تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - مطالب
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه 24 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از مجید کوچکی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
آدم به درِ بسته که می خورد
گاه چشمی می شود
که از سوراخ قفل کشف می کند
حقیقتی را
که شبها
پدر و مادرش
در اتاق خواب مخفی می کردند
گاه پرده بر می دارد از دنیای خصوصی کسی
که کلمه به کلمه زندگی اش را 
لای کاغذ های دفتر یادداشت پنهان کرده بود
در جعبه ای
 گاه بر می دارد از دختری
که دوست دارد با افتادنِ پرده
نمایشِ زنانگی اش را ببیند.
همیشه ممنوعه ها چیزی شدید از وسوسه را به دنبال می کشند
که اگر شرمگاهِ انسان زیرِ برگ مخفی نمی شد و-
لباس به پنهان کاریِ تن نمی آمد
از تاریخ این همه چشم های هیز بیرون نمی زد
که در ساحلِ لختی ها
بین آنهمه حقیقتِ راست شده
و سوراخ هایی که رازِ هستی در آنجا مخفی ست
می توان فکر را داد
به تنی خصوصی
که در دنجی
دکمه به دکمه
لباس به لباس
دست به افشاگری می زند
کسی که هیچ چیز را از چشم تو پنهان نمی کند
بزن!
با چاقو راهی باز کن به درون سیب
حتی اگر دنیای خلوتِ کرمی را بگیری
که کنجکاوی سنجاب ها روی درخت
به سوراخ سوراخ شدنِ جمجمه ی گردو ها ختم می شود
اگرچه شخصن تمامیِ مغزم را برای کسی بیرون نریختم
چرا که گوشی پناهِ پنهانی های ذهنم نبود،
گوشی را از سینه ام بردار دکتر
صداهای درونم برای استراق سمع نیست
آنطور که در جهانم کسی تمامن محرم،
نه معشوقه ای که تا صبح سَر می دهد به بالشم
بی آنکه بداند چه سِری ست
که تا صبح زیرِ پتو بیدارم
با گوشی ای که صدایش را بریده ام
نه زنی که نیمه ی گمشده ام
حتی اگر دو نیمه ی سیب باشیم
باز تَرَکی دنیایمان را از هم جدا می کند و
کِرمی در نیمه ی خودم،
مادر می گوید: "خدا از همه چیز آدم با خبر است"
کاش راست باشد
حرفِ آنکس که گفته بود:خدا مرده است




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مجید کوچکی، مجید کوچکی،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :

پیرامون عاشقانه های فروغ فرخزاد
منتشر در کتاب هفته (ویژه ی عاشقانه)

علیرضا عباسی

-

از زمانی که کهن ترین منظومه ها سروده شدند تا هم اکنون که نوترین شعرها، با جستجویی ساده می توان حضور چشمگیر و مداوم شعرعاشقانه را شاهد بود. این درحالی ست که بواسطه ی تحولات و دگرگونی های اجتماعی- فرهنگی در دوره های تاریخی، برای عشق معیارهای گوناگونی تعریف شده است و نمی توان در تاریخی طولانی، تعریفی واحد برای معشوق، عشق ورزی و روابط عاشقانه به دست داد. ازهمین روست که بینش ها و نگاه هایی گوناگون در شعرهای عاشقانه وجود دارد که ممکن است نسبت به هم تفاوت های اساسی داشته باشند. با همه ی این احوال وعلیرغم تمام دگرگونی های فرهنگی و تغییرات اجتماعی رخ داده در تاریخ، نسبت ناگسستنی عواطف و احساسات بشر با تجربه های زیسته اش همواره در شکل های مختلف نمایان شده وامکانات زبان در هر دوره ای شاعران را برای نشان دادن این نسبت بیش از پیش یاری داده است. تغییر معیارها و دگرگونی تعاریف در دوره ها باعث شده ماهیت شعر عاشقانه معمولا در وضعیت یکسانی قرار نداشته باشد. به همین سبب گستره ی شعرهای عاشقانه را می توان از شکل های گوناگون مغازله، توصیف، تمجید و اغراق گرفته تا رویکرد اعتراضی، انتقادی به روابط، وضعیت رایج و گاهی مفهوم عشق در ادوارمختلف ردیابی کرد. اما با وجود همه ی تفاوت ها، میل به محتوای عاشقانه و عاشقانه سرایی و انعکاس تجربه های سوبژکتیو و آبژکتیو در زمینه ی عشق و روابط عاشقانه همواره یکی از پرحضورترین امیال بوده و شعرهای عاشقانه با هرشکلی از نگاه و بینش، بخشی از ماندگارترین آثار را درتاریخ شکل داده است. این میل در شاعران با هرگونه منظر فکری وجود داشته، حتی شاعرانی که حضور تعهداتی از قبیل آرمان های اجتماعی- سیاسی و انقلابی در شعر برای شان قرب ومنزلتی داشته در مقاطعی یا شعرهایی تلفیقی با سویه ای عاشقانه سروده اند و یا عاشقانه هایی محض. سهم ویژه و منحصر بفرد شعر عاشقانه را در تاریخ ادبیات جهان به هیچ رو نمی توان انکار کرد و می توان به صراحت گفت که این گونه ی نوشتاری در تاریخ ادبیات با هیچ گونه ی دیگری از نظر کمی و کیفی قابل قیاس نیست. معشوق در شعرهای عاشقانه بسته به تاریخ شکل گیری و دوران سرایش آنها و هم اوضاع سیاسی اجتماعی و روحیه مردم هر دوره از تاریخ به شکل های متغیر و مختلفی توصیف شده از جنسیت او گرفته تا موجودیتش. عاشقانه سرایی گاهی در مقام اعتراض و ترویج نگاهی انتقادی نقش ایفا کرده است. 
البته قصدم در این نوشتار کوتاه، ذکر تاریخ و تبیین چرایی عاشقانه سرایی نیست بلکه این چند سطر را برای یادآوری اهمیت شعرعاشقانه از دیرباز تاکنون آوردم و آن را بهانه و مدخلی برای ورود به بحثی درباره ی عاشقانه های فروغ فرخزاد و نگاه و بینش او درآنها قرار داده ام. 
یکی از نکات مهم درباره ی شعر فروغ فرخزاد که بسیار هم بر آن تاکید شده، تغییرات بنیادی رخ داده در نگرش او نسبت به مفاهیم و موضوعات جهان پیرامونش است. در این دگرگونی، تغییر زاویه ی دید نسبت به عشق وعاشق ومعشوق در قیاس با گذشته ای طولانی، نکته ای شاخص و قابل تامل است. به این معنی که معشوق در نگاه او و دراشعارش آن ماهیت نسبتا انتزاعی و جایگاه دوراز دسترس خود فراموش کرده و به موجودی قابل درک و شناسایی، بدل شده. این چرخش زاویه ی دید ازسنت به مدرنیته تاثیرعمیقی بر شیوه ی عاشقانه سرایی فروغ گذاشت چنانکه بسیاری از شاعران هم عصر او نمی توانستند این نگاه را درک کنند و آن را بپذیرند. حتی نظرات او در باب شعرعاشقانه، روابط عاشق و معشوق و ماهیت آنها از همان تغییر زاویه ی دید، بسیار متاثر شده است. برای مثال نظر او درباره ی پرسونای مجنون که در سخنانش او را دچار حالت بیمارگونه و خودآزار معرفی می کند، جالب و قابل توجه است و از سویی نشان می دهد که فروغ تا چه میزان از غیرواقعی و انتزاعی بودن موجودیت عاشق و معشوق و بیان رایج تجربه ی عشق ورزی و هم محتوای شعرعاشقانه در شعرفارسی به ستوه آمده بود. 
به این بخش از شعر "معشوق من" توجه کنیم
او وحشیانه آزاد است/ مانند یک غریزه ی سالم/ در عمق یک جزیره ی نامسکون/ او پاک می کند/ با پاره های خیمه ی مجنون/ از کفش خود، غبار خیابان را
همین نگاه انتقادی و جسارت قابل توجه جمع شده در ذهن فروغ برای دیگرگونه اندیشیدن باعث شد که او حتی از آغازین سروده هایش یعنی زمانی که وی را می توان ذیل شاعران رمانتیک و نوقدمایی دسته بندی کرد، به معشوق نگاهی نسبتا جزنگر و واقعگرا داشته باشد. عاشقانه های مربوط به دوره ی اول عمر شاعری او یعنی در سه دفتراسیر و دیوار و عصیان (و قبل از تولدی دیگر) بیشتر بر گلایه های رمانتیک، ناامیدی، حسرت، تمرد و اعتراض استواراست تا آن تفکر انتقادی بالغ شده که درشعرهای تولدی دیگر و پس از آن شاهدیم، شعرهایی که دامنه ی آن ها فراتر از اروتیسم غالب در شعرهای پیشین است. اروتیسمی که شاید از ترجمه ی آثاری که تا آنزمان صورت گرفته بود( مانند شعرهای بیلی تیس به ترجمه ی شجاع الدین شفا و شعرهای اروتیک دیگری از شعرای قرن نوزدهم اروپا) بی تاثیر نبود. با این همه اگر به تاریخ سرایش و انتشار همان شعرهای دوره ی اول یعنی بین سال های 1334 تا 1337 دقت کنیم درمی یابیم که علیرغم اشتراکاتی که در قالب شعرها و محتوای برخی آنها با شعر شاعران هم دوره وجود دارد؛ نوعی سرکشی و تلاشی محسوس برای زمینی کردن و ملموس شدن عاشق و معشوق درآنها به چشم می خورد. این تلاش با خارج کردن مضمون و محتوا از توصیف، توضیح و تمجید تجربه های عاشقانه و تمرکز نگاه در آنها بر اعتراض و انتقاد با مایه های اروتیسم همراه شده است.
دیگر نکنم ز روی نادانی/ قربانی عشق او غرورم را (خسته)
تو همان به که نیندیشی/ بمن و درد روانسوزم/ که من از درد نیاسایم/ که من از شعله نیفروزم (شکست نیاز)
دیدم که در وزیدن دستانش/ جسمیت وجودم/ تحلیل می رود (وصل)
در واقع شعر فروغ درگیر تجربه ی عشق ورزی و بیان آن نیست بلکه در جهت به چالش کشیدن چرایی آن قرار گرفته است. بعد از پایان دوره ی اول با ورود به دوره ی طلایی شعر فروغ یعنی از تولدی دیگر به بعد آن تفکر معترض و عاصی از تکرار روابط و بیان کلیشه ای تجربه های عاشقانه به بلوغ رسیده و نمونه های اعلایی از شعرهای تلفیقی با مایه های عشق، انسانگرایی و حضور تفکر انتقادی را شاهدیم. در دوره ی متاخر مایه ی عاشقانه ی شعرها از آن سرکشی و عصیان که شامل بخشی از برون ریزی تمرد و بیان احساس یاس از کلیشه هاست جای خود را به اندیشه ای گره خورده با نگاهی عمیقا فلسفی به عشق و مرگ و انسان و زندگی می دهد. در بیشتر این شعرها اعتراض هم در زبان بلوغ یافته هم در محتوا.
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست/ دل من/ که به اندازه ی یک عشقست/ به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد (تولدی دیگر) 
همه می دانند/ همه می دانند/ که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس/ باغ را دیدیم/ و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست/ سیب را چیدیم (فتح باغ)
شعرهای متاخر فروغ نسبت به مقوله ی عشق نگاهی تک ساحتی و تک معنایی برای بیان تجربه های عشق ورزی ندارند بلکه این شعرها معمولا از دریچه نگاهی که کل را از زاویه ی جزییات می نگرد عشق را در پیوند با مفاهیم تعریف می کند.
معشوق من/ همچون طبیعت/ مفهوم ناگزیر صریحی دارد...





نوع مطلب :
برچسب ها : پیرامون عاشقانه های فروغ فرخزاد، علیرضا عباسی، فروغ فرخزاد،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از علی آزادی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
نمای اول:
زمانی دوست می داشتی
دوست می داشت ام
ودوست داشتن
چیزی از ما بر می داشت!
نمای دوم:
حفره های سوراخ سوراخ سوراخ
سوراخ می کشم و بوم تنها
سلانه سلانه از ما عبور می کند!
نمای سوم:
درخت تمام شد
یا برگ به جاذبه رسید؟
هنوزکنارم ایستاده ای و 
به داستان ناتمام ات فکر می کنی
قسمت هایی که تمام نمی شود!
برداشت اول:
زمان که می رسد
تمام می شود
می رود و دایره ی قسمت
تنگ تر می شود!؟
برداشت دوم:
بیرون من
چیزی ربوده شد
که در تو فرار می کرد!؟
برداشت سوم:
داستان تمام نشد
فسمت هایی باقی ست
قسمتی ازقسمت ات فرار می کند
قسمت می شود بین ما!
پاورقی:
قسمتی از قسمت ات
درکتاب می گذارم
شاید جوانه بزند!




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از علی آزادی، علی آزادی،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از لیلا کیانی کیا
انتشار در سوگواران ژولیده
-
از هر زاویه ی این عکس
پرنده ای 
چه قدر پریده ام 
با هر پیراهنی 
شبیه پیراهن ات نمی شوم ؟!!
و این دست های بَرَنده 
که بُرَنده تر از هر چه تیغ
بر می گردم 
به هر چه دور تر
فصلی سرد تر
از رنگ  کلاغ در نقاشی دخترم 
پشت قرن های پی درپی
به رنگ شباهت این سایه 
و لکه های خون بر دیوار
لابه لای 
جیغ های ممتد و قرمز
تفنگ ات را خالی کن
از دردهای گلوله شده 
که برمی گردم 
به خواب رودخانه های جنوب 
بر می گردی
پروازت را  
از دردهای ریخته 
 روی گلوله های خالی بنویسم  !





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از لیلا کیانی کیا، لیلا کیانی کیا،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
معرفی کتاب:

مجموعه شعر "ملودی تپانچه" از سپیده داداش زاده در انتشارات حکمت کلمه منتشر شد.

شعری از کتاب
-
جیغ می زنم 
و روی بهمن 
یازده پسر می زایم 
یک دختر 
در شکم نگه می دارم.
می خواهم شبیه زنی که 
قهرمان می زاید 
دخترم را 
با بهار 
برویانم





نوع مطلب :
برچسب ها : سپیده داداش زاده، حکمت کلمه، ملودی تپانچه،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
آیا حسن روحانی قابل اعتماد است؟

خروج از حکومت تکساحتی

  امیرحسین بریمانی

 انتشار در دیدگاه نو (اندیشکده لیبرالیسم)


-

  در این یک سال باقیمانده تا انتخابات ریاست جمهوری، اعتبارسنجی حسن روحانی ضروریترین مبحثیست که ژستهای مختلف روشنفکری میباید بدان بپردازند. این مهم، بجز شفافسازی وضعیت موجود، کارکرد دیگری نیز دارد و آن گوشزد کردن خواستهای جامعه به ریاست جمهوری بوده و بصورتی ضمنی، پافشاری قشر روشنفکر بر میل به تغییر را معنی میدهد. روندی که گفتمان قدرت از انقلاب تا امروز طی کرده است، یک نکته مثبت دارد که البته سرعت کندی داشته است: چند پاره شدن یا تقسیم شدن قدرت بین ارکان مختلف. اختیاراتِ حکومتی به ندرت از یک راس به چند راس سپرده میشود که نتیجهی آن، دسترسی بیشتر مردم به عوامل تصمیمگیرنده و نتیجتا امکان بروز میل تودهها به تغییرات است. حکومت تکساحتی، جامعه را در وضعیت استثنایی یا وضعیت فوقالعاده قرار میدهد. بدین معنی که قدرت (که تماما در اختیار یک نیرو است) در چنین وضعیتی قادر خواهد بود تمامی کنشها را ساماندهی کرده و قانون اساسی را در صورت نیاز زیر پا بگذارد و این در صورت نیاز" چیزی جز منافع گفتمان قدرت نیست! تنها عامل پیشبرندهی فرآیند خروج از وضعیت استثنایی، در گام اول پخش کردن قدرت بین نیروهای مختلف بوده و در گام بعدی ایجاد موازنه میان قدرت تصمیمگیری این نیروها. حال رییس جمهور نیز یکی از این نیروها محسوب میگردد که در شرایط ایدهآلِ انتخاباتی، توسط مردم انتخاب گردیده و نتیجتا در پی برآوردن خواستهای مردم است. چند واکنش اخیر حسن روحانی ما را بر آن میدارد تا میل داشتن او به برآوردهسازی خواستهای جامعه را جدی بگیریم. اما نکته اصلی اینجاست که آیا واقعیتی در این میل به تغییر هست یا به عنوان مثال، دفاع او از مردم در برابر هفت هزار نیروی نامحسوس امنیتی، بیآنکه حقیقتی در آن باشد، هدفی جز جلب اعتماد مردم را دنبال نمیکرده است؟ باید به دولت روحانی یادآوری کنیم که اگرچه ما به او امیدواریم، اما گول این امیدواری را نیز نخواهیم خورد و به ساحت نمادین دفاعیات او اکتفا نخواهیم کرد! پرواضح است که حرف تنها بر سر مورد مذکور نبوده و موارد دیگری همچون آزادی زندانیان سیاسی که از قضا جزو وعدههای انتخاباتی او نیز بوده است را مد نظر داریم. عمل تهدید کردن، شاید ممکنترین کنش رادیکال روشنفکری میتواند باشد و باید در این مجال یک ساله تا انتخابات ریاست جمهوری، حق تهدید کردن را به جامعه بازگردانیم! این وضعیت فوقالعادهای که هر لحظه، امکان صادر شدن حکم حکومتیِ تازهای، زندانی سیاسی تازهای و سلب تازهای از آزادی مردم را امری بدیهی جلوه میدهد، باید در ماههای باقیماندهی ریاست جمهوریِ حسن روحانی مورد فروپاشی قرار گیرد. نگاه خیرهی سرکوبگر به افراد جامعه را هنوز عمیقا احساس میکنیم و جز در مواقعی که دولت روحانی در آستانهی نیاز به حمایت مردم (از جمله انتخابات مجله یازدهم) قرار گرفته است، نشانهای از تضعیف شدن سرکوب را احساس نمیکنیم؛ نوعی تضعیف موقت سرکوب برای آشتی دادن مردم با قدرت! از طرفی عدهای که تعداد کمی هم نیستند، پرسشی که در تیتر این یادداشت آمده را حتی پیش از به روی کار آمدن روحانی، "خیر" گفتهاند و راه را برای هرگونه امیدواری و تغییر بستهاند؛ حال مابهازایش چه کنشی را پیشنهاد کردهاند بر همگان پوشیده است. چپ رادیکال ما برای اینکه از انفعال به برون آید، میباید پرستیژ خود را با ضروریات امروز منطبق کند و کمی حافظهی تاریخیاش را مورد فراموشییی رهایی بخش قرار دهد.

خرداد 95

قسمت دوم

  در یادداشت پیشین، به طرح این پرسش پرداختم که آیا حسن روحانی صرفا در سامانه نمادین به کنش میپردازد یا در گفتهها و وعدههای او واقعیتی نیز موجود است. در صورتیکه وعدههای روحانی از کنش عملی تهی باشند، درواقع او نقش تلطیف کننده حاکمیت استبداد با استفاده از پوششهای نمادین را به عهده گرفته است! بگذارید مثالی بزنم: اگر همه چیز فروپاشی کند، تنها با امیدواری به آینده و همچنین توجیه اینکه خسارت وارده قابل جبران است، میتوانید خود را تسکین دهید؛ پوشش نمادینی که وضعیت را تلطیف میکند اما در واقعیت هیچ چیز تغییر نکرده است. در یادداشت پیشین صرفا به طرح پرسش پرداختم ولی در این چند مدتی که گذشته، پاسخ این پرسش تا حدی برای من آشکار شده است: روحانی قابل اعتماد است!

  چندی پیش، طلاب قم به حسن روحانی اعتراض کردند که رویکرد او موجب تضعیف موقعیت رهبری خواهد شد. نکتهای که طلاب قم به روحانی گوشزد میکنند، دقیقا صحیح است و این نکته بیانگر همان تقسیم قدرت و خروج از حکومت تک ساحتیست. پس از این اتفاق، حال میتوان به پرسش "آیا روحانی قابل اعتماد است" آری بگوییمچراکه مخالفخوانی روحانی توسط طرفداران حاکمیت استبدادی مورد تائید (اعتراض) قرار گرفته است چون جامعه روحانیت، حضور روحانی را همچون یک اخلال تلقی کرده است. حال باید کمی رویکرد خوشبینانهتری نسبت به پوشش نمادینی که روحانی ایجاد کردهست، داشته باشیم و باور کنیم که همین اعتراض نمادین و زبانی، نخستین مرحله گریز از وضعیت حاضر محسوب میگردد و برای واقعیت یافتن آن، حسن روحانی میباید توسط مردم حمایت شود تا بدین طریق اختیارات او از سمت جامعه مشروعیت بیابد که این مهم منجر به تسریع فرآیند تقسیم قدرت خواهد شد. نکتهای تردید برانگیز و احتمالا بازدارنده اینجاست که جامعه زیر یوغ گفتمان استبداد قرار دارد و عنصری خارج از گفتمان، عملا قادر به قدرتیابی نخواهد بود. این رویکرد روحانی، بیانگر پیش کشیدن گفتمان دیگری است و پرواضح است که گفتمان تازه، توسط جامعه روحانیت و همینطور پشتیبانان حکومت تک ساحتی پس رانده میشود و روحانی عملا چارهای جز پذیرش قواعد گفتمان موجود را ندارد و در اصل میباید اصلاح طلبیای محافظهکارانه را پیادهسازی کند. در این میان، تنها چیزی که روحانی را در دام رویکرد رادیکالتری خواهد انداخت، حمایت مردم و اعتماد کردن جامعه به اوست اما در مقابل همانطور که ژیژک نیز معتقد است، نیروهای پشتیبان نیاز وجود امنیتی حداقلی برای اعتراض هستند و این مهم جز توسط روحانی ممکن نیست. جامعه حق دارد از حسن روحانی، آزادی زندانیان سیاسی را خواستار گردد و روحانی نیز متعهد به اجرای آن است.  از طرفی نباید از نکتهی پیشین به سادگی گذر کرد. پرسش بعدی قطعا  "آیا روحانی قادر است" میباشد. آیا تنها راه گریز، طالب اصلاحات در حاکمیت استبداد بودن است؟ بدین طریق پروبلماتیک این گفتمان (یعنی سرکوب) پابرجا خواهد ماند و صرفا کاسته شدن شدت آن بدست خواهد آمد. هنگامی که جامعه از خواستههای رادیکال تهی باشد، یا کنشی برای دستیابی به آن صورت ندهد، اصلاح طلبان نیز محافظهکار خواهند شد و این نیز غیرقابل انکار است. از طرفی نمیتوان وجودیت اپوزیسیون افراطی را منکر شد ولی این چپ رادیکال هیچ گرهای را نمیگشاید چون  عمیقا واپسگراست! دلیل این امر را در پیرانهسری این طیف باید جست و از طرفی نسل بعدی یاد نگرفته چطور میتواند رادیکال باشد و به همین دلیل خواستههای رادیکال جامعه ما متحجرانهست و مهمتر اینکه قابل دستیابی نیز نیست. ما به ژستهای جوان رادیکال نیاز داریم و به کمی انعطاف! البته منظورم از انعطاف، پذیرش واقعیتهای موجود است و نه تقلیل دادن خواستهها؛ پس جمله پیشین آنقدر هم که مینماید، محافظه کارانه نیست بلکه وضعیت امروز ایجاب میکند که در اندیشه ورزی چپ تحولاتی حاصل گردد.

اردیبهشت 95







نوع مطلب :
برچسب ها : آیا حسن روحانی قابل اعتماد است؟، خروج از حکومت تک ساحتی،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از منصور خورشیدی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
اینک که قطره های حیات
در سرخی رگان تو 
پرتاب می شود 
دل به تبسم ساده می سپاری
جنب نیلوفرانی که
با زمزمه ی آب 
از خواب بر خاسته اند





نوع مطلب :
برچسب ها : منصور خورشیدی، شعری از منصور خورشیدی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
گفتگو با علیرضا بهنام
بررسی شعر دهه هفتاد در گفتگو با علیرضا بهنام
امیرحسین بریمانی
-

شعر دهه هفتاد را یک جریان روش مند می دانید؟
راستش را بخواهید از ابتدا روش مند نبود. در واقع در نیمه اول دهه هفتاد اصلا جریانی در کار نبود. شاعرانی بودند که یا استراتژیشان را خود بر پایه آزمون و خطا پیدا می کردند یا در جریان همنشینی با هم در دوره ای کارگاهی چیزی دارای استراتژی مشترک می شدند. اما امروز که از دور نگاه می کنیم یک استراتژی کلی در آثار این دوران قابل تشخیص است که لابد باید آن را محصول شرایط مشترک و کمی تصادف بدانیم.

قبول دارید که در شعر دهه هفتاد، بواسطه ی رسمیت بخشیدن به امر آوانگارد شکوفا شد؟
رسمیت بخشیدن به امر آوانگارد دیگر چیست؟ شعر دهه هفتاد به واسطه تریبون پیدا کردن گرایش های اقلیت در نیمه دوم این دهه شناخته شد. اما هرگز جزئی از رسمیت ادبی نشد و به دلیل سرشت خود همواره فاصله اش را با رسمیت حفظ کرد. آوانگاردیسم هم اصلا ادعای دهه هفتادی ها نبود. دهه شصتی هایی مانند موحد ، لنگرودی و عنقایی مدعی امر آوانگارد بودند که امروزه بخشی از رسمیت ادبی را نمایندگی می کنند

 گسست شاعران تازه در دهه هشتاد از دستاوردهای دهه هفتاد را چطور ارزیابی می کنید؟ نخواندن یا حرکتی تعمد دار؟
چه بگویم. هم این بود و هم آن. یک عده که اسم خودشان را گذاشته بودند مطرود شعر هفتاد را خوانده بودند. بعضیشان در کارگاه های آزرم در فرهنگسرای بانو دوره شعر ایران و جهان را گذرانده بودند. رویکردشان به شعر اعتراضی یک بار مصرف ثمره بدخوانی تئوری های چپ جدید بود و البته هنوز هست. یک عده دیگرشان هم افتادند دنبال آدمی که هنوز کتاب اول شعرش چاپ نشده بود به عنوان استاد درس می داد و در انتشاراتی معتبر مسوول صفحه شعر شده بود و در سفرهای خارجی عنوان نماینده شعر ایران را یدک می کشید. خب نگفته پیداست شاگرد چنین استادی نمی تواند چیزی بهتر از قورماغه ای روی تیفال بنویسد. درک او از شعر همان چیزی است که از استادش آموخته . استادش هم که پیش از آموختن استاد شده به جز قریحه اش راهنمایی ندارد پس چیزی ندارد که به کسی بیاموزد. به این ترتیب بود که فست فود جای شعر را گرفت و دلنوشته های دختر و پسرهای دبیرستانی زیر فروست شعر امروز ایران و توسط چند ناشر نامدار منتشر شد و شعر را در محاق فرو برد

شکل گیری جریان شعر دهه هفتاد وابسته به کنار هم نشستن تصادفی چه عواملی بود؟
در درجه اول باید از شرایط بعد از جنگ و دوران سازندگی نام ببریم. شرایطی که اولین بار بعد از دو دهه به نگرش های اقلیت اجازه داد در فضای ادبیات ایران فارغ از هژمونی گفتمان ایدئولوژیک ابراز وجود کنند. عامل دیگر شکل گیری جریان سوم ترجمه در ایران بود که قبلا در مقاله ای اشاره کرده ام چگونه به پدیده ای انجامید که آن را موج سوم تجدد نام نهاده ام و ویژگی عمده آن قرائت خلاق و اینجایی از متون ترجمه شده است. سومین عامل که خود به نوعی نتیجه دو عامل پیش گفته است فضای نسبتا آزاد مطبوعات بین سال های 76 تا 79 بود که به دیده شدن و تثبیت این گفتمان جدید فرهنگی کمک کرد. گفتمانی که شعر دهه هفتاد نیز از دل آن بیرون آمده است

دستاوردهای شعر دهه هفتاد بصورت تیتروار چه بوده است؟
مهم ترین دستاورد دهه هفتاد برای شعر فارسی عبور از دوگانه ایدئولوژی - آوانگاردیسم و رسیدن به فضای گفت و گوی سبک ها بود . عدم قطعیت به عنوان مفهوم کلیدی پسامدرنیته بدون ان که دستاوردهای گذشته را به سیاق ایدئولوژی زده ها نفی کند یا به سیاق آوانگاردها در قالب بیانیه ای ملغی اعلام کند موفق شده بود فرمولی ارائه دهد که گذشته را به آینده پیوند می داد. الغای مرکزیت روایت و تقدس زدایی از مفهوم راوی- شاعر از دیگر دستاوردهای دهه هفتاد برای شعر معاصر ماست که بخشی از شعر ما را با ادبیات اکنونی جهان معاصر می کند.

شکوفایی شعر در دهه هفتاد ارتباطی به مسائل سیاسی داشت؟
همان طور که در پاسخ های قبلی اشاره کردم وضع سیاسی کشور در دوران بازسازی به شکل گیری مبانی نظری اش کمک کرد و فضای باز سال های پایانی این دهه در شناخته شدن نتایج ادبی این جریان در جامعه سود رساند.

نقش کارگاه رضا براهنی در شعر دهه هفتاد به راستی چه بود؟
نقش کارگاه براهنی در این دهه مشابه نقشی بود که خود او در دهه 40 و 50 ایفا کرد. یعنی او فضای نقد ادبی را از گزاره های رمانتیک و یا ایدئولوژیک به سمت نظریه روزآمد و علمی ادبیات سوق داد و کاری کرد که همه ما مرتبطین کارگاهش با مبانی دانش نقد ادبی و نظریه های روزآمد ادبی آشنا شویم. بدیهی است که نه او ونه کارگاهی که برپا کرد مسوول بدفهمی ها یا کلاه برداری های بعدی نبوده و نیستند. براهنی معلم بسیار درخشانی بود که خودش متون کلیدی را ترجمه می کرد و در کلاس توضیح می داد. و کسی بود که واقعا برای فهمیده شدن درسی که می داد دل می سوزاند. من در طول 19 سال تحصیلم در مدرسه و دانشگاه دیگر هرگز معلمی مثل او پیدا نکردم. بدیهی است که چنین کلاسی وقتی چندین دوره برگزار شود تعدادی آدم آشنا به مبانی به جامعه ادبی معرفی می کند که بعضیشان خلاقیت دارند و اثر هم خلق می کنند و بقیه به منتقد یا ادیب یا حداقل مخاطب حرفه ای شعر و ادبیات تبدیل می شوند. این تاثیر کارگاه بر ادبیات هفتاد بود .

دهه هفتادی ها در دهه ی بعدی نیز توانستند جایگاه خود را حفظ نمایند؟ لطفا به نام ها اشاره کنید.
سوال خوبی است. اگر منظورتان جایگاه ادبی است بله. اما اگر منظورتان حضور در فضای عمومی است تا حدود زیادی نه. البته نام هایی مانند انصاری فر، شمس آقاجانی، عبدالرضایی، پگاه احمدی، رزا جمالی ، محمد آزرم، محمد حسین عابدی، موسی بندری، سپیده جدیری، علی قنبری ، رسول یونان و صاحب این قلم همچنان در فضای رسانه ای هشتاد حضور داشتند و صدایشان شنیده می شد اما بقیه به دلایلی چون بسته شدن فضای فرهنگی، محدودیت چاپ و نشر، انحصار طلبی جریان موسوم به ساده نویسی که فضای معدود رسانه های مستقل باقی مانده را اشغال کرده بود و لمپنیزم ادبی را ترویج می کرد و چند عامل دیگر دلیل دیده نشدن تلاش های ادبی این چهره هاست.

مطبوعات و به طور کلی اوضاع نشر دهه هفتاد با دهه ی بعدی چه تفاوت هایی داشت؟
سوالتان درباره تفاوت های مطبوعات در دهه هفتاد و هشتاد خیلی کلی است اما به طور خلاصه می گویم که در نیمه اول دهه هفتاد مجلات ادبی پایگاه نوآوری های ادبی بودند و در نیمه دوم آن روزنامه های مستقل. اما در دهه هشتاد هیچ کدام از این دو نوع رسانه موجود نبودند و جای خود را به فضایی مجازی داده بودند که حامی شبه ادبیات بود. درباره روزنامه های مستقل این دهه و باند همشهری هم پیشتر گفته ام و مکرر نمی کنم

آیا ساده نویسی دهه هشتاد ریشه در تجربیات شعر دهه هفتاد دارد و یا اساسا پشت کردن شاعران نسل بعدی به امر رادیکال است؟
ساده نویسی ادامه منطقی جریان شعر فارسی نیست . یک رویکرد سیاسی است که به واسطه باندهای خاص مطبوعاتی به ادبیات ما زورچپان شده است. هدف آن هم ترویج لمپنیزم و ساده انگاری در میان نسل جوان و جلوگیری از شکل گیری خلاقیت و تفکر انتقادی در میان آنهاست. ساده نویس ها ژست می گیرند که در همراهی با فلان مطالبه ملت فلان حرف را زده اند و به دلیل نبود تفکر انتقادی کسی از آنها نمی پرسد که جز  بازتولید ستم با زبان ستمگر چه کرده اند؟ عالی ترین شعرهای پیشوای ساده نویسی تصویر نگاره هایی سطحی است که بدون داشتن تحلیل موقعیتی را گزارش می کند. کاری که شعر ما سال ها پیش در شعر مشیری و مصدق تجربه اش کرده بود. دیگر از پیروان این پیشوا چیزی نمی گویم که در بهترین حالت در حال بازتولید مهدی سهیلی و کارو به شکل نثر هستند و در بدترین حالت انشاهای دبستانی را تقطیع می کنند و به نام شعر به خورد خوانندگانشان می دهند. آن که به امر رادیکال پشت کرد چنان که در پاسخ یکی از سوال هایتان گفتم شاعران هفتاد بودند. ساده نویس ها به شعر پشت کرده اند.




نوع مطلب :
برچسب ها : گفتگو با علیرضا بهنام، علیرضا بهنام،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از مازیار عارفانی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
من اگر خدا بودم
میگفتم باران اسید ببارد بر سر این شهر
تا خون فرشتگان و فاحشگان را بشوید
و سجادهء مادران را بشوید
ولی آنقدر آدم ام
که زنم زیبایی اش فقط روزهای شهادت است 
و با تمام ته مایهء مذهبی اش
دینی ندارد جز من در روزهای تعطیل
چنانکه زیر باران تند مبعث
بهش گفتم ما هر کدام یک بهشت زهراییم
چنان، چنان که اول مات و مبهوت شد
نگاهم کرد
و بعد خندید
و بعد گفت ما یک بهشتیم
و بعد رفت روی بزرگترین قبر ایستاد
رو کرد به مردگان
و فریاد کشید
زنده باد مردگان، که ما همه یک بهشت زهراییم!
و بعد بهمن فرزانه آمد بالا و 
خاک لباسش را تکاند و 
مثل بچه های اول دبستان اجازه گرفت و گفت 
"آقا اجازه؟! 
پس چرا مترجم صدسال تنهایی
از نویسنده اش، صدها سال تنهاتر است؟!"
و بقیه مردگان خندیدند
ومن -که گویی معلم بودم- گفتم برو زیر خاک
بمیر، بمیر، بمیر...
و بهمن گفت: در سرزمینی که هشتاد میلیون "دانای کل"...
و فرزانه گفت: گاینده باد آنکه به انتشار تن میدهد
و بهمن گفت: زاینده باد آنکه به تن، تن میدهد
و فرزانه گفت: پاینده باد آنکه به تخمم تن نمیدهد
و من گفتم ما همه یک بهشت زهراییم
و بقیه مردگان خندیدند
و باران اسید می بارید بر سر این شهر
تا خون فرشتگان و فاحشگان را بشوید
و سجادهء مادران را بشوید
و زنم فریاد میکشید
زنده باد مردگان، که ما همه یک بهشت زهراییم!




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مازیار عارفانی، مازیار عارفانی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
یادداشتی از احسام سلطانی
-
هیچ جان پناهی وجود ندارد. من آدمی هستم بی خانه، بی "خود".
گاه اما خلاف این فکر می کنم؛ یعنی حس می کنم زمانی بوده که خانه ای داشته ام، "خود"ی داشته ام. و فکر می کنم زمانی بوده که با جهان ارتباط صمیمی تری داشته ام. ارتباطی که از طریق آن، می توانستم صدای خودم را بشنوم، خودم را ببینم و بشناسم. با وجود این، سعی می کنم این حرف ها را باور نکنم. چراکه خوب می دانم این تصورات از کجا می آیند. این تصورات متعلق به جهانی فرجام یافته است. جهانی که در آن، فردیت هیچ معنایی ندارد و همه چیز در جمع خلاصه می شود؛ جهانی که در آن، "بودن" از "شدن" مهم تر است. پدر معنای بزرگ تری دارد و خانه وطنی است هستی بخش. راستش را بخواهید گاهی دلم برای جاهایی که ندیده ام، برای جاهایی که نرفته ام تنگ می شود. 
کسی که از خانه خارج شود دیگر نمی تواند به خانه برگردد. 
برای راونکاوها، شاید، رحم همان خانه باشد و بگویند تو دلت برای آنجا تنگ شده است؛ جایی که همه چیز طبق میل تو پیش می رفت. شاید حق با آن ها باشد. اما امکان های دیگری هم هست؛ مثلن گذشته ی ملی. اگر در این گذشته، جمع را خانه تعبیر کنیم چه می شود؟ 
به هر رو، هر کدام از این ها که باشد اصلن مهم نیست. مهم این است: هیچ کس به خانه برنمی گردد. 
آدمی اگر گم نشود نمی تواند به راه های نرفته فکر کند.




نوع مطلب :
برچسب ها : یادداشتی از احسام سلطانی، احسام سلطانی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از نازنین نظام شهیدی
-
دمی دیگر 
از رویا
باز می مانیم

چنانکه باز می ماند
از بازی
کودک تنهایی
که بادکنک ارغوانیش
یکدفعه می ترکد
و آوار هوایی پاره پاره
در گلو ناگاه...

دمی دیگر
رویا در خانه ی شنی
ته می نشیند

قلعه هایی بی سوار
باروهایی بی عبور خاتونان...

دمی دیگر امّا
عشق را به من بدهید
تا به دیواره های جهان
خطّی 
در امتداد خود بکشم

آنجا که باز ماند
من باز مانده ام...
-
وی در سال1333 در شهر تهران تولد یافت . او تحصیلات خود را در رشته زبان و ادبیات عرب تا مقطع فوق لیسانس ادامه داد و از دانشگاه تهران مدرک گرفت. " ماه را دوباره روشن کن " اولین مجموعه شعر نازنین نظام شهیدی است که در سال 1369 توسط انتشارات شیوا به چاپ رسید و با اقبال و استقبال مخاطبان و منتقدان روبرو شد.وی در تدارک چاپ مجموعه شعر تازه ای بود که  مرگ نا به هنگام او در 29 دیماه 1383اجازه چاپ این اثر را نداد.




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از نازنین نظام شهیدی، نازنین نظام شهیدی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از مهدی قلایی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
بسم الله الرحمن الرحیم که به تن تو برکت داد
و از آنهمه برکت دستی نصیب من شد که پیش  کشید و  پا نداد 
در این شب معصوم 
تو را از کدام  تهرانپارس بیاورم بگذارم جای  دیگری ؟
بنام خداوند بخشنده ی مهربان که در تاریکی  به ما تخیل عنایت فرمود 
و در عکسهای کلاس هشتم ات وقتی قرآن را با صوت می خوانی تخیل عنایت فرمود
و در آن طفل معصومی که ‌رو سری اش را سفت به گلو بسته  تخیل عنایت فرمود

تو ملکوت اعلا بودی
 باید قبل از انقلاب 
با دلی آرام به سوی ات پر پر می زدم
تو تووی مشت ام بودی
و من  چون خموشان بی گنه
نگه ام بر آسمان :
 دیدم «زنی که در سواحل پولاد فریاد می زند: خدا خدا خدا  »تو یی
از مادرم خداحافظی می کنم زار زار زار گریه می کند تویی
حافظ می خوانَد و من به چهارده روایت در حروف یرملون در ایران خودرو
ادغام می شوم تویی

مرا با صوت 
مرا بلند  قرائت کن 
و  چون وامی مضاربه یکجا پس  بده 

جای تشهد 
قضای عهد ماضی را چنان سفت بغل ام کن  که  سعدی  تن اش در گور برقصد

 شهادت بده قدرت 
در آدم   سورااااااخ  درست می کند
شهادت بده 
آنها که به دیدن تو می آیند
 تماشا چیان خوبی نیستند 
من با بوسه ام تو را شکاف می دهم
و‌تهران را «ابد و یک روز» بدهکار
 می کنم
فقط اعتیادِ بهروزِ وثوقی قشنگ نیست
درون هر آدمیزاد یک نفر کارتن خواب هست 
درون هر خانواده  یک نفر دوست دارد جل و پلاس اش را جمع کند  برود سینما و چند سانس پشت سر هم بزند هفت جد و آبادش را زیر گریه

الامان ای قرآنی که از زیر تو رد شدند
الامان ای کاسه ی آبی که خالی مانده ای  پشت سرِ او که مدام
 تهدید می کرد موهای اش را از ته می تراشد و می ریزد دور
الامان ای تخیل
مرا به عکس های قبل از تولدش ببر
وقتی که فقط دهان بود و دست و پا نداشت
مرا با صورت اش  قبل از سقوط مصدق  آشنا کن
وقتی خبری ازسیب زمینی
 در قیمه های نذری  نیست 
و بوی قورمه سبزی 
دست از سرِ کچل ِما  بر نمی دارد 
 
اعتراف می کنم
 در زندگی  سه بار عاشق بوده ام
زنی که دوستش داشتم و فقط از سمت چپ زیبا بود
پدری که نصف سینه اش سوخت 
و آن قدر عطش داشت
که مدام نوشابه ی خانواده ی مشکی می خواست
  وطنی که یک نصفه پدر سوخته بود
 همیشه  آن نصفه ی پدر سوخته به پهلوی اش می زد  اولِ هر صبح  می فرستاد مدرسه
در هشت سالگی با دختر همسایه عروس بازی می کرد
در دوازده  سالگی 
صبحگاه مدرسه ی شاهد قرآن می خواند
و چه صدایی داشت پدر سوخته
شعار می داد :سه شنبه سه شنبه روز کمک به جبهه

در بیست و هفت سالگی 
ازدواج کرد
و فقط چند سال بعد به زن اش گفت:
من دیگر برای تو مرد نمی شوم خانم.





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مهدی قلایی، مهدی قلایی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از علی رضا نوری
-
مرا درون خودم تبعید کردند
و آنگاه که بر چهره ی خویش دست بردم
از زیر بغل های معشوقه ی چندمم در اصفهان زاده شدم
مرا به شکل های نیمه مرئی باور کنید
مرا جادوگران بابل زادند
و پیش از آنکه در اشک غرقه شوم به سبک بامداد پیر
مادر لذت بودم
مرا از حروف اخراج کردند
الغوث
الغوث
و آتش بود که مرا بار دیگر زاد
قبل از آن
قبل از آنکه به این شکل واحد در بیایم
رها بودم بر شاخسار و آبشار و سنگ
می دویدم درون سگ و گربه و یوز
می پریدم از موش ها به سوسک ها
از سوسک ها به قناری
از قناری به قوش
رودخانه بودم در تبت
در بلندی های پامیر
در قلب تو عزیزم
در قلب همیشه مهربانت که آسایشگاه پیری من خواهد بود
کلاغان
کلاغان را از من بگیرید رها باشم رها
هیچکس اینگونه تبعید نشد که من تبعیدی خودم گشتم
گیر کرده پشت میله های قفسه ی سینه
با دمی که فرو می رود می ریزم
و چون باز می آید هزاران نفرین به سعدی 
اگر قرار بر انتخاب خودم بود
حرفی از حروف الفبا می شدم
نه میم که سوراخ دارد و می شود درونش آلت رد کرد
نه ط
نه ه
نه هر حرف سوراخ داری که بشود از سوراخ تنگش جهان را دید زد
من دلم می خواهد الف باشم
راستِ راست
بدون اینکه هیچ الف قدی از صلبم برآید
الف باشم
بدون اینکه بایستم کنار اطعنای خاقانی
الف باشم
بایستم کنار پدر
دست هایش را فشار دهم که یعنی: آه پدر هوا دارد سرد می شود
مرا پشت در نگذارید
من آدمم آااا
الف باشم
به شکل تفنگ شلیک کنم دهان دیکتاتورها
و جهان را نجات دهم
این خوش خیالی اما هرگز دست از سرم  بر نداشت
من فقط عاشق بودم
بدون هیچ زر اضافه ای 
فقط عاشق بودم
و عشق کاری برای جهان نکرد
باید الف می شدم
ولی بیرون الفبا بوران است
باد و برف و گه باهم می بارد
از میان حروف الف از همه زودتر نجات پیدا می کند
حروف سوراخ دار
حروف خمیده
حروف دنده دار
حروف نقطه دار 
همگی در یک شب برفی به گا می روند
فارسی منم
هلا فردوسی هلا
از آن دره ی ژرف در میان زن چه خبر
سُم آهوی رفته در برف کو
دارم عکسم را برای معشوق جوانم می فرستم
دارم الفم را مزین می کنم
اوووووووووووووم
اوووووووووووووووووم
موهای سینه ام راببین
موی زنانی است که در سینه پنهان کرده ام
من تنها یک الف نیستم
پر از الف های تبعیدی ام
پر از عقده هایی که قصد کشور گشایی داشتند
از من هرگز اسم هیچ زنی را نپرسید
از من از زن بپرسید




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از علی رضا نوری، علی رضا نوری،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از محمدرصا اصلانی


چه رازباری است در این بودن
در این شکوفه‌ای که می‌لرزد و می‌داند
به بادِ بی‌پروا خواهد ریخت

دل است و
لرزیدن
جان است و
از حاشیه‌ها به‌در بردن
چه راز باری است
در این سپیدی به‌ سبزی رفته
تردیِ در دم مچاله شدن
طراوتِ پریشیدن به طوفان
و من
آواره‌تری از هجوم چهره‌ها و نقاب‌ها
بر شما
ای طراوتانِ آفتاب‌زده
فرو خواهم ریخت
فرو می‌ریزم




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از محمدرضا اصلانی، محمدرضا اصلانی، شعر دیگر،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
یادداشتی از علی عرفانی
-
اساسن با پرسش هایی که همواره با خود کلمه ی "چرا" حمل می کنند، پرسش های مشکوکی که به محض ِ آمدن، تنها به سمت وضعیت های روانی دست دراز می کنند، پرسش هایی که خودشان را مانند یک تابلوی ِ هیس ِ بیمارستانی، آرام می آورند که تنها جلوی روی ما به نمایش گذاشته باشند، اساسن با این اکیپ های ِ مافیایی چگونه باید برخورد کرد؟ اکیپ های ِ به چالش کشنده، دوربین های ِ مخفی و حتا از نوع های بزرگترش در وسط ِ متن ها، پوشش های ماهواره ای و تعقیب با هلیکوپتر، فیلم اولین خون و زنده ماندن ِ شگفت انگیز و حال دادنی ِ رمبو.
اما آیا اگر بگوییم اصلن چرا باید با آن ها برخورد کنیم، خود را در وضعیت خودساخته و مشابهی قرار نداده ایم؟ آیا می توان آن تابلو را به کناری انداخت؟ یا این جعبه های بازی و جمانجی ها را برای همیشه زیر تپه ی خاک مدفون کرد؟ اما چه تعهدی وجود خواهد داشت که دوباره بعد از گذشت مقداری، چیزی، دقیقن چیزی باعث نشود ما آن ها را که مدت ها پیش قایم کرده و یا دور انداخته بودیم، نرویم و آن ها را پیدا نکنیم و دوباره از نو، این بار خودمان، با دست های خودمان آن ها را جلوی چشم هایمان نگیریم و تا ابد به آن ها خیره نشویم؟ آیا دلمان برای آن ها تنگ نمی شود؟ آیا اگر نبودند به دنبال آن ها نمی رویم تا پیدایشان کرده باشیم؟ چقدر بد است وقتی درها باز می شوند و یک معشوقه از در نمی آید بیرون.
" چرا من انقدر تند می نویسم" یا اینکه " چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم"  و چه چرا ها و چه فرصت های از دست رفته ای، چراهایی که پاسخ در امتداد به آن ها تبدیل به کتاب می شوند، می شوند که ما موشکافی آن ها را از نزدیک دیده باشیم، چه حرکت ِ ناشیانه ای، چه برخورد سهل انگارانه ای ست که ما در هنگام روبرو شدن با آن ها، به جای طفره رفتن، نشسته باشیم و نوشته باشیمشان، آیا نمی توانستیم به جای دست کاری کردن و ادای تصنعی بر آمدن بر آن ها، بنشینیم تا دست به یک تلافی همگون زده باشیم؟ اگر می شود چگونه باید دست به این تلافی زد؟ آن ها را باید درست در چه موقعیتی گیر انداخت که آن ها دقیقن همان جا باشند؟ همان جملات ِ مرموز ِ چرایی را می گویم، آن بازجو های متن، آن اتاق های مخفوف ِ با چهره های پوشیده وارد آن می شوند، درست همانجایی که کلمه ها را دانه دانه احضار و از جمعیت متن محورشان، برای اجرای آنمراسم از پیش آماده شان جدا جدامیکنند. سلول های ِ انفرادی. اما آیا می توان با مقابله ای همسان آن ها را تنها دست انداخت و برای باقی عمرشان به حال خودشان تنها گذشت، چه حرکت ِ پیروز مندانه ای.
آیا بعد از پر کردن صفحه های سفید و پاسخ به همه ی پرسش های زنجیره ای دنیا، آیا بعد از آن این حراستی های نزدیک ِ ما، یعنی این چرا های به قول فروغ ِ فرخزاد "موذی ِ کشدار" نیستند که برای تبریک، برای وسوسه های نفسانی و فریب دادن برای پر کردن صفحات بعدی، با گل ها و شیرینی ها دست جمعی به پیشواز ما می آیند؟ آیا این پرسش ها غالبن ما را تشویق نمی کنند، که ما نوشته باشیم  تا در عملی موازی به صورتی کاملن ناخودآگاه خودمان را لو داده  خلاص کرده باشیم؟ اما آیا اصلن ما از ابتدا چیزی برای مخفی کردن نیز در دست ها یا دست ِ کم در جیب هایمان داشته ایم؟ آیا واقعن وقتی از بودا پرسیده بودند افتخارت چیست گفته بود اینکه راه می روم؟ آیا بهرام اردبیلی راست می گفت بالای قبر فروغ جای ِ تنها کسی که خالی بود تنها بیژن بود؟ اردبیلی می گفت من از ایران که رفته بودم، تنها یک دیوان ِ شمس را با خودم برده بودم، آن را هم انداختم توی ِ دریا، یعنی دیگر هیچ کتابی نبود که بهرام بخواند، یعنی دیگر هیچ کتابی نمانده بود که بهرام بخواند. حرف ِ بزرگی در کار است.
ای عذاب ِ وجدان بزرگ، ای چرای ِ اعظم، ای پرسش ِ لایق ِ عبادت ِ "چرا می نویسیم"، آیا به راستی زمان آن نزدیک نمی شود؟ نیست؟ که در یک اعتراض عمومی به آن چراهای ِ مخصوص، تمام آن هایی که می نویسند، همه با هم یا به صورت ِ تک نفره، آیا میل نمی کنند که نوشتن را به حال خود رها کنند، ول کنند، و در پی ِ این رها کردن به رها کردنی عظیم دست پیدا کرده و همه چیز را باهم رها کنند؟ انگشت هایشان را خرد کرده و با میخ وصل کرده باشند به دیوار؟ آیا انگشت ها برای خودشان حرکت نمی کنند که چیز روی دیوار نوشته باشند؟ چه وضعیت ِ اسف باری.




نوع مطلب :
برچسب ها : یادداشتی از علی عرفانی، علی عرفانی،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 15 )    1   2   3   4   5   6   7   ...