تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - مطالب
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از راف والدو امرسون
(ترجمه ی پیمان سرمستی و سعید محمد رجبی)
انتشار در سوگواران ژولیده
-
هنگام زمانی که در میانِ چراگاه ها
در امتدادِ کرانه ی رود 
به قدم واداشته بودم خودم را
گفتم: درست باشد شاید آن چیزی را که شنیده بودم
" زمین مخروبه ای دَدمنش که آستانِ زورش حیله و ستیزه جوییست"
درست هنگام زمانی که نرم ساقه های تمشک با چنگالِ ریشه شان به گیرم انداخته بودند
و در حالِ خوردنِ تمشک های وحشی بودم
خوشایند اوهامی مرا گرفت
به خود گفتم:
چه چیزی آیا بر آنم می دارد که ترجیح دادم به انتخاب بنشینم رویاهایی از این دست زیبا را؟
به پاسخم آمدند نرم ساقه ها:
تو تصور می کنی آیا هیچ سرشتی در توت های ما نیست؟!




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از راف والدو امرسون، سیدمحمد رجبی، پیمان سرمستی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :

نفی خودسانسوری، نفی زبان فارسی است

گفت‌وگو با «علی‌رضا نوری»

محمد تنگستانی

 انتشار در ایران وایر

-

صنعت چاپ و نشر در تاریخ معاصر این همیشه دغدغه ممیزی و سانسور را داشته است.  بعد از روی کار آمدن حکومتی اسلامی در ایران به دستور آیت‌الله خمینی «ستاد انقلاب فرهنگی» و بعد «شورای عالی انقلاب فرهنگی» تأسیس شد. این ستاد در سال ۱۳۵۹ باهدف پاک‌سازی اساتید دانشگاه شروع به‌کار کرد. افرادی مانند «شمس آل‌احمد»، «سید محمد خاتمی» و «عبدالکریم سروش» ازجمله کسانی بودند که در ستاد انقلاب فرهنگی حضور داشتند.

فرهنگ هویت هر ملت است، برای سلطه بر این هویت و یا جایگزین کردن هویت به‌جامانده از پادشاهی و یا حکومت قبلی در طول تاریخ حکومت‌های حاکم در هر جامعه‌ای تلاش کرده‌اند. گاه این تلاش‌ها در طول زمان موفقیت‌آمیز بوده‌است و گاه نه. 

حکومت جمهوری اسلامی در ایران که با همه‌پرسی بستری دموکراتیک برای اجباری شدن ایدئولوژی‌های اسلامی خود مهیا کرده بود چند سال بعد پیروزی یعنی در نوزدهم آذر ماه ۱۳۶۳ بعد از تصویب لایحه‌ای یک فوریتی در مجلس به   فرمان آیت‌الله خمینی «ستاد انقلاب فرهنگی» را به «شورای عالی انقلاب فرهنگی» در راستای اسلامی شدن جامعه و فرهنگ ایران تأسیس کرد. این شورا باهدف گسترش تفکرات اسلامی و دینی در جامعه شروع به فعالیت کرد. نشر افکار و آثار فرهنگی انقلاب اسلامی یکی از اهداف این شوراست.

از ابتدای تأسیس این شورا چتر «سانسور» در حکومت اسلامی بر هنر ایران گسترده‌تر از گذشته شد. در دهه‌های گذشته یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های نویسندگان ایرانی سانسور کتاب‌هایشان در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی بوده است. در دوره‌های مختلف ریاست جمهوری در ایران، مستقل بودن ناشران برای چاپ آثارشان یکی از بحث‌برانگیزترین موضوعات فرهنگی و ادبی وزارتخانه فرهنگ‌وارشاد اسلامی بوده است. در دوره ریاست جمهوری «محمد خاتمی» حدوداً دو سال برخی از ناشران برسی و مسئولیت کتاب‌های منتشرشده خود را بر عهده گرفتند. اما سانسور از سوی حکومت و دولت‌ها چه تأثیری بر کتاب‌های منتشرشده و آثار ادبی و هنری هنگام نگارش داشته است. این موضوعی است که با تعدادی از نویسندگان و هنرمندان مطرح کرده‌ام.
 «علی‌رضا نوری»  نویسنده و شاعر است. چهل سال پیش در همدان متولدشده  و تاکنون کتاب‌هایی مانند «لیوانگی تا مرز دیوانگی»، «دلقک‌ها گریه می‌کنند» و «تنیدن» به چاپ رسانده است.

آیا موقع نگارش تاکنون خودسانسوری داشته‌اید؟

ـ خودسانسوری همیشه هست. وقتی آنچه را که می‌نویسیم و دست‌کاری می‌کنیم وقتی بخشی از یک نوشته حذف و یا بخشی به آن اضافه می‌شود، وقتی ادیت یک نوشته با آنچه که در نوشتن اول اتفاق افتاده فرق می‌کند به‌گونه‌ای ما داریم خودسانسوری می‌کنیم یعنی همه  اینها در مقابل آن نوشتن اولیه خودسانسوری است که اتفاقاً خیلی هم خوب است. اما آنچه که مدنظر شماست خودسانسوری از منظر سیاست و رابطه‌اش با استبداد است. همیشه تلاش کرده‌ام که این اتفاق نیفتد. به زبانی دیگر اتفاقاً گاهی برای مقابله با همین سانسور و خودسانسوری نوشته‌ام. آنچه در فضای زبان فارسی اتفاق می‌افتد همیشه یک جاییش به استبداد گره می‌خورد و این استبداد لزوماً یک امر بیرونی و حادث‌شده نیست بلکه در درون نویسنده اغلب شکل مشروعی دارد که من اسمش را می‌گذارم استبداد روانی. در اینجا «کلمه روانی» با همین معنای بیمارگونه‌اش مدنظر است. این استبداد روانی محصول یک فرایند تاریخی است که در بستر زبان فارسی به من ارث رسیده است. وقتی روان من ترکیبی از دین و خرافه و ظلم و شکست و عرفان و شهادت است من چگونه ‌می‌توانم از شر اینها خلاص شوم و متنی بنویسم که فارغ از همه  اینها باشد. در اینجا خودسانسوری هر چند اگر آگاهانه هم نباشد ولی اتفاق می‌افتد. اما نویسنده و شاعری که تلاش می‌کند از این برهوت به رهد لااقل این حُسن را دارد که می‌داند از شر چه چیزهایی باید رها شود و این آغاز فاصله گرفتن از خودسانسوری است.

این سؤال مانند این است که بپرسیم موقع خوردن آب عضلات گلوی شما حرکت می‌کند؟ نفی این خودسانسوری نفی همه  تاریخ زبان فارسی است هرچند اگر همین‌الان در جای دیگری غیر از ایران نفس بکشیم و شعر بنویسیم. این خودسانسوری در رگ و خون ماست و با تغییر جغرافیا به این زودی از ضمیر ما پاک نخواهد شد. فقط ما می‌توانیم با توجه به ذکاوت و شناختی که از مفهوم استبداد و فرهنگ ایرانی و ایران فرهنگی پیدا می‌کنیم از آن فاصله بگیریم.

چقدر موقع نگارش به سانسور هنگام عرضه اثرتان فکر می‌کنید؟ 

ـ اینجا مفهوم عرضه کمی مشکوک است. دقت در همین مفهوم عرضه احتمالاً پای تقاضا را هم وسط می‌کشد و رنگ و بوی امر اقتصادی از همین نزدیکی‌ها به مشام می‌رسد. اول باید تکلیف عرضه مشخص شود. عرضه به کجا، به کی، در کجا. این سؤال یک ایراد اساسی دارد که در پس پشتش تلاش می‌کند این موضوع را تفهیم کند که بله موقع عرضه اثر حتماً اسیر سانسور خواهید بود. آنچه که در پاسخ سؤال قبلی آمد اینجا هم صادق است و البته اگر بخواهیم عمیق‌تر با این سؤال وربرویم احتمالاً پای سفارش پذیری در میان باشد. اینکه وقت نوشتن و عرضه چقدر به موارد سفارش شده از طرف هژمونی زیبایی‌شناسی پایبند بوده‌اید. در هر دوره‌ای علاوه بر نگاه حاکمیت، یک یا چند زیبایی‌شناسی مسلط وجود دارد که تلاش می‌کنند همه امور را ذیل مؤلفه‌های خود کدبندی کنند و هر امر کج رونده‌ای را از دایره خوانش خود بیرون بگذارند. این نوع از استبداد که هم‌خوابه زبان حاکمیت است اساساً فرایند عرضه اثر را مشخص می‌کند و درجاهایی حتی ادعای اپوزیسیون بودن را هم دارد. نگاهی به نشریات و روزنامه‌هایی مانند شرق و آرمان و تجربه و مهر نامه  به خوبی پرده از رخسار این عجوزه هزار داماد برمی‌دارد. کسی که برای مخاطب یا به سفارش مخاطب می‌نویسد دارد خودفروشی می‌کند حال این مخاطب می‌تواند مجلات و روزنامه باشند، می‌تواند اداره‌ی سانسور باشد و یا هر نگاهی که نویسنده را به نوشتن چیزی ترغیب می‌کند که کنش مندی و وجه آنتگونیسمی نوشتن را از او می‌گیرد. نوشتن در ذات خود چالش‌برانگیز است و نویسنده واقعی تلاش می‌کند این روح نوشتن را حفظ کند. به قول استاینر:" ادبیات به‌راستی خطرناک‌ترین پیشه است". با این رویکرد دیگر عرضه معنایی ندارد. نویسنده می‌نویسد چراکه با یک یا چند وضعیت درگیر است که خودِ او می‌تواند یکی از همین وضعیت‌هایی باشد که او را به نوشتن وادار می‌کند. جایی که نوشتن ضرورت است مفهوم عرضه کمی عقب می‌نشیند. در کنار عرضه شاید بشود پای ارائه اثر را وسط کشید و تفاوتی بین این دو قائل شد. بهتر است یک خط قراردادی بین این دو بکشیم و ارائه را شکل تن ندادنِ اثر تلقی کنیم وقتی‌که دوست دارد خوانده شود. اینجا راه‌های ارائه بسیار محدود است. نویسنده کارش شبیه کندن معدن است و شاید اصلاً دیده نشود. این وضعیت، برآمده از دلِ بیماری تاریخی است. در این شرایط ارائه اثر شاید یکی از سخت‌ترین کارها برای یک نویسنده باشد، جایی که او تلاش می‌کند علی‌رغم همه محدودیت‌ها و لرزش‌های احتمالی تن به بازار عرضه و تقاضا ندهد و در شکلی دیگر بتواند از حداقل‌ترین امکان ارائه اثر استفاده کند. در ایرانِ فعلی، فضاهای مجازی شاید در حیطه این امکاناتِ حداقلی بگنجند و بتوانند بار ارائه اثر را به دوش بکشند.

اگر سانسور و ممیزی کتاب نبود چیزی غیرازاینکه اکنون می‌نویسید را می‌نوشتید؟

ـ نه، همین‌هایی که نوشتم را می‌نوشتم. 

اگر روزی از خواب بیدار شوید، ببینید که ممیزی کتاب برداشته‌شده است چه حسی خواهید داشت؟

ـ دوباره می‌خوابم چون می‌فهمم که خواب‌نما شده‌ام. گذشته از این مزاح، ممیزی واقعی باید برداشته شود. ممیزیی که در درون هرکدام از ماست و برای از بین رفتنش زمان زیادی لازم است. زمانی که انسان ایرانی بتواند از چنبره استبداد با تمام مترادف‌هایش اعم از ظلم و جور و خفقان، خودش را رها کند. به‌گونه‌ای انسان ایرانی باید بتواند از شر خودش خلاص شود

برای مبارزه با سانسور و ممیزی کتاب چه‌کار کرده‌اید؟

ـ برای مبارزه با سانسور یک رفتار و فرهنگ جمعی باید شکل بگیرد. حدود دو سه سال پیش در صفحه فیس‌بوکم نوشتم: دوستان شاعر و نویسنده، باهم قرار بگذارند یک سال هیچ کتابی به هیچ ناشری ندهند در آن صورت طبعاً هیچ کتابی برای مجوز به ارشاد نخواهد رفت. من پیشنهادم همین است. دو سال هیچ شاعر و نویسنده‌ای کتاب چاپ نکند. این به‌منزله  ننوشتن نیست اتفاقاً باید قهری‌تر نوشت و خوب هم نوشت. اما نویسنده ایرانی باید زمانی به این نتیجه برسد که بتواند کار صنفی کند. آن‌وقت می‌تواند خیلی از خواسته‌هایش را عملی کند.

فضاهای مجازی هم امکانی هستند برای تن ندادن به سانسور و ممیزی اما من همچنان به مفهوم کتاب معتقدم شاید هنوز کتاب‌بازم و این نشان از عقب بودن از قافله تکنولوژی است ولی هنوز بر این عقیده هستم که مفهوم کتاب با همین کاغذ و جوهر بسیار خطرناک است بسیار خطرناک.





نوع مطلب :
برچسب ها : نفی خودسانسوری، نفی زبان فارسی است، علی رضا نوری، محمد تنگستانی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از مظاهر شهامت
انتشار در سوگواران ژولیده
-
درست لب های تو آوازی ناتمام ؟
و دست هایت که     همیشه       نیمه ؟

این تار عنکبوت را از چشم هایم بچین 
بافته از سر تاریخ تا به اکنون    یخ 
کسی مرا بایستاند در ابتدا یا پایان    یا در نصفه های بس
                                         از چرخ که می روم گیج 
و قطره های خون    ذهن آبی ام را خال خال
آماجهایی برای شلیک گلوله ها   آماج هایی نقطه
جای سم اسبان با کمی آب باران 
                                     و اندک روشنایی مات
اعتراف می کنم نزنید  
                         و نریزید آب دهانتان را بر شاخک های خاکستری آدم
پا در مسیر بادبادک ها گذاشته ام نخ هاشان پاره 
و گذشته ام از خط سفید کبوتر و درنا مدام
و کلمات آوازشان 
به هم ریخته مثل برگ های خشک   دانه به دانه 
اما
کسی بایستاند بادها را در رگ دست هایم
                     سرخ می وزند ورم به ورم موج  

نه این درست نیست لب های تو آوازی ناتمام 
اسب ها یورتمه نمی روند 
تازان تازان
جنده ها را پیاده می کنند و پیرزنان فرتوت را و شیهه
کاسه سرم لبریز         کاسه سرم 
از پرتگاه پاره خط ها بوی بدی می آید بوی پهن
گندیده است شاید مرگ 
در نیمه دوم دست هایت / هیچ پرنده ایی را سنگ نمی زنم 
می گریزم از آهو هم می ترسم عرقریز
دایره را روی چاه هایی می گذارم مسدود 
تا اعماقی که گم می شوم تاریک خود




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مظاهر شهامت، مظاهر شهامت،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از عادل اعظمی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
كجاى خودم بِایستم تو معلوم باشى؟
كه معلوم شود تا امروز/ كجاى تاریك نشسته بودم؟/ كجایش را انداخته بود دور گردنم ؟
كه وقتى مى خواستم بگویم سبز
كوهستان سرم آوار مى شد: و آواره ها دست تو را مى گرفتند/ صاف مى آوردند توى اتاق من/ لم مى دادید كنار بخارى (مبادا سرما بخورند اسب هاى توى گلو/ شیهه هاى بى پدرِ جناغ چپ)
اتاقم را بوى گٓوٓن برمى داشت/ تا رطوبتى كه تازه از چشمهاى تو برگشته بود: كه بگوید خانه ى پدرى حوضش ماه نداشت؛ و زن آنجا از سیاست فقط مرغش را فهمیده بود
و سرخ سرخ مى شدى روى تخت/
یك تیمارستان آدم / توى كوچه عاشق رختخوابت بودند
و عمویت از هوا برایت زنجیر بافت
و عاقبت از آسمان برایت حجله
( من كه با این همه واو بى ربط/ نمى دانستم چگونه گونه هایت را استعمار كنم/ به اسب ها برنخورد 
خودم را به مردانگى این تاریك دوختم: نگاهم را به لبانت
به زنانگى تاریخ گفتم: خوش ناموس!
كه شرفت را دادى پرچم خریدى
شرفت را دادى/ رسمیت پیدا كردى
شرفت را به میدان آزادى سپردى ( روزها آنجا گل مى فروشد/ 
 شب ها توى جمهورى/ رسما خودش را)
به میدان نمى دانم كجاى تو بایستم كه رسما معلوم باشم
به میدان خدایا دستم براى تو/ كارى به پسر من نداشته باش
به میدان آقا محمد خان قاجار كه این روزها به زن آدم هم رحم نمى كند: توى تمام نعلبكى ها به لبانش زل زده است/ توى همه ى آشپزخانه ها/ روى همه ى قاشق و چنگال ها بخشى از هوس كهنه اش را رسما مى ریزد توى دهان مردم. 
و تاریك از همین تاریخ كچل است كه به سفره ى ما هم سرایت كرد كه كرد
از همین سبیل هاى جنایتكار كه كارشان از سیبل/ به دهان رسید و هى تكرار شدند كه شدند
به النگوهاى استیل هشت سالگیت رحم نكردند (بگو یا عیسى عصایت كو؟!)
به سى سالگى گوشواره هاى برنجه ات تجاوز كردند ( داد بزن یا موسى ادركنى!)
به پنجاه سالگى انگشترهایى كه دیگر دست ندارند ( بگو مراقب پاهایت باشند)
بگو بگو!
قسم مى خورم آزادى یك جایى زیر پیراهن تو پیدا مى شود
و مرگ نیز هم
قسم مى خورم آزادى یك جایى لاى موهاى تو پیدا مى شود
و مرگ نیز هم
قسم مى خورم آزادى یك جایى توى چشمهاى تو پیدا مى شود
و مرگ نیز هم
بگو كجاى تو بایستم كه معلوم شود/ تا امروز كجاى این ناخودآقا ایستاده بود
كجاى تو لم دادم
كه شیهه شیهه سرما خوردند/ اسب هاى توى كمر
و گفتى آدم توى این جنگل/ بالاخره باید یكى را بكشد
و تو خودت را رسما كُشتى
- كجایى پس؟! بگو 
-كجاى خودم بِایستم/ تو معلوم باشى-




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از عادل اعظمی، عادل اعظمی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعر "صابون" از فرانسیس پونژ
(ترجمه ی حسین مکی زاده)
-
اگر او را به دست‌هایم بمالم، کف می‌کند، جست‌و‌خیز می‌کند…

نرمخویی بیشتر با او نرم‌اش می‌کند،

صاف، رام، نرم‌تر و آبش می‌آید

نرمخویی بیشتر جوش و خروشش را حجیم‌تر و مرواریدگون می‌کند

عجب سنگ جادویی!

بیشتر و بیشتر با آب و هوا

خوشه‌های انگورِ خوشبوی

انفجاری می‌سازد…

آب، هوا و صابون

بر هم سوار می‌شوند

جفتک چارکش بازی می‌کنند

و ترکیباتی می‌سازند

کمتر شیمیایی

و بیشتر فیزیکی، ژیمناستیکی، آکروباتیک

صنایع بدیعی‌اند؟…

چقدر می‌شود از صابون گفت. دقیقاً همان حرف‌هایی که او از خویش تا محو خویش و تحلیل کامل موضوع، می‌گوید. این است چیزی که مناسب من است.
***

چقدر حرف برای گفتن دارد، صابون. بگذار با شور و شوق بگوید. زیرا وقتی حرف‌هایش تمام می‌شود، نیست دیگر.
***

نوعی سنگ است صابون که نمی‌گذارد طبیعت بغلتاندش: در دست‌های آدمی می‌لغزد و پیش چشم‌تان آب می‌شود کم‌کم، با آب نمی‌غلتد اما.

نکته همین‌جاست که آن را بین انگشت‌هایمان بگیریم و با مقدار مناسبی آب آنقدر سربه‌سرش بگذاریم که در او واکنشی پرحجم و مرواریدگون برانگیزیم…

برعکس، اگر آن را در آب بگذاریم از پریشانی می‌میرد.

***

او نوعی سنگ است اما (بله! یک‌ ــ نوع‌ ــ سنگ‌ اما) نمی‌گذارد که نیروهای طبیعت یک‌سویه با او رفتار کنند: از بین انگشت‌ها می‌لغزد و می‌دود و پیش چشم‌ها کم‌کم آب می‌شود.

پیش چشم‌ها آب می‌شود اما نمی‌گذارد او را بغلتانند.

***

در طبیعت هیچ‌چیز قابل مقایسه با صابون نیست. نه سنگریزه، نه قلوه‌سنگ خیلی لغزان و صاف، چیزی که واکنش آن در انگشت‌هایت، اگر بخواهی بگیری، وقتی که با مقدار مناسبی آب می مالی‌اش، حجیم‌تر و مرواریدگون شدن باشد و آبش جاری شود، خوشه‌های خوشبوی انگور انفجاری بسازد.

دانه‌های انگور توخالی، انگورهای انفجاری از صابون

متراکم شده.

حباب‌هایی در هوا، حباب‌های بر آب و دور انگشتانت.

هرچند در ابتدا او آرمیده و آسوده است، راکد و بی‌شکل در ظرف، انرژی در دست‌های صابون نهفته است تا به اراده‌ی ما پاسخ گوید، نرمخویی در استفاده از آب یا سوء استفاده از آب با حداقل شرح و تفصیل.

این‌گونه است که ما از واژه به معنا می‌لغزیم با مستی شفاف، بلکه سرخوشی شادمانه، نوعی گرمی و طراوت شفافِ رنگین‌کمانی که حاصل آن دست‌هایی پاک‌تر از پیش است، زمانی که این تجربه را آغاز کردیم.

***

صابون نوعی سنگ است، اما نه طبیعی: حساس، مستعد و پذیرا، پیچیده.

او شأن و مقام ویژه‌ای دارد.

او بسی دور از لذتجویی (یا دست‌کم وقت‌گذرانی) از غلتیده‌شده با نیروهای طبیعت، از بین انگشت‌ها می‌لغزد، و پیش چشم‌ها آب می‌شود، به جای آنکه بگذارد به شکلی یک‌سویه آب او را بغلتاند.




نوع مطلب :
برچسب ها : شعر "صابون" از فرانسیس پونژ، فرانسیس پونژ، حسین مکی زاده،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
فرید قدمی:

از چهره‌های درخشان نسل تازه‌ی ادبیات و تفكر ایران كامران برادران (Kamran Baradaran) است، نویسنده و مترجمی كه خوب می‌داند مرزی میان ژانرهای تفكر نیست، همان‌گونه كه میان نوشتن و ترجمه. «خانواده‌ی خوشبخت» جایلز كوپر، «علمی-تخیلی» آدام رابرتز و «روح تروریسم» ژان بودریار از ترجمه‌های منتشرشده‌ی برادران‌اند، كه همگی نشان از دقت و حساسیت و خلاقیت مترجم‌شان دارند. ترجمه‌هایی از گرامشی، ژیژك و اوبراین نیز از او در راهند.
«نوشتار زنانه» كتابی است نوشته‌ی كامران برادران كه قرار بود در مجموعه‌ی «نقد رادیكال» در نشر روزنه منتشر شود كه در وزارت ارشاد توقیف شد، اما امیدوارم به‌هرحال تا شهریور 95 منتشر شود، كتابی درخشان و تأثیرگذار. این هم بریده‌ای از آن:
"زنانگی را، برخلاف تمام تلاش‌های نهادهای فرهنگی، نمی‌توان همچون سوژه‌ای یک‌دست و از پیش‌موجود تعریف کرد بلکه باید آن را چون ترکیبی از عناصر گوناگون و غیرقابلِ تقلیل دانست، همچون فاصله‌ای که حقیقت را به تعلیق درمی‌آورد و تکه‌تکه می‌کند. زنانگی در نوشتارِ زنانه یک ناحقیقت است، چیزی که خارج از عرصه‌ی تقسیم‌پذیری‌های اجتماع قرار دارد. زنانگی زمانی بدل به ژستی فرهنگی و ایدئولوژیک می‌شود که سعی کنیم گرهِ نام‌ناپذیری‌اش را باز کنیم. این درست همان اتفاقی است که در «ادبیات زنان» می‌افتد؛ یعنی قرار دادنِ زنانگی در جایگاهی از پیش مشخص و با ویژگی‌هایی ثابت. پرسشِ «زن و زنانگی چیست؟» خود در حکم یک پاسخ است، چراکه سبب می‌شود زنانگی در نقش‌پذیریِ فرهنگی محو شود و از میان برود."
(نوشتار زنانه، كامران برادران)




نوع مطلب :
برچسب ها : کامران برادران، فرید قدمی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از فرزانه قوامی
از کتاب "کاترینا نام توفان مورد علاقه من است"
-
یازدهمین سپتامبر از راه می رسد
ترس ِاز دست دادن دوقلوهای همسانم
در نیمه شبی انتحاری رهایم نمی کند
در آغاز این سفرنامه ی خیالی
هر ثانیه
ده کودک بی سرزمین به دنیا می آورم
و در آستانه ی ناچیزی ازبردباری
رنگ های رقت باری به خود می گیرم
طعم مربای بالنگ در رختخواب
غروبی که می گذرد با احتیاط از لبه های خیس بالش
یا طنین آوازهای زنی که به آتش می کشد مزرعه اش را
و آهسته می گوید:
"فرار کن"!
سطح دانایی ام یک چهارم ماهی مرده ای بود
که دریا را با خشم ترک کرد
و تن داد به دیواره های قایقی تفریحی!
می تواند عشق باشد
هر چیز تیزی که طعم طالبی دارد توام با انفجاری نسبی از آرامش!
قانع می شوم با گلوله ای برفی
قلابی بافتنی
تورق یک سر رسید
و لمس دستگاه هایم در طول و عرض شبانه روز
 
افسوس بابای لنگ درازی نداشتم
که جشن بگیرد یک صدمین سال هر چیز بیهوده ای را
نبرد با سرچشمه های تبعیض در آب های سیاه
جنبش غربتی نشینان مقیم پایتخت
مبارزه با لذت در کشتزارهای جنوب کلمبیا
یا تولد ماندلا در یک صبح بهاری!
همنوعانم از قفس گریخته اند
امنیت از شکاف مفاصل دردناکم
پر می کشد به سوی سازمانی مجلل
شومینه ای روشن
کُره ای بزرگ
و سرهای غرنده ی شیران روی دسته های صندلی
بیشتر تصمیم های بزرگ
در مسیر سبزتری گرفته می شوند
هیزم بیاور
راه های رهایی از لا به لای دود برمی گردد به نشیمن
 
در پایان این سفرنامه ی خیالی
می توانم باز هم با صدای بلند بگویم
"مربای بالنگ لطفا"




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از فرزانه قوامی، فرزانه قوامی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
فمینیسمِ ربوده شده
انتشار در یورونیوز
چندی پیش وزیر حقوق زنان در کابینه دولت فرانسه در یک مصاحبه سخنانی را بر زبان آورد که بحث‌ها و مجادلات فراوانی‌ را در شبکه‌های مجازی برانگیخت. پیشنهاد استعفای او هم مطرح شد که به امضای هزاران نفر رسید. در این مصاحبه وزیر حقوق زنان، زن مسلمان را به برده‌هایی تشبیه کرد که به بردگی خودشان رضایت داشتند. او حتا از اصطلاحی در توصیف سیاهان استفاده کرد که اخلاقا به شدت منزجر کننده است و در بعضی‌ کشورها حتا غیر قانونی‌ است و استفاده از این کلمه جرم محسوب میشود. با شدت گرفتن این اعتراضات، وزیر حقوق زنان در توییتر خود سعی‌ کرد سخنانش را توجیه کند اما ظاهراً توضیحات او مورد پذیرش وجدان ناظران قرار نگرفت و اعتراضات همچنان ادامه دارد.

می‌‌دانم، ظاهر این موضوع طنزآلود است که من خودم به طبقه متوسط زنان سفیدپوست تعلق دارم که باور دارد فمینیسم توسط زن سفیدپوست طبقه متوسط ربوده شده است. مطمئن هستم که این نکته از دیده شما پنهان نخواهد ماند. می خواهم تاکید کنم که نقد زن سفیدپوست ‌یا فرهنگ سفیدپوستها در معنای وسیعتر آن نقد یک نژاد خاص نیست، بلکه نقد بنیادی و سیاسی یک موضوع اساسی است؛ نقد سلطهٔ سفیدپوستها و نابرابری بین فرهنگ مسلط جمعی سفیدپوست و دیگر هویت‌هاست.

مایلم توضیح دهم که اصطلاح «مردم سفیدپوست» یا سفیدپوستها، به هیچ‌وجه به یک نژاد یا رنگ پوست اشاره و تاکید ندارد. این اصطلاح به فرهنگ سلطه و روابط قدرت در جامعه اشاره دارد که در آن‌ و به واسطهٔ سلطه مردم سفیدپوست زن رنگین‌پوست به یک طبقه درجه دو فرو کاسته شده است و او را به پائین‌ترین سطح جامعه رانده است.

من اینجا نمی‌توانم، و نمی‌خواهم از طرف زن مسلمان سخن بگویم. من صرفا به عنوان یک زن فمینیست مسلمان حرف می زنم که تعهد و حمایت او بیش از هر چیز و در درجهٔ اول به مجموعه‌ی آنچه که جامعه جهانی جنوب (Global South) نامیده می‌شود متعلق است. من اینجا به عنوان فمینیستی حرف می‌زنم که باور دارد نژاد، طبقه و جنسیت همه لازم و اساس مباحثات فمینیستی‌اند و منفک از هم نیستند.

آروندهاتی روی( Arundhati Roy) یکبار گفت: «مفهومی به عنوان انسان‌های بی صدا (voiceless) وجود ندارد. آنچه هست کسانی هستند که یا صدایشان عامدانه خاموش شده و یا ترجیحا ناشنیده گرفته شده است.» و به محض اینکه موضوع، فکر، مفاهیم و صداها‌ی آلترناتیو فمینیست مطرح می‌شود، جنبش فمینیستی مقاومت می کند که صداها و افکار آلترناتیو را در نظر بگیرد و حضورشان را بپذیرد. منظورم صرفا این نیست که این صداها و فکر آلترناتیو شناسایی شوند و به شکل صوری حضور آنهایی که به طور کامل تسلیم «روش‌های ما» نیستند، پذیرفته شود؛ نه، منظورم این نیست.

اشاره های من حتی به تائید و پذیرش «سطحی و تصنعی» تفاوتها و تنوع صورت‌های فمینیستی نیست: من در مورد تنوع اساسی‌ در فهم مفاهیم متنوع موجود «زن» و رشد و شکوفأیی او در بستر این تنوع حرف می‌زنم. منظورم پذیرفتن این موضوع است که چارچوب «سفید لیبرال سکولار» تنها دریچه ای نیست که زنها صرفا از آن‌ طریق و زاویه می‌توانند مقاومت و درگیری‌های خود را در زندگی‌ به بحث گذارند و درک کنند.

تصوّر مسلطی وجود دارد که موج‌های فمینیستی آلترناتیو درگیر«بازی انطباق» هستند-[جریان یادگیری یک طرفه در جنبش فمینیستی که زن سفیدپوست اروپایی رهبریت آنرا به عهد دارد]. تاکید من این است که رسالت جنبش فمینیستی صرفا نجات زنان ‌دنیای جنوب- نیست. تاکید من این است که باید از آنها، از جنبش متعلق به دنیای جنوب فرا گرفت، با تلقی برابر از آنها در جنبش جهانی فمینیستی و حقوق زن؛ یادگیری متقابل. اگر چه شناسأیی امواج آلترناتیو در جنبش زنان به آهستگی در حال رخ دادن است، اما این موضوع غالبا مزورانه، نمایشگرانه و اغلب عمیقا تحقیر کننده است.

تز دکترای من در مورد مراکش است که در آن بسیاری از زنانی که با آنها گفتگو کرده‌ام خودشان را زنان معتقد مذهبی‌ می‌دانند. آنها در جامعه خودشان در صف اول مبارزه در برابر نابرابری هستند که سعی‌ می‌کنند متون مقدس مذهبی‌ را به سود و در پرتو جریان و اصول برابری‌طلبانه تفسیر کنند. آنها با سلطهٔ مردانه و آمریت مطلقه مردان می‌جنگند اما در عین حال مفهوم و اصطلاح «فمینیسم» را به عنوان یک ترم غربی برای توضیح مبارزاتشان رد می‌کنند. آنها معتقدند این ترم نیز آنها را به عنوان زن مسلمان مراکشی نمایندگی نمی‌کند. یکی‌ از زنان معتقد است ترم فمینیسم صورت دیگری از امپریالیسم فرهنگی‌ است که طراحی شده برای اینکه زنان این جوامع را از منابع حقیقی فرهنگی خودشان بیگانه کند؛ از فرهنگ واقعی خودشان.

به عنوان یک فمینیست مسلمان، من از مبارزات برابری‌طلبانه ‌درون جامعه دینی به خوبی‌ آگاه‌ام ولی‌ همچنین باور دارم که مشکل نابرابری جنسیتی صرفا نمی‌تواند توسط مذهب بیان و فهمیده شود. بلکه در واقع فقر و روابط مبنی بر سلطه بسیار بیشتر در شکل‌دهی شرایط مٔوثر هستند، شرایطی که مطلقاً منحصر به جوامع مسلمان نیست و تحت روابط جهانی بین جوامع که غرب هم شامل آن‌ می‌شود شکل گرفته است.

فمینیسمی که من متعلق به آن هستم، و از آن‌ بهره می‌گیرم، فمینیسم مقاومت زنان در برابر امپریالیسم، بهره‌کشی‌، جنگ و سلطهٔ مردانه است. این، فمینیسم زنان هندی است که با فرهنگ تجاوز مبارزه می‌کنند. فمینیسم زنان فلسطینی است که در برابر اشغال اسرائیل مقاومت می‌کنند. فمینیسم زنان بنگلادشی است که برای حداقل شرایط امن‌تر کار در کارخانه‌های تولید پوشاک مبارزه می‌کنند؛ کارخانه‌هایی که برای شبه فمینیست‌های مد روز [دنیا و غرب] لباس می‌دوزند. فمینیسم من فمینیسم زنان بی‌شمار جنبش بهار عرب و مقاومت پایان ناپذیر آنها است.

وقتی‌ می‌گویم فمینیسم توسط «زن سفید پوست» ربوده شده، منظورم این است که فرهنگ سفیدپوست اروپا سلطهٔ خودش را بر تمام عرصه‌ها تداوم بخشیده است که دیدگاه‌های آلترناتیو را به دیدگاه‌هایی قلب ماهیت و تغییر می‌دهد که اجازه یافته‌اند تا برتری حقیقت «جاودانهٔ» غرب را تائید و تصویب کنند.

نمونهٔ روشن این موضوع، سوژه سیاسی ساختن از ملاله یوسف زی‌های دنیای امروز است؛ یک قهرمان محلّی تبدیل شد به یک ابزار سیاسی و تبلیغاتی برای توجیه جنگ و اشغال مداوم که در نهایت صدمه آن‌ بیش از هر کس دیگری به زنان وارد می‌شود؛ پروژه‌ای‌ که از آموزش و تحصیل زنان به عنوان یک توجیه و بهانه برای امپریالیسم بهره می‌برد.

مثال ملاله صرفا در خدمت اعتبار بخشی به ضرورت فمینیسم زن سفیدپوست و پیش‌فرض‌های ذهنیت آنها از زنان دیگری است که نیاز به «نجات‌بخشی» دارند، زنانی که دریافت‌کننده و سپاسگزار مداخلات خارجی‌ هستند.

با وجود آن همه توجیهات فمینیستی از مداخلات در افغانستان، امروز آمار مرگ ‌و میر مادران و زنان در افغانستان از بالاترین‌ها در دنیاست. در گزارش اخیر سازمان ملل، دهه‌ها درگیری و جنگ به همراه رفتار خشونت آمیز علیه زنان، مسئول این امر شناخته شده است.

مشابه همین جریان جاهای دیگر دنیا هم بازسازی شده است: وقتی‌ بوکوحرام ۲۰۰ دختر نیجریه ای را ربود، به جای اینکه روی موضوع پیدا کردن و بازگرداندن دختران تمرکز شود، از این داستان بهره‌برداری سیاسی شد تا جنگ مداوم به بهانه‌ی تروریسم را توجیه کنند. و هنوز بعد از این همه مدت چنین برخوردی، کمکی‌ به یافتن دختران نیجریه ای نکرده است.

تحقیقات فراوانی‌ انجام شده که تاثیر جنگ و درگیری را بر زنان، که معمولا از اولین قربانیان جنگ و خشونت هستند، نشان می دهد؛ این موضوع نه تنها از جهت تعداد زنانی که قربانی جنگ شده‌اند، بلکه از جهت تاثیری که جنگ بر مبارزات آنها برای استقلال گذاشته قابل توجه است. به این دلیل که آنچه درگیری و جنگ در واقع به بار می‌آورد، تضعیف نقش زن و تبدیل نقش‌های متنوع زن به یک نقش است؛ مرد سالاری و قدرت مردانه بیشتر و بیشتر خشن‌تر می‌شود و مفهوم زن ایدالیزه می‌شود و به «حاملان هویت فرهنگی» تبدیل می‌شود- و بدن زن به میدان جنگ تبدیل می شود.

این به همان اندازه که در جمهوری کنگو صادق است، در افغانستان هم صادق است. و دقیقا همین جاست که فمینیسم زن سفیدپوست، در آزمون واقعی همبستگی‌ با زنان واقعی دنیا، زنانی که در دنیای جنوب زندگی می‌کنند و ستم کشیده‌اند ناکام مانده است و در پاسخ به نقدهأیی که از حاشیه به سمت آنها مطرح شده درمانده است؛ انتقاد به خود بسیار کم بوده و در برابر انتقادات علیه مفهوم «برتری سفید» و برتری‌طلبی سفیدپوستها، بیش از حد سکوت شده است.

زنان سفیدپوست فعالانه در فرایند برده‌داری شرکت داشته‌اند. آنها هم طراحان برده‌داری بوده‌اند و هم سود اصلی‌ را از برده‌داری در آمریکا و مستعمره‌های امپرطوری‌های اروپا برده‌اند و هنوز از امپریالیسم و استعمار سود می‌برند.

لباس ارزانی‌ که می‌خریم، بنزینی که با آن باک ماشینمان را پر می‌کنیم، و الماسی که آویزه خودمان می‌کنیم همه به نحوی به مبارزات فمینیستی بسته و مربوط‌اند به این دلیل که، به گفته یکی‌ از نویسنده‌ها، «اگر فمینیسم به دنبال آن‌ است که زن و مرد را برابر سازد، برای امری محال تلاش می‌کند به این دلیل که جوامع غربی حتی خود مردان را هم با هم برابر نمی‌داند.» بنابراین چگونه می تواند به برابری زنها در همه جای دنیا بیاندیشد؟

برابری بین زن و مرد وجود نخواهد داشت مگر آنکه نابرابری ناعادلانه‌ای که در آن‌ سفیدپوست را در راس هرم انسانی‌ قرار می‌دهد و در نتیجه زن بورژوای سفیدپوست را به عنوان معیار رهایی زنان می‌داند اصلاح و درمان شود.

دقیقا همین جاست که گروه‌های فمینیستی مثل فمن باید بخشی از مشکل به حساب آیند. جایی‌ یکی از اعضای این گروه گفته است: «ما هنوز قادر نبوده ایم “ذهنیت عربی” را از جامعه خودمان بزداییم.»؛ [از نظر فمن‌ها گویا همه مردان عرب از زن متنفرند.]

در پاسخ به کمپین زنان مسلمان که به شکل فعالی گروه فمن را به دلیل همین موضوع نژادپرست خوانده است، انا شوچنکو ‌که حضورش امشب در اینجا ما را سرافراز کرده ‌پاسخ داده است: «آنها زنان عرب بر روی پوسترهایشان می‌نویسند «ما آزادی نمی‌خواهیم، اما در چشم‌های آنها نوشته شده است: کمکم کن» آیا این، جز همان عقده‌ی ناجیگری سفید است؟ شاخه‌های فمینیستی، زن رنگین‌پوست را زن منفعل و پس‌افتاده می‌داند که باید به کمک آنها شتافت و از دست مردانشان نجاتشان داد و یا حتی از دست خودشان. این، آن نظریه و شاخه‌های فمینیستی نیست که من بتوانم بپذیرم.

آیا به واقع زنان جهان جنوب درگیر جامعه مردسالار هستند؟ البته؛ در کنار همهٔ مسائل دیگری که به واسطهٔ نظام سرمایه‌داری تولید شده است، زنان جهان جنوب هم با صورت‌های محلّی نظام مردسالارانهٔ جهانی‌ درگیر هستند.

فمینیست‌هایی که تمایل دارند با زن‌های همه دنیا اعلام همبستگی و همکاری کنند در درجه اول باید قادر باشند که نقش زنان نژاد سفید را در ایجاد شرایط اقتصادی و سیاسی که خواهران آنها را در همه دنیا مخصوصا در دنیای جنوب زمین‌گیر کرده و به بیچارگی کشانده است را شناسایی و ارتباط خود را با چنین نظامی قطع کنند.

یکی‌ از زنان اکتیویست آفریقای جنوبی گفت: به دنیای من پا بگذار، نه برای تحمیل خودت، بیا و به مردم احترام بگذار.
اگر امتیازات من به عنوان یک زن سفیدپوست کمک کند که چنین پیامی را منعکس کنم، حداقل در مسیر تقلّا برای برابری انسانی‌ در سطح جهان کمک کرده است.


درباره نویسنده: مریم فرانسوا سیرا، نویسنده و ژورنالیست انگلیسی‌-فرانسوی است که در انگلستان فعالیت می‌کند. او دکترایش را در دانشگاه آکسفورد می‌گذراند و در دانشگاه سواس لندن تدریس و پژوهش می‌کند. مقاله حاضر واکنشی است به سخنان وزیر حقوق زنان در کابینه دولت فرانسه درباره زن مسلمان. نویسنده در این مقاله که به صورت سخنرانی ارائه شده، به موضوع زن مسلمان و موقعیت او در جوامع سکولار غرب می‌پردازد.





نوع مطلب :
برچسب ها : فمینیسم ربوده شده، مریم فرانسوا سیرا/ برگردان بهزاد باغی‌دوست، مریم فرانسوا سیرا، بهزاد باغی دوست،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از غاده السمان
(ترجمه ی موسی بیدج)
-
خوب کردم 
وقتی از تو دور شدم 
و بر زخم آینده ام مرهم گذاشتم
و جدایی تو را 
روزگارم٬مدارا کردم.

می دانستم 
که روزی این چنین می رسد 
که به من خیانت می کنی... 
و من تو را زودتر محاکمه کردم
و ضد تو شهادت دادم 
و پیش بینی ام را دلیل آوردم 
و محکومت کردم 
و ترکت کردم 
و اینک تو 
دست به جنایت می زنی.
مردی مثل تو 
که عشقش یک بام و صد هواست 
زن ها 
آینه های پیروزی اویند 
اما برای زنی مثل من 
که پر از پیش بینی است 
عشق با جدایی 
زاده می شود. 
خیلی درد کشیدم 
در فاصله میان جدایی ما 
و نارو زدن تو 
و امروز 
که حقیقت بر ملا شده است 
آفتاب فراموشی ام 
درخشان تابیده است 
و ابرهای پشیمانی و غم 
که تابندگی را می گرفتند 
از رویش کنار رفته اند... 
آقا 
فقط فراموشی می تواند 
مرا از فریب تو برهاند!

به دلخوشی که می شناسم سوگند 

تنها و غمگین 
چونان راهی کوهستانی که به دریا می رسد 
و جنگل بر دامنه اش شعله ورند 
و خاکسترشان بر تازگی موج های دور دست می وزد 
تنها و غمگین 
به سوی تو رفتم 
روزگارانی پیش 
زمانی که عاشقت شدم 
و تنها و غمگین از تو باز آمدم 
اما از تو طلبی ندارم 
جز شادمانی یی که با تو شناختم.
با غمی بزرگ گریبان گیرم؟
هیچ روزی فراموش نکرده ام.
به شبی واپسین تنها خواهم رفت؟
همیشه این یقین را داشته ام.
انگار برای شنا به ساحل دریا می روم 
اما خودم می دانم 
که به ژرفا می روم 
من از فانوس دریایی قاره ها 
که سراسر روشنی است 
به آبهای تاریک تن می زنم 
آنجا که مرگ٬ مرا به خود می خواند 
و من تسلیم عشقش می شوم.




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از غاده السمان، موس بیدج،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از باران حجتی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
ناگاه شدم
از شیار صخره تا انعکاس آسمان 
تازه می خواستم از صبح چیزی بفهمم
از آب آب ماهی در پای پیاده 
از پیمودن پروانه 
از گل تا گل تا گل تا گل
از طعم عسل در دهان زنبور نوشیر
از فواره ی شیر بر دامن 
از بوی برشته گی 
از تنور
وز اول از زنبورگانی ها را نوشته ننوشته
درسوگ ملکه
از لانه ی سوسک سر درآوردم و
بالم جویده شد
با نیم تنه ی راه راه وراه و بیراه روانه گی
از چاهی به چاهکی به چاهکی به چاه




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از باران حجتی، باران حجتی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از مزدک پنجه ای
انتشار در سوگواران ژولیده
-
گفت و گوی انس و جن 

کیست , صدای ِدر گوشم
گاهی که خوابیده ای  با من است
عجیب می شود به شکلی که نادیده ام می گیرد
کیست؟
انگار سهمی از مرا با خود به کرانه های دور می بَرد
شبیه شبخون یک جن!
می ترسم!
من می ترسم!
-  من هم می ترسم!
-  چیزی شبیه شبیخون یک جن!
-  بر آمده از حسی که پرتاب می شود ناگهان بر مسیر دیوار
گویی،چشم همیشه درست نمی بیند
خطای دید فراموش نا شدنی است
هر گوشه از تو گم شده قدمی
لحظه، سراغ از نوازش می گیرد
می ساباند پوست بر لمس او
تکرار یک هوس
بعد می نشیند گوشه ای از دلش
-  خلوت گزیده را حاجت هیچ استخاره نیست
بر می گردم و قامت می بندم بر پیشانی نوشت او
تکبیر می شود
 راست به راست تو
در بیتوته ات قدم می میرد
گویی ارتباط،مرتبط نیست.
کجا رفته ای ؟
هر چه می گیرمت جست جویم نیستی 
-   تا ز جست و جو روم در جوی تو

لب ها انکار سیگارند
بوی تن ات دلخوش ام می کند
به بودن
به قدم های زندگی
به این که هیچ اتفاقی،اتفاقی نیست
مثل دوست داشتن که اتفاقی نیست!
 
به شکل عجیبی 
به هیچ این زندگی خیره ام
به تو که قدر آفتاب قد گرفته ای
        بر بستر صبحگاهی
و مرا همچنان که نظاره می کنی 
انکار می کند انگشت نشانه ات 

پشت من خفته 
دونده ای که در رگ گردنش
نبض گرفته به خط پایان
او با من است
هم او که دم گرفته 
به بی کرانگی
 به ساحلی بی غم 
پهلو،گرفته !




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مزدک پنجه ای، مزدک پنجه ای،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از شهریار وقفی پور
انتشار در سوگواران ژولیده
-
خودفریبی و مخدر خاموشی گرفته ایضاً‌
در خواب‌هایم در تسخیرِ خار و چشم‌های خرس روی خرابه‌های خمیده
آن لحظه تازه فرصتی دست خواهد ‌داد زیرِ سم‌ضربه‌ی سرفه‌ها 
از سوی هم‌اتاقی‌، از سوی سرفه‌ها
سرفه‌ها: ردِ بادِ خشکی ردِ وزان
و فرصتی تا دست داد، یادِ آینده‌ای افتادم بر سرش فرود می‌آید سنگین
بر سرش و بر تمام منظرش، بر دندان‌هاش
و کرکسِ گرسنگی 
استخوان‌های مادرانِ بیست ساله را از ستونِ مهره‌هاشان می‌کند
بی‌طاقت کرکس محکم می‌‌کَنَد استخوان‌ها از پوست
با دقت
سخت‌کرکس
جان می‌کَنَد تحتِ کرکس که می‌کَنَد
کنده بود
و کندان بود
گویی پروازِ کرکس افتاده بود انگار
دیدم خسته بود و دیدم معکوس
دیدم دستی یکی تکان داد و می‌گفت 
جوانی‌اش را می‌گفتند گفت 
جوانی‌اش را بگویند از آنچه بخواهد شدن تنِ جوانش سرانجام
بگویند حتماً دقیقاً به جوانی‌اش بگویند گویا
می‌گفت هنوزش فرصت مرگ باشد شاید، بختِ گم شدن تا ته شاید
گم شدنِ رفتن از این جهان




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از شهریار وقفی پور، شهریار وقفی پور،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :

حافظه و دیگری

نگاهی به شعری از رضا براهنی

احسام سلطانی

انتشار در شهرگان

تا پیش از دورهٔ مشروطه در ایران خبر چندانی از توجه به فرد و مسائل مربوط به آن نبوده است. در این دوره (مشروطه) با به وجود آمدن تحرکات اجتماعی و سیاسی، جامعه دچار تغییراتی می‌شود. داد و ستدهای فرهنگی شکل می‌گیرد و افراد برای تحصیل به دانشگاه‌های معتبر دنیا اعزام می‌شوند. به مرور تغییراتی در جامعه اتفاق می افتد که خبر از ادراک تازه‌ای از انسان و جهان می‌دهد. در این میان با ظهور نیما و انتشار مجموعه شعر «افسانه» این ادراک تازه خود را نمایان می‌کند. چاپ کتاب افسانه شاید از مهم‌ترین اتفاقاتی بود که در سال‌های آغازین این قرن در شعر معاصر فارسی رخ داد. جامعه انعطاف بیشتری از خود نشان می‌دهد و می‌خواهد از دریچهٔ دیگری به خود و جهان نظر بیفکند. تا پیش از این دوره، جامعه هرگز نتوانسته بود از آن نگاه کلی نسبت به انسان فاصله بگیرد و طور دیگری ببیند. اما پس از ظهور نیما، این مهم تحقق می‌یابد. او (نیما) در مقابل کهنه گرایی و ذهنیت کهنه می‌ایستد. و جهان بینی و نگاه انسان ایرانی را نسبت به شعر عوض می‌کند. فرد و مقولهٔ فردی مهم شناخته می‌شود و توان مشارکت در حرکت‌ها و جریان‌های مهم اجتماعی را پیدا می‌کند. با وجود این، همچنان “دیگری” و نحوهٔ برقراری ارتباط با دیگری، قابل بحث و بررسی باقی می‌ماند و تلاش چندانی برای تحقیق و تفحص در این خصوص، نه در آن دوره و نه در دوره‌های بعد، صورت نمی‌گیرد. اکثر شاعران ایران، پس از نیما، با همان ذهنیت سلسله مراتبی پیشین به انسان و جهان می‌نگرند. ذهنیتی که بیشتر در دنیای حماسه یافته می‌گردد. دنیایی که در آن یک دانای کل، فراتر از زمان ایستاده است و همه را تحت اداره و کنترل خود دارد. قطعیت، تک گویی، مرکزیت گرایی در متن و… از خصوصیات این ذهنیت است که آن را در اغلب شاعران پس از نیما، می‌توان به خوبی مشاهده کرد. همه چیز با “من” سنجیده می‌شود. و چیزی که همچنان نادیده گرفته می‌شود “دیگری” است.

هر دیدگاه متفاوتی در شعر، به محض ورود، به تصاحب «من» در می‌آید؛ و امکان دیگربودگی را از دست می‌دهد. به عبارتی، «من» محور بودن متن، تمام راه‌ها و روزنه‌ها را برای حضور دیگری می‌بندد. در غزل، دوبیتی، رباعی و… قالب اشعار، انکار کنندهٔ فرد و امور فردی است. شاعر در برخورد با قالب تعریف شده هیچ اختیاری از خود ندارد؛ و با رعایت کردن آن قالب تعریف شده است که نوشته‌اش شعر نامیده می‌شود. به عبارتی این قالب‌ها به مثابه ایده‌هایی هستند که شاعر ناگزیر است جهان خود را از طریق آنها نشان دهد. انسان و جهان را ایده می‌سازد. و اصلن جسم مندی و موقعیت مندی انسان به عنوان موجودی در زمان و مکان در نظر گرفته نمی‌شود. در چنین شرایطی وفاداری شعر به ایده و قالبی که او را می‌سازد، کاملاً روشن و بدیهی است. حالا در این میان دیگری چه اهمیتی دارد؟

در این جستار، مقصود از بیان این نکته پرداختن به شعر کلاسیک و مسائل مربوط به آن نیست. بلکه «من» محور بودن شعر نو فارسی و نسبت آن با قالب‌های تعریف شده برای شعر کلاسیک مد نظر است. به نظر می‌رسد خویشاوندی نزدیکی بین این دو (من محوری در شعر نو و قالب‌های تعریف شده برای اشعار کلاسیک) وجود داشته باشد. البته این رابطه را باید استعاری در نظر گرفت نه استدلالی. هر دو، شعر را با نظارت و ادارهٔ خود پیش می‌برند و صداهای متفاوت را در متن خفه می‌کنند. تاکید نیما بر عینیت و مسائل مربوط به آن، نشان می‌دهد که او در نظریه و رویکردش درباره شعر به این امر پی برده بود. در شعر کلاسیک، پویایی و شدن جایش را با انفعال و بودن عوض می‌کند و جهانی که نشان داده می‌شود، جهانی است که انسان‌ها در آن مرده به دنیا می‌آیند. نه تنها نیما بلکه شاعران پس از او هم از این نکته غافل نبوده‌اند. اما در عمل هیچ کدام نتوانسته‌اند قدم‌های مهمی در این راستا بردارند. در اغلب شعرها «من» حرف اول و آخر را می زند و همچنان دیگری نادیده گرفته می‌شود. «من» قالبی است که شعر فارسی را از امر نو دور کرده است. شعر باید با مشارکت فعال «دیگری» ساخته شود. همچنین دیگری در درون متن باید حضور مشخص و تاثیرگذاری داشته باشد. مسئلهٔ دیگری که باید به آن اشاره کرد، مسئلهٔ زمان و به طور کلی مسائل مربوط به آن است. گذشته، مهم‌ترین نقش را در شعر معاصر فارسی دارد. خاطره مربوط به زمان گذشته است. و وقتی که شعری با تکیه بر گذشته نوشته می‌شود، خبر از مسدود بودن آینده می‌دهد. این تکیه گاه (گذشته) برای شاعران معاصر فارسی، یکی دیگر از اشتراک‌های میان شعر نو و شعر کلاسیک است. شعر کلاسیک از طریق قالبی که از پیش تعریف شده ساخته می‌شود و شعر نو با گذشته‌ای که به زمان حال و آینده تعمیم داده شده است. هر دو به زمان حال و آینده بی اعتنا هستند. و به نوعی می‌توان گفت بی اعتنایی به زمان حال و آینده بی اعتنایی به دیگری است.

دکتر رضا براهنی

دکتر رضا براهنی

براهنی از شاعران مهم شعر معاصر فارسی است که یکی از شعرهای او با عنوان «نگاه چرخان»، برای روشن کردن موضوع مورد بحث انتخاب شده است. نگاه چرخان، شعری از کتاب خطاب به پروانه‌ها است.

 در شعر نگاه چرخان، راوی فقط در حال به یادآوردن است. او زمانی را به یاد می‌آورد که یک الف بچه بود و کت پدرش را به جای پالتو می‌پوشید. و بعد دورهٔ جوانی و در آخر هم از پیری خود یاد می‌کند: و می‌پرسی: «موهایت کو؟» زمان به شکلی کاملاً دایره وار می‌چرخد؛ طوری که انگار پیش نمی‌رود. راوی در حال مکتوب کردن خاطره است. هیچ کنشی نسبت به زمان حال و آینده ندارد. آنچه هست زمان گذشته است:

-گفتی اسم بچه چه بود؟ «سهراب»؟ «اسفندیار»؟ وَ… چند ساله؟…

-چه بزرگ! –

-این سالها که گفته گذشته؟

در آغاز، نام شعر طوری خودنمایی می‌کند که انگار قصد افشای چیزی را دارد. افشای چرخیدن نگاه شاعر و تغییر زاویهٔ دید او نسبت به آنچه تا به حال بر شعر و شاعران پیشین گذشته است. در حافظهٔ تاریخی و فرهنگی ما، گذشته اصلی‌ترین نقش را ایفا می‌کند. طوری که اساساً گذشته مهم‌تر از زمان حال و آینده در نظر گرفته می‌شود. در این شعر، راوی خود را به «حافظه» می‌سپارد و از همین طریق خاطره را مکتوب می‌کند:

همیشه وقتی که موهایم را از روی ابروهایم کنار می‌زنم آنجا نشسته‌ای

بر روی برگها و، در «درکه» وَ باد می‌وزد وَ برف می‌بارد وَ من نیستم

هر روز از گلفروشی «امیرآباد» یک شاخه گل می‌خریدم تنها یک شاخه

-اما چه چشم‌هایی، هان! انگار یک جفت خرما-

و موهایم را از روی ابروهایم کنار می‌زنم آنجا نشسته‌ای

سیگار می‌کشم می‌خندی هر روز یک شاخه گل

آنگاه یاد زمستان‌هایی می افتم که یک الف بچه بودم

و در زمستان‌های تبریز

کت پدرم را به جای پالتو می‌پوشیدم

و با برادر آبی چشمم از تونلِ برف‌ها تا راه‌های مدرسه را می‌دویدم

و می‌گریستم زیرا که می‌گفتند: این بُزمَجه در چشم‌های سبزش همیشه حلقهٔ اشکی دارد

زمان در اینجا مفهومی درونی دارد. در واقع می‌توان گفت که ما تا پیش از دوران مشروطه چنین نگاهی به زمان نداشته‌ایم. در جامعه ما «من» از این دوره به بعد است که شکل می‌گیرد و از این پس مفهومی به اسم درون هم به وجود می‌آید. فرد و فردیت مهم شناخته می‌شود و ظهور نیما هم گواه همین مسئله است. این تغییر، تغییری در حوزهٔ معرفت شناختی است. در دوره‌های پیشین، ما با انسانی کلی (تیپ) مواجه هستیم و جمع، محور تمام مناسبات افراد در جامعه است. از این جهت منظور از گذشته، گذشته‌ای با خصوصیات انسانی در دوران پیش از مشروطه نیست. بلکه این انسانی که از آن حرف می‌زنیم درست پس از دوران مشروطه به وجود می‌آید (که البته بی ارتباط با دوران پیش از مشروطه هم نیست). راوی در این شعر سفر می‌کند. از تهران به تبریز و از تبریز به مکان‌هایی که با نیستی و مرگ پیوند خورده‌اند؛ دوران کودکی و کت پدر… و میدانِ ساعت تبریز که با اعدامی‌ها به یادآورده می‌شود. درکه و نیستی…

همیشه وقتی که موهایم را از روی آبروهایم کنار می‌زنم آنجا نشسته‌ای

این کیست که روبروی او نشسته است؟ بر روی برگها و… او همه جا با روای هست. پابه پای راوی حرکت می‌کند بدون اینکه توجه ای از خود نشان دهد. آیا این همان «گذشته» نیست که پابه پای او حرکت می‌کند؟ دوران کودکی که با اعدامی‌ها به یادآورده می‌شود و نقش ضعیف آفتاب برای خشکاند اشک‌ها و… همه و همه یادآور مرگ و به نوعی گذشته‌اند. شعر در پایان به شروع خود بازمی گردد تا این زمان دایره وار را بیشتر به رخ بکشد. این بازگشت، تاکیدی بر بازگشت به درون است. مرگ همه جا را تسخیر کرده است. آینده‌ای وجود ندارد. گذشته، آینده است. پس تنها راه موجود بازگشت به درون و خاطره است. خاطره او را ماندگار می‌کند؛ یعنی با نشان دادن این وضعیت حاکم بر جامعه خودش را زنده نگه می‌دارد؛ و شعر همین جاست که از دست می‌رود. شعر را به خاطره سپردن یعنی همآغوش شدن با مرگ. او برای توجیه این کار خود می‌نویسد:

افسوس! ساده نبودن، تلخم کرده وگرنه می‌گفتم و می‌خندیدید

وقتی که گریه‌ام می‌گیرد می‌روم آن پشت فوراً پیاز پوست می‌کنم که نفهمند

آنگاه، موهایم را از روی ابروهایم کنار می‌زنم آنجا نشسته‌ای

در این سطرها چه چیز ناگفته‌ای وجود دارد؟ از طرفی، گریه و به یادآوردن نسبت عمیقی با هم دارند. و در مقابل همان طور که باختین معتقد است «آدمی به قصد فراموشی به تمسخر (خنده) می‌پردازد». عاشق و معشوق در این شعر فقط از طریق خاطره همدیگر را ملاقات می‌کنند. تنها پل ارتباطی آنها خاطره است. راوی برای دیدار با مرگ به میدانِ ساعت تبریز می‌رود. از طرف دیگر، دیدار او با معشوق بر پایهٔ مفهوم نیستی شکل می‌گیرد. همه چیز در درون است؛ و این چرخه مدام تکرار می‌شود. زمان در این شعر یک زمان تاریخی است. و از جایی که تاریخ ما گسسته و بدون تداوم است، رفت و آمدهای راوی یادآور همین زمان تاریخی است. شعر نگاه چرخان، شعری منفعل و ایستاست. این شعر نتوانسته است با جامعه وارد گفتگویی فعال شود. فقدان گفتگو با زمان حال و آینده و حتی نادیده گرفتن «دیگری» کاملاً مشهود است. هیچ دیدگاه متضاد و متفاوتی در اثر دیده نمی‌شود و تنها صدای مسلط راوی است که شنیده می‌شود. صدایی که جز خود کس دیگری را نمی‌پذیرد؛

و می‌نشینم و شاه می‌رود و انقلاب می‌آید

جغرافیا بلند می‌شود و روحِ خواب را تسخیر می‌کند

و جنگ، تَرکِشِ سوزانی در عمق روحهای جوان می‌ماند

و بلشویسم بعد از هزار مسخ و تجزیه، تشییع می‌شود

اینجا تنها جایی است که انقلاب می‌آید اما هیچ اتفاقی نمی‌افتد؛ تغییری ایجاد نمی‌شود. اینجا جایی است که مرگ و آدم‌های رفته به سوی مرگ، مورد احترام بیشتری قرار می‌گیرند. معشوق او مرگ است نه کس دیگری. مرگ و تنها مرگ او را جاودانه می‌کند. با مرگ به دنبال ثبت کردن خود در خاطرهٔ دیگران است. و این تنها راهی است که او برای ارتباط با دیگران کشف کرده است.





نوع مطلب :
برچسب ها : حافظه و دیگری، نگاهی به شعر رضا براهنی، احسام سلطانی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از مایاکوفسکی
(ترجمه ی شهاب قناطیر)
انتشار در سوگواران ژولیده
-
های توتون ها
جسمی غلیظ ملبس به دود
فسرده هوا را.
*
-لی لی چکای من-
*
بیادآر 
          اتاق را 
که بخشی است
از دوزخ
از دوزخ کروچونیخ.
این سوی روزن
آه لی لی چکای من
نوازش دستانت
آنی شوریده
نخستین بار بود
آنی دیوانه
                 لی لی چکای من.
امروز 
         اما 
 نشسته ای با قلبی ملبس به آهن.
لی لی
          امروز
با لعنتی فریفته
قسم می خورم
قسم که می توانی   من را بیرون برانی!
لی لی چکای من
در انتهای این تالار
بر این مصیبت گل آلود
این کفش کن
                     که خواب است به تاریکی ، لی لی چکا
این دست شسکته
در آستین نمی خزد
به وقت خروج
از دهشت لرزش!
                            آه،لی لی?
به چشم،لی لی چکای من
فاش می کنم تنم را
                                  به بیرون
این چربی زرد را
این تن را
              به خیابان می افکنم
آری،به تمام،دیوانه
شلاق خورده نومیدی
آری،به تمام،وحشی
لی لی چکای من.
نگذار که روی دهد
لی لی چکا 
لی لی چکای من
بگذار هم اکنون ترک کنیم،مصیبت را.
به یاد بود
آویخته وزنه ای عظیم
بر وجودت
لی لی چکا،
آن عشق من است.
به هر کجا که باشی
بگذار 
         در فریاد آخرین
تلخی شکایات مجروحم را
لی لی چکای من
به شیهه قطع کنم.
چرا که نره گاوی را خسته کنند
بر تحرک کار،
او، می گریزد    لی لی چکا
و دفن می کند خودش را
در آب های سرد.
گذشته از این ها لی لی
به جز عشق تو
مرا دریایی نیست 
اکنون می گویم آری  در عشق تو
از ضجه
تنفس،در التماس خزیده!
در التماس
لی،هی،هی،لی چکا.
این فیل کودن   صلح می خواهد
و باید بی افتد
بر دیوانه شن زار
شاهانه،آه   لی لی.
گذشته از این ها لی لی چکا
به جز عشق تو
مرا خورشیدی نیست
اکنون می گویم آری  در عشق تو
واحسرتا 
چونکه نمی خواهم متصور شوم
که با چه کس توانی بود ?
لی لی چکا،
در کجا توانی بود?
چرا که شاعری را این چنین شکنجه کنند
قسم می خورم 
قسم که جنونش را
با نام و زر معاوضه می کرد
و سرزنش را، وداع.
آه،آری لی لی چکا   لی لی
مسرور کننده نیست
بجز نام محبوبت
هیچ آوازی
هیچ آوایی.
لی لی چکا   لی لی چکا   
لی لی چکای من.
نه قدرت بیرون گریختنم مانده
نه جرأت نوشیدن سم
نه توان ارائه ی شقیقه به تپانچه!
لی لی چکا!لی لی چکای من
نظاره ای نیست
                           خشکیده از تعجب
بر من
غیر از تو
و تیغه ای برنده نیست
جز آن نظاره ی خشک تو.
فردا 
از یاد خواهی برد   لی لی چکا
که چونان تاج 
                      به سر
                                می نهادم ات!
که روح شکوفانم را
با عشق تاول می زدم.
مانند صفحات ژولیده کتابم 
کاروان سور روزهای مبتذل
گردابی می شود.
به برگ هایی خشکیده تبدیل شده اند
کلماتم
          که،استنشاق و نفس نفس را
متوقف می کنند آیا?

لی لی 
         لی لی چکای من

آری بگذار
                این تن را
فرشی کنم
                  این چربی زرد را
برای گرامی داشتن عزیمتت
لی لی چکا     لی لی چکای من




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مایاکوفسکی، شهاب قناطیر،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از محمد آشور
انتشار در سوگواران ژولیده
-
خوش‌اَم به همین جهت!

این خوش، به‌حالِ من هم هست
این هوا، که همیشه حواﺱاﺵ هست به هم نریزدم
           (طوفان‌های از هر ﻭﺭ اگر بگذارند وُ
                               بگذرند از سر)

و این سیب‌‌ِ از نو برآمده
می‌داند می‌بایست زود قرمز شود
(بجنب!
گاز بزن این سیب را
داری پیر می‌شوی)
 

هنوز از شیر وُ  دندانِ شیری نیفتاده
دندانِ چهارعقل تیر می‌کشد از زوزه می‌گذرد
(از چند جهت چه زود می‌گذرد از سر!)
از یک جهت این‌که:
بادهای از هر سو، گِرد که عبور می‌کنند
در هم که می‌آمیزند
(یک خوش به حالِ من!)
از جهتِ دوم امّا سیب‌های این فصل‌ها به سرعتِ باد چِرک وُچروک‌اند                                                           (کرم‌خورده‌اند!)
از جهتِ بعد دارد می‌افتد چهار دندانِ افلاطون
(کرم‌؟!... ای خوش به حالِ عقل!)

 و باز از جهتی چه کنم؟...
و از جهت‌هایی ﭼﻪﻫﺎ کنم طوفان‌ها از هرجهت اگر بنشینند؟!
بلند شوم؟!  
با عصای کدام سلیمان؟
بگذارید!... دندانِ عاریه‌ام را بگذارید
دارد دیر... و پیر می‌شود این سیب
دندانه‌های ریخته‌ی سین‌اَش در سینی‌ست!




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از محمد آشور، محمد آشور،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 15 )    ...   8   9   10   11   12   13   14   ...