختی شعر دههی هفتاد ارائه داد. من همیشه از کسانی که برای شعر دههی هفتاد مانیفست تولید کردهاند، انتقاد کردهام، چرا که فکر میکنم تولید مانیفست برای شعر دههی هفتاد، اساساً با ماهیت این شعر تضاد دارد." نکتهای که زرین پور در نظر نگرفته است، وجه تمایز میان مانیفست و روایت است. برای آشکار ساختن تمایز مانیفست و روایت، کافیست اشاره شود که تفاوت میان این دو، همان تفاوت میان مصادره کردن یک جریان به نفع نامی خاص، با شکلدهی نقادانهی روایتی بر اساس رخدادهاست. روایتی که این مطلب بدست میدهد، روایت جداسازی اجزای مختلف شعر این دهه و تلاش به شناخت حقیقت وجودی یا عامل تغذیه کنندهی این اجزا است.

 

 آشکاره و بدیهیترین مولفه، دسترسی ناگهانی به دانش نظری جهان است. نقش سازندهی ترجمه در ورود فرهنگ نقادی ادبی و همچنین تئوری و نظریه پردازی، توسط اغلب شاعران مطرح دهه هفتاد مورد تائید قرار گرفته است. به عنوان مثال رضا چایچی در این رابطه میگوید: "از اوایل دهه هفتاد که پست مدرنیزم به ایران آمد، مصادف بود با وقتی که بابک احمدی کم کم شروع کرد به ترجمه کتبی مثل پست‌مدرنیسم و ساختار و تاویل متن و... در حقیقت خیلی از دوستان سعی کردند با پیروی از آنها و با کسب آن دانش، حالا به هر شکلی، آثار هنری پست‌مدرن بیافرینند" و همچنین بهزاد خواجات نیز  "وفور ترجمه‌ی آثار تئوریک و اقبال به آرای فلسفی و مسائل زبان شناختی و احضار این آرا به جریان شعر، شاعران مجبور شدند به  نقد خود و دیگران بیش‌تر بها دهند" را موثر دانسته است. انتقال تئوری غربی به ایران، البته بی کموکاست نبود و کژرویهایی در انتقال مفاهیم صورت گرفت که نتایج کوتاه مدت اسفناکی در برداشت اما نهایتا همان افراطی گری و کژرویها در نظریات نیز تبعات بلند مدت خوبی داشت. افراطیگری افرادی چون رضا براهنی و چندی بعد محسن آزرم، ضرورت نقد ادبی را بصورتی سریع و چون ضربهای مهلک به جامعه ادبیات وارد آورد. البته بحث راجع به رضا براهنی به همین سادگیها نیست اما حتی اگر صرفا فرض کنیم او نیز دچار تئوریزدگی بوده است، باز هم نباید از دستاوردهایش غافل بمانیم. علیرضا بهنام در این رابطه اشاره میکند: "نقش کارگاه براهنی در این دهه مشابه نقشی بود که خود او در دهه 40 و 50 ایفا کرد. یعنی او فضای نقد ادبی را از گزاره های رمانتیک و یا ایدئولوژیک به سمت نظریه روزآمد و علمی ادبیات سوق داد و کاری کرد که همه ما مرتبطین کارگاهش با مبانی دانش نقد ادبی و نظریه های روزآمد ادبی آشنا شویم. بدیهی است که نه او و نه کارگاهی که برپا کرد مسوول بدفهمی ها یا کلاه برداری های بعدی نبوده و نیستند. براهنی معلم بسیار درخشانی بود که خودش متون کلیدی را ترجمه می کرد و در کلاس توضیح می داد. و کسی بود که واقعا برای فهمیده شدن درسی که می داد دل می سوزاند. من در طول 19 سال تحصیلم در مدرسه و دانشگاه دیگر هرگز معلمی مثل او پیدا نکردم. بدیهی است که چنین کلاسی وقتی چندین دوره برگزار شود تعدادی آدم آشنا به مبانی به جامعه ادبی معرفی می کند که بعضیشان خلاقیت دارند و اثر هم خلق می کنند و بقیه به منتقد یا ادیب یا حداقل مخاطب حرفه ای شعر و ادبیات تبدیل می شوند. این تاثیر کارگاه بر ادبیات هفتاد بود."اشتباه اساسی رویکرد افراطی در آنجا بود که نظریات به متد تولید اثر ادبی قلمداد شدند و نه رویکردهای نقادی. درواقع به این دلل که فرهنگ نقادی در ایران جا نیافتاده بود، دوستان بر سر اینکه کارکرد نظریات چیست به اشتباه افتادند که چنانچه اشاره شد خالی از مزیت نیز نبود. ورود این نظریات، منجر به فروپاشی زمینههای (context) پیشین شد که بستر سنتی شعر را به کلی دچار انحلال ساخت. جریان محافظهکار و رادیکال شعر این دهه، هر دو به نوعی آوانگارد بودند و دلیل این امر را باید در همین تغییر زمینه دانست که هر کنشی در آن ناخواسته با ماقبل خود تفاوتی ذاتی خواهد داشت.

  اکثریت جامعه روشنفکری ایران در این دهه را نیز شاعران تشکیل میدادند و با پروار شدن جمعیت این جامعه در دهه هفتاد، شاعران و طبعا شعر اهمیتی بیش از پیش یافت. منتقدان، نظریه پردازان، مترجمان و حتی گاها داستاننویسان همگی با حفظ سمت شاعر بودند و درواقع فضای روشنفکری توسط شعر تغذیه میشد. مهرداد فلاح در این رابطه میگوید:  "بر این باورم که شاعر پیشرو، هرگاه به واقع فرم تازه ای در آستین داشته باشد، ناگزیر از سخن گفتن نیز درباره آن خواهد شد. این سخن در حقیقت پنجره را برای تازه بین ها باز می کند. به عبارتی، این منتقدان هستند که می بایست از این پنجره نوگشوده به چشم انداز تازه بنگرند و از آن بنویسند. مبانی نظری کار شاعر خلاق و و نونویس را در هر حال این منتقدان هستند که می بایست تبیین کنند. سخن شاعر در این زمینه، بیشتر برای شکستن سکوت و تشویق و تهییج منتقدان و برانگیختن کنجکاوی آن هاست و نکته این است که منتقدان ما بیش ترشان خودشان شاعرند ". این گفتهها، دقیقا گویای فضای عمومی شعر ماست. حال طبیعیست که سردبیری مطبوعاتا نیز در اختیار شاعران باشد که این خود موجب جدیتر گرفته شدن امر شعری، شدت گرفتن فضای رقابتی و شناخت بیشتر شعر توسط تودهها بوده است. علی قنبری میگوید: افرادی نظیر مهرداد فلاح، علی عبدالرضایی، حافظ موسوی،رضا چایچی، ابوالفضل پاشا، آفاق شوهانی، مهرداد قاسمفر و... با همپوشانی یكدیگر در رسانه ها و رویكردی كُلُنی وار در یك مجموعه گرد آمده بودند." این همپوشانی گفته شده را نباید نکتهای منفی قلمداد کرد بلکه کُلنیهای ادبی منجر به رونق گیری شعر خواهند شد؛ بحث صرفا راجع به دسترسی آسان شاعران به مطبوعات است. در دهههای بعدی سردبیر صفحات ادبی روزنامهها بر اساس نظام ارتقای کارمندی انتخاب میشود و روابط شعر با مطبوعات و متعاقبا شعر با مخاطب خدشهدار میگردد. مهرداد فلاح در رابطه با فضای نقد ادبی مطبوعات امروز میگوید: "منتقدان ما بیش تر می روند سراغ تمجید و تحسین غول های ادبی برون مرزی یا به نقد محفلی میپردازند، از نظریه های استادان نامدار دهه های اخیر مستقیم بر می دارند و خرج کلی بافی هایی می کنند که تکرار مکرر است و بیش تر به کار مرعوب کردن خواننده کم سواد یا بی سواد می آید و نیز برای فضل فروشی هم چیز بدی نیست!" دراینجا عاملی که وجهه مثبت همپوشانیهای نامبرده با نقد محفلی را متمایز میکند و کلنی ادبی را مشروع جلوه میدهد را نیز از زبان مهرداد فلاح می‏شنویم: "دریدا نمی آمده هدایت یا نیما را واکاوی و تبیین کند. او از دوستان خودش و دور و بری هایش می نوشته و این درست است. منتقد اگر منتقد راستین باشد، ناچار است از زندگی خودش و دور و برش خرج کند. منتقد باید ریسک کند. او نباید منتظر بنشیند هنرمند تثبیت رسانه ای شود تا بعد دست به کار شود. او باید دخالت کند در زندگی فرهنگی و ادبی دور و برش. باید شجاع باشد و خلاق. باید اضافه کند به آن چه استادان نامدار در عرصه نقد و نظریه تولید کرده اند و نباید فقط برداشت کننده و اهل مصرف  باشد." و همچنین رضا چایچی: "یک منتقد باید با حسن نیت و بدون غرض‌ورزی به جستجوی حقیقت بپردازد و ذهنش از هر چیز بدی پیراسته باشد تا بتواند داوری صحیحی انجام دهد."

  آنچه امروزه از شعر دهه هفتاد می‏شناسیم، درواقع شعر نیمهی دوم این دهه است. کتاب "خطاب به پروانه ها"ی رضا براهنی در سال 74 منتشر شد و جنب و جوش را کلید زد. علاوه بر این، شاعرانی چون رضا چایچی، حافظ موسوی، ابوالفضل پاشا، مهرداد فلاح و علی عبدالرضایی و نیز دیگر درگیر اولین تجربههای شعریشان  نبودند و زبان و منش شعری خود را برگزیده بودند. از طرفی شاگردان کارگاه رضا براهنی از جمله شمس آقاجانی، عباس حبیبی بدرآبادی، رویا تفتی، رزا جمالی، هوشیار انصاریفر به جامعه ادبی پیوستند و ایدههایی که رضا براهنی در باب تجدد در زبان شعر که در کتاب "خطاب به پروانهها" نیز اغلب مورد بیاعتنایی شخص او قرار گرفته بود را جامهی عمل پوشاندند. همنشینی این دو جریان در نیمه دوم دهه هفتاد منجر به شکوفایی شعر شد که تا به امروز نیز دوباره محقق نشده است. به غیر از مسئلهی ورود تئوری به شعر فارسی و اوضاع بهسامان مطبوعات، باید نکتهای که علیرضا بهنام بدان اشاره میکند را نیز در نظر داشت: "شرایطی که اولین بار بعد از دو دهه به نگرش های اقلیت اجازه داد در فضای ادبیات ایران فارغ از هژمونی گفتمان ایدئولوژیک ابراز وجود کنند." شعر این دهه از بار اضافی تعهدات سیاسی تهی میگردد چراکه بحرانهای ایدئولوژیک نیز بیرمق شده بودند و فضای امیدواری بر جامعه سایه افکنده بود. شاید بهتر باشد بگویم تعهدات سیاسی در شاعران این دهه درونی شده بود و کارکرد تیپیکال خود را از دست داد بود. درواقع تعهدات اجتماعی و سیاسی مستقیما مورد اشاره قرار نمیگرفت و حتی شاعر نیز قصد اشاره بدانها را نداشت اما به طرزی ظریف و ناخودآگاهانه در لایههای زیرین آثار همواره حضوری قاطع دارد. روبنای اشعار رضا چایچی و حافظ موسوی را  (که تولید تجربه زیباشناختی نیز در گرو همین روبنا است) همچنانکه بهزاد خواجات اشاره میکند "رمانتیسمی‌ که‌‌تر و تازه‌تر است و به حرکت‌های طبیعی‌تر زبان اعتنا دارد و عینیت را تماما به پای ذهنیت‌پردازی رمانتیکی ذبح نمی‌کند"، تشکیل میدهد اما در اشعار هر دو رگههایی نهانی از سرخوردگی‌ای دیده میشود که زادهی روابط عاطفی نیست! در اشعار برخی همچون بهزاد زرین پور اما سرخوردگی پساجنگ، فضای تماتیک آثار را تشکیل میدهد. زرین پور در این رابطه میگوید: "وقتی که بعد از جنگ به خرمشهر برگشتم، آنچنان دگرگون شدم که به یکباره خودم را در آغاز شعری دیدم که مرا با خود می برد ، تصور کنید که شما در دوران کودکی در شهری زندگی می­ کنید که سرشار از شور و نشاط است اما ناگهان حادثهای مثل جنگ شما را از آن شهر میراند و شما در این رؤیا به سر می­برید که دوباره به آن شهر،شهر کودکی های تان برگردید ولی وقتی که به آن شهر برمی­ گردید با یک ویرانه یک تراژدی کامل روبه رو می­ شوید. بنابراین، تمام رؤیاهای شما فرومی­ پاشد واز همین جا است که شعر آغاز می شود". در پایان لازم به اشاره است که دراین مطلب عجالتا حتی بصورتی تیتروار در باب مسئلهی شعر زبان و شاگردان رضا براهنی هیچ نخواهم گفت و مجال دیگری را بدان اختصاص خواهم داد اما پُرواضح است که عوامل برسازندهی این جریان نیز همان موارد ذکر شده است با این تفاوت که نقش کارگاه براهنی بر آنان مورد تشدید قرار گرفته.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : واسازی جریان شعر هفتاد، امیرحسین بریمانی، شعر دهه هفتاد، شمس ۀقاجانی، رضا چایچی، حافظ موسوی، علیرضا بهنام،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 9 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از مهرنوش قربانعلی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
بی نمایان
کفش های اسپرتم
سریع تر از اعصاب ژوار دور می گرفتند
حدس زده بود که باید ژان والژان باشم

آسایش باد در موهایم می چرخید
در بلوطی تند چشم هایم

وقتی ته کفش هایم تعقیب می شد
شیرینی خنده های نورمن در من جان می گرفت
ارکستری را چوب پشمکی به رقص در می آورد

خواهش می کنم ژوار!
خودت را غرق نکن
چین های دامن نارنجی ام لو می رود
این ظرافت لعنتی نمی گذارد
در اندازه ی بدل ژان والژان پیشنهادی داشته باشم
قول می دهم به نانی بگویم: 
دست هایم را بدزد!





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مهرنوش قربانعلی، مهرنوش قربانعلی،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
گنج سازه ی تاراج خویش 
آتفه چهارمحالیان
انتشار در سوگواران ژولیده
-
ابراهیم گلستان از آن دسته بیان هایی ست که صراحتش کیفیت علمی دارد، یعنی با خویش و بیگانه اش بر یک سیاق می رود، می شکافد و جایش هم می ماند و مدت ها حال ِ بد مخاطب را بدتر می کند، اما اشاره به بنیاد و قوانین و هست ی دارد که اگر چشم ِ بی نظر به آن دوخته شود ازش معرفت ِ تام می آید، کلام گلستان مانند گزاره های خبری و قطعیِ علم، خشک و ناپدرانه و محتوم است. مسند و نهادش معلوم است و حتما با فعل مشخصی تمام می شود. اما مثل تابلوهایی که ابتدای شهرها می آویزند و کل شهر را توی یک جمله بر بیننده آغاز می کنند، باب ِ فتح می شوند جملات عصبی، مهاجم و کینه توزش به این فرهنگ ِ کهن که در نفس ِ من هم بوی گنداب و گُهراندرش به هم اند. صراحت ِگلستان به جای همه و پیش از همه به تاراج خویش می نشیند چرا که تاب و توان ِ اینهمه و حتی دشنام ِ خویش را دارد. توی آن بحبوبه های "نوشتن با دوربین" و اولین مصاحبه ی مفصل گلستان بعد ِ سالیان و حرف و حدیث ها پیرامون زبان ِ گزنده و بی انصاف و آلزایمر گرفته و کهولت خورده و این حرف‌های او، بیش از همه مدت‌ها نشستم روبروی جملات و نحوه ی بازنمایی فروغ در کلام ِ خاطره گوی گلستان، دو زانو و مات و کم باور فرو ریخته بودم که این چه وجهی و چه نمایانی است از رابطه ای که رسوایی اش، آرمان ِ عشق روشنفکری دهه ی چهلی ایرانی بود و است و محتوا و زیر و بم و عریان و نهانِ بسیاری از بهترین آثار ادبیات این خاک در نسبت با آن ارتباط کاویده و احساس وتحلیل و خوانده شده است. 
بسیارها گذشت تا گشوده شوم بر تاروپود ِ سلولی ِ عشق، آنجا که رگ ها بر هم می ایستند و خون ازموی های سرخ و پشنگ زده می گذرد و هیچ چیزدر آن اندرون ِ واقعی به زیبایی پوستی نیست که براینهمه کشیده شده است. گذشت تا بدانم عشق و آرمان هم مثل هرچیز دیگر بر این پهنِ کهندشت، چرخه ی زیستی ِ خودش را می پیماید، به دنیا می آید، کودکانه می بالد، بالغ می شود، پیر می شود و می میرد. اما آرمان و داستان گویی در فرهنگ استعاره جوی این مملکت تنها اوج را می خواهد، داستان های عاشقانه و روایت های ما عموماً تا اوج ِ ارگاسم یا وصال یا شدت آدرنالین جوی ِ تراژیک و حرمان ِ روابط که عموماً عاشق و معشوق در آن بی طرف و قربانی جبر تاریخند پیش می رود و باقی داستان و واقعیت ارتباطی ِ از هم رونده و از هم گسلنده ی طبیعی دو زوج را با هر نسبتی نمی آورد که در دل ارتباط عاشقانه ببیند، همینجاست که عشق ایرانی و داستان و شعر و نقاشی و هنر اقلا تا دهه های پیش، از عقلانیت ِ واقع فاصله می گیرند و تکرار آرمان می شوند و لذت ِ تکرار و باور ِ ناشی از آن. عشق ِ آرمانی چیست؟ آرمان این فرهنگ در نسبت با عشق چگونه تعریف می شود؟ ازدواج ها، عشق ها و سوژه های ادبی در این عنوان بر چه سیاقی می بالند و در تاریخ خود پرداخته می شوند؟ آیا ارتباط گلستان و فروغ، آیدا و شاملو وجلال و سیمین ؟؟؟ارتباطی همه ساله و همواره آرمانی بوده است ؟ آیا و چرا تمام این روابطی که در طول سالیان ِ ادبیات ِ زیسته ی این مملکت به پیوندی رسیده و سپس گسسته است به داستان های ذهنی ما نمی پیوندد و مصداقی از عشق نمی گیرد؟ آیا هر جدایی ِ خودخواسته، پایان ِ انتحاری ِ عشق و اعلام عمومی ِ آن به این فرهنگ ِ قطعیت پرست است؟ آیا در هر راه ِمنتهی به جدایی، بارقه های یگانه و ناب عشق،کم چشیده شده توی تک تک لحظه های همه ی ما؟ پاسخ های خشک، محقرانه، روایی و کوتاه و بی کمترین اثر از آرمان ِ عنوان" فروغ و گلستان" در " نوشتن با دوربین" اعلام ِ تمام قد واقعیت ِ کنونی ابراهیم گلستان به این تحمیل ِ تاریخی بوده است. ابراهیم گلستان بی شک پس از فروغ هم بسیار زیسته است، پس از فروغ هم بسیار به او اندیشیده و حتما به زن هم نگریسته است و سرانجام بی که تمام عمر را در حفظ ِ پوشالین رابطه ای گذرانده باشد برای اینکه جامه ی خواست تاریخی ِ توده از عشق او به دیگری دریده نشود، بی آنکه آویخته به عشقِ نمادین به فروغ بماند و بی که بترسد از اینکه کلام ِ دور از گود و میدانش با تصور من و شما از عشق او و فروغ چه می کند، آرام و خنک فروغ را چون منشی ای جویای کار به خاطر آورد و وصفش کرد و خواست که همانطور نوشته شود.(نوشتن بادوربین،149ص) من و شما بخواهیم و نخواهیم هم گلستان واقعیت را به بیان کشیده است، گویی او بیش از همه می داند وقتی کسی می میرد، انسان ِ زنده باید با این مرگ چه کند. بی شک ابراهیم گلستان بیش از همه ی ما مرگ فروغ را زیسته است. اما آنچه در این میان می آموزاند پذیرش واقعیت و نمادواره ای از آن بودن است. شورشیدن علیه آنچه امر نمادین از انسان های بزرگ می سازد، شوریدن علیه ارزش های ناب و ملائکه ی این فرهنگ. چه آمار زوج های هنری می شناسیم که در طلاق مطلق عاطفی به نقش نمادین ِ خود آویخته، از تصور و احترام ِ عمومی و همگانی به عشق و تیم ِ مزدوج شده شان ارتزاق کرده یا می کنند؟ این ترس چقدر شبیه ترس سنتی مادران و پدران ما از جدایی و رهایی است؟ و این فرهنگ، این جامعه، این خود ِ عزیزِ جمعی چقدر آماده است تا به آنچه نامش جدایی، طلاق، تغییر و سیالیت است احترام بگذارد و طناب ِ کشنده و خفقان آور عاشق‌خواه و ازدواج پرست و مردن با دیگری را از گلوی خاردار رابطه ی انسان ایرانی بگشاید؟ این روایتی است که در طول حشر و نشر سالیان با و در زوج های ادبی بسیار دیدم و از آن شنیدم و در فردخویشم هم پدیدارم شد که انسان دشواری ِ وظیفه هم اگر باشد یک جایی اگر در معیت هنر و روشنفکر پرچم می افرازد باید بتواند دشواری ِ کشنده ی حرکت علیه عرف ِ معلوم هم بشود و همین جاست که تاریخ پاگردی می یابد و درب می آغازد که بر پاشنه ی دیگری بچرخد.




نوع مطلب :
برچسب ها : گنج سازه ی تاراج خویش، آتفه چهارمحالیان، یادداشتی از آتفه چهارمحالیان،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از نگین فرهود
انتشار در سوگواران ژولیده
-
تن از پوست بکشم بیرون
فرو روم در شیره ی گیاه
بنوشی ام از ساق .
سر بریده ی ماه جوانی من است
چسبیده به پاهام .

زن 
زیبایی اش حرف میزند 
میاید با روب دوشامبر  به رختخواب .

وماه
آه 
که تنهاست در آسمان
روی تخت دونفره
ورفتار هندسی اشیا
ربطی ندارد به لرزشهای ناپیدا .

پاهایت
اسطوره ی جفت هایند ...


در نوبت نشستن ام
شاخ زمین را بچسب
نجنبد گاو
که جهان به مویی بند است .
هزار مو 
هریک تنها
ریخته 
بر شانه هام .





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از نگین فرهود، نگین فرهود،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 15 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...