تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - مطالب
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 2 خرداد 1395 :: نویسنده :
یادداشتی از بابک مینا
-
یوسف اباذری اخیرا سخنرانی کرده است و در آن به «طفولیت ما ایرانیان» اشاره کرده است. حبر بد این است که کاملا درست می‌گوید. اگر دوستان مایل هستند شرح منظم‌تر و منقح‌تر این ایده را از او بخوانند به مصاحبه او به نام «فروپاشی اجتماعی» مراجعه کنند که سال‌ها پیش در مجله آفتاب منتشر شد. خلاصه ایده این است: بلوغ فردی و جمعی در جامعه مدنی شکل می‌گیرد. در کشوری که در آن جامعه مدنی در تحلیل نهایی یا وجود ندارد و یا مدام سرکوب می‌شود، همه جا را یا دولت (به معنایی فراتر از قوه مجریه) یا یک نوع سرمایه‌داری رفقاتی (به تعبیر حسن راغفر) گرفته است جایی برای بلوغ نمی‌ماند. اباذری در آن مصاحبه با با الهامی از آدورنو مفهوم «پدرسالاری بی‌پدر» را مطرح می‌کند. پدر سنتی مرده است و جامعه بی‌پدر به جستجوی جانشینی برای پدر است. در چنین وضعی معمولا دولت جانشین پدر می‌شود.
برای بیرون آمدن از کودکی باید فهمید که پدری وجود ندارد، ما باید خود را به افرادی بالغ و خودسالار بدل کنیم. البته گفتن ندارد که بازار آزاد هم جزئی از جامعه مدنی است. منتها مشکل ما همین رابطه کودکانه با نهادها و مفاهیم است. پدر می‌تواند دولت باشد، یا بازار آزاد یا حتی غرب و عموبوش. ما مدام می‌خواهیم یکی بیاید یک کاری برای ما بکند. فکر می‌کنیم بازار آزاد قطاری جادویی است که اگر راه افتاد خود به خود بدون اینکه ما کاری کنیم ما را به آرمانشهر دموکراتیک خواهند رساند. از طرف دیگر برخی از مخالفان بازار آزاد هم باز در همین طفولیت هستند. تصور می‌کنند دولت یا یک نوع چپ خالصی که معلوم نیست چیست باید بیاید و ما را نجات بدهد و بازار آزاد فی‌نفسه بزرگ‌ترین شر عالم است. عده‌ای دیگر فکر می‌کنند غرب باید بیاید ما را نجات دهد. و همین طور بگیرید تا انتها. مهم نیست چه چیزی را جای پدر می‌گیرید، مهم منطق نیاز به پدر داشتن است. این منطق صفر و صدی اینکه یک روز بازار آزاد رهایی‌بخش است یک روز شر مطلق، اینکه دولت یک روز منجی عالم بشریت است روز دیگر ابلیس‌ترین ابلیس سیاست، این «تمامیت‌خواهی» یعنی طفولیت. طفولیت چپ و راست ندارد، دیندار و سکولار ندارد، غرب‌گرا و شرق‌گرا ندارد منطق مواجه کودکانه و خالی از مسئولیت با جهان فراسوی شکاف‌های سیاسی و عقیدتی است.
نقد دولت، نقد بازار آزاد، نقد غرب آری، اما طفولیت خیر. مسئله این است.




نوع مطلب :
برچسب ها : یادداشتی از بابک مینا، بابک مینا، یوسف اباذری،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 2 خرداد 1395 :: نویسنده :
شعری از هرمز علیپور
-

برای این فراموشی دنبال نام نگرد

پنهان و پیدای اندوه یکی­ است

تدوین گریه با همان چشم­هایی­ است

که بر اشیاءِ از هوش می ­روند

و رفتن به اعماق گیاه این است اگر

ترجیح من معنای دیگری­ است

با این نفس که در کنار ماست

از شناسنامه­ ی سپید

چگونه می­ شود حمایت کرد

بیشتر به فکر حذف کار

از زندگیِ این بچه ­ها هستیم

از مژگان دوست بیفتم،بیفتم

از بهشت پرت شوم،بشوم 

در پاسخ به این که

بازمانده­ی کدام عصریم؟ها؟





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از هرمز علیپور، هرمز علیپور،
لینک های مرتبط :


انتشار الکترونیکی کتاب "چگونه‎ای" از هادی ترابی


دانلود کتاب:
http://www.uplooder.net/files/0ddf4dc896ff4fb7faf537a05570d57b/چگونه‌ای؟.pdf.html
-
توضیحات هادی ترابی:
چه می‌توانم بگویم؟ از که شکایت کنم؟ و آیا شکایت من سودی دارد؟ در ادبیاتی که بوی اسپِرم مغزی خفه‌ات می‌کند، دیگر چه حرفی باقی می‌ماند برای زدن؟ جز آنچه در کتاب گفته‌ام، هرچه بگویم خارج از شعر است، خارج از ادبیات است. خارجِ از زبان این کتاب است.
اما این اثر حاشیه‌هایی هم دارد. در واقع رخدادهایی بیرونی، اما وابسته به فیزیک این اثر. کسانی در به ثمر نشستن این کتاب دوستم بودند و بسیار سپاسگذارشان هستم، به خودشان هم گفته‌ام. و اما کسانی هم بودند که ادعای دوستی داشتند، ولی نشانم دادند که ما در انتظار فروکردن خنجر هستیم. گاهی فکر می‌کنم که آدمیزاد تا چه حد می‌تواند پلید و وقیح باشد؟ گاهی برای بعضی انسان‌ها، که داد ادبیاتِ دوستی سر می‌دهند و از خَلق و انسانِ معاصر و تفکرات بشردوستانۀ چپ و راست دم می‌زنند و در عمل خجر به دستانی هستند که از پشت حمله می‌کنند، هیچ صفتی نمی‌شود پیدا کرد. آن‌ها خودشان به تنهایی، بیان‌گر صفت‌های رذیلانه‌ در فارسی هستند. و تا چه حد بی ارزش و پوچ. 
و اما ناشر کتابم، بوتیمار، از او هم دیگر توقعی ندارم. ناشر، همین است که هست. مانند تمام بنگاه‌ها در یک نظام سرمایه‌داری، تن داده است به جریان، تن داده است به این فضای گُه‌گرفته و دورویی را به حد اعلا رسانده است. همین است که هست. الان هم پانصد نسخه از کتاب را گوشه اتاقم گذاشته‌ام. بماند برای بعدها که برایش برنامه‌ای دارم. 
واقعا برایم مهم نیست که چه می‌شود. وقتی چیزی نوشته شد، از کنترل و هدایت نویسنده‌اش خارج می‌شود. می‌رود در گوشه‌ای از این نظام بی‌دروپیکر. خوب برود. اینکه چه کسی می‌خواندش مهم نیست، و چه برداشتی دارد هم مهم نیست. مهم این است که خواننده برای رفتن به درون اثر، تا هرکجا که در توانش است تلاش کند. برای نویسنده‌ که بعد از فعل نوشتن، هیچ است، چرا مهم باشد که چه می‌شود یا نمی‌شود؟
«چگونه‌ای؟» اولین مجموعه اشعارم بود که در شهریور 93 منتشر شد. اعتراف می‌کنم که اشتباه بزرگم این بود که به دست سانسور سپردمش. اگرچه غیر از یک شعر کامل، دیگر هیچ حذفی نداشت، اما کار من اکنون با اداره سانسور برای همیشه پایان یافته است. دیگر کتابی به آنها نمی‌سپارم. تمام شد. باقی‌اش در دست خودم است.
اینکه این کتاب چقدر دیده شد برایم مهم نیست، فقط در اینجا منتشرش می‌کنم که اگر کسی تمایل داشت، بخواند. و اگر نداشت نخواند. هر دو امکان وجود دارد. 

یک خرداد 95




نوع مطلب :
برچسب ها : چگونه ای، بوتیمار، هادی ترابی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 2 خرداد 1395 :: نویسنده :

گفتگو با حمید عرفان

یداله رویایی، شعر حجم را دوست ندارد!

امیرحسین بریمانی

 انتشار در روزنامه نوآوران-سی اردبیهشت

 

شعر دیگر را به جرات میتوان مهمترین جریان شعر مدرن فارسی تلقی کرد. دو دلیل عمده برای این مدعا وجود دارد. اول اینکه جز معدود جریاناتیست که همنشینی افراد آن، منجر به صادر شدن بیانیه نشده است! دلیل دوم را باید در وضعیتی دانست که بر حال و احوال آن روزهای شعر حکمرانی میکرد؛ یعنی جریان شعر سیاسی. چنانچه در این گفتگو به صورتی مفصل بدان پرداخته شده، شعر سیاسی این دوران، هرگونه جریانی به غیر از خود را طرد میکرد و حتی وجودیت امر شاعرانه را در آن، به کلی منکر میشد. در چنین وضعیتی، شعر دیگریها، صدای ادبیات مستقل محسوب میشدند. البته طرف مقابل نیز چنین داعیهای داشت اما عملا تنها تفاوتی که با ادبیات دولتی داشت، تفاوت در مضمون بود. این نسل از شاعران، بعدها حتی به کودکان نیز رحم نکردند! ادبیات کودکان نیز مبدل به صحنهای شد که گفتمانهای سیاسی، عقاید خود را در آن به رخ میکشیدند و تنها لطفی که به کودکان روا داشتند، پس نشاندن مضامینِ سمت و سو دار به ساحت استعارهها بود. دیکتاتوری در ارائه معنا، در شعر دیگر، تماما به کناری نهاده شد و جای با بها دادن به دموکراسی در شنیدن صداهای مختلف متن بدل کرد. در این گفتگو قصد داشتیم روایتی تازه از موانع شعر دیگریها ارائه دهیم.

 

شعر دیگریها، در زمان خودشان  آنطور که شاید اقبال انتشار نیافتند. دلیل این امر، عدم دسترسی به امکان نشر بوده است یا خودشان تمایلی نداشتند؟

محفلها. مجله فردوسی و دیگر مطبوعات، جوان ها را راه نمیدادند. یک عدهای در مطبوعات جا گرفته بودند و اشعار دوستانشان را چاپ می کردند. بگذارید بگویم که ما اصلا مطبوعات قویای نداشتهایم و نداریم. مطبوعات قوی یعنی اینکه اگر از دوردستترین ده هم شعری فرستاده شد، اگر شعر خوبی بود، شعر چاپ بشود. خود من و هوشنگ چالنگی، اگر رابطه نداشتیم، شعرمان در جزوه شعر چاپ نمی شد! جُنگ های شهرها (مثل اصفهان و غیره) اصلا برای همین راه اندازی شد. یا همینطور جُنگ طرفه برای این راه افتاد که عدهای که توسط دیگر مطبوعات طرد شده بودند، بتوانند شعرهایشان را چاپ کنند. وقتی ما نمیتوانستیم خودمان را در مطبوعات پُرتیراژ، معرفی کنیم، طبیعتا کتاب هم نمی توانستیم چاپ کنیم. بعد از شماره دوم "شعر دیگر"، ما از همدیگر دور شدیم و همگی پراکنده شدیم. بهرام اردبیلی  به هند و نپال و اسپانیا رفت و اصطلاحا دور شعر را خط کشید. محمود شجاعی هم دچار عوالم صوفیانه شد و دیگر از شعر دور شد. چالنگی  از فضای جدی شعر دور شد. هوشنگ آزادی ور هم به سمت سینما رفت و کتابهای سینما را ترجمه و دنبال کرد. البته هیچکدام شعر را رها نکردند اما از فضا دور شدند. اگر پایگاهی برای چاپ داشته باشید، در فضای ادبیات حضور مداوم باشید و عدهای منتظر شعر نوشتن شما باشند، به نوشتن ترغیب می شوید. وقتی من برای تدریس به روستاها می روم، طبیعیست که انگیزه ای برای نوشتن مداوم یا بهتر است بگویم چاپ آثارم نداشته باشم.

شاعرانِ شعر دیگری، دو خصیه داشتند: یکی اینکه اشعارشان از فضای سیاست زدهی شعر آن دوره فاصله داشتند و دیگر اینکه غالبا شهرستانی بودهاند. حال دلیل طرد شدن آنان را میباید در کدامیک جستجو کنیم؟ تقابل تهرانیها با شهرستانیها یا بیتوجهی شعر دیگریها به مسائل سیاسی؟

 وقتی شعر ایدئولوژیکی نوشته میشد ولو اینکه شعر خوبی هم باشد، به او میتاختند که چرا شعرش به مسائل روز بی توجه است. شعر دیگر (من، هوشنگ چالنگی، بهرام اردبیلی، محمود شجاعی، هوشنگ آزادی ور) مخالف شعر ایدئولوژیک نبودیم. ما حرفمان این بود که ما هم وجود داریم! ما شعر را محدود نمیکردیم اما آن ها میگفتند که هرکس که با ما نباشد، خائن است! شعر، دنیای پیچیدهای ست که نمی توان آن را با استفاده از مسائل ایدئولوژیک مهار کرد. عدهای هم که چنین کاری کردند، قصدشان تامین منافع حذبی بوده است. این ستمی بود که نسل شاعران سیاسی به شعر روا داشتند. حالا که دههها گذشته، باید بگویم شعر سیاسی نوعی مُد بود. در آن دههها، اگر در خیابان های تهران گرسنهتان می شد، دیزی میخوردید اما حالا میروید فلافل میخورید! قضیه دقیقا همین است.

جایی خواندم که فرخزاد راجع به آتشی می گوید: تهران، شعر منوچهر آتشی را خراب کرد! اصلا چنین چیزی نیست! بهترین و محکمترین اشعار آتشی، در کتاب "آواز خاک" است که اتفاقا در تهران نوشته شدهاند. خود فروغ فرخزاد وقتی در جنوب شهر بود و از فضای شعری دور بود، اشعار ضعیفش را گفته است ولی وقتی به محافل روشن فکری راه پیدا میکند، اشعار قویای همچون "تولدی دیگر" را میگوید. وقتی به چنین محافلی میروید، انگار که گمشده هایتان را یافته اید و برای همین است شاعران بومی (local)، اکثرا وقتی به پایتخت میروند، بهتر مینویسند.

فروغ هم شاعری بود که به تعهد سیاسی بیتوجه بود؛ پس چرا چنین حرفی به فروغ زده نمیشد؟

فروغ چهارچوب های سنتی را میشکند و به نوعی شعر لَوند می گوید. فروغ، کاراکتر خاصی داشت. شعر او، شعر گفتمان زنان بود و حادثهای در شعر زنان تلقی میشد. فروغ به جایگاهی رسیده بود که حسادت مردها را بر میانگیخت.

شعری دیگری ها تعهد سیاسی را که حذف می کند، چه چیز جایگزین میکند؟

شعر باید همه چیز را در خود جای دهد! ما چیزی را پشت در شعر نمیگذاشتیم بلکه راجعبه هرچیز که می خواستیم، می نوشتیم. به طور کلی ما قائل به تنوع بودیم.

مولفه مشترک شعر دیگری ها چیست؟

ما بیانیهای ندادیم و فکر کنم برای پاسخ این سوالتان، همین کافی باشد. ما به ویراستاری قائل بودیم؛ یعنی اینکه هر مضمونی، میتواند شعر خوب تولید کند. ما دور هم که می نشستیم، به ویرایش اشعار هم میپرداختیم. شعر دیگر، شعر آزادی ست.

میخواهم بدانم چرا ممکن نیست که به عنوان مثال شاملو را شعر دیگری بدانیم.

نوری اعلا راجع به شاملو حرف درستی زده: "شاملو وقتی می‏خواهد پیامی را برساند، تصویرسازی نمیکند." منظور نوری اعلا همان ایماژ است. شاملو فقط میخواهد حرف بزند! میخواهد با آن لحن آرکائیک و باستانی، معنایی را بسازد. شعر دیگر، اهل تصویر و ایماژ است. زاویه دید شعر دیگری ها، شخصی است.

پس شعر دیگر به فردیت اهمیت می دهد؟

بله. به نظر من، همین فردیت است که به شاعر کاراکتر مختص به خود را میبخشد. شعر دیگریها (از جمله شجاعی و اردبیلی) برای این فردیتشان، زندگی خود را فدا کردند. به این دلیل که ما خودمان را به جایی وصل نکردیم، بدبختی هایمان را با کسی شریک نشدیم یا بهتر است بگویم از جایی کمکی نطلبیدیم. کسی نمیتواند به من بگوید "تو در رویای خودت نباشد". اصلا به او اجازه ی چنین چیزی را نمیدهم! شعر من بر پایهی رویا و تخیل بنا شده است. در مقابل، شعر سیاسی شاملو، عاری از تخیل است؛ اما جایی که کمی از آن تعهد فاصله می گیرد، تازه میبینیم اصطلاحا دارد کارهایی میکند و شعر خوبی تولید میکند.

میتوانیم اینطور بگوییم که نخستین معناگریزی در شعر فارسی، در شعر دیگریها اتفاق افتاده است؟

اصلا چنین چیزی نیست...

البته ما برداشت اشتباهی از معناگریزی داریم. در این مورد، شاید بجای معناگریزی بهتر است بگویم: طرد شعر ایدئولوژیک و یا نفی وجودیت هرگونه تعهد در شعر برای انتقال معنا.

شعر دیگر، محدودیتی ندارد و کمتر مولفهایست که در آن حضور نداشته باشد. معناگریزی، عوالم صوفیانه، متافیزیک و غیره در آن حضور مشخصی دارند.

 شعر دیگر، شعری چند صدایی است؟

بله و نکته جالبتر اینکه، هرکدام از اشخاص شعر دیگر، صدایی متفاوت را به گوش میرسانند. به عنوان مثال، شعر هوشنگ چالنگی، شعری بومی است. عدهای میگفتند که" شعر دیگر، نهضتی ایجاد کرده است که دارد تعمدا فرمهایی ایجاد میکند و امکان دارد این فُرم ها توسط دیگران دزیده شود" که من خندهام گرفت! به این دوستان باید گفت که فُرم از ناشناختهها میآید.

پس شما با ورود تئوری به شعر مخالفید؟

من به این نوع شعر، شعر همسُرایان میگویم. یعنی یک عده دور هم جمع میشوند، رهبرشان حرفی میزند و دیگران همسرایی (تقلید) میکنند. مسئله اینجاست که هیچکدام قادر نخواهند بود به پای رهبرشان برسند! چون در میان آنان، تنها رهبر است که شاخص خواهد بود.

همان اتفاقی که در شعر حجم و یداله رویایی میافتد؟

دقیقا! من حجمیها را دوست دارم و رویایی را هم دوست دارم و حتی خود ایشان هم میداند که شعر دیگریها او را دوست دارند. در این هم شکی نیست که رویایی در شعر معاصر، دارای اعتبار است اما همانطور که بیژن الهی به من گفت، رویایی فقط خودش را دوست دارد! رویایی، حتی شعر حجم را هم دوست ندارد چون شعر حجم، فقط شعر یداله رویایی است. رویایی از دیگران بهرهبرداری کرد. رویایی تا وقتی که اینجا بود، در شاعران نفوذ داشت، در مطبوعات نفوذ داشت و حتی در دولتیها هم نفوذ داشت. من اتفاقا به منصور خورشیدی هم گفتم: "تو به سبک شعری رسیدهای و خودت را پای حجم حرام نکن!" وقتی شما در شعر به سبک شخصی میرسید، چرا باید دستاوردتان را پای دیگران بنویسد؟

به عبارتی میتوان گفت دوران سبک سازی به پایان رسیده است؟ سبکهایی همچون ناب و حجم و غیره.

به هیچوجه! اما به این شرط که اینها را سبک ندانیم؛ اینها نحله هستند. منظور من از سبک، همان فردیت و امضای شاعر است. به عنوان مثال در شعر ناب، سبک هرمز علیپور و سیروس رادمنش فرق میکند؛ یعنی به فردیت رسیدهاند اما دستاورد خود را متاسفانه پای شعر ناب نوشتهاند. من کاراکتر فروغ را بیشتر از شاملو قبول دارم چراکه خود را به هیچ نحلهای نچسباند و بر فردیت خود پافشاری کرد. این فردگرایی، همان چیزیست که ما دیگریها بدان تاکید میکردیم.

اما فقدان پرستیژ یا به قول شما، کاراکتر در میان شاعران، عملا از دهه هشتاد رواج یافت. دقیقا زمانی که مخاطبان شعر ریزش کرد. درواقع وقتی شاعر خودش را در معرض مخاطب نمیبیند، نیازی هم به ایجاد کاراکتری متفاوت را احساس نمیکند.

 نه ارتباطی به مخاطب ندارد؛ دلیل این ریزش مخاطب، بصورتی غیرمستقیم، نبود نقد محفلی است. وقتی ما دور هم مینشستیم، اشعار هم دیگر را نقد میکردیم و این باعث پیشرفت شعرهای ما و  قرار گرفتن در یک فضای جدی ادبیاتی میشد. دلیل اینکه چرا مخاطب شعر کم شده، این است که شعر، بازنمایی حقیقت است و جامعه ما، دیگر تحمل واقعیت را ندارد.

 

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : یداله رویایی، شعر حجم را دوست ندارد!، حمید عرفان، گفتگو با حمید عرفان، شعر دیگر، امیرحسین بریمانی،
لینک های مرتبط :


جمعه 31 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از رضا چایچی
انتشار در سوگواران ژولیده
-


از میان آن همه
تنها یکی به جستجوی در بود
میان غباری سیاه
باهم حرف می زدند
و انگار نه انگار که از سرما 
دندان هایشان یک ریز به هم می خورد
از بوی تعفنی که همه جا را گرفته بود 
فرار نمی کردند
به هم سلام می دادند
لبخند می زدند
و آخر شب خدا نگهدار می گفتند 
پشت در 
ساقه های بلند گل ها زیر آفتاب
گرد چشمه ها و جوی ها 
عطر می پاشیدند در فضا .





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از رضا چایچی، رضا چایچی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از حسین اشراق
انتشار در سوگواران ژولیده
-
خوابیده ام 
به سمت صدایت
که از کلاس اول
 توی گوشم زنگ میزند 
از الفبای آن مردهای در باران نیامده 
تصمیم های صغرا و کبرا و کوکب خانم ها
مردها توی خاطراتم بی صدا مرده اند 
زن ها هنوز مشغول دلبری
غلت می زنم به سمت دیگری که حرف جبهه میزنند 
وتانک ها از دهانت بیرون می ریزند
بگو بعد از خاکریز چقدر می شود شانه به شانه ات که نه لب بر لبت خوابید؟
غلت بعدی صدای امواج خروشان است 
صدای دریا
که تعادلش را برای همیشه از دست داد
حالا نه ستارخان دست از سر این میدان بر می دارد
 نه امیر کبیر دست از سر سد
این همان غلت بعد است 
که در هزار چم از هزار زهدان به جا مانده است
تو باور کردنی تر از اینی
که از خواب رگ به رگم 
عبور کنی
مشت اولت را بکوب 
مشت دومت را باز کن
در هر غلت مظلومانه ام رابطه ی شگفت زنی است
با قاصدکی که کفش هایش را لای دفتر الفبا جا گذاشت
من با غلت آخرم برگشته ام به زنگ انشا
که بگویم علم بهتر از ثروت نیست
اما تو خانم معلم ثروتمندی هستی
که گفته ای بلند گوها را روشن کنند
میدان ها را آب بزنند
وبلند شوی که بلند بگویی 
بلند آسمان جایگاه من است
و خلبانی با یک سرنشین سقوط کند 
این عزای عمومی دارد
واز اینهمه اعزامی  به پشت خاکریزت
تنها خودت زنده ای
خوابیده ام
نم نم بارون 
نم نم بارون
گل توی گلدون
ماه توی ایوون
ملافه را کشیده ام که نبینی
" ترسم که اشک در غم ما پرده در شود"  چاقویی که در حوض شسته می شود 
سیبی که در حوض
و صورت زخمی ماه 
توی دفتر نقاشی من است
هی عرق میریزد
هی خجالتش را میخورد 
من از این لحن مازوخیستی دنیا ترسیدم 
کلاغ ها به خانه شان رسیده بودند
و سال هاست پتروس از روی نقشه گل ها را توی گلدان می کاشت
توی این زنبیل کتاب تازه ای هست
که برگ برگ بوی سبزی می دهد
و این نهایت زن است 
که برای قابلمه غمزه ی تازه دارد 
پاشنه هایش را کشیده 
شده بلند بالای هزار نقش 
شده تو 
ای زنی که خوابیده ام کنار کنارت
بخند.





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از حسین اشراق، حسین اشراق،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از سهند پاک بین
انتشار در سوگواران ژولیده
-
دلم می خواست به صدایت بگویم خانه که صدایت سقف داشت 
که صدایت می توانست مکث کند در گوش ام
مکث کند در گوشت ام 
دل ام می خواست به صدایت بگویم خانه، صدایت در داشت، آدم را پشت در نگه می داشت. 
صدایت هفت پشتم بود 
با صدایت می روم خرید روزانه 
با تو برمی گردم 
صدای تو چاقو است وقتی گوشت گوساله را برای خورشت قیمه تکه تکه می کنی و من با یک زیبایی غیر عمد مرده ام. 

سال ها در باجه های تلفن در اشغال تو بودم 
الو 
گوش کن این صدای آتشی نگرفته است 
آتشی که قلب اش را تحمل می کند 
گوش کن 
تو نیستی و قلب برای زندگی ضرر دارد 
کوچه برای خیابان ضرر دارد 
هوا، هوا ضرر دارد و من هنوز از هوای تو می خورم این هوای اشک آور. 
نیستی و سرباز وطن برای خیابان ضرر دارد 
خیابان اکباتان ضرر دارد. 

می خواستم برایت گریه کنم اما چشم هایم عمل نمی کنند. 
چشم هایم عمل نمی کنند و چشم های تو در اشک می سوخت. 
می خواست ام عاشق ات باشم 
اما قلب ام عمل نمی کند. 
قلب ام عمل نمی کند که قلب تو در خون می سوخت و من به "دویدن در خانه ای که می سوخت"  فکر می کردم 

اما 
اما این شعر آن قدر عاشقانه است 
که بی هوا برهنه شوی 
برهنه شوی و گریه کنی 
احساسات ات را بمالی 
بمالی 
بمالی 
احساسات ات را پاک کنی 
و به این فکر کنی که ساعت روی دیوار، دارد هدر می رود 
دست من زیر سرم، دارد هدر می رود





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از سهند پاک بین، سهند پاک بین،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از شهرام شیدایی
-
آیا وقتی من صدایم را بالا می‌بُردم، طبقِ مادة فلان و بندِ فلان، 
حقوقِ مُرده‌ها را زیرِ پا نمی‌گذاشته‌ام؟
آیا من وقتی در شكمِ مادرم بوده‌ام باید اعتصابِ غذا می‌كردم؟ 
آیا من احتیاج به راهنما نداشتم؟
مگر چراغِ آبیِ آن دستگاه كه در اتاقِ سونوگرافی كارگذاشته بودند 
روشن نشد؟
چراغِ آبی كه همه می‌دانند یعنی جنین عنصرِ خطرناك، 
پس چرا مأمورها دروغ گفتند و ثبت كردند: خنثا، و به هم‌دیگر لبخند زدند؟ 
آیا در مأمورهای مخفیِ آن سازمان، رگه‌هایی از خیانت پیدا شده بود؟
آیا نمونة خونیِ این مأمورها در دورة جنینی‌شان دست‌كاری شده بود؟
كسی بنا به دلایلِ احتمالاً “گرایش به انسان‌ِ طبیعی” 
كه جُرمِ بزرگی محسوب می‌شده
برچسبِ شغلیِ مأمورِ جنین عنصرِ خطرناك را 
روی نمونة خونیِ آن‌ها چسبانده بوده؟ تا امیدی برای آینده باشد؟
آیا من این‌ها را در شكمِ مادرم مخفیانه فكر كرده‌ام و به این‌جا آورده‌ام؟
آیا اگر آن مأمورها تا به حال زنده بوده باشند 
مرا این‌همه سال تحتِ نظر داشته‌اند؟ و مخفیانه در تنهایی‌شان 
برای من اشك می‌ریخته‌اند كه كاش زودتر زودتر
و مسئولیتِ سنگینی گردن‌ِ من افتاده كه بتوانم كاری كنم؟
ولی من مگر جز برچسبم شاعر، انگلِ خودارجاع 
كه در سن‌ِ قانونی‌ام رسماً و قانوناً به من ابلاغ شده
كارِ دیگری از دستم برمی‌آمده كه از آن تخطی كرده باشم؟
از کتاب: سنگی برای زندگی، سنگی برای مرگ




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از شهرام شیدایی، شهرام شیدایی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از مظاهر شهامت
انتشار در سوگواران ژولیده
-
شروع می شود از اینجا 
مردابی که قدیم       لجن و درخشش آفتابی چند
مکدر 
و هاشورش
 تاریخی  در نیزار خاموش 
بی مصراعی حتی لابلا 
در لابلاش 
بی خیال بادی که می وزد تند 
گردنه عبور است
 از چرا به یاوه و از یاوه به چرا 
از چرا به از چرا به تا به کجا
سطر به سطر که کلمه ات می شوم 
کوچه به کوچه
دهلیز و دالان 
و کلمه نمی رود به جمله هایت عریان 
و کلمه نمی رود به صداهای پیچیده در سرم 
هر چند برای رسیدن به لب هایت حافظ ها قورت داده ام 
مولوی ها رقصیده ام در بلخ و هرات تشنه 
و شهید اول مرده ام بر نطع چرمین غروب 
باز هم سگ خورده ام چند استکان و تلخ و تلخ وتلخ 
و تصمیم گرفته ام زودتر از گل ها دق نکنم 
حالا که مرز کشورهای تنت هنوز پابرجاست   کشیده عمیق تر از خاک از میان سنگ و خاک
و پابرجاست هنوز گامت به گام ایستادگان بر سر مرده هایی که شاید منم 
حکم می دهم مرز اشیا و تن تو 
جهان را یکی کند سنگ 
و ما به شکلی دیگر آغاز شویم آیا ؟
می دانی که            گنجشک های چشم های من همیشه
قبل از خودکشی پادشاهان 
با آنها حرف زده اند
حرف زده اند 
حرف زده اند 
باز هم اتفاقی در روی ماه روی ماه تو رخ نداده است 
و حتی اتفاقی رخ نداده است در رگ های تو به کدام سوی جهان
و چند استکان سگ که خورده ام هارتر می شود به قیمت تازیانه 

شروع می شود از اینجا
از یک پستان نوشیده ایم 
و سوگند خورده ایم به خون تیره مردان 
و تن هارمان ممنوع پیوستگی را پیر می شود





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مظاهر شهامت، مظاهر شهامت،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
نامه به سانسورچی (شماره دو)
هادی ترابی
انتشار در ایران وایر
-
مسوول محترم واحد ممیزی کتاب در اداره فرهنگ و ارشاد 

چه بنامم تو را وقتی که نام نداری؟ چه بگویمت؟ کیستی تو؟ بگویمت سانسورچی؟ یا ممیز؟ چه چیز را از چه چیز تمییز می‌دهی؟ بگویمت نهاد قدرت؟ سلام را به نام می‌دهند، نه تویی که نامی نداری. تو آن چنان که ممکن است ندانی، بی نامی! و من هرچه فکر می‌کنم، می‌بینم نمی‌توانم نامی بر تو بگذارم که نام‌گذاری امری وحشتناک در زبان است. تمام مختصات تو را چه گونه نامی بگذارم؟ تمام نفی‌کردن‌ها و نهی‌کردن‌های تو را چه صدا بزنم؟ هر نامی که بر تو بگذارم، به تو هویتی بخشیده‌ام و مجموعه صفاتی را به تو داده‌ام ذیل آن نام؛ که البته مجموعه‌ای از آن چه می‌دانی و نمی‌دانی نیز هستی. اما چه مجموعه‌ای؟

واضح است که هنوز هم زمانه، زمانه توست. قبلا هم بوده در تمام طول تاریخ و هنوز هم هست و در آینده هم نیز خواهد بود. تا زمانی که قدرت در رأس باشد، تو هم هستی. ماهیت وجودی تو بر نفی و نهی دیگران است؛ این که متن را نفی و نهی کنی، زبان را نفی و نهی کنی، واژه‌ها را نفی و نهی کنی.

تو از تمامیتِ زبان، فقط یک بُعدِ واژه‌ها را می‌فهمی؛ جزء را می‌فهمی و تک واژه ها را. تمام زبان را نمی‌فهمی. ارتباط واژگان را نمی‌فهمی. معنا و آوا و دستور و صرف و نحو را نمی‌دانی. کانتکست و معنازدایی و نظامِ نشانه‌ها را نمی‌فهمی. شاید تا حدودِ زبان معیار چیزهایی بدانی، اما روابط نشانه‌ها در اثر ادبی را نمی‌فهمی. گویی که آمده‌ای برای نفهمیدن. کسی که قرار باشد بفهمد، یعنی قوۀ فاهمه‌اش نسبت به زبان کار کند، چون تو نمی‌شود.

هنوز نامی به تو نداده‌ام؛ سانسورچی، ممیز، دست‌قیچی، این‌ نام‌ها همه ترفیع جایگاه تو به ساحتی در زبان است، حال که تو برای من خارج از زبان قرار داری. می‌توانی بروی به خود افتخار کنی و بگویی کتاب فلان نویسنده یا شاعر یا مترجم را قیچی کردم، یا با اقتدار بگویی این جا، این جا و این جا را حذف کن. اما غافلی، نمی‌دانی که این جا، این جا یا این جا مگر حذف شدنی‌اند؟ منسوب است به «بیدل دهلوی» که می‌گوید: «به انگشتِ عصا هردم اشارت می‌کند پیری/ که مرگ این جا است یا این جا است یا این جا است یا این جا.»

تو به واسطه کاغذی که پیش رویت است، آن چه را که من روی کاغذ نوشته‌ام، حذف می‌کنی؛ آن هم زمانی که اثر من پیشاپیش مرا کشته و زنده بودنش وابسته به مرگ من است. و تو گمان می‌کنی که اثر را از گستره زبان حذف می‌کنی؟

این جا نشد، آن جا منتشرش می‌کنم. آن جا نشد، می‌گردم و این جایی دیگر می‌یابم. گمان می‌کنی می‌توانی زبان مرا، این خانۀ هستی و تامِ انسانی که من باشم را بچینی؟ فکر می‌کنی که شعر آن قدر ضعیف است که تو بتوانی سانسورش کنی؟ نه عزیز جان! کور خوانده‌ای و به کوری خوانده‌ای متن را!

اما حالا که سخن این جا است، باید جانبِ انصاف را نیز رعایت و به نکته‌ای مهم اشاره کنم. از زاویه‌ای دیگر اگر این ماجرا را ببینیم، کاری که تو می‌کنی، سانسور نیست بلکه به نوعی اعتباربخشی است. در واقع، بیش از این که تو سانسورکننده باشی، رسمی‌کننده‌ای! تو خودآگاه یا ناخودآگاه، در حال اعتبار بخشیدن هستی (و البته که می‌دانم این اعتبار تا چه حد کاذب است)؛ اعتباری که نه صرفا از جانب حضور مقتدر تو، که از تن‌دادگیِ دوستان و همکارانِ شاعر و نویسنده و مترجم من به تو به وجود می‌آید. تمام فاجعه، تو نیستی. تو رفتار طبیعی خود را داری. بخش عظیمی از این فاجعه، تن‌دادگیِ کسانی ا‌ست که می‌خواهند رسمی باشند، می‌خواهند پشت ویترین کتاب‌فروشی‌های نیمه‌جانِ انقلاب باشند، ترجیح می‌دهند زخم تیغ تو بر پیکرشان بنشیند ولی کتاب‌شان رسمی باشد. تا این جا، تو پیروز ماجرا هستی و پیروزی‌ات نه صرفا از صداقت و صفات معطوف به جامعۀ تو، که به واسطه میل دوستان من است که خودشان و اثرشان را به تو می‌سپارند. شکستی که ما خورده‌ایم، از جانب خودمان است. اما با این وجود، تو هنوز هم در زبان جای نمی‌گیری. وقتی که نیست می‌کنی و خطاب من قرار است به نیست‌کنندگی تو باشد، پس باید نیستی را جزء لاینفک تفکر و ذهنیت تو بپندارم و نیست‌بودن تو را باید به وضوح ببینم، چراکه من در زمان و تاریخی نگاه می‌کنم.

چه‌کسی می‌گوید مختاری و پوینده و حاجی‌زاده و سعیدی سیرجانی را هست‌بودن تو کشته است؟ نیست‌بودنِ تو بود که آن‌ها کشته شدند. نیست‌بودنی که به واسطه قدرتش، منتقدان و مخالفان را نیست می‌کند. پس این تو نیستی که زبان و واژه‌ها را نیست می‌کنی، قدرتِ نیست‌بودنِ توست. تو قدرت نیست‌بودنت را به امری عادی بدل کرده‌ای و دوستان من (که البته خودم هم چند سال پیش برای اولین و آخرین بار این اشتباه را مرتکب شدم؛ شرم بر من) حضور تو را و تن‌سپردن به تو را عادی پنداشته‌اند. و نمی‌فهمند که اگر عادی بود، پس چرا وضعیت کتاب ما این قدر غیرعادی است؟ و اگر عادی بود، چرا منتقدان تو در سال ۷۷ آن قدر غیرعادی کشته شدند؟

گفتم که رفتار تو طبیعی است. هنوز هم می‌گویم. تو بر طبق طبیعت خود سانسور می‌کنی. برای بقای حیاتت نیازمند سانسور هستی. نیش عقرب نه از سر کین است/ اقتضای طبیعتش این است. اما من چی؟ من هم باید به شکلی طبیعی بنشینم کنار تو که نیشم بزنی؟ بعد مانند دیگران بگویم آدم نیش خورده بیش تر می‌تواند به مسیر فرهنگ کمک کند؟ بگذارم تو سانسورم کنی و زبانی که زاده تمام هستیِ من است را نفی و نهی کنی؟ آن‌هایی که خود را به تو می‌سپارند، شبیه ساکنان قرون وسطایی هستند که متن کتاب مقدس را از کلیسا می‌پرسیدند. اما حالا، در این روزهای شهرآفتاب و شب‌های شعر، کجاست آن مارتین لوتر؟ کجاست آن که از کلیسا سرپیچی کند؟ من با تو زیاد حرفی ندارم، سخن من با کسانی است که «به تمامی افراد هر دو لیست، تکرار می‌کنم، به تمامی افراد هر دو لیست» که خون را نادیده گرفته‌اند و برای رسمیت یافتن، خود را به دست نیش و تیغ تو سپرده‌اند. 

پایان این نامه، شروع حرف من است. نامه‌ای را که با بی‌سلامی شروع کردم، با سطری از شعر «خطبه پایانِ» «رضا براهنی» به پایان می‌برم:«ما فقر این مداد آزاد را با سرسرای این کائنات زروَرَقی دادوستد نمی‌کنیم.»





نوع مطلب :
برچسب ها : نامه به سانسورچی (هادی ترابی)، هادی ترابی، نامه به سانسورچی، ایران وایر،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
نامه به سانسورچی (شماره یک)
ناصر زراعتی
انتشار در ایران وایر
-
آقا/خانمِ مُمیز(بررس) محترمِ وزارتِ جلیلۀ ارشادِ اسلامیِ جمهوریِ اسلامیِ ایران!
من این نامه را به خواستِ دوستی می‌نویسم؛ اگرچه خود نه نیازی به نوشتنِ چنین نامه‌ای دارم و نه لزومی برایِ انجامِ چنین کارِ بیهوده‌ای می‌بینم، زیرا مطمئنم شماها نه چنین چیزهایی را می‌خوانید و نه اگر ـ به احتمالِ بسیار ضعیف و اندک ـ زمانی بخوانید، تأثیری بر شما و این شغلِ ـ حتماً به تعبیرِ خودتان ـ «شریف» که پیشه کرده‌اید، خواهد گذاشت که از قدیم گفته‌اند: «نرود میخ آهنی در سنگ!» گویا همیشه توجیهِ «مأمور است و معذور» باید وجود داشته باشد که بسیاری خود و وجدانشان را راضی و آسوده نگه‌دارند.
در خطاب به شما درست‌تر آن می‌بود که می‌نوشتم «آقا/خانمِ سانسورچی!» اما خواستم از اصطلاحاتِ خودتان استفاده کنم؛ ضمنِ این‌که قصدم اهانت هم نیست (انگار اگر به جایِ «خَلا» یا «مستراح» بگوییم و بنویسیم «دبلیو.سی» یا «توالت» یا «آبریزگاه»، فرقی می‌کند).
«مُمیز» = تمیزدهنده و بررس = بررسی‌کننده...
به‌راستی شماها چه چیزی را از چه چیزی تمیز می‌دهید یا چه چیزهایی را می‌توانید بررسی کنید که تصور می‌کنید منِ نوعیِ قلم‎زن، شعور و درک و سواد و توانش را ندارم؟
باری، می‌خواهم به شما ـ نصیحت که نه چون به‌تجربه دریافته‌ام هیچ فایده و اثری ندارد! ـ توصیه کنم بهتر است هرچه زودتر دست از انجامِ چنین شغلِ ناپاکیزه‌ای بردارید و تا دیر نشده و هنوز جوانید، بروید سراغِ ادامۀ تحصیل، یا کاسبی و یا شغلِ شرافتمندانه‌ای برگزینید و این لقمه نانی را که قرار است وصلۀ این شکم پیچ در پیچ کنید، در ازایِ انجامِ عملی پاکیزه و پسندیده به کف آورید (زیرا حضراتِ بالانشین و به‌اصطلاح «سیاست‎گُذار»، همیشه جوانان را برایِ چنین ـ دور از جانِ شما ـ خرحمالی‌هایی در نظر می‌گیرند تا بعد که همین جوانان اگر وظایفِ محوله‌شان را به‌خوبی انجام دادند، کم‌کم به رُتبه‌هایِ بالا و بالاتر ارتقاء مقام یابند.
حتماً بعدها ایشان پس از گذراندنِ دورانِ میان‌سالی و رسیدن به آلاف و اولوف‌هایِ معهود، باز جوانانِ بعدی را به انجامِ چنین کارهایِ عَنیفی واخواهند داشت تا این چرخِ معیوب هم‏چنان در دایرۀ بی‌ثمر و مضحک و مُضرِ خود بچرخد تا ببینیم کِی به بیهوده بودنِ آن پی بُرده خواهد شد). جامعه به انواع و اقسامِ مشاغل و کارهای گوناگون نیازمند است. نوعِ کار مهم نیست، مهم درست و با احساسِ مسوؤلیت انجام دادنِ آن است. آن مرد یا زنِ کارگرِ ساده (نظافت‎چی یا رفتگر) که کارش را خوب و درست انجام می‌دهد، به‌مراتب شَرَف دارد بر آن آقا یا خانمِ مثلاً جراحِ متخصصی که کارش را بد انجام می‌دهد.
در آن صورت، اگر احیاناً اهلِ مطالعه باشید، در اوقاتِ فراغتِ خود می‌توانید کتابِ منِ نوعیِ نویسنده را با خیالِ آسوده مطالعه کنید و اگر از آن خوش‌تان آمد، لذت ببرید. نه این‌که مثلِ حالا، کتاب‌هایِ من و امثالِ مرا با اِکراه ـ اما با نظری عیب‌جو ـ از سرِ اجبار و انجامِ وظیفۀ اداری بخوانید که اطمینان دارم نه تنها لذتی از این کار نمی‌برید بلکه خیلی وقت‌ها ممکن است زجر هم بکشید. اگر هم دارایِ آن به‌اصطلاح «غیرت و تعصبِ اسلامی» باشید، خون در رگانتان به جوش آید و بارها در ذهنِ مؤمنِ خودتان، منِ نوعی و امثالِ مرا به تازیانۀ تعزیر ببندید. البته اگر منصف بوده باشید و نخواهید انگشتانمان را (که قلم را بر کاغذ می‌گذارند) قطع کنید و خودمان را از چوبه‌هایِ دار بیاویزید (انگار «تیرباران» مدتی است تعطیل شده است. حتماً چون گران‌تر تمام می‌شود و صورت خوشی هم ندارد پولِ گلوله را از خانوادۀ اعدام‌شدگان دریافت کردن در ازایِ تحویلِ جنازه... شاید هم گلوله‌ها در جاهایِ دیگر بیش‌تر موردِ نیاز است). لزومی نمی‌بینم تکرار کنم حرف‌هایی را که خودتان و بالاسری‌هایِ دستوردهنده‌تان خوب می‌دانید.
در این زمانۀ اینترنت که تکنولوژیِ با سرعتی حیرت‌آور در حالِ پیشرفت در اختیارِ همگان هست و دارید می‌بینید که چه گونه به‌سادگی همه چیز را می‌توان در اختیارِ همگان قرار داد، این‌گونه تلاش‌هایِ شما بسیار مسخره‌تر است از نبردِ دن‌کیشوت با چرخ‌هایِ در حالِ گردشِ آسیاب‌هایِ بادی! یعنی همان آب در هاون کوبیدن است و کاه پوسیده به باد دادن! ضرر دارد که فایده ندارد.
در حوصلۀ این نامۀ کوتاه نیست که نمونه‌هایی برایِ «مضر» بودن سانسور بیاورم که همه نتیجۀ تجربه‌های خودم بوده است. بعد حتماً این کار را می‌کنم، برایِ عبرتِ زمانه بد نیست. امیدوارم خداوندِ خودتان به شما شعور عنایت بفرماید تا این توصیۀ مرا موردِ توجه قرار دهید.
باور کنید واقعاً به نفعِ خودتان است.




نوع مطلب :
برچسب ها : نامه به سانسورچی (ناصر زراعتی)، ناصر زراعتی، نامه به سانسورچی، ایران وایر،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از زبیده حسینی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
و من که دستی  منفعلم
چگونه می توانم به اندام مسخ شده ات بگویم : ایست
بگویم ایست و خواب ها را بدوم تا ته . تا رگ هایی که به خورشید می چسبند
بایستند گیاهان بر سنگ های  آمده
بایستد خاک/
و دست ، پرتاب ِ ذره ای از نور باشد 
چگونه می شود به اندامی که فرو می رود در مرگ فرمان ایست داد ؟
سنگ ها سردند 
و سار ی که پریده  ،  آوازی برای دهان ها نداشته است
صدا  تراکم زندگی در دهان معشوق ات
صدا سنگ است که می افتد 
و اجزایش اعضای تو می شوند
از بیشه زار ِ تَرَک ها کم آوردم ات ای هجوم دست ها  بر چشم
ای چشم های تهی شده در اعضای سرخ همخوابگی و مرگ
می نشینی در میانه با لب هایی از لذت و رنج 
سری جامانده از اتفاق 
به چشم هایم  دستبند می زند
به حفره ای که می بیند و نمی بیند
به حفره ای که می گوید و نمی گوید
به حفره های من دستبند می زنند
می روم به اتاقی که دیوار منفردم باشی





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از زبیده حسینی، زبیده حسینی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از مرتضی شاهین نیا
-
یكی بود
یكی نبود
یكی چاقوی رنگی
یكی خاطره تیز
از سینمای چاپلین و قیصر
ایران روی نقشه فقط كافه بود و سبیل
همه می سوخت در چشم های  رویا
چاقو خاطره زنی دور بود كه می رفت ازپهلو
پرندگانی كوچ می كنند در آلبوم عكس
به درختی در آینه جیبی پدر
دست می برد
به رویای ماده گاوی كه جهان را نشخوار می كرد
عكس ریختم
آسمان تكه های پرت شده
روزهای آفتابی در پرنده
شدن ،قشنگ نیست
خودم را بستم به حرف
برای شكم گنده های جهان ،دهان می گذاشتم
از جیب هایم دو نفر سر ریز شدند
اتاق را دزد برده بود
بیست و یك زن را ریختم روی میز
برداشت اول ،از حرمسرا
خیابان های تهران را
آب توبه را از سد كرج گرفتم
بلقیس قبول ؟
تاس را از تخته های نرد
پاكتر از آهویی باشم
كه در خانه های شهر نو گم بود
كیف جیبی ام
پر از گله آهوست
عكسی برداشتم
از دندان های مصنوعی،روی لوله های نفت پارس می كرد
زنی در چاقو كشته شد
:یكی بود
كه دسته های استخوانی برای تو بریده بودند
حرف              باریده
حرف              بریده
حرف            ریده
زنی حرف های النگو را چسب می زند
هند در مش حسن می میرد
تفنگی نماز می خواند
روسپی روزنامه می خواند
زیر زمین پوست می اندازد
یگ گاو از نقاشی در فرار كرد
وقتی صدا ،هوایی بود در عكس
كه دزدیده گرفته بودم
دست نداشت
برای برداشتن دریا از كارت پستال
شعبان برادر شد در خیابانی فرعی
همه چیز را از چشم چاقو می بریدم
می ریختم در كاسه ی سرتا پرنده ها
از باغ های سوخته ی یك پیراهن آستین كوتاه كه بر می گردند
سرما نخورده باشند
دهان زن چاقو ندیده
حكایت اعدام است و گلوله مشقی ست
زن، گلوله مشقی ست
نمی داند ؟!
چاقو را باید از كدام طرف خورد ؟
كه فرشته ها فكر كنند
مرده ای؟
پاشنه های قیصری
سبیل های هیتلری
چوب كردند در آستین
سیلی كه آمده اتاق را برگرداند
 باید به كدام طرف صورت بخورد ؟
سرخ شد
در ماهی تا به ای
نچسب
كه سخت چسبیده ام به این رندگی
مبادا آشپزخانه از بوی قرمه سبزی خالی شود
لب های خال دار     بلقیس
            سیم های خار دار        مرزی
پرسیدم
از چاقویی كه دسته نبود ؟
زنی چاقو می گریست #
بیب     بیب    بیب
نشسته در تشتی پلاستیكی
تاریخ را بشورم
از باغ های گیلاس و مرزهای ارزی
از موهایش
دست های مردی كه تار می زند
به چادر نماز آزاده خانم
به صفحه های كتاب و من كه دچار شده بودم
به  بیب   بیب     بیب
از لای دفترم آهو را چه كسی برداشته ؟
از پشت آینه می بینی  ملا ؟
زنم خلیج را طبیعی زاییده
مشكل لقاح مصنوعی گاوهاست
وگرنه خودم را گوساله نمی دیدم
در آینه
ملا چاقو می كشد
ملا تیزی می كشد
ملا سیگار می كشد
ملا مربع می كشد
ملا دایره می كشد
ملا دست می كشد
ملا پا می كشد
دور ناف زنم
شنیدم
یوسف در ناف زنم افتاد
كسی با سبیل های هیتلری پرده را می خواند
تا خلیج خشك نشده
باید گاو های زنم را به مصر ببرم
دعایی بخوان ملا
تا از پنجره های دوجداره عبور كنم
بپرسم چه كسی ؟
انحنای سینه های زنم را چسبانده به گنبدی های مسجد شاه عباس
شال را باز كنم
 زنم را كه تازه بدنیا آمده
در آینه بگذارم
ملا فوت می كند به نعلبكی
زنم را با پرده كنار می زنم
شب پشت پنجره ایستاده
از تاریكی می ترسم
مثل گربه های سطل آشغال
به جان دایی جان ناپلئون
مقصر من نبوده ام
اگر زن گلوله ی مرده است
خوابی دیده بودم
لای ملافه ها
انداخته بودم
 به چشم اندازی دور از یك آسمان خراش بی نام
در خاطره ندارم
كه زن رفته از دریا یونس بیاورد
شهادت بدهد
كه بله ؟
من اما....
تو اگر....
می دانستی
باید می رفتی
به جایی از رمان كه مانده بین فصل پنج وهفت
صدای گلوله می آمد و هوا از موهای تو كمی بهتر
تو تیر را از پاهایت می خوردی
دهان را دوختم به پایان نامه
اگر دیر رسید به كافه برو
اگر هرگز نرسید به كافه برو
پرده را چاقوبزن
قبل از اینكه چاپلین رویین تن شود
اطلس دنیا را عوض كن خانه را ببر
لای برف ها بكار
شاخ سبیل مرا بشكن در آتش بینداز
زن بر می گردد
زن از بر می گردد





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مرتضی شاهین نیا، مرتضی شاهین نیا،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
 اضطراب زبان در شعر 
 یادداشتی بر "متنهای زنجیره ای" مازیار نیستانى
شوكا حسینی 
منتشر شده در فصل نامه ی ویرگول
-
انسان معاصر بلند میشود، در فاصلهی ی بین زبان و روزمرگی در اشیاء به تناسخ میرسد، به جایی فروکاهیده شده در بطن محتوایی پاره پاره؛ اما این انسان معاصر است؛ پیچیده در جامه ی پرهیز و پرهیب. پیچیده در روانی متشنج با واژگانی دور تا پیرامون مفهومی چون اضطراب؛ شعری که محصول اضطراب زبان است. شعر در همان سطر اول، مخاطب باهوش و آگاه به مفهوم "معاصر" را فرامیخواند. مخاطب را با خود بلند میکند از روی جلد، و میبرد تا یاهو مسینجر؛ ویژگی زیستی انسان معاصر. نیستانیِ شاعر به دنبال زبان پرانرژی، به افشای موقعیتی از "خود" و "ما"ی کنونی اش میپردازد که احاطه اش و احاطه امان کرده اند. آنجا که شاعر واژگانش را از سطح ناخودآگاه نشانه ای  به سمت خودآگاه کارکردی وارد میکند، شعر میتواند ارگانیزمی، شود با روانی در فرایند. شعر نیستانی از جمله شعرهای بناشدنی نگر است. یعنی آنرا میتوان در پروسه ی "شدنش" مورد واکاوی قرار داد. شعر از فاصله ی بین تکرار واجی به تکرار تلگرافی میرسد و بعد از آن به مرحله ی سوم یعنی تکرار جمله. برخوردی که ارگانیسم انسان در مراحل تکوینی زبان از دوران کودکی آن را با خویشتن، آورده و تا کهولت ادامه میدهد تا فرایند زبان آموزی اش به سرانجام نسبی خویش برسد، نوعی تکوین گشتالتی: 1- تکرار واجی: واج "ت" در بند سوم: تو تنها میشوی/ تنهاترین زن در زندگی من/ تو تنها میشوی/ و از این تنهایی "تنهایی" 2- تکرار تلگرافی: بعد بعد بعد/ از فرط فرط / از فرط فرط فرط/ از فرط فرط فرط فرط 3- تکرار جمله: اعتراف میکنم به سه نقطه در شعر/ اعتراف میکنم به سه نقطه در سطر سطر سطر بدنت. و گاهی هر سهی این تکرارها را میبینیم: اما بی دست دست دست نمیشود. یکی از ظرفیتهای زبان فارسی، وجود کلمات متحدالشکل متفاوتالمعانی است که در حین جناس میتوان معنی تازه را از آن استنفاد کرد که مازیار با آگاهی به دانستن این پتانسیل به خوبی از آن بهره بردهاست: و از این تنهایی "تنهایی" این ویژگی برای شعر میتواند پتانسیلهای معنایی بسیاری را تولید کند که در ضمن حرکت ذهن به سمت گنجینهی مفاهیم دروندادی، با آشناییزدایی به تحریف در حافظه و انباشتهای آن میانجامد.انسان معاصر مازیار نیستانی انسانیست چند زیست: در یاهو مسینجر، در جنگل، در خیابان شریعتی، در رستوران و در جنگ و خط مقدم زندگی میکند: هم عاشق است، هم روسپی، هم شهید است هم مجروح هم کارگر است هم عاجنشین. چون دقیقن انسان معاصر است. انسان معاصر ایرانی که با پایی در سنت، دست به دامان مدرنیته برده و سرش به آسمان پر ستاره خیره مانده است. انسانی که در تبلور عشق و آزادی، بینصیب از هر دو با اضطراب از این فقدان به سر میبرد.راوی این شعر، چندشخصیتیست؛ محمد مختاری، زینب، مازیار نیستانی، آقای جعفری، ابوذر و هر خوانندهایی است که شعر را میخواند. راوی در تنگناهای این شخصیتها میلولد بعد به زاوایای دورتری میرود بعد بیدلیل به شخصیت دیگری بدل میشود ولی در این میان تنها، تنهایی و اضطراب و فقدان آزادی است که وجه مشترک همهی این شخصیتهاست. زبان شعر هم به این سو میل دارد: تکه تکه و بدون تمرکز روی تصویری واحد.نوعی زبان که دارای مختصههای زبان اسکیزوفرن است را در شعرهای معاصر در حال ترویج میبینیم و ایضا هر نوع پریشانگویی و بیربط گویی را با بردن در زیر این نوع زبان، مورد عنایت سرایندهاش. همچنین شعرها و نوشتههایی که این ویژگی را دارند را در نهایت زیر عنوان گل و گشاد "شعر زبان" طبقهبندی میکنند، اما با این حساب، کودکان 4 الی 5 سال یا بیماران طبقهبندی شده در طیف اسکیزوفرن، شاعرترین شعر زبان نیستند؟ سطر سطر حرفهایشان پر است از روانپریشی و چیدن تصاویر، بدون در نظرگرفتن وضعیت علی و معلولی. بهزعم من استفاده از این تککنیک در کار نیستانی، جا افتاده و با محتوا همخوانی دارد.  محتوایی که در حال توصیف بخشهایی از زیست انسان معاصر ایرانی است.در شعر نیستانی میبینیم که هر بند، مجزا از بندهای دیگر است و تنها، گاهی شاعر یادش میآید به نکتهی مهمی و آنرا در ضمن گفتن مسائلی بیربط، (فقط) تکرار میکند، اما خواننده به راحتی میتواند بفهمد چرا نیستانی از این فرم برای گفتن شعرش استفاده کردهاست: چون قرار است در مورد انسان معاصر حرف بزند؛ انسان شقه شقه شده. انسانی که به راحتی چند تکه شده و  آن انسجام "من" خودش را از دست دادهاست و تبدیل به روانی متکثر شدهاست؛ به سوژهایی در فرایند؛ به موجود سخنگفت... موجودی که محصول محیط و موقعیتهاست، موجودی که هر چیزی آستانههایشز را مورد تهاجم و تغییر قرار میدهد. موجودی نتیجهی "اضطراب زبان". ساختمان زبانی و تصویری شعر مطابق با مضمون خودش است: فرم و محتوا با هم برابرنهاد هستند. انسان معاصر مدرن با سرگیجگیهایی که دارد، با احاطه شدن در تکنولوژی و عناصر مدرن، اما بدون آزادی. ساختارهای اجتماعی باتمام نهادهایش و ماشینیسم با تمام پیروزیها و شگفتیهایش، آزادی انسان را نشانه گرفتند و او را تبدیل به موجود چندپاره کردهاند. نیستانی برای بیان این محتوای چند پاره، با زبان اسکیزوفرنی باهوش و بینشمند نسبت به موقعیت و وضعیت خویش، پرتابهای تصاویر را در دست میگیرد و با همین زبان که از ویژگیهایش: تکرار، پرتابهای معنایی، تکه تکه گویی، بازگشت به یک مضمون چه در سطح معنایی و چه در سطح واژگانی، وضعیت انسان معاصر را با تمام مسایل سیاسی، اجتماعی و نمادهای درون وطنی که با آن مواجه بوده، بیان میکند. انسانی را که در همهی موقعیتها و ژستهایش علیرقم تفاوت فاحششان با هم، یک اشتراک صمیمی بینشان وجود دارد، که همان یک اشتراک میتواند اساس زیست گروهیاشان را تامین کند: فقدان آزادی.در همان پاراگراف اول، از اصطلاحی به نام " اضطراب زبان" استفاده شد. این ترم برگرفته از "اضطراب" در روانشناسی و " زبان" در وضعیت زبانشناسی در حوزهی زبان و تفکر است و مقدماتی از چیزهای آشناتر بیان شد تا به این خوانش برسیم.اضطراب زبان چیست؟از اضطراب در حوزهی روانشناسی، بهعنوان یکی از دینامیکهای روان انسان برای سوقدهی شخص به سمت هدف نام میبرند؛ یعنی افراد باید یک حدی از اضطراب را داشته باشند تا کارایی خوبی داشته باشند و زندگیشان روی روال منظم باشد اما اگر این میزان بیشتر از یک حدی شود کارایی فرد را مختل میکند و بازدهی او را پایین میآورد.  افرادی که هیچگونه اضطرابی ندارند، اصولا منفعلاند. ولی افرادی در زندگی خود فعال هستند و احساس مسئولیت و وظیفهشناسی میکنند که مقداری اضطراب دارند و در واقع همین اضطراب مثبت افراد را به فعالیت و کار وادار میکند. اما رابطهی اضطراب و زبان:زبان وقتی دچار اضطراب میشود به سوی زوایایی از خودش میرود که در وضعیت هنجار، به آنها توجهی نمیکند و یا بسامد برخوردش با آن زوایا آنقدر کم بوده که جزء خصیصههای برجستهشدهاش قرار نمیگیرد. همانطور که شخصی که اضطراب دارد به پویایی بیشتر میرسد، نوعی کمالگرایی را در خود بیدار میکند و در نهایت به خلاقیتش ختم میشود، وجود اضطراب برای زبان هم ضرورت بوجود می آورد: ضرورتی در حوزهی خلاقیت و معناسازی. ببینید زبان با داشتن اضطراب دیگر نمیتواند مطابق نرم و هنجار خویش رفتار کند بلکه به سمت ایدههای نو از خودش میرود تا اضطراب خودش را کاهش دهد یعنی میل و برآوردن میل هر دو در حال تخریب و رشد میشوند که در نهایت به تولید وضعیت سوم میرسند.در "متنهای زنجیرهای" این فقط استفاده از تکرارها و واجآرایی نیست که نمودی از اضطراب را در آن میبینیم بلکه رهایی بندها موجب میشود، خواننده به بند بعدی پرتاب شود و تصاویر را ارجاع دهد به مخزن حافظه ولی چیزی عایدش نمیشود، جلوتر میآید شاید رمزها گشوده شود و این زبان مضطرب مانند کودکی که مادرش را کشان کشان بر سر مکان حادثه میآورد، میبرد. خواننده مادری میشود سراسیمه چون در اثر انتقال، اضطراب را از کودک گرفته و درونی کردهاست. در شعر شاعران مدرنی همچون براهنی، شمس آقاجانی، علی قنبری، سعدی گلبیانی و علی باباچاهی نمونههای بسیار خوبی از اضطراب زبان را در سطوح متفاوتتری میبینییم . نیستانی راهی نداشته است جزء اینکه از خصیصه اضطراب زبان استفاده کند چون همانطور که گفته شد: انسان معاصر است که بلند میشود. متنهای زنجیرهای نمونهای از اضطراب زبان بود که در موردش گفته شد.




نوع مطلب :
برچسب ها : اضطراب زبان در شعر، مازیار نیستانی، شوکا حسینی، متن های زنجیره ای،
لینک های مرتبط :


جمعه 24 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
نگاهی به شعری از  نگین فرهود
(محسن جعفری راد)
انتشار در سوگواران ژولیده
-
دو رویکرد شاعر نسبت به استفاده از کلمات و ترکیب واژگان را می توان شناسایی کرد.یکی رویکرد "شعر توضیحی" که به توصیف جزییات و خلق کلیاتی مبتنی بر وحدت ارگانیک می پردازد و دومی "شعر تدوینی"که حاصل نگاه فیگوراتیو و کریوگرافیک شاعر به جزییات است بر فرم پازل گونه قطعات هندسی شعر استوار است. شروع متن به خوبی مهارت مولف در شناخت سویه خیال انگیز و در عین حال آهنگین کلمات را نشان می دهد. اما در ادامه این ایده خلاقانه جایش را به توضیحات اضافی می دهد.مثلا استفاده از "آه" و یا بسنده کردن به ویژگی های ظاهری "زن" که با شروع متن در تناقض است و یا توصیف پاها که به راحتی قابل حذف است بدون آنکه خللی در روایت ایجاد کند. اما مهمترین ایده خلاقانه در  این متن را می توان  در انتخاب دو راوی جست و جو کرد. ابتدا راوی اول شخص و از نیمه،  راوی دانای کل. اما این ایده با اصرار مولف بر چه گفتن (برخلاف شروع متن که بر چگونه گفتن بنا شده بود) به ثمر نمی نشیند.هر چند در نهایت یک زاویه دید مستقل از جهان معنایی خودآیین و خود ارجاع ارایه می دهد که اوج دقت مولف در تبیین جهانی مستقل را می توان در این همانی ماه زمینی و ماه آسمانی مشاهده کرد. در کل ترکیب هنرمندانه نگاه ابژکتیو و نگاه سوبژکتیو به خصوص در انتهای متن،مهمترین نقطه قوت کار به حساب می آید و توضیحات اضافی و در تناقض با اشارات غیر مستقیم بقیه جاها،مهمترین نقطه ضعف اما با وجود این ضعف، با استناد به امتیازات مثبت، اشتیاق لازم را برای پیگیری متن های خانم فرهود ایجاد می کند و نهمین دستاورد بزرگی است.
-
تن از پوست بکشم بیرون
فرو روم در شیره ی گیاه
بنوشی ام از ساق .
سر بریده ی ماه جوانی من است
چسبیده به پاهام .

زن 
زیبایی اش حرف میزند 
میاید با روب دوشامبر  به رختخواب .

وماه
آه 
که تنهاست در آسمان
روی تخت دونفره
ورفتار هندسی اشیا
ربطی ندارد به لرزشهای ناپیدا .

پاهایت
اسطوره ی جفت هایند ...

در نوبت نشستن ام
شاخ زمین را بچسب
نجنبد گاو
که جهان به مویی بند است .
هزار مو 
هریک تنها
ریخته 
بر شانه هام .






نوع مطلب :
برچسب ها : نگاهی به شعری از نگین فرهود، محسن جعفری راد،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 15 )    1   2   3   4   5   6   7   ...