تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - مطالب
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
یادداشتی از علیرضا عباسی:

جالب است آیا یا نه؟؟؟؟... نمی دانم ...
این که چهار کتاب چاپ شده با مجوز وزارت فخیمه داشته باشی و در نمایش گاه بین المللی ِ کتاب شان که خدمات ون و اتو- بوس رایگان است، بروی و ببینی تنها یک کتاب ات، آن پشت اجازه ی حضور دارد.... خب گله ای نیست و جز این هم نمی تواند باشد البته ....
"پروانه ای از متن خارج می شود" همزمان شد با لغو مجوز "انتشارات آهنگ دیگر" و هیچ گاه روی نمایش را به خود ندید و نمی دانم رستگار شد یا نه؟؟؟ بی خبرم خلاصه...
" مرمت خواب های کوتاه " مصادف با تعلیق نشر چشمه شد و البته به لطف نشر چشمه، در آن دوران، با نشر به نگار منتشر شد و پس از رفع تعلیق، به چاپ دوم چشمه رسید. و اکنون این تنها کتابی ست از من که در غرفه ی نشر چشمه( البته آن پشت) حضور دارد.
" تیترهای درشت سیاه ترند " که داستانش غم انگیزتر است... کتابی که با نشر مروارید به چاپ رسید و دو سال پیش به مرحمت نازنینان، برگزیده ی کتاب سال و سپس به جایگاه رفیع برنده ی جایزه ی شعر فجر نایل شد و شاید به دلیل سرباز زدن از دریافت آن جایزه ی گهربار و گفتن نمی ستانم از دولت، طی یک متن کوتاه است که دوسالی ست برادران ِ جان به مروارید می گویند این کتاب را به نمایشگاه نیاورید و آن پشت هم نباشد.. در غیر اینصورت بعد گله ای نکنید!!!!
و اما " جمهوری پنجره ها"... این کتاب گردآوری و مختصر توضیحی درباره شعر این سال های کرج و استان البرز (به دلیل اهمیتش در شعر این سال ها و ما قبل) بود که البته به اصرار مکرر ناشر گرانقدر "سخن گستر" عزیز با وعده های پیاپی، گردآوری و به چاپ رسید. این کتاب پس از حضور سال اول در نمایشگاه (احتمالا 92) به تعداد آزمایشی، اینبار به تشخیص ناشر معظم، "سخن گستر" گرامی، به دلیل خرابی اوضاع مالی معدوم شناخته شده و دیگر هرگز به جایی نرسید و آن وعده ها هم که خب حالا...
خلاصه حالاست که حالا... و خلاصه که این ها را زمانی به یاد آوردم که امروز در نمایش گاه کتاب به صف جشن امضای کتاب نازنینی مبهوت مانده بوده بودم... بعد آمدم بیرون و سیگاری آتش زدم که کاری کرده باشم....
خلاصه که عشق است شوق نوشتن را و زیستن را...




نوع مطلب :
برچسب ها : یادداشتی از علیرضا عباسی:، علیرضا عباسی، نمایشگاه کتاب،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
یادداشتی از لیلا فلاحی سرابی:

دیگر نمایشگاه نمی روم. 
امکان ندارد برای بار دوم به چاپ کاغذی چیزی فکر کنم.
کتابهای مورد نیازم را از طریق دیگری تامین میکنم.
برای مولفان و مترجمان آرزوی خیر و خوانده شدن دارم...... آنها را به چیزی متهم نمی کنم.... زیرا خودم روزی همان راه را رفته ام........ و اما آنچه تجربه ی من بود:
یک سال تمام خانه نشستم و کتاب انزوای اجتماعی در جامعه ی مدرن را ترجمه کردم- اولین کتابی که به این موضوع به شکلی اجتماعی می پرداخت---- و به انتشارات جامعه شناسان سپردم تا منتشر کند. سه ملیون و پانصد هزار از من گرفت که که طبق قرار داد پنجاه - پنجاه کتاب با تیراژ 1000 نسخه منتشر شود. با کلی تاخیر یکی دو سال پیش به من اطلاع دادند که کتاب چاپ شده..... بعد از گذشتن ماههها و تاخیر انتشارات در تحویل دادن بیست نسخه به من که حقیقتا به آنها نیاز داشتم، به کارشان مشکوک شدم. دو شکایت تنظیم کردم: دادگستری شعبه ی بهشتی و وزرات ارشاد. 
قرار دادگاه صادر شد.
کاشف به عمل آمد خانم شکاری شیاد (مدیر انتشارات)، فقط پنجاه نسخه چاپ کرده و کتابی در کار نیست و هیچ جاا هم پخش نشده... بقیه داستان اهمیتی ندارد. جز آسیب، هدر رفتن وقت و سرمایه چیزی در این شوها وجود ندارد.
بعد که دید من جدی هستم در شکایت خیلی سریع پانصد نسخه را آورد در خانه. من هم مثل بدبختها با کمک همسرم کتابها را انبار کردم در خانه. تعدادی را به کتابخانه های دانشگاه های تهران تحویل دادم . بقیه را هم باید آتش بزنم.




نوع مطلب :
برچسب ها : یادداشتی از لیلا فلاحی سرابی:، لیلا فلاحی سرابی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
خداحافظ شعر دهه چهل!
انتشار در هفته نامه رودکی
امیرحسین بریمانی

-
  برای حفظ تعهد اجتماعی در امر شعری و در عین حال فاصله جویی از زیباشناسی شعر ایدئولوژی زده‎ی دهه چهل، چه باید کرد؟ درواقع رویکردی تعهدمند به امر ادبی، در بیان خود چه تغییراتی می‎باید ایجاد کند تا با پیشینه‎ی این رویکرد در تاریخ شعر معاصر (خصوصا اشعار سیاسی دهه چهل) متفاوت باشد؟ این پرسش را همینجا وا می‎گذارم و به الگو بدست دادنی محدود کننده پشت پا می زنم و در ازایش علی‎رضا نوری را به عنوان مصداق این امر کمی مورد موشکافی قرار می دهم؛ چراکه در شعر او خصوصا مجموعه شعر "شهر"، چنین رویکردی واضحا رخ می نماید و خود به عنوان راهکاری ممکن سر بر می آورد. شعر رادیکال امروز (گرچه امروزه امر شعری در پیوندی ذاتی با امر رادیکال است)، چاره‎ای جز زیرکی ندارد. حال شعر زیرک‎مند چگونه شعری‎ست؟! به طور موقت عبارت "زیرک" را به "سیاست‎های متن" بدل می‎کنم. سیاستِ متن، در راستای مخفی‎سازی عمل می‎کند: مخفی کردن چراییِ عواطف نهادینه شده در شبکه‎های معناییِ متن. به عنوان مثال هولدرلین در "گوشه نشین یونان"، عواطف عاشقانه‎ی خود را مخفی‎سازی می‎کند و با دگرگون‎سازی رودیدادهایی که در زندگی شخصی او رخ داده است، متن را دچار سیاست کرده تا نظام دالّی مدلولیِ متن، تماما از امرواقع فاصله بگیرد که این امر خود برآمده از چیزی جز شرم مولف از نوشتن نیست! مولف بدلیل بروز عواطف خود همواره شرمسار است و در عین حال زیرچشمی به مخاطب خود می‎نگرد تا میزان تاثیرگذاری اثرش را بسنجد. حال اوضاع با علی‎رضا نوری کمی فرق می‎کند. چیزی که در شعر او مخفی‎سازی شده، برآمده از احساس شرمساری نیست بلکه متنیت شعر علی‎رضا نوری در پیوند با مولف است. مولف همچون دالی برون متنی عمل می‎کند و از فاصله گیری مولف از اثر خبری نیست. در این وضعیت باید اذعان کرد که سیاست شعر علی‎رضا نوری، گویای نوعی ضرورت است و  حال برای بیان اینکه این ضرورت، چه نوع ضرورتی‎ست، شعر متعهد دهه چهل را مثال می‎زنم. در اشعار سیاسیِ این دهه، سانسور باعث می‎شد تا استعاره پدیدار گردد. تمامی نشانگان متن، به مثابه دالی بودند که به حقیقتی بیرونی ارجاع می‎دادند و در اثر این ارجاع برون متنی به واقعیات جامعه، دچار فروپاشی می‎شدند و ساحت خیالگونه‎ی شعر متلاشی می‏شد، چراکه خود را به غایت رسانده بود. یعنی غایت یک اثر سیاسی در دهه چهل، صرفا انتقال معنی بوده است و ایجاد تجربه‎ای زیباشناسانه در مخاطب، به کلی حتی اولویت نداشته است. انسجام متنیت این دسته از آثار در گرو عدم دسترسی به معنی بوده و اگر شاعر در انتقال معنی موفق عمل کرده باشد، ارزش زیباشناختی متن را مورد تضعیف قرار داده است چراکه در این صورت، متن  تمامی نشانگان خود را چون حبابی ترکانده‎ است.  دلیل اینکه امروزه اشعار سیاسی و پندآمیز (!) شاملو مورد اقبال قرار نمی‎گیرد، چیزی جز همین مهم نیست. شعر علی‎رضا نوری به صنعت استعاره پشت می‎کند و گریز از سانسور را در شکلی رادیکال رعایت می‎کند. شعر علی‎رضا نوری، شعری پرخاشگر است که از افشای حیطه‎ی شخصی مولفش شرم ندارد و مولف را فنای امرزیباشناختی میکند: چه خوش فناشدنی! گریز از سانسورِ علی‏رضا نوری در مخفی سازی چرایی شکل گرفتن پرخاشگری موجود در متن است: سیاستِ پس نشاندن چراییِ خشم و بروز هرچه بیشتر خشم اما نهایتا همه‏ی ما مخاطبان می‎دانیم قضیه از چه قرار است! شعر علی‎رضا نوری، بانک خشم مردم را هدف می‎گیرد و با آن بده بستان می‎کند و او را می‎توان در ژست شعر چپ رادیکال به شمار آورد که  آوانگاردیتی روش‎مند در بازتبیین شعر متعهد ارائه می‎کند. کتاب "شهر" علی‎رضا نوری را می‎توان یکی از مجموعه اشعار مهم  نیمه اول دهه نود به شمار آورد. فضای شعر رادیکال دهه اخیر، شتاب بی‎اندازه‎ای  به سمت انتزاع داشته است و رفته رفته به جایی رسیده که کسی جز خود مولف را مورد خطاب قرار نمی‎دهد. از طرفی نباید ازین نکته غافل ماند که در فقدان مخاطب است که شاعر، خود را در معرض دید احساس نمی‎کند، نتیجتا درگیر ذهنیت خود می‎گردد و عینیت دادن تصاویر در متن را فراموش می‎کند. حال اینکه کدام یک از این دو حالت را باید علتِ دیگری به شمار آوریم، نکته‎ای ست که ذات تامل ناپذیری دارد و پاسخ‎های این پرسش، هرگز واقعیت را مشخص نمی‎کند. شعر علی‎رضا نوری، علاوه بر ابطال کردن مولفه‎های زیباشناختی شع




نوع مطلب :
برچسب ها : یادداشتی بر "شهر" اثری از علی رضا نوری، علی رضا نوری، شعر دهه چهل، شعر متعهد، شعر سیاسی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از حسن عالیزاده
-
نه گرم بودی نه سرد 
تو را كه قی كرد 
بر این زمین علف های نیمزرد.
تو بره ی خیالباف سفید ! 
تو یك دهاتی ی كوچك ! 
كه دل به غول همین شهر داده بودی : 
بر سر در هلالی این خانه ی بزرگ 
با كاشی شكسته و گل های سرخ . 
تو را به حال خودت وانهاده اند  
نه وقت عاشقیت بود 
نه وقت یكه پرسه زدنهات.
ای كاش وقت عاشقیت بود 
یا وقت یكه پرسه زدنهات . 
تو را به حال خودت وانهاده اند 
بر این زمین علف های نیمزرد
و دلخوشی ات 
ترنم این گول زنك ، زنگوله ی ول 
و غول شهر كه یك لحظه چشم گرم نمی كرد 
از ترس باد و مرد بداخم گلابگیر 
و گرم می شدی و سرد
و صبح باز تو را قی می كرد 
همان كه هر شبت به كام می كشید 

تو یك دهاتی ی كوچك 
تو بره ی خیالباف سفید . 





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از حسن عالیزاده، حسن عالیزاده،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از احسام سلطانی
-
وسعت دیدم رفته بود از دیدم
و شب را با آخرین حرف‌ها
خورده بودم
و ساعت با عقربه‌ها ور می‌رفت حتما
که حساب نمی‌شد بکنی
 با موهات
 از فکر و ذکرت زده بودی بیرون
و شب حرف‌ها را...
با عقربه‌ها سر برده بودی
حساب نمی‌شد بکنی که
بالا لا لا‌ها که که
مگر کجای مو‌ها ریخته بود جایی!
 با ساعاتی طولانی.



راه، دور سرم به جاهای مختلفی رسیده بود
به شکل‌های مختلفی
لب نمی‌زدم هیچ اما به هیچ
رفته بود رویا
 بدون لب
ادامه گرفتم
 تا به حال
به شکل‌های مختلفی
کنار نکشیده کشیده‌ام از
شکل‌های مختلفی.

زانو به زانوی زانو
قرار اگر بگیرد زانو
فرض کن بگیرد قرار، قرار
بعد چه؟
خُب نمی‌زدم زانو.
فرق اوضاع همین بود.
زانو به زانوی زانو
کابوس
نشسته کنار دستم
و هر چند دقیقه یکبار
تکه‌ای از خودش را از
زبانم می‌گیرد
فکر کن
فرق اوضاع را بگیرد زانو ززبانم کابوس
چگونه بگویم چیزی
ازچیزی
بار‌ها پا شدم روی نفس هام پریدم لای سرفه‌ها
پریدم ازلای سرفه‌ها بیرون
که بزنم از ریه
از سرفه
نشد که نشد.
 دور لب هام جمع می‌شود صدا


پرده کنار نمی‌کشد
می‌گیرد چیزی
می‌گیرد
دست خودم نیست سماجت
جمع می‌شود بدون جرقه هم
پرده کنار…
نمی‌کشد کنار
کنار

کلمه کابوس تازهٔ اتاق
کابوس تازهٔ اتاق، کلمه
کلمه …
یک قدمی کلیشه ایستاده‌ام
با موهای خیس
لب از باد پنجره بر نمی‌دارد اما.




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از احسام سلطانی، احسام سلطانی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :

شعری از ساره سکوت

انتشار در سوگواران ژولیده

-

آتش بس 

فصل بسامد گل بود و

 گلبس آمده بود گل بستاند از بستان و برود

 گل بوسه داد

 بوسه که بستاندش از بوستان

گل روی گونه گذاشت

 گل در سیاه جوهری اش انداخت

 تا دست روی گیس کشید

 فرمان رسید: گل بس

گل بوسه داد

بوسه

 بوسه

 بوسه

 گل بس که بوسه داد،

بوسه از موها افتاد

 گل گل

 گله گله

 تا دست برد سوی گلستانش

 فرمان رسید: گل بس

گل ,بس که بس نبودش

هی بوسه داد

 بوسه بوسه بوسه

 و بس که بوسه داد

 از پستانش سر خورد خرد خرد پایین افتاد

 تا پا

 تا دست برد سوی زانوانش

_حالا تو شانه بزن * زانو بزن که شانه زنی, زانو بزن زان او_

فصل بسامد گل بود

 گلبس که روی بستر گلها افتاده بود را

گل بوسه بوسه بوسه از بوستان ستاند از بو بر زانو

 تا آن سیاه جوهری اش پاشید روی فصل گلستان

 فرمان رسید:

 گل

 بس

_تو شانه بزن*

تو شانه شانه شانه به سر ها را پرواز می دهی

 و روی سطرهای معلق

 من جمله من

 من جمله جمله

من جمله جمله ی من

 می نشانی شان

باشد بیا بنشان شان-

 

فصل بسامد گل بود و گل بس

 گلبس آمده بود

 بستان که باستان درختان اسطوره ای ست را

 در بوستان پیدا نکرده بود

 و جوهر سیاهش را

مثل حریر مه

 روی زمین، زمان و زمانه ، گسترده بود

 گل بوسه بوسه پیش می آمد

و داشت اسطوره شکل می پذیرفت

 فرمان رسید:

 گل

 بس

-

تو شانه بزن

 تو شانه شانه شعله رها می کنی در باد

 و باد باد موافق نیست -

فصل بسامد گل بود در گلستان

 گل گل را از بوستان و گلستانش ستانده بود

و بوسه بوسه می ریخت روی جوهری افشانش

و داشت اسطوره شکل می گرفت

 گل چشمهای جوهری اسطوره را

 از چاه های بابل و یوسف بیرون کشیده بود

 و بوسه بوسه بوسه پیش می آمد

 فرمان رسید: گل بس

و باد

 بر روی برگ برگ درختان سبز**  گیج و خموده و بی خالق رد می شد

- اسطوره ای تو بوسه بزن -

____________________

*از رضا براهنی ست

** برگ درختان سبز در نظر هوشیار..





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از ساره سکوت، ساره سکوت،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از میثم ریاحی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
ﺳﮑﻮﺕ
ﮐﻦ
ﻣﺴﺎﻓﺮﯼ
ﻧﯿﺴﺖ
ﺷﻬﺮﯼ ﻫﺴﺖ؟
ﺑﻪ ﺍﻃﺮﺍﻑ ﺧﻮﺩﺕ ﺧﻮﺏ ﺩﻗﺖ ﮐﻦ
ﺑﻪ ﺩﺭﺧﺘﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﭘﺸﺖﺑﺎﻡ
ﻏﺶ ﮐﺮﺩﻩ ﻭ
ﮔﻠﯽ ﮐﻪ ﺩﺭ ﺷﯿﺸﻪﻫﺎﯼ ﻋﻄﺮ
ﻋﺮﻕ ﻣﯽﺭﯾﺰﺩ
ﺩﺧﺘﺮﯼ، ﮐﻪ ﮐﻼﻩ ﻗﺮﻣﺰﺵ ﺭﺍ
ﻟﮕﺪ ﻣﯽﮐﻨﺪ
ﻭ ﺳﯿﻨﻪﺳﺮﺧﯽ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﺳﯿﺐ ﻧﮏ ﻣﯽﮐﻮﺑﺪ ﻭ
ﻣﺎﻧﻨﺪ ﯾﮏ ﺳﺮﺑﺎﺯ
ﺯﻣﯿﻦ ﺭﺍ
ﭼﻪ ﺩﻟﭽﺴﺐ
ﻫﻼﮎ ﻣﯽﮐﻨﺪ
ﻣﯽﺩﺍﻧﻢ ﮐﺪﺍﻡ ﺍﺗﻔﺎﻕ
ﺗﺐ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﺭﺍ
ﺑﻪ ﺑﻐﺾ ﮐﺒﻮﺗﺮﯼ ﻣﺒﺪﻝ ﮐﺮﺩ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺩﺭﺧﺖ
ﻃﺒﻞ ﺑﻬﺎﺭ ﻧﯿﺎﻣﺪﻩ ﺭﺍ ﻣﯽﮐﻮﺑﺪ
ﻧﻪ ، ﺍﺻﻠﻦ
ﺑﻪ ﻣﻦ ﭼﻪ ﺍﺭﺗﺒﺎﻁ ﺩﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﺩﺭﺧﺖ
ﺩﺭ ﺩﻝ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻓﺮﻭ ﺭﻭﺩ
ﻭ ﯾﺎ ﺁﺳﻤﺎﻥ
ﺍﺯ ﺑﺎﻝ ﭘﺮﻭﺍﻧﻪﺍﯼ
ﺑﯿﺎﻓﺘﺪ
ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺷﻬﺮ
ﺷﺎﯾﻌﻪ ﺭﻧﮕﯿﻦﮐﻤﺎﻥ
ﺑﺪﻭﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺍﺳﺖ
ﺑﮕﺬﺍﺭ
ﺩﺭ ﺻﺪﺍﯼ ﻫﺮ ﺛﺎﻧﯿﻪ
ﻧُﺖ ﺳﮑﻮﺕ
ﺷﻌﻮﺭ ﭘﺮﻧﺪﮔﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ
ﻭ ﺯﻣﯿﻦ
ﻣﻌﺸﻮﻗﻪﺍﯼ
ﮐﻪ ﺩﺭ ﭼﺎﻩ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺍﺳﺖ





نوع مطلب :
برچسب ها : میثم ریاحی، شعری از میثم ریاحی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :

شعر تازه ای از ایرج ضیایی

انتشار در سوگواران ژولیده


-

شعر بلندِ "جنون دارد این دوچرخه"


بروم ببینم تَرَک برداشته یا نه

یا باز هم کمی دیگر تحمل کنم عصر یخبندان را

با وطنی که استخوان از لای رکاب دوچرخهام برنمیدارد

با این دوچرخه چه چیز را دنبال کنم

 

دوچرخه رانانِ مارنان

از کارخانهی ریسندگی

پل به پل

استخوانهاشان را به خانه میبرند

این را پدر گفت

گفت امروز برف میبارد

صندلی را از گوشه حیاط بردار

در حیاط کلاغ بود و باد بود و برف

 

پدر که مرده است

دوچرخه روسیِ پدر

میان برف برق میزند

و قوزک پای راست ام

دوچرخه و صندلی را

در حیاط رها می کنم

اتاق   اتاق

به اتاق برمی گردم

میان کاغذهای روشن

کنار ماه قدیمیِ ایستاده پشت پنجره

 

برف بود و برف بود و برف

از دست من کاری برنمی آید

برای استخوان لای رکاب دوچرخه

دوچرخه ای که نای رفتن ندارد

با او چه چیز را دنبال کنم

بروم دریاچه ارومیه

مشتی نمک بردارم

برای دریاچه اورال

بگویم تو هم تنها نیستی

 

جنون دارد این دوچرخه

به پر کاهی بند است

چه قدر قایقرانان ولگا را دوست دارد

تک بند به تن نمی گیرد

اجدادش را خوب می شناسد

گویا پای سخنرانیِ تروتسکی هم بوده

شاید تبر را...

منشویک ها عکسش را به دیوار چسبانده اند

چرم زین اش بوی مسکو می دهد

در جاده های کابل

واژه های دری از زیر تایرش پرتاب می شود


چه کنم با این دوچرخه

در کویر فرو می رود

در دریا غرق می شود

روی آسفالت    پنچر

در جاده های خاکی    اوراق

در برف یخ می زند

در باران خیس می شود

در سرما می لرزد

 

چه برفی می بارد

پشت ماه قدیمی 

میان کاغذهای روشن

روی دوچرخه     تکیه داده به دیوار

با او چه چیز را دنبال کنم

چراغ های خاموش

شهرهای خاموش

صداهای خاموش

پشت دلتنگی و ترس

پشت رودخانه ای که رؤیت نمی شود

و من با احترام و سکوت

از کنار کارخانه اسلحه سازی عبور کنم

تا مبادا تک تیرانداز بیدار شود

این چه وطنی است

استخوان از لای رکاب دوچرخه ام برنمی دارد

و من مدام نماز وحشت می خوانم

 

چه کنم با این دوچرخه

ببین چه جوری دنبال شعر محمدعلی افراشته می دود

کابین به کابین

رختکن گرمابه الماس را بهم می ریزد

محله ی ساغریسازان را دور می زند

سال سیاهکل را دیده است

با مصدق از میرزا و مشروطه می گوید

به فومن که می رسد

پایش سست می شود

نطق آتشین افراشته و مصدق که هیچ

شعارِِ داس و چکش و تیشه/ افراشته وکیل نمیشه

در بوی کلوچه گم می شود

 

ای دوچرخه

ای لکنته

ای قراضه

شب های تالش را به یاد داری

یک دست به فرمان و یک دست به کامیون

از سربالایی    بالا می روی

بالای ماورای قفقاز

دور می زنی

برمی گردی

خنده بود و باد

و سوسوی چراغ های نفتی

روی دیرک های تنها خیابان شهر

شهری بدون قبض آب و برق و گاز

شهری که خونبارترین روزهایش

ترک برداشتن انارهایش بود

شهری بدون شاهنامه

شهری بازمانده از فارسی

عجم زنده کردم بدین سال سی

 

چه خونی در شاهنامه می بارد

به خون سیاوش سیه پوشد آب

کند زار نفرین بر افراسیاب

 

چه اسطوره ای زیر برف

دوچرخه

صندلی

جای پای پدر

گنجشک ها و ابر و باد

پنهان شده در آن

 

برف بود و برف بود و برف

این برف با آتش بهار عربی آب نمی شود

 

برف

صندلی

پدر

پدر    دومینوبازِ کودکی هامان

پدر    تُرنا بازِ جوانی هامان

پدر    حاج رمضانِ میانسالی هامان

پدر با برف و بازنشستگی

نشسته روی صندلی

با تقدیر اشیای مرده

با درخشش اشیای زنده

مقابل چشمانش

نوری گذر کرده از اشیا

بیرون زده از شکاف توپ پلاستیکی

پاشیده بر سر عروسک بی مو

لغزیده روی لبه ی لگنچه ی پر از ادرار

پرتاب شده از شاخه ای به شاخه ای

درخشان در سطح برف

تابیده به طوقه ی دوچرخه

آویزان از استخوانِ لای رکاب

 

 

بقیه شعر را در ادامه مطلب بخوانید...




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : جنون دارد این دوچرخه، ایرج ضیایی، شعر تازه ی ایرج ضیایی، شعر بلند ایرج ضیایی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
روز جهانی آزادی مطبوعات مبارک؟
 [با علامت تعجب اضافه]
امیرحسین بریمانی
-
اگر بخواهم یک عامل را نیروی بازدارنده ی میل به تغییر (آزادسازی مطبوعات) بدانم، همین مبارک بادهاست. مبارک بادهایی که میل به تغییر را در حجله خفه می کنند چراکه انگار راه رستگاری بخشیدن به مطبوعات، فقط در همین "مبارک باد" گفتن ها خلاصه سازی می شود و انگاری فعالان سیاسی در این روز حجت را بر آزادی خواهی تمام کرده اند. این روز، صرفا یادآوری کردن میل به تغییر است؛ حالا اگر وضعمان انقدر خراب است که میل کردنمان را هم باید به یکدیگر تبریک بگوییم، خب بگویید! 
من این روز را تبریک نمی گویم چراکه خواست آزادی را بدیهی تر از این ها می دانم. از طرفی یادآوری کردن یا بهتر است بگویم گوشزد کردن خواست آزادی به جامعه، خود یک کنشی اولیه محسوب می گردد. اگر آزادی مطبوعات را یک ضرورت تلقی کنیم، اوضاع تغییر خواهد کرد ولی اگر به همین منوال ژستوال ادامه دهیم و تبریکَکی بگوییم، کلاه مطبوعات پسِ معرکه ست. 
بنده چند وقتی کمی از مطبوعات دولتی فاصله گرفته بودم اما در این کار نتیجه ای بدست نیامد. راهکار من، همکاری کردن با مطبوعات دولتی به شرط حفظ عقاید رادیکال است و از طرفی نوشتن بر علیه مطبوعات دولتی در رسانه های مجازی. عقاید رادیکال تماما در مطبوعات دولتی مورد سانسور قرار نمی گیرد و ما باید از خود گفتمان قدرت هم برای براندازیِ آن سود بجوییم.





نوع مطلب :
برچسب ها : آزادی مطبوعات، روز جهانی آزادی مطبوعات،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از طوبا کمالی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
تمایلم به بیابان نیست 
روح سرگشته ی گیاهی را به تفحص آمده ام
که خاطره ی روزگار قحطی را
لابلای دانه های شن
هرز می کاود
بی اعتنا به وسوسه ی دیرپای حیات
بی اعتنا به قلقلک مویینه های آب 
*
تبار بیابان
به یک دانه شن می رسد
تپشی مسکوت
در دل برهوت
خاطره ای الک شده در حافظه ی گیاه
آه که می کشد
باد سام می روید از زمین
هراز چند گاه
*
مرده ریگ بیابانم 
دانه ای در شکافی محبوس
حشره ی ناقل 
سوغات باد سام
نفس هایم
روح در باد پراکنده ام
مزرعه را یائسه می کند
و پره های آسیاب
از حضور چگالم کند می چرخند.
در عید نوبرها
خاطره ی الک شده ی روزگار قحطی ام
*
سرانجام 
آرام گرفته ام
در اغوشی که
روزگار قحطی ست
با دست هایی که
تکثیر بیابانند
و نجوایی در گوش که
باد سام
به نگاهی که ریشه را 
قلقلکی داد
چون مویینه ای آب 
*
سرانجام 
میلی به روییدن نیست
به اعماق می خزم
به اندوهی چگال 
با خاطره ای گنگ از حیات
بی اعتنا به جشن نوبر ها




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از طوبا کمالی، طوبا کمالی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از علی عرفانی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
از توی آیینه در آمده بودی
و آیینه خرد نشده بود اما
حتا نیفتاده بود سهون زمین
اما خودت تکه تکه شده بودی
مثل همان از توی چرخ گوشت که رد میشدم
پازل ِ گوشتی ناب
منظورم این بود
آدم بودی
حوا بودی
حالا هفت میلیارد و خورده ای شده ای فکر کنم . 





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از علی عرفانی، علی عرفانی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
معرفی کتاب:
چهارمین مجموعه شعر محمدعلی حسنلو با نام " سوال ها!" امسال در نمایشگاه کتاب توسط انتشارات نصیرا عرضه خواهد شد. حسنلو که فعالیت ادبی خود را به طور حرفه ای سال 1384 آغاز کرده است نخستین کتاب خود را با نام" یک دقیقه سکوت" در سال 1389 توسط سایت هشتاد ادبیات رادیکال ایران منتشر کرد. پس از آن در سال 1391 دومین کتاب او به نام "گنجشکی با حنجره ی زخمی" توسط انتشارات الکترونیکی کندو منتشر شد. دو سال بعد انتشارات نصیرا سومین کتاب حسنلو و در واقع نخستین کتاب کاغذی او را منتشر کرد. درنمایشگاه کتاب 93 به علت مشکلات پیش آمده برای نشر نصیرا این کتاب آنچنان که باید معرفی نشد. امسال کتاب جدید حسنلو به همراه کتاب "تعمیر با جراحت های اضافه" در نمایشگاه کتاب توسط انتشارات نصیرا عرضه خواهد شد. 
آدرس غرفه نصیرا: سالن 3، راهرو 3،


 شعری از کتاب " سوال ها!" :
 لحن 
صدای رفتن با صدای آمدن فرق دارد 
صدای نشستن با صدای ایستادن 
فریاد هم شرایط خودش را دارد 
اگر گوش ات را بر دهان بگذاری 
لحن های متفاوتی شنیده می شود 
لحنی که کنارِ دوستانت داری 
لحنی که رسمیت می دهد به حضورت 
وَ لحن هایی که چند ترکیب خنثی وُ بی انگیزه اند 
من در سرم پیوندِ بی قرارِ سلول ها را باور دارم 
رفتاری که خونم انجام می دهد 
وَ تبی که تند از من چند تصویرِ نامتشابه می سازد 
یعنی تناقض، بخشی از رابطه است؟
باید برای هر لحظه ای صدایی تازه را پوشید؟ 
نمی شود با صدایی شاد به ناشناس پشتِ گوشی جواب داد؟ 
جدی جدی به همه گفت:
دیگر تمام شد 
مرا با یک حنجره 
در کلاس ها وُ اتوبان ها وُ پارک ها خواهید دید 
باید به هوای اطراف بگویم بَدل های مرا فراموش کنند 
ای گوش های بی قرار 
به جوی که در زیر پوستتان پنهان کرده اید بگویید:
دیگر همه چیز عوض شده، عوضی تر، صدایی که از من می ساختید




نوع مطلب :
برچسب ها : چهارمین مجموعه شعر محمدعلی حسنلو، محمدعلی حسنلو، انتشارات نصیرا، سوال ها!،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از علیرضا میرزایی نژاد
انتشار در سوگواران ژولیده
-
ما هنوز از بدرقه ی درخت 
برنگشته بودیم 
جسد بهار روی شانه هامان بود
زل به تابلوی روبرو 
و در فکریم
با غم هایی که روی دست مانده و 
الک کردیم
و شانه هامان که چقدر سنگین است
چگونه باید این بعد از ظهر جمعه را شانه به شانه طی کنیم ؟
روی تابلو
دو مرد مرده ذرات غروب الک می کردند
و در هاونی که نقش آهوانی داشت ، ذرات و تنهایی را
سخت می کوبیدند
خال روی بدن آهو جانب دریا گرفته بود
و جفت سرکش اش ابرو به کنایه مهر جنگل کرده بود
مرد اول با ترس کلمات مثل کبوتر از دهانش پرید :
این هر دو از چشمان زنی دوید در بغداد که اسرار می فروخت به ازای تنی زیبا
و می گفتند تن اش شفاست برای شاعرانی که
و تن اش شفاست برای مجانین و بختک زده ها
مرد دوم آهسته آهسته می خندید و غرق می شد
در دریایی که درختان فراوان داشت
می خندید و با هر لبخند
ذره ای بیشتر غرق می شد
و خورشید که گفتیم مهر تایید سرخی بود بر آسمان ماجرا
ما سه نفر بودیم
من ، نقاش و دیگری
نقاش خال روی بدن آهو جابجا می کرد و می گریست
ناگهان فریاد کشید و تابلو درید : نه دروغ است دستانم به من دروغ می گویند
پرسیدیم چرا 
گفت تبار مادر من به بغداد می رسد
دیگری که تا کنون به مرد دوم چشم دوخته بود
خنده ای کرد و گفت : 
روی بازوی چپ تو نشانه ای نیست ؟
و تا برسد و به آغوش اش کشد ، نقاش بخار شده بود
من مانده بودم
و فکر می کردم به کبوترهای که در آسمان محدود اتاق 
شبیه آهو پراکنده بودند
دیگری شبیه آهو بود
و فکر می کردم به خط پارگی که بین مرد اول و دوم مرز می کشید
و ذرات غروب که همینطور روی زمین می ریختند .
بخار نقاش که پنجره را تار کرده بود 
به گوشه ی آستین پاک کردم
پشت پنجره 
دو مرد زنده بودند با انبوهی از آهوان مرده بر دستانشان 
و دیگری تنها آهوی زنده کبوتر شده بود
و زنی بود که چشمانش در کاسه ی دستان نهاده و تعارف می زد 
من پلک بستم
وقتی چشم گشودم ساعت ها گذشته بود 
هاونی قدیمی روی سینه ام برق می زد
به گمانم
ناگهان شنبه شده بود




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از علیرضا میرزایی نژاد، علیرضا میرزایی نژاد،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
چرا مشکل ما نئولیبرالیسم نیست؟
(بابک مینا)
-
تقلیل کل مشکلات موجود به سیطره «اقتصاد نئولیبرال» خطایی بزرگ است. به لحاظ روش‌شناختی این نگاه ریشه در اقتصادگرایی دارد. اقتصادگرایی چه در گونه راست‌گرا و چه در گونه‌ چپ‌گرایش اقتصاد را در مرکز جامعه می‌نهد. تفاوت این است که یکی اقتصاد را سرچشمه همه خیرها می‌داند دیگری آن را ریشه تمام شرور عالم.اما هر دو در نهایت به نگاهی سیاست‌زدوه می‌رسند، برای هر دو لیبرالیسم سیاسی ادامه منطقی لیبرالیسم اقتصادی است. اقتصادگرایی خودمختاری نسبی سیاست را ندیده می‌گیرد ومدام می‌خواهد سیاست دموکراتیک و غیردموکراتیک را با اقتصاد توضیح دهد. درست از این روست که برای مارکسیست‌ها فاشیسم ادامه سرمایه‌داری است و برای هایک فاشیسم ضدیت تام با خودانگیختگی بازار آزاد. برای هر دو فاشیسم در تحلیل نهایی نوعی حقیقت پنهان اقتصادی است: یکی این حقیقت را ضد سرمایه‌داری می‌داند و یکی دیگر شکل نهایی آن. اما برای آنها ماهیت سیاسی فاشیسم، نوع قدرتی که بر جامعه اعمال می‌کند مهم نیست. بی‌جهت نیست که هایک ، دولت رفاه و فاشیسم را در یک سبد جای می‌دهد: برای او تفاوت سیاسی دولت رفاه دموکراتیک با «دولت رفاه» هیتلر اهمیتی ندارد. آنچه مهم است ساختار اقتصادی است و ساختار اقتصادی این دو مشابه است. ایضا اقتصادگرایی مارکسیستی نیز تفاوت دموکراسی لیبرال انگلستان را با فلان کشور استبدادی که با نوعی اقتصاد سرمایه‌داری اداره می‌شود، کمرنگ می‌کند: هر دو جامعه‌ای سرمایه‌دار هستند، امر سیاسی ـ یعنی شکل تقسیم قدرت در جامعه ـ مسئله‌ای فرعی است. تحلیل‌های اقتصادگرا چه از نوع چپ و چه از نوع راست به سیاست‌کوری مبتلا هستند. امر سیاسی برای آنها یا دنباله اقتصاد است یا اهمیتی ندارد. چه کسی حکومت می‌کند؟ چگونه حکومت می‌کند؟ نظام حقوقی چگونه ساخته شده است و چه ویژگی‌هایی دارد؟ نهادهایی مانند ارتش، پلیس و غیره چگونه عمل می‌کنند؟ جامعه مدنی در کجای مناسبات سیاسی جای دارد؟ و ... اینها عمده ترین پرسش‌ها و مسائل سیاسی هستند که به طور نسبی دینامیسم مستقلی دارند و لزوما نتیجه علی ساختار اقتصادی نیستند. 
این درست است که در ایران در دو دهه اخیر اجرای بعضی سیاست‌های اقتصادی سرمایه‌سالار (من در به کار بردن لفظ نولیبرال تردیدهای جدی دارم.) ساختار اقتصادی کشور را دستخوش تحولی عمیق کرده است به طوری که آرایش طبقاتی جامعه ایران در آستانه تغییری نسبتا اساسی است. اما نکته‌ای که کم و بیش روشن است این است که این تغییر ساختاری نتیجه رشد طبیعی طبقه‌ای سرمایه‌دار از پایین نبوده است. درست برعکس طبقه‌ای نوکیسه و تازه‌وارد از بالا و اتفاقا با هدایتی سیاسی تشکیل شده است. ما در ایران با یک سرمایه‌داری لیبرال متعارف سروکار نداریم، با یک سرمایه‌داری انحصاری شبه‌دولتی سرو کار داریم که در نتیجه خصوصی‌سازی‌های ظاهری و مناقصه‌های تشریفاتی روز به روز قوی‌تر و زورمندتر شده است. این بخش شبه‌دولتی یا به قول تکنوکرات‌های جمهوری اسلامی «خصولتی» امروز بازارهای کلیدی اقتصاد ایران را در اختیار دارد. این نوع انحصار سیاسی/نظامی/اقتصادی نتیجه لیبرالیسم اقتصادی نیست. اتفاقا نتیجه خصوصی‌سازی‌ در فضایی کاملا انحصاری است. بخش خصوصی واقعی سهم اندکی از این واگذاری‌ها را برده است. بنابراین اتفاقا این سیاست استبدادی و ضددموکراتیک است که در ایران این ساختار اقتصادی شبه دولتی و رازآمیز را آفریده است و نه بالعکس. انحصار سیاسی به انحصار اقتصادی نیز بدل شده است. نام این وضعیت هرچه هست، قطعا «نئولیبرالیسم» نیست. 
مسئله اصلی ما همچنان سیاسی است. حتی برای حرکت به سوی دولت رفاه ملی نیز نیاز به دموکراسی داریم. ضمن اینکه دولت رفاه به خودی خود خوب یا بد نیست، وگرنه آلمان نازی دهه سی یک دولت رفاه بود. مسائل سیاسی بر مسائل اقتصادی به طور نسبی اولویت دارند و پرداختن به اقتصاد و نقد سیاست‌های اقصادی سرمایه‌سالار تنها زمانی می‌تواند مفید باشد که به عنوان مکمل سیاستی دموکراتیک و ضداستبدادی عمل کند. اقتصادگرایی یا فرهنگ‌گرایی هر دو به یک اندازه سیاست‌زدوده‌ هستند. اما نقد اقتصادی و نقد فرهنگی اگر به عنوان بازوهای نقدی سیاسی عمل کنند می‌توانند بسیار موثر و راهگشا باشند. 
مشکل اصلی ما سیطره لیبرالیسم اقتصادی نیست. دشمن اصلی ما «لیبرال‌ها» نیستند. تحلیل‌های اقتصادگرا ما را می‌توانند به جهت‌گیری سیاسی یکسره اشتباهی بیندارد.




نوع مطلب :
برچسب ها : چرا مشکل ما نئولیبرالیسم نیست؟ (بابک مینا)، بابک مینا، نئولیبرالیسم، نئو لیبرالیسم،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
یادداشتی بر کتاب تازه منتشر شده ی احسام سلطانی
با نام "حافظه و دیگری"
(آرمان میرزانژاد)
انتشار در سوگواران ژولیده

احسام سلطانی حافظه و دیگری

-
کتاب « حافظه و دیگری» از احسام سلطانی، در حقیقت می کوشد بازنگری نقادانه ای به سوژه‌ی مهم « دیگری» و عدم حضور « دیگری» در روایت‌های شعری معاصر داشته باشد، پروژه ای تاریخی/فرهنگی که پیش از آن تا اندازه ای محمدمختاری نیز بدان پرداخته بود اهمیت اساسی این کتاب از حیث روش‌مندی در نگاه باختینی آن به ساختار روایت و صداهای دیگر و نقش مغفول‌مانده دیگری‌ در متن فرهنگی ست که بنا به عادت با صدای تک سویه مانع آزادی « چندصدایی» و « متن متکثر» و « آزادی حضور دیگری» شده است...ما به این پروژه که لزوما ماهیتی ادبی اجتماعی دارد می توانیم پی به ضرورتی ببریم که همواره از« دیگری» به مثابه امری منفی پرداخته ایم و به عبارتی نگاه نظری نیما را به مقوله‌ی عینیت گرایی و توجه ذهن به خارج نادیده گرفته ایم، احسام سلطانی در این کتاب دست بر روی موضوعی گذاشته که حتی در جمع روشنفکری ما کمتر به آن پرداخته شده است، کتابی که امسال قصد خرید و مطالعه مجدانه اش را دارم همین کتاب است که به اهمیت دیالوگ و تفکری که ماحصل اش مکالمه است می پردازد، شعرهای براهنی در این کتاب با زاویه ی انتقادی شفافی مورد نقد و تحلیل جامعه شناسانه قرار است که بی شک مدافعان شعر براهنی را با چالشی جدی روبه رو می سازد...
سلام به دیگراندیشان و آن دیگری که از عقب کاروان می آید




نوع مطلب :
برچسب ها : یادداشتی بر کتاب تازه منتشر شده ی احسام سلطانی با نام "حافظه و دیگری"، حافظه و دیگری، احسام سلطانی، آرمان میرزانژاد،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 15 )    1   2   3   4   5   6   7   ...