تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - مطالب خرداد 1395
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه 8 خرداد 1395 :: نویسنده :

شعری از  سیدرضا ملکی
یک شعر بلند ترسناک
انتشار در سوگواران ژولیده

-

از دلهره‌ای که سفر می‌کنیم
ما سوار تاکسی هستیم
معلق
زنی که تکیه داده است به پنجره
دست بند غمگینی دارد
راننده در دود و آینه، خیره
به چشم‌های یکی از ما، خیره
و این میان مثل همیشه کسی هست که در سکوت میانمان اضطراب بپاشد
ما در ابتدای جاده فهمیده‌ایم
دهان، خود، زخم دهان بازکرده‌ای ست!

●●●
او که خیره بود، فهمیدیم
خیرگی نیز گه‌گدار، حادثه است.
●●●
مسافر صندلی جلو حال خوشی ندارد
میان لبانش، معلق
در لثه‌های مجروحش
قرمزی عتیق، عتیق‌تر شده
معلق‌تر از قبل، از قبل‌تر حتی،
با سکوت، از سفید، در لثه‌های مجروحش؛ مجروح به حال جاده می‌خندد
ما نیز چون شما، دانسته‌ایم
کسی از ما، این میان، مرده است.
●●●
راننده بلند گفت:"خدا"
زن ترسش را قورت داد
مسافر جلو، عجیب به جاده رفته است
چشم‌های مسافری دارد
من در هنوز 
معلقم عجیب

( کدام‌یک از ما مرده است که ماه باید، بالا بیاید از درخت، تا نک شاخه‌های لخت، لخت‌تر شود درخت از ماه، جاده چرا باید برود که من در حدس حادثه، که من در هنوز، جاده چرا از ترس، از دویدن، از تاریکی، نفس هاش به نفس هاش افتاده؟)

شما فکر کنید همه‌ی این‌ها یعنی:
راننده عاشق چشم‌های درون آینه
چشم‌های کسی از ما که این میان مرده.
●●●
این موقع های داستانیم
باید همه بیدار شوند
(البته به‌جز کسی که مرده است)
و تاکسی
تا رسیدن به تاکسی بعدی
ادامه‌اش را ادامه
راننده دلیل نگاه‌هایش را فراموش
زن بلاهت آینه را
به سماجت چشم‌هایش ترجیح
شما به اول شعر، زن به دست بندش برود
مسافر جلو نیز
به خواب!
اما نه ما کابوس این موقع های داستانیم
کسی از ما، این میان، مرده است
معلقیم 
خوابیم
معلق‌تر از قبل
از قبل‌تر حتی
●●●
راننده بلند گفت:" خدا!
سفر چه حوصله‌ای دارد!"
زن جاده را قورت داد
من نبودنم را دوباره 
در سفر فهمیدم
مسافر جلو نیز
نبودنم را بو برده بود
به نبودن کدام‌یکمان، می‌خندید؟
●●●
راستش، این داستان به‌جایی ختم نمی‌شود
اما تاکسی‌ها، واقعاً، وقتی مست‌اند
به خط مستقیم تمایل بیشتری دارند
این داستان به جایی ختم نمی‌شود
اما شما حالا
در دلهره‌ی یک راننده تاکسی
زن می‌شوید، به دست بند غمگینتان خیره
زن می‌شوید، زن که همیشه‌ی ماجراست
به مردهای آمده
به رفتنشان می‌روید
به خط مستقیم، متمایلید به دلهره
در راننده‌ی تاکسی غور می‌شوید
به خط مستقیم
معلق اید در همیشه‌ی ماجرا
زن/ظن اید 
از قبل‌تر حتی.
●●●


اسفند 94، فرودین 95
 





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از سیدرضا ملکی، سیدرضا ملکی،
لینک های مرتبط :


شنبه 8 خرداد 1395 :: نویسنده :

گفتگو با هرمز علیپور

(من دیگر شاعر ناب نیستم)

امیرحسین بریمانی

روزنامه ایران

هرمز علیپور، اصطلاحا عضوی از پنج ضلعی شعر ناب است که کار جدی‌ در شعر را از سن بیست سالگی با چاپ شعری  در مجله فردوسی آغاز کرده است. علیپور فارغ‌التحصیل رشته کارشناسی ادبیات فارسی است که پس از سی سال اشتغال در آموزش و پرورش بازنشسته گردیده است. از وی کتابهای"کودک و کبوتر"، گنرگس فردا"، "الواح شفاهی"،" فاخته هیمالیا"، "ریحان آلفابتگ و "گیاه کهکشانگ به چاپ رسیده است.

آنچه راجعبه هرمز علیپور سالهای اخیر میتوان گفت، این است که هرمز علیپور در شعر ناب به فردیت خود رسیده است و انگار که نمیتوان شعر اینروزهای او را ناب به شمار آورد اما اوضاع راجعبه شعر نابیها به همین سادگیها هم نیست چراکه این نحله برخلاف دیگر نحلهها به بیانیه روی نیاوردند و به تفرد خود از همان ابتدا اهمیت دادند. چیزی که بخصوص در کتاب "نیمرخ آهو"یِ هرمز علیپور به چشم میخورد، کارکرد زیباشناختی حرف ربط در آن است! حروف ربط آن از ساخت دستوری مرسوم عدول کردهاند و مضامین نیز از عینیات جهان واقعی فاصله گرفتهاند. شعر، ذاتا حرکت و تلاشیست به سمت جهانی دیگر. بهزعم نگارنده باور تغییرناپذیر و عمومی، بنیاد و اساس شعر را بر دیگرجهانیبودگی متصور میشود؛ شاعر به سمت فراجهان حرکت می کند و ابزار او واژگان است و در این میان زبان به عنوان ماده خام شاعر، در کارکردهای گوناگون ظاهر میشود. دو نوع عمده کارکرد زبان بدین صورت است که شعر یا دغدغه زبان دارد و یا از آن برای خلق تصویر و ایماژ استفاده میکند. حال اینکه شعریت هرمز علیپور در نیمرخ آهو (یا بهتر است بگویم این روزها)، از هر دو صورت سود جسته و به خلق تصاویر بدیع منجر شده است. او در معادلات زبان و ساخت های دستوری تغییر ایجاد میکند و بدین طریق از زبان آشنایی زدایی کرده و جهانی دیگرتر خلق میکند. زبان هرمز علیپور در فقدان دستور و چینش مرسوم واژگان، به شعریت رسیده است که خوانشپذیری خود را نیازمند تعمق بیشتر میکند. همینکه شعری از مخاطبش تامل طلبی کند، به خوبی از فضای مسموم و غالب شعر (به زعم بنده شعرنما) امروز جدا کرده است. گرچه او در مجموعه شعر  "نیمرخ آهو" به کم گویی روی آورده اماگزینگویی هرمز علیپور ارتباطی به مینیمالیسم دست مالی شده دهه هشتاد ندارد. برای تفاوت قائل شدن میان "کم" و "گزین" گویی، میباید رویکرد و شیوه نگرشِ شاعر را بازشناسیم. شعر هرمز علیپور، برشی از ذهنیتی شیوهمند است و ارتباطی به نگرشی ساده انگارانه نسبت به شعر و محیط پیرامونِ جهان شعری ندارد. یکی از قطعات مجموعه شعر مذکور، با "ولی" آغاز می گردد. این مسئله، تهی نبودن گذشته این قطعه را آشکار می کند که قاعدتا تاویل و تفسیر طلب است و به هیچ وجه نمی توان معنای قطعی برای آن متصور شد و یا متن را به تک معنایی بودن متهم کرد : "ولی هنوز خواب های آشفته ای دارد/او که به نقش کوزه بنگرد/و گذشته بارها/از کنار ریگ ها و خارها". راه بر هرگونه خوانش و تفسیر بر این قطعه باز است و برای نفوذ به فضای ذهنیت مند آن، مخاطب باید از تک تک کلمات شعر، به مثابه رمزگذاری های هدف دار و حتی پیش رمزگذاری شده، استفاده کند. عبور و گذار از گذشته در این قطعه ابدا ممکن نیست و جایگشت های مختلف و ممکن پیشینه، هرکدام معنای جداگانه ای پدید خواهد آورد. علیپور به جهان برون متنی، مستقیما ارجاعی نمی دهد و بدین طریق این درون متنِ ناقص، مخاطب را به ناچاری های بسیاری خواهد انداخت که هرکدام طی و طریقتی شاعرانه می خواهد و باجی به مخاطب راحت طلب نمی دهد. هرمز علیپور در "نیمرخ آهو"، افشاگر واقعیاتی عینی نیست و همچنین محتوای متنیت شعر خود نیز به ابهام سخن می گوید. باید زیرکی به خرج داد، به زیست بوم شعر علیپور خو گرفت و  با شناخت ابژه های پیرامون آن، نشانه گذاری هایی شخصی بوجود آورد و راهی برای نفوذ به متن ساخت. این اشعار هم تشخص، فردیت و ذهنیتی چالاک و شعرطلب می خواهد و بدین طریق نگاهی نیز به مخاطب شناسی شعر دارند.

 

شعر امروز شما به فردیت خاص شما رسیده است و انگار که سبک شخصی خودتان را اتخاذ کردهاید. این امر را میتوان نوعی فاصلهجوییِ هرمز علیپور  از شعر ناب دانست؟

من تا کتاب "کودک کبوتر" که در سال شصت چاپ شد و بعد با فاصله ده سال که کتاب "نرگس فردا "چاپ شد، درواقع شاعری بودم منتصب به جریان ناب. البته قبل از آن هم بوسیله منوچهر آتشی در چهار ویژه نامهی شعر تماشا، در چهارچوب شعر ناب قرار داشتم و در سالهای 54 تا 57 که آتشی، تماشا را منتشر می کرد، ده سال سابقهی شعری داشتم که بر میگشت به کارگاه شعر نوری اعلاء و آنجا هم جزو چهرهها محسوب میشدم. که ما پنج نفر (سیدعلی صالحی، یارمحمد اسدپور، آریا آریاپور، سیروس رادمنش و بنده) در مسجد سلیمان به عنوان پنج ضلعیای نامنظم و در عین حال همانند انگشتهای مشت شدهی یک دست، شاکلهی شعر ناب را تشکیل میدادیم ولی هرکدام با توجه به دانش و سابقهی شعریمان، برجستگیهای متفاوتی را در شعرمان ایجاد کردیم. بعدها شعر ناب از مسجد سلیمان فراتر رفت و در دیگر شهرها هم هواخواهانی یافت. به عنوان مثال در تهران خانم میزانی و فرامرز سلیمانی و در شمال  فرهاد پاک سرشت و به طور کلی در دیگر شهرها افرادی را که آتشی در تماشا جمع آوری کرد و در دایرهی ناب قرار داد، به شعر ناب روی آوردند. ایراد منطقیای که میشد به شعر ما گرفت و البته من هم به این دریافت رسیده بودم، این بود که ما اگرچه نوع نگاهمان متفاوت بود، اما نوع بیانمان محدود بود و در اکثر اشعارمان واژگان مشخصی به چشم میخورد که برگرفته از فرهنگ زیستی قوم بختیاری بود. درواقع کار ما داشت به حالت اشباع میرسید و در عین حال شعرمان تاثیرگذار هم بود. ای بسا اگر شعر ناب با دامنهی عوارض انقلاب مواجه نمیشد، گستردگی بیشتری هم می‌یافت. البته بعد از انقلاب هم آتشی دنبالهی کار را گرفت اما عملا به نابی قبل نبود. امتیازی که من برای بچههای شعر ناب قائل هستم، این است که در آن زمان، کسانی همچون فروغ و سپهری و شاملو و بهطور کلی اغلب شاعران، شاعرانی نیمایی بودند و ما از آن فضا گسستیم. البته ناگفته نماند که آنها هم هرکدام به فضای متفاوتی رفتند. یعنی هرکدام کارشان را به شکلی کانالیزه کردند و این باعث شد که شعرشان دوام و قوام پیدا کند. به عنوان مثال سپهری شعرش را معطوف کرد به فرهنگ شرق و در نوع خودش موفق شد.

اما در مورد خود من همانطور که بعضی فکر میکنند و شاید هم حق داشته باشند، قضیه کمی فرق میکند و بنده از شعر ناب تخطی کردهام و فراتر رفتهام. من شاید کمی حالت سهل و ممتنع به شعرم دادم و مخاطب عام را هم بدست آوردم؛ علتش هم این است که پس از اینکه ما پنج نفر از هم جدا شدیم و هرکدام از مسجد سلیمان رفتیم، دیگر نتوانستیم شعر ناب را به آن معنا به پیش ببریم. من به شعر ناب قانع نشدم و به طورکلی اندازه و نهایتی برای شعر قائل نیستم و تا زمانی که هستم، تجربه میکنم و از همهی انواع تجربیات، استفاده میکنم و فکر میکنم از اکثر جریانها با خبر بودهام. با اینکه سردبیر رسانهای نبودهام تا بدین طریق شاعران جوان در ارتباط باشم، اما از جریانهای تازه و نسل تازهی شاعران غافل نماندم. عدهای هم این امر را برنمیتابند و بد تلقی میکنند ولی اهمیتی ندارد و من ازین همزیستی با شاعران جدید لذت میبرم. به قول یکی از دوستان، من شاعر همه دههها بودم و سعی داشتم پیشنهاداتی به شعر معاصر بدهم که تبیین آنان دیگر وظیفه منتقدان است.




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : گفتگو با هرمز علیپور، هرمز علیپور، شعر ناب، من دیگر شاعر ناب نیستم،
لینک های مرتبط :


شنبه 8 خرداد 1395 :: نویسنده :

  چیستیِ شعر چندصدایی

یادداشتی بر "حافظه و دیگری" اثری از احسام سلطانی

امیرحسین بریمانی

انتشار در مجله ادبی پیاده‎رو

-

  شعر پلیفونیک و مونوفونیک یا اصطلاحا تکصدایی و چندصدایی در دو دههی اخیر، ابژهی نقادی ادبی بودهاند که چنین رویکردی البته بیشتر در نقش دستاویزی برای تخریب یا ستایش آثار کاربرد داشته و صرفا همچون برچسبی تقلیلگرایانه به کار برده شده است. این امر، دلیلی جز عدم مفهوم پردازی دقیق  چیستیِ شعر "چندصدایی" ندارد. از مصداق های چنین بدخوانی ای از رویکرد مذبور، می توان به این اشاره کرد که منتقدان در دههی اخیر، زیر لوای الگوی گفتگوییِ باختین، به اشعار ساده و درجه چندم،  برچسب "تکصدایی" اعطا می کنند و علت ضعف آثار را تنها در تک صداییبودگی متن جستجو میکنند. حال ابتدا باید باور رایج منتقدان راجعبه چیستیِ چند صدایی را مورد انکار قرار داد تا راههای تازه، به ناچار رخ نمایند. شعر چندصدایی، ارتباط مستقیمی به گفتگوی چند شخص در شعر ندارد! تنها در صورتی شکلگیریِ گفتگو شعر را چندصدایی خواهد کرد که هرکدام از شخصیتها، نظام ایدئولوژیک متمایزی داشته باشند و مهمتر اینکه نیت مولف برای برتری دادن گفتمانی به گفتمان دیگر، یکی از طرفین را بازنده اعلام نکند! درواقع گفتگویی خصیصهی چندصدایی را به شعر میبخشد که در پایان آن، معنی واحدی تولید نگردد و همچنین سیاست متن، سیاست برتریتزدایی از گفتمانهای مختلف و باور به هرمنوتیک باشد. با این رویکرد، "شکستن در چهارده قطعه ی نو برای رؤیا و عروسی و مرگ" از رضا براهنی چندصدایی تلقی نخواهد شد چراکه در آن، سنت در شکل منفی و سیاستگذاری شدهای رخ مینماید و واضحا چون نیروی بازدارنده جلوه میکند. حال اینکه "شکستن در چهارده قطعه ی نو برای رؤیا و عروسی و مرگ"، شعری پلیفونیک است، شکی وارد نیست اما مسئلهی اصلی بر سر اتخاذ رویکرد صحیح برای شناسایی این امر است. در این میان نکتهای که همواره چون نیروی مانعی دهان بازمیکند، این است که بدین طریق آیا شعر چندصدایی ممکن خواهد بود؟ در رویکردهای مختلف، چندصدایی بودنِ متن به راحتی نقض میشود چراکه همواره به طریقی میتوان چندصدایی بودگی یک شعر را مورد تردید قرار داد و این اتفاق تا آنجا ادامه مییابد که  گمان خواهیم برد چیزی به اسم شعری پلیفونیک عملا ممکن نیست! پس برای رسیدن به قطعیت در مسئله، باید جزئینگری را کنار گذاشت و رویکردی به غیر از رویکرد اتخاذی را مورد فراموشی قرار داد! در رویکردی کلینگرانه، قادر خواهیم بود طرف دومی که تناقض ایجاد میکند را طرد کنیم و روایتی منحصر به فرد بدست دهیم.

  احسام سلطانی در کتاب "حافظه و دیگری" شاید برای نخستین بار دست به نظریه پردازی مفهوم چندصدایی میزند و رویکردی زمانمند را در بررسی پلیفونیک بودگی متن ارائه میکند: بازشناسی نوع جدیدی از گفتگو. گفتگویی که سلطانی بازتعریف می‏کند، گفتگو میان زمانهای مختلف است. جامعه ما همواره درگیر گذشته (امر تاریخی) بوده و آینده را این همان با گذشته تلقی میکند و اساسا چیزی به نام "انتقال تجربه" و همچنین "نوستالژی" نیز از نتایج همین رویکرد است. استبداد آثار ادبی در ارائه معنا با ورود یک دیگریِ مستقل به متنیت، منحط خواهد شد و در مثالی که سلطانی ارائه میکند، دیگری، آینده است؛ آیندهای که در برابر گذشته میایستد و بازدارندگی ذهنیت سادیستیک گذشتهنگر را نفی میکند. به طور کلی این کتاب به نقش حافظه در شعر معاصر میپردازد و چگونگی نخستین ورود دیگری را به شعر فارسی مشخص میکند.





نوع مطلب :
برچسب ها : چیستیِ شعر چندصدایی، حافظه و دیگری، احسام سلطانی، امیرحسین بریمانی،
لینک های مرتبط :


شنبه 8 خرداد 1395 :: نویسنده :
گفتگو با حافظ موسوی
(شاعرم نه شعبده‎باز)
آرمان میرزانژاد
-
حافظ موسوی از جمله شاعران و از تاثیرگذاران اصلی شعر دهه هفتاد محسوب می‌شود در ۱۵ اسفند ۱۳۳۳ خورشیدی در شهر رودبار گیلان به دنیا آمد.
البته باید یادآور شد كه شعری که از آن به عنوان شعر دهه هفتاد نامبرده می‌شود، شامل طیفی از آثار شاعرانی است که نه لزوما از اواخر دهه ۶۰ و یا اوایل دهه هفتاد نوشتن و انتشار اشعارشان را آغار کردند، بلکه نمود پختگی کارشان در این دهه مطرح شده‌است.او كه از اعضای اصلی کانون نویسندگان ایران است مدتی دبیر هیئت تحریریه مجله کارنامه بود و در برهه‌ای از زمان به همراه شمس لنگرودی و شهاب مقربین مدیر انتشارات آهنگ دیگر تا پیش از توقیف آن نیز بود.چندی پیش و در یك عصر دل انگیز بهاری این شاعر و منتقد ادبی را به روزنامه «شروع» دعوت كردیم تا با هم گپ و گفتی مفصل پیرامون شعر دیروز و امروز داشته باشیم.مطالعه این گفتگوی مبسوط را از دست ندهید.
موسوی در یكی از اشعارش می‌نویسد:
«اینجا / خاورمیانه است  / و این لکنته که از میان خون ما می‌گذرد  / تاریخ است»
بخشی از همکاران ما بر این باورند که عملکرد اجتماعی ادبی حافظ موسوی به طرزی زیرکانه با بده بستان‌های ادبی همراه است و در قصه و قاعده خود کوشش می­کند که سیاست مدارانه تنها از شاعران کارگاه شعر خود پشتیبانی کند و حتی در جایزه اخیر شعر شاملو این سوءظن وجود داشت که گزینش چهره‌های دیگر شعر امروزچندان آزادانه انتخاب نشده است و دیگر شاعران جوان با این سویه محافظه کارانه در محاق فراموشی و نادیده انگاری فرو رفته اند، فکر نمی­‌کنید این شکل برخوردِ واسطه نگرانه به کشف استعدادهای دیگر شاعران شعر امروز لطمه می­زند و خود نوعی به باز تولید استبداد در روند روایت از ادبیات شعر دوره ما منجر می‌­شود؟
 واسطه گرایانه یعنی چی ؟ منظورتان را نمی‌فهمم .
منظورم روابط دوستانه حاکم بر ضوابط ادبی و نقد و...
در مورد جایزه شعر شاملو، به نظر من این حرف شما یا به قول خودتان حرف بخشی از همکارانتان توهین به داوران این جایزه است . من دبیر آن جایزه بودم و 8 نفر داور داشتیم و داورها هم چهره‌های شناخته شده ادبی بودند و خیلی عجیب است که تصور بشود مثلا من آن‌ها را بتوانم تحت تاثیر قرار بدهم یا رای شان را عوض کنم. ضمنا من فقط دبیر آن جایزه بودم ، نه داور ، و به همین دلیل حق رای نداشتم. به عنوان دبیر جایزه کارها را سازمان دهی می‌کردم ، بنابراین آن حرف به نظر من بی اساس است . البته متاسفانه همیشه این طور حرف و حدیث‌ها هست و کاریش هم نمی‌توان کرد . شما هرکاری بکنید یک راهی پیدا می‌کنند برای انکار و تخریب کسانی که می‌خواهند کاری انجام دهند .مثلا اگر به جای این آقا، آن یکی برنده می‌شد باز هم همین حرف و حدیث‌ها از جانب گروهی دیگر پیش می‌آمد . دردوره‌ای که ما جایزه کارنامه را برگزار می‌کردیم هم این حرف و حدیث‌ها بود،ولی امروز آن حرف‌ها فراموش شده و به جای آن ازنتایج مثبت آن جایزه بیشتر سخن گفته می‌شود . در مورد جایزه شاملو هم قطعا همین اتفاق خواهد افتاد . البته این به معنای بی عیب و نقص بودن کار ما نیست . اما در مورد بخش دیگری از صحبت شما در مورد سیاست مداری و بده بستان‌های ادبی و ... واقعا نمیدانم چه باید بگویم جز این که این ذهنیت شما و احیانا تعدادی از همولایتی‌های من و شما برای من ناخوشایند است . من در بیست سی سال گذشته هرگاه امکانی در اختیار داشته‌ام از آن نه برای معرفی خودم بلکه برای معرفی استعدادهای جوان استفاده کرده‌ام . می‌توانید به عملکرد من در مجله کارنامه ، سایت وازنا و انتشارات آهنگ دیگر مراجعه کنید و ببینید چه تعداد از شاعران ، نویسندگان و مترجمان جوان کارهای اول شان در آنجا منتشر شده است . برای من بیان این حرف‌ها خوشایند نیست . این که همیشه دور و بر من شلوغ است و این که همیشه کوشیده‌ام برای خودم و اطرافیانم بستری برای کار مشترک ادبی و اجتماعی مهیا کنم ممکن است برای بعضی ذهن‌های بیمار به معنای باند بازی باشد ، اما برای من ماحصل یک نوع تربیت سیاسی است .من در سال 52_53 که محصل دبیرستان بودم ، در شهر خودم رودبار یک گروه ادبی به نام نیما درست کرده بودم و جلسات شعرخوانی ماهانه می‌گذاشتیم و شاعران شهرهای مجاور را دعوت می‌کردیم که بیایند به شعر‌ها و نوشته‌های هم گوش کنیم . تعبیرمن از شاعر و هنرمند ، یک فرد گوشه نشین که برای خودش سیگار می‌کشد و به خیالات می‌رود نیست . شخصیت من از دوره نوجوانی ترکیبی از فعالیت اجتماعی و فعالیت ادبی و دغدغه‌های سیاسی بوده است. من به ادبیات صرفا برای سرگرمی‌و خوشامدگویی به ذوق دیگران هرگز نگاه نکردم، به ادبیات به عنوان یک پدیده اجتماعی نگاه کرده‌ام . در مورد کارگاه شعر کارنامه هم به نظرم داوری شما منصفانه نیست . این که جمعی از مجرای این کارگاه وارد عرصه جدی شعر شده‌اند و حالا تعدادی از آن‌ها شاعران اسم و رسم داری برای خودشان هستند را نباید به حساب شعبده بازی من بگذارید . هیچ کارگاهی نمی‌تواند از ناشاعر ، شاعر بسازد . آن‌ها ماده خودشان مستعد بوده و من هم یک کمکی کرده‌ام به آن‌ها در ابتدای راه. 
اساسا روایت نقادانه غالب به رویکردهای فنی، محتوایی، شکلی و در کلیت جهان‌بینی شاعر دهه هفتاد ایرانی، بیان این مولفه‌ها است که از حیث ماهوی آن ساخت و ساختاری در زبان شعر خود، از تاثیر و تاثر ِ نوستالژیک شاعران برجسته دهه­ سی و چهل فاصله می‌گرفت و با نفی روایت تک سویه و راوی دانای کلی، دوری از آرکائیسم نحوی و واژگانی، گسست از بن مایه‌های تفکر چپ و فراروی از مواضع و بن مایه‌های سیاسی و اجتماعی به حوزه­‌تشخص بخشی خود وارد می‌­شد. شعر دهه‌هفتاد جدای از نفی این موارد، چه دست آوردهای ایجابی برای شعر فارسی داشته و در همین راستا شعر شما چه ویژگی ممتازی را به شعر دوره دهه 70 تا به امروز اضافه کرده است؟
سوال شما یک مقاله است، می‌شود به چند بخش تقسیم اش کرد، یک جایی اشاره کردید به فاصله‌گیری از چپ .این به نظر من داوری درستی نیست، من فاصله‌گیری از چپ را بعنوان یکی از مولفه‌های شعر دهه 70 تایید نمی‌کنم . منتهی بحث این است که این که شما می‌گویید فاصله‌گیری از چپ یعنی چی؟ چه جور فاصله‌ای؟ یعنی غلتیدن به راست و نفی مطلق دیدگاه‌های آوانگارد چپ ؟ ... من این طور فکر نمی‌کنم . ضمن این­­كه کلیتی بعنوان دهه 70 وجود ندارد.در دهه 70 دکتر براهنی نظریات خاص خودش را داشت که لزوما مورد تایید من و امثال من نبود . نقدی كه او در دهه 50 یا 60 می‌نوشت نقد لوكاچی ماركسیستی بود و در دهه هفتاد آن نوع نگرش را کنار گذاشت . اگر منظور شما روی­گردانی دکتر براهنی از دیدگاه‌های چپ در شعر دهه 70 است با شما تا حدودی موافقم . براهنی در دهه هفتاد از یك نوع رویكرد عرفانی یا مثلا نوعی از پست مدرنیسم دفاع می‌کرد كه با دیدگاه چپ سازگاری ندارد . من شخصا هیچ گاه با این بخش از نظریات او موافق نبودم و بارها در رد آن ، مطلب نوشته‌ام . دهه 70 را به عنوان یک کلیت می‌توان بررسی كرد اما برای رسیدن به این كلیت باید از جزء شروع كرد. یعنی كل جریان و اتفاقاتی را كه افتاده باید ببینیم و چشم‌انداز عمومی‌اش را ترسیم كنیم. در اواخر دهه 60 شعر فارسی احساس می‌كرد كه در گذشته خودش به اشباع شدگی رسیده است و آن فرم و زبان جواب­گوی نیاز آن لحظه‌­ای كه از سر می‌گذراند نیست. در نتیجه تلاش همه جانبه‌­ای از جهات مختلف برای عبور از آن وضعیت صورت گرفت.دكتر براهنی با كتاب«اسماعیل»خودش یكی از كسانی بود كه پیشنهاداتی داد. در همان دوره گروهی هم موج سوم را مطرح كردند.  در این بین گروه دیگری هم كه من به آن تعلق داشتم به طور جدی فعالیت می‌کرد كه برایش مهم این بود كه شعر فارسی را از آن زبان­های اشباع شده قبلی یك مقداری فراتر ببرد تا شعر بتواند همان­طور كه نیما می­گفت به زبان طبیعی و زبان زنده‌ای که با آن حرف می‌زنیم نزدیك شود.خود من آن زمان نظرم این بود كه شعر فارسی به لحاظ فرم، دچار انسداد شده است. ما فرم­های فیكس شده‌ای داشتیم كه منبعث از تفكری بود که در دوره خودش تثبیت شده بود و غیرقابل تردید به نظر می‌رسید. به همین دلیل معتقد بودم كه با تنوع بخشیدن به فرم­ می‌توانیم راه جدیدی جلوی پای شعر فارسی بگذاریم.در این مسیر یكی از راه­ها ، دست زدن به تجربیات جدید در روایت بود.كاری كه دكتر براهنی در اسماعیل كرده بود. اگر در كار خود من هم نگاه كنید از همان كتاب اولم به بعد شیوه­های روایت­گری را دارم آزمون می‌كنم.شعری می­نویسم و دو ستون و دو روایت را با هم ادغام می‌كنم.شعری می‌نویسم كه یك روایت اصلی دارد اما مدام روایت‌های دیگری وارد آن می‌شود.اینها چیزهایی بود كه در آن زمان به نظرم می‌رسید. یادم است شعر اول سطرهای پنهانی را زنده یاد گلشیری سال 73 در مجله گردون خوانده بود و به عنوان یک رمان نویس برایش جالب بود ومی‌گفت شما چطور می‌خواهید این نوع روایت‌ها را در شعر به كار بگیرید؟! حتی حاشیه‌ای نوشته بود در دفترم.او با تردید نگاه كرده بود كه آیا این نوع شیوه‌های روایتگری ، شعر را تضعیف نمی‌كند؟ بعدها هرچه ما جلوتر آمدیم دیدیم شیوه‌های خیلی متنوع­تری از روایت در شعر وارد شد و فرم‌های متنوع تری با این رویكرد در شعر فارسی ایجاد شد.
در کتاب پانوشت‌ها «پنج مقاله در حواشی نظریه‌های ادبی» شما در خصوص شکست نظام نحوی آرمانی در ساختار زبانی برخی از سطرهای شعر دکتر براهنی اشارات مستقیمی‌کرده اید، آیا تغییر صوری در ارکان نحوی یک جمله یا یک سطر که به ضد معنا گرایی ختم می‌شود، می‌تواند سرنوشت شعر را به طورکلی دچار تحول کند؟ و آیا شما در سطح ِ زبان شعر چنین عملکردی را نو آورانه تلقی می‌کند؟ با دقت به این نکته که غایت ادبیات کلاسیک ما همواره به افاده معنا و معناگرایی تکیه می‌کرده، این سفارش ضد معناگرایی از سوی براهنی، خاصه یک فن و شگرد زبانی نسبت به سنت کلاسیک و برخی جریان‌های شعری معاصراست؟ یا نه ضرورتی که مبتنی بر نوعی تصور وجودشناسانه از بی معنایی جهان که در ساختار نحوی زبان شعر انعکاس یافته است؟
در مورد دكتر براهنی من دیدگاهم را در همان كتاب به تفصیل نوشته‌ام.در نتیجه فكر نمی‌كنم در اینجا بتوانم چیز اضافه تری بگویم.
ملاحظات امروزتان چیز اضافه تری دارد؟
خیر،رویكردی كه دكتر براهنی به زبان داشت به نظرم یك رویكرد مكانیكی و یك رویكرد از بیرون بود. بحث من این بود كه دكتر براهنی خودش درگیر همان دوآلیته‌ای شده كه به نیما نسبت می‌دهد. دوآلیته نحو و زبان .انگار نحو چیزی است بیرون از زبان .در حالی که زبان به هر صورتی كه تحقق پیدا كند ، آن صورت می‌شود نحو زبان .از جمله كسانی كه دیدگاه براهنی را نقد كرد رویایی بود كه یك مقاله نوشت به اسم زبان شعر یا بی زبانی.گمان نمی‌كنم كه الان دكتر براهنی خودش هم روی آن دیدگاه مانده باشد.
مسئله‌ای که فراتر از حوزه‌های آفرینش ادبی وپرداخت به ابزارها و امکانات جدید شعری در زبان، بیان، روایت و سایرعناصر مطرح است، نقد اوضاع و احوال اقتصادی زندگی شاعران این دوره است، همواره روایت در خصوص این بخش از زندگی شاعران از سوی راویان تاریخ ادبیات عصرما کمرنگ بوده یا کم اهمیت در نظر گرفته می‌شده، شما اوضاع خود را و تاثیر اقتصاد و مولفه‌های مادی و پول را در زندگی خود چطورمی‌بینید؟ و این روایت تاریخی و پایای رایج را که شاعران برجسته یا مولفان متفکراز اعماق اقشار ضعیف یا طبقه فرودست جامعه بر آمده‌اند را امروز چقدر به واقعیت امرنزدیک می‌دانید؟
واقعیت برعكس آن چیزی است كه شما مطرح كردید. تا پیش از دهه 40 یا 50 اكثر شاعران از خانواده‌های مرفه و ثروتمند بودند.نیما یوشیج پدرش از دودمان‌های ملاك بود.ابراهیم گلستان خانواده ثروتمندی داشت.سیمین بهبهانی و هدایت هم از خانواده‌های بزرگی بودند.طبیعی هم هست.یعنی خواندن و نوشتن امری نبوده كه در اختیار همه باشد . فرزندان خانواده‌های مرفه می‌توانستند به سراغ ادبیات و كارهای فرهنگی بروند.بعد از تاسیس مدارس جدید و دانشگاه ، فرزندان تهی­دستان امکان ورود به فعالیت‌های فرهنگی را پیدا کردند و امثال محمود دولت آبادی ، احمد محمود وهوشنگ گلشیری و ... که از خانواده‌های مرفه نبودند ظهور کردند .در غرب هم همینطور بود.اما در مورد خود من،زندگی را با سختی و دشواری طی كردم.دلیلش هم این بود كه وقتی 13 ساله بودم پدرم از دنیا رفت و برادرم تا زمان دیپلم گرفتنم خرجم را می‌داد.از آن به بعد هم با كار كردن باید خرج خودم و خانواده‌ام را درمی‌آوردم.در سن 27 سالگی ازدواج كردم و صاحب فرزند شدم.این سختی­ها مرا آدم واقع‌بینی بار آورده و طوری زندگی كرده‌ام كه محتاج دیگران نباشم.
مجبوبیت بیشتر شعرهای شما و برخی از هم صنف‌های ادبی شما به سبب زبان نثر محاوره یا گفتار بوده است، چنان که در دفتر شعر «سطرهای پنهانی» یا «شعرهای خاورمیانه» این کنش و شکل زبانی را عیان شده می‌بینیم،آیا این نوع بیانگری در زمینه کیفیتِ ریتوریک شعر؛ تا چه میزان می‌تواند امضای خود را داشته باشد؟ در صورتی که از همین شکل بیان هم، دیگر شاعران جوان هم با کمترین کوششی می‌توانند مدعی شعر و شاعری و دست بالا نوآوری باشند، و از این دیگرسو شما با توجه به سابقه تاریخی و زیستی‌تان که از خطه شمال کشور هستید چرا کمتر تاثیر بومی‌گرایانه‌ای در شعرهای سالهای اخیرتان دیده می‌شود؟ 
به نظر من زبان فقط یکی از عواملی است كه می‌تواند رابطه با مخاطب را تسریع كند. چیزی عمیق­تر از این‌ها لازم است تا شعر یک شاعر در فرهنگ یک جامعه نفوذ کند .ای بسا شعرها كه با زبان ساده و اوزان و ریتم‌های تکراری و درونمایه‌های رمانتیک شان در نگاه اول بتوانند آدم را تحت تاثیر قرار دهند اما به همان سرعت تاثیرشان از بین برود .این نوع شعرها معمولا حاصل احساسات سطحی و زودگذر است .اما اگر شاعر عمیقا متاثر شده باشد و بیان تاثر او از سطح یک تجربه شخصی فراتر رفته و به تجربه‌ای یونیورسال و بشری ارتقا یافته باشد موضوع فرق می‌کند . می‌خواهم در این مورد خاقانی را مثال بزنم که بسیاری از ما رغبتی به خواندن قصاید متصنعانه او نداریم .اما همین خاقانی هنگامی‌خبر حمله غزان به خراسان را می‌شنود ، با آن خونریزی­های وحشتناک دو قصیده می‌سراید.قصایدی كه همین الان آدم بخواند اشك به چشمش می‌آید.یا قصیده دیگری دارد در مورد آن امام شافعی نیشابور كه خاك ریختند در دهانش تا خفه شد.سراپای آن قصیده پر از خاك است و یعنی ردیفش خاك است.آنقدر این كلمه در شعر تكرار شده و آنقدر تاثیرگذار است كه مخاطب احساس می‌كند دهانش پر از خاك شده است.این مثال قدیمی‌كه سخن از دل برآید بر دل نشیند دقیقا همین است. بنابراین ، برخلاف نظر شما کمتر کسی از عهده چنین کاری بر می‌آید .اما اینكه چرا رویكرد بومی‌در کارهای اخیرم نیست یكی اش به همین دلیل است كه من با تجربه‌های زندگی خودم می‌نویسم.سطرهای پنهانی و کتاب قبل از آن حاصل زندگی من در شمال است.من در سطرهای پنهانی هنوز با تهران اخت نشده بودم و به همین دلیل فضای اغلب شعرها،فضای بومی‌شمال است.درخت گردو،باغچه مادرم،چمنزارها ، خزه‌ها و سرخس‌ها و تمام اشیاء و طبیعتی كه با آنها زندگی كردم و بزرگ شدم.رفته رفته كه از آنها فاصله گرفتم و با زندگی شهری اخت شدم توانستم آن را بنویسم و حتی با شهر شوخی كنم.من از سال 56 یا 57 در تهران زندگی كردم.گرچه بچه تهران به حساب نمی‌آیم اما تهران بر تمام زندگی من اثر گذاشته است.
 شما به عنوان یکی از اعضای فعال کانون نویسندگان ایران، در طول تاریخ فعالیت‌های کانون طی سه دهه اخیر، که گاه با استمرار و گاهی با گسست جلسات و برنامه همراه بوده، نقش کانون را در شکل‌گیری جریان‌های نوین شعری و نویسندگی دوره ما تا چه اندازه پر رنگ و مستمر می‌بینید، از سوی دیگر وظیفه‌ای که کانون برای خود از حیث عملکرد و اجرا در نظر می‌گیرد محدود به مراسم تشییع جناره شاعران عضو، یا مراسم تقدیر و ستایش از شاعری سالخورده، و یا سالگرد شاعر یا نویسنده درگذشته می‌شود. با این اوصاف آیا تمام وظایف و اختیارات کانون نویسندگان به این موارد محدود می‌شود؟ و نقشِ نسل جدید شعر در ادبیاتی که مورد تایید و تبلیغ کانون است کجاست؟
كانون نویسندگان در دوره پیش از انقلاب هم محدودیت داشت و نمی‌توانست كار كند.در اوایل انقلاب فضایی ایجاد شد و كمی‌فعالیت كرد اما جلوی فعالیتش گرفته شد و كانون دست و پا بسته بود.اما با همه این‌ها كانون در دو دهه اخیر و متناسب با امكاناتی كه با چنگ و دندان به دست آورد در دفاع از حقوق معنوی نویسندگان و شرافت نویسندگی توانسته دفاع كند.در دهه 70 و بخشی از دهه 80 كانون نویسندگان جلسات ماهانه بسیار منظم و خوبی داشت. در آن جلسات شخصیت‌های مهم ادبی ما همچون احمد محمود،منوچهر آتشی،سیمین بهبهانی،ابراهیم یونسی، هوشنگ گلشیری محمود دولت آبادی ، سپانلو ، م.آزاد و بسیاری از بزرگان دیگر را می‌دیدید و در كنار آن‌ها نسل جوان هم بودند.به نظر من آن جلسات باعث پیوند نسل قبل و نسل جوان آن سال‌ها شد. علاوه بر این‌ها کانون در این سال‌ها تعداد زیادی جلسات ادبی برگزار کرده که با استقبال فراوانی روبرو شده . البته جلسات متعدد دیگری هم برنامه ریزی شده بود که مانع برگزاری آن شدند . کانون اگر هیچ یک از این کارها را هم نکرده بود فقط به خاطر انتشار متن 134 نویسنده که انعکاس جهانی داشت به نظرم قابل تقدیر است. من نمی‌گویم کانون بی عیب و ایراد است ؛ اما کاش دوستانی که از بیرون کانون به انتقادهای تند و تیز بسنده می‌کنند بیایند داخل کانون و برای ارتقاء کانون تلاش کنند . زنده یاد هوشنگ گلشیری در یکی دو دهه آخر عمرش بخش عمده‌ای از وقتش را صرف امور کانون می‌کرد . 
بسیار پیش آمده در حکایت‌ها و روایت‌های شفاهی و در جمع‌های ادبی شنیده ایم شمس لنگرودی، علی باباچاهی یا علی عبدالرضایی در دوره دهه هفتاد به مجرد انتشار کتاب شعر خود از کسانی که به عنوان ادیب یا منتقد فعال در جراید آن روزگار بودند تقاضای نوشتن نقد مکتوب بر کتاب شعرخود می‌کردند،این که یک شاعر از شاعر یا منتقدی، به عنوان ابزار شهرت اجتماعی خود سود بجوید، به نظر شما به نوعی از اخلاقیات خودستایانه شاعران ما بر نمی‌گردد؟ و آیا در این گونه نقدهای سفارشی و از پیش مثبت انگاشته شده، نوعی زد و بند رفیق بازانه، درباره وضعیت شعر شاعر اتفاق نمی‌افتد؟ و در حقیقت کارکرد نقد ادبی را به نوعی ستایش بی چون و چرا یا رونمایی امر متفنن از شعر شاعر مبدل نمی‌سازد؟
در مورد این افرادی كه نام بردید با اطمینان كامل می‌توانم بگویم كه شمس لنگرودی هرگز چنین كاری نكرده است .در مورد دیگران نمی‌توانم اظهار نظر كنم كه چنین كاری كرده‌اند یا خیر.كسی كه با نقد سفارشی بخواهد كار كند مگر چقدردوام می‌آورد؟در دهه‌های 60 و 70 بودند كسانی كه چنین كاری می‌كردند اما الان خبری ازشان نیست. در یك چشم‌انداز دراز مدت آنچه كه می‌ماند آثار آدم است.خود من در یك دوره‌ای كه برای مطبوعات نقد می‌نوشتم شاعرانی بودند كه می‌گفتند یادداشتی برای كتاب من بنویس.تقریبا هیچ گاه این كار را نكردم.مگر اینكه قرار بود برای كسی ویژه نامه‌ای چاپ شود.مثلا برای سپانلو بدون این که خود او از من خواسته باشد نوشتم چون شعرش را دوست داشتم. در مورد خود من هم اگر چنین پرسشی برای شما مطرح است ،شما حتما می‌دانید که من با بسیاری بزرگان نسل قبل از جمله زنده یادان منوچهر آتشی و سیمین بهبهانی رفاقت و دوستی داشتم .این دو نفر هیچ گاه برای من و در مورد کارهای من چیزی ننوشته‌اند . من خودم از آن‌ها خواهش كردم چیزی ننویسند تا مبادا شائبه‌ای پیش بیاید .حتی خانم بهبهانی یک بار به من می‌گفت در یك موقعیتی به من بگو برایت چیزی بنویسم چون دوست دارم بنویسم.ولی من گفتم خواهش می‌كنم چنین كاری نكنید .چون من چند بار در مورد شعر و شخصیت ایشان مطلب نوشته بودم یا سخنرانی کرده بودم نمی‌خواستم شبهه‌ای ایجاد شود .به هر حال رویكردها متفاوت است.این عمل طبیعتا عمل خوشایندی نیست.همه آدم‌هایی كه جایگاهی در ادبیات ما پیدا كرده‌اند تا جایی كه می‌دانم اغلب با كارشان بالا آمدند نه با دوست یابی.
 مواضع کهنه گرایانه و عقب گردنوستالژیک دکتر شفیعی کدکنی به اشعار خانلری و متهم ساختن نیمایوشیح با عناوینی چون«عدم تقوای اخلاقی» و« کپی برداری نیما از شعرهای خانلری» را که در مقدمه کتاب شعر دکترپرویز خانلری نوشته اند، دارای چه ماهیت منطقی می‌دانید؟ با توجه به این که سابق بر این مورد خاص دکتر شفیعی به نیماو شاملو و فروغ در موسیقی شعر ارادت ویژه‌ای نشان داده است، اما این روزها در جهتی معکوس و برخلاف ادعاهای ادبی و تحلیلی اش در کتاب مذکور، بر ضد نیما و شاملو مطالبی را منتشر می‌کند، ریشه شناسی این جهت گیری‌ها به نظر شما از چه پس زمینه‌ای نشات می‌گیرد و چه خواستگاهی دارد؟
دكتر شفیعی كدكنی در واقع یكی از با ارزش‌ترین شخصیت‌های ادبی ما است.بنابراین احترام خاصی برای ایشان قائل هستم.در مورد بحثی كه درباره نیما مطرح کرده بودند مقاله كوتاهی در كتاب هفته نوشتم كه لازم نیست دوباره آن را تكرار كنم.اما در مورد دكتر كدكنی و اینكه چرا این مسائل را مطرح می‌کند شاید به این دلیل باشد که ایشان به ادبیات كلاسیك ما بیش از ادبیات مدرن ما تعلق خاطر دارد . شاید از روح خراسانی ایشان برمی‌خیزد.چون اخوان هم اواخر عمرش به قصیده و غزل پرداخت و شاعر بزرگ ما اسماعیل خویی هم این اواخر رویكردش به شعر كلاسیك بیشتر شده.شاید عظمت ادبیات خراسانی ، كسانی را كه در این مكتب تربیت پیدا می‌كنند به گذشته برمی‌گرداند.به نظر من از دكتر شفیعی انتظار نمی‌رفت چنان حرفی را كه هیچ پایه و اساسی ندارد ، بر اساس یك استنباط شخصی،در مورد نیما که حق استادی به گردن خانلری داشت عنوان کند . دو نمونه‌ای كه آقای شفیعی از شعر نیما و خانلری در کنار هم قرار داده وبررسی کرده است نشان می‌دهد که نگاه امروزآقای كدكنی به شعر و زبان چگونه است .ایشان می‌گوید ببینید چقدر زبان خانلری روان است و زبان نیما پر از دست انداز.استاد شفیعی خودشان بهتر می‌دانند که زبان خانلری بیشتر برمی‌گردد به سنت شعر فارسی. یعنی زبان شناخته شده شعر فارسی كه از گذشته چكش كاری شده،صیقل خورده و به زبان استاندارد کلاسیک تبدیل شده . اما شعر نیما در تقابل با آن زبان است.الان اگر شما با یك دید مدرن شعر نیما را بخوانید می‌بینید كه شعر نیما چقدر به لحاظ زبانی نو است.همان شعر مورد مجادله به لحاظ ساختار زبانی و به لحاظ رویكردی كه نیما دارد خیلی پیشرفته تر از شعر خانلری است.شعر خانلری هیچ گسستی را نشان نمی‌دهد.در صورتی كه شعر نیما گسست را نشان می‌دهد.این چیزی است كه برای دكتر شفیعی ارزش به حساب نمی‌آید در حالی كه این ارزش است.
در جهان سنتی شعر فارسی، نوعی شدت برخورد و شتاب زدگی در واکنش شاعران نسبت به منتقدین ادبی وجود داشته، کما اینکه برخوردهای تند خاقانی با رشیدالدین وطواط مشتی از نمونه خروار از منظر تاریخی ادبی ست، در دوره مدرن هم میراث این گونه عتاب و خطاب ازسوی شاعران نسبت به منتقدین و برعکس وجود داشته، چرا که منتقدین متهم به پرخاش گری کلامی‌و تندروی عصبیت آمیز از سوی شاعران شده اند، و شاعران هم متهم به برخوردی حسی و هیجانی و سوتفاهم برانگیز از سوی منتقدین خود. شما به عنوان یک شاعر و منتقد فکرنمی‌کنید ریشه این برخوردهای تند و بی نتیجه در بدنه فرهنگی تاریخی جامعه ما نهفته است؟ و به همین منوال منتقدان نسبت به نظریات و آرای همدیگر برخوردهای تهاجمی‌و ستیزه جویانه‌ای دارند؟ در چنین جمعی مسئله ادبیات و مخاطب به معنای عام و خاص خود چقدرما به ازای خارجی برای شاعران و منتقدان ما دارد؟
در فرهنگ ما سنت نقد وجود نداشته. زبان مان زبان انتقادی نیست. ساختار زبان ما ساختار خطابی است ، نه گفت و گو و دیالوگ .در نتیجه فرق نمی‌كند ،چه شاعر باشد و چه نویسنده و چه شاه،همه ما بسته به جایگاه مان خودمان را در موقعیت یك عقل كل قرار می‌دهیم و دیگران را نقد می‌كنیم.در نتیجه وقتی از این منظر نگاه می‌کنیم ، مخاطب یعنی کسی که حرف ما را بشنود یا بخواند و بی کم و کاست بپذیرد ، نه این که با ما از در مخالفت یا حتی پرسشگری برآید . ما مردم اهل حالیم و اهل قال نیستیم.شعرمان هم غزل است.هركسی حرف خودش را به اشارت می‌گوید و انتظار دارد مابقی بپذیرند . البته از این کلیت که بگذریم در مورد براشفته شدن هنرمندان از انتقاد منقدان ، جاهای دیگر دنیا هم چنین برخوردهایی دیده می‌شود و خیلی از نویسنده‌ها و هنرمندان سرشناس غرب هم با منتقدان مشكل داشته‌اند . در كشور خودمان گاهی وقت‌ها به دكتر براهنی ایراد می‌گیرند كه فلان نقد را با سوء نیت نوشته، ممكن است درست هم باشد ، ممكن است آقای براهنی هم غرض ورزی‌هایی کرده باشد اما آن چیزی كه مهم است این است كه دكتر براهنی یك سنت انتقادی از خودش به جا گذاشته است .




نوع مطلب :
برچسب ها : گفتگو با حافظ موسوی، حافظ موسوی، آرمان میرانژاد،
لینک های مرتبط :


شنبه 8 خرداد 1395 :: نویسنده :
شعری از علی قنبری
-
من یه ماسک خنده دارم که همیشه می پوشم
یه لپتاپ که همیشه می شینم پشتش 
و شروع می کنم به تایپ چیزهایی
وقتی هیچی برای گفتن ندارم ( شعر)
و همچنین تو رو 
حالا می خوام از هرسه فاصله بگیرم
بهترین چیزهایی که در تمام زندگی م داشتم
جدی میگم
این یه شعر تقطیع شده نیست
این حال و روز منه در این مقطع زمانی.
منتها من یه شاعرم
حتی وقتی می میرم
دیگران جدی نمی گیرن
و میگن:
پایان واسه همه پایانه
اما واسه تو 
نقطه ی عزیمت یه ترسیم تازه ی هنری !




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از علی قنبری، علی قنبری،
لینک های مرتبط :


شنبه 8 خرداد 1395 :: نویسنده :
شعری از زینب اطهری
انتشار در سوگواران ژولیده
-
ای مرکز پیوستن
به استخوان انگشتها وصل شو ای سرخ
ای که به من از من رسیده ای در من به جز من، از  عقلی که خوابانده امش توی شیشه الکل!
گذاشتمش روی ویترین! 
به جز من چه کسی قفل لبهات را لبهای سفید و خشک را بوسید؟ و زبانش کلید دهانت شد؟  دهانی با واژه های بسته و ردیف
و سنگی را از وسط گلوت هل داد تا راه رودخانه ها بازشود..
جاری شود آبی که سالهاست ورای تو بود
مرا ببین تصویرم را ببین
بالای سرت وقتی نشسته ای لب رودخانه زل زده ای به آب روان
مرا ببین که دست می بری در آب و تصویرم
 دمی برمی گردی دیگرم نیستم!
من مصدر رفتنم که تصویرم از واژن هولناک دریا روی رودهای جهان افتاد با نافم که شلاق تیز آبهاست و همچنانم شکنجه پنهانیست در آسایش دو گیتی!
به خویش درانداخته ام خویش را
به دستهات بر لب رودخانه
می لغزم و مروارید انگشترم در اعماق دریا دفن است 





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از زینب اطهری، زینب اطهری،
لینک های مرتبط :


شنبه 8 خرداد 1395 :: نویسنده :
شعری از امیر بهادری
انتشار در سوگواران ژولیده
-
با خشتها کلاغ   روی دیوار  
                  طاووسهای پُر نِیاک 
                           می بینم 
                 فرسوده تر از سخنم.
                                ■
                             سیاهی-
                  سیمای خال خال سیاهی-
                در لکّه های پرنده ی قهوه ای
                               پروانه
                 که رنگ همین ایوان نزدیکم
                     از   اتساع تن خویش
                               پاشیده
                            
                                  ■
                           سیروس نیَم
                  مگر پشت برجهای قدیمی
                 (ابری    که دیوانه و دلدار).
               می بینم از درون تنگی ی نَمی
                      میانه و قلب لوت را،
             دلداده در فلات خسته ای از من را؛
                      که پرت اند از ایمن،
    که هنوز خوب دورند واز سم گورهای بهرامی
                         نور می گیرند
                                  ■
                 روزی   که هندم آید و طاووس
            بردارد کنار رعنای طبیعی ش   بنشیند
                 در نشستن طبیعی ی من ،رفقا! -
                     در خواب مرده های شما -
                    جمیع ام ، و جمیع جمع شوند 
                               برابر مردن 
                               که مرگ ما
                                 چشم را 
                                   بترکد.

         مسجدسلیمان،۹۵




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از امیر بهادری، امیر بهادری،
لینک های مرتبط :


نقدی بر "ماراتن در بالکن" اثری از سعید آرمات (انتشارات نیماژ/۱۳۹۴)
 حامد سلیمان تبار 
انتشار در سایت سوگواران ژولیده
-

صدا در آینه ی صدا

آثار معاصران در گویش ِ نقّادی

حسین سلیمانتبار

1        : سعید آرمات / ماراتن در بالکن / نشر نیماژ / 1394

 

"حرف از یک جفت زنبور خشک شده در پنجره ی کولر گازی ست " . یا " تو یکی از گل های ایران بودی که درست به تیرک دروازه خوردی برگشتی" . قرار بود نوشتن ِ این سطرها در شکل ِ طبیعی ِ زبان ، انطور که در روزنامه ها اخبار ِ حوادث ِغیرمترقبه را پخش میکنند، فقط لحظه ای شش دانگ ِ حواسم را جمع کند به خودش و بعد از فرط ِ عادی بودن  عادی بنماید انطور که شیوه ی خواندن ِ صفحه ی حوادث ِ روزنامه هاست .طبیعتن این انتظار ِ نخستین بود از مواجهه ی اولیه با این سطرها که حوادثی غیرمترقبه را علی الخصوص در بین اشیا و فضاهای درون ِ اتاق گزارش میکنند ، اتاقی که بصورت ناخوداگاه یا خودآگاه (هرچه مینامی اش به همان نام بخوان ) ارجاع ِ درون نگری ِ شاعر را در لحظات رویت کردن ِ شاعرانه به پیرامونش بیش از هرچیز به رخ میکشد . با این فرض انتظار بود بمانند ِ بسیاری شعرهای ِ دیگر ازین دست که خود را درخود حرام میکنند و انچنان زمانمند میشوند که قصه تمام و کمال شکل میگیرد و دیگر جایی برای دریافت ِ فضاهای ِ فردی ِ خوانندگان نمیگذارد ، بعد از کشف ِ آنها ، مثلن صحنه ی جذاب ِ یک قتل در بین اشیا یا یک تصادف ِ مشکوک ِ متافیزیکی تمام شوند یا در عبارتی بهتر تَه بکشد یکجا یکنفس . انگاری از گوشی به درآمده لحظه ای مرا از سکوی تماشاچیان نیم خیز کرده و سپس از کناره ی دروازه اوت شود . این انتظار امّا برآورده نشد و نمیشود . انچه نگارنده ی این متن را وادار به نوشتن درباره ی این کتاب کرده شاید همین دلیل است که میخواهد علت ِ این بسادگی اتمام ناپذیری ِ این شعر را جست وجو کند ، به عبارتی دیگر چه چیزی هست که تاریخ  ِ انقضای ِ شعرهای ماراتن در بالکن را بیزمان میکند ؟ یا حداقل زمانش را به تاخیر میاندازد ؟ برای آنکه به این پاسخ برسم داده هایم را از سرآغاز ِکتاب ازسر میگیرم .

ماراتن در بالکن ، انچه سعید آرمات برای کتابش برگزیده ، نامی مناسب برای فضای کتاب است ، یک تیزر ِ کوتاه از هرانچه در کتاب میخواهد نشان دهد .  یک نماینده ی تام الاختیار از نوع ِ رویکرد ِشاعرانه ی وی به پیرامونش . چرا که ازیکطرف رویکرد ِ شاعر به استفاده از فضاهای زیستی ِ غیرعادی در بستری بظاهر عادی در کتاب را نام میپذیرد و از طرفی دیگر با جزیی نگری و انتخاب ِ فضایی ویژه از اتاق برای ِ ورودی ِ فضا صحنه آرایی میکند . نام ِماراتن در بالکن بیش از انکه تداعی کننده ی قدم زدن ِ یک شخصیت ِ عصبی با فکرهای ِبشدت هیستریک در یک فضای ِ دو متری بصورت رفت و برگشتی باشد نشان دهنده ی یک موقعیت ِ مکانی از دیدگاه ِ شاعر نسبت به آنچه در جهان ِ بیرونش میگذرد نیز هست . جهانی که شاعر از ان به تماشای دنیای بیرون از اتاق نشسته ست ، دقیق که میشوی میبینی درین ماراتن تنها یک شرکت کننده حضور دارد . بازنده و برنده و داور خود ِ شخصیت است ، در رقابت و کشمکشی نفسگیر با خود . تمام ِ این منطق برای ورودی ِ یک کتاب به من نشان میدهد که شاعر در ساخت ِ فضای ِ روانکاوانه اش بهترین میزانسن ها را برمیگزیند . این گزینش در هنگامه ی خلق ، شاید بصورت ِ وسواسانه و خوداگاه و شاید بصورت ِ تربیت ِ ناخوداگاهی ِ شاعر بدست می آید . اما انچه روشن است ، نمایش ِ خلّاقانه و دقت شاعر در انتخاب میزانسن هاست که بی انکه ریتم ِ اثر از دست برود اثر را به پیش میبرد . یا اثر در پیش میرود .  (هرچه مینامی اش به همان نام بخوان ) . اکنون میخواهم از نظاره ی ماراتن در بالکن ، از بالکن ِ کتاب به درون ِ اتاق بروم و ادامه ی ماراتن را در اتاق به تماشا بنشینم . کتاب را باز میکنم  و آن دو پای ِ دونده ی روی ِ جلد در پشت ِ سفیدی ِ جلد ِ کتاب ، به شکل ردّپایی از کلمات درمیآید و من را از راهروی ِ باریکی بدنبال ِ خود میکشاند تا به درون ِ اتاق میروم .

اولین چیزی که توجه ام را در اسباب و اثاثیه ی اتاق جلب میکند صفحه آرایی و ان خطوط ِ بالای ِ کتاب است که فرمِ یکدست ِ انتشارات ِ نیماژ برای تمامی ِ مجموعه ها ست و از نظر ِ نگارنده برای ِ این کتاب مناسب نیست . خارج از صفحه آرایی ِ اجباری که نه توسط ِ سعید آرمات که توسط ِ انتشارات ِ نیماژ انتخاب شده ، نوع ِ فونت ِ کتاب هست که بازهم برای تمامی ِ مجموعه ها یکدست و به انتخاب ِ انتشارات ، برگزیده شده . اندازه ی فونت ِ کلمات کمی کوچک و فاصله ی بین سطرها بسیار کم است . شاید از همه ی ایرادات ویراستاری و صفحه ارایی کتاب بشود گذشت اما فاصله ی بین سطرها ، میل ِ خواننده برای ادامه ی ِ روایی ِ شعرها را میکاهد . سعی میکنم خودم را با شرایط ِ جدید خواندن وفق دهم و دروس ِ سربازی ام را برای زندگی در شرایط سخت  پس بدهم و در ادامه ی اتاق  بدنبال ِ برنده ی ِ بازنده ی ِ برنده ی ماراتن بگردم .

ماراتن در بالکن ، همچنان که از نامش پیداست برای من که خواننده ای منحصر به فرد از بین صدها خواننده ی منحصر به فرد ِ این کتاب هستم هم  یک ماراتن ِ سخت در انتخاب شعرها از جهت ِ کیفی آنهاست . هرجا که شعرها از وقت گذاری برای انجام ِقصه و توصیفِ صرف ِواقعیت به شکل ِ شاعرانه  به سوی ِترسیم میزانسن هایی منحصربه فردتر یا ترسیم فضاهای حسی ِ خودآشفته ی ویژه تر پیش میرود و بازیگران ِ ان میزانسن یعنی کلمات در خدمت ِ تعالی ِ آن میزانسن میکوشند ، برای نگارنده ی این متن با گویش ِ نقّادی اش لذت بخش تر و بهره مندکننده تر است . شعرهای " بادها " ،            " بازگشت . گیرنده در محل نبود " ، " ... تا پیروزی " ، " 7" ، " تنبورزنی توی اتوبوس برای جلوگیری از استهلاک لنت " ، " 9" ، "12" ، "خط کمر سیگار " ،"16" ، " دو فرض " ،       " زندگی در قالب یک پتو " ،  عکس گرفتن با قابیل " ،" دریل " ،    " 27 " ، "موقعیت ترس روبه روی پیتزا بوف" ، " نخ " ، " 33" ، " ونگوک کلینیک خصوصی " ،" هزارپا " در ماراتن ِ خواندن ِ من از نقاط ِ اوج ِ این ماراتن به حساب می آیند و الباقی را کم و بیش جزء لحظات ِ از نفس افتاده ی ماراتن میشناسم که نفس زنان مرا به ادامه ی مسابقه امیدوار نگاه داشت.

ماراتن در بالکن ، آنچه از نامش پیداست حکایت ِ یک مسابقه ی سخت ، طولانی و نفس گیر ، با فرازها و فرودهایش ، امّا پیوسته و به اجبار شاید از مساله ای بزررگتر بنامِ زندگی ست . زندگی ِ دونده در درون اتاقش که همه جا همراه ِ خودش و باخودش میبرد عبارت از چیستی این دوندگی در درون ِ شاعر دارد . شاید شعر " زندگی در قالب یک پتو " حکایت ِ دقیق تری از حدث ِماجرا باشد:

همین طور ادامه بده زیر ِ پتو         ( شاید ماراتن را )

با خودت این راه را تمام کن برگرد

تو یکی از گل های ایران بودی

که درست به تیرک دروازه خوردی برگشتی

به پشت برگرد و به زندگی برنگرد

زندگی که پتو نیست ، روی خوبی دارد پشت و تویش مال تونیست

 

ماراتن ها امّا مخاطبین ویژه ی خود را به تماشا دارند . کمتر کسی میتواند بایستد و یک ماراتن را از ابتدا تا انتها تماشا کند . حتی برای فیلمبرداری از یک ماراتن چند دوربین در چندجای مسیر میکارند . یکی سراغاز و یکی در میانه ی مسیر و یکی در انتهای مسیر . اما ماراتن در بالکن و حالا در اتاق های سعید ِ آرمات پر از سطرهای درخشان ِ حسی ست ، همه محصول ِ شکست ، که لحظات ِ دونده گی را در هر سطر و قطعه به لحظات ِ نفس گیر ِبعدی برای جست وجو گر مییسپارد ،   :

"سمت های تو من هستم

با دو ضلعم که با تو مانده هنوز از بهشت

با ضلع ِ دیگرم که فقط با تو می آید تا خواب

اگرنشانه می خواهی بگویم

اما شانه های من از تو فقط دو سمت می خواهد

از دو بوسه که از نشانه های توست ."

"مادر چه می دانستم

که بیسکوییت ات

در میانه ی راه

غذای رژیمی ام بشود"

 

"و آنکه از سنجاقکی عکس می گیرد می داند که مرگ از معاریف است

هم سرعت دریچه ی دیافراگم را می داند هم کوتاهی روز بر بلندی نی

هم چنان که صبح صادق نشسته ان بالا خروس می پوشد روی لباس ره گذران"

 

"حرف از یک جفت زنبور خشک شده در پنجره ی کولر گازی ست

وقتی باد سرد از لوله های مسی خودش را می کشد بالا

و رادیاتور دارد می ترکد این باد سرد را در تابستان

به روبرو به شیشه ی آکواریوم بفرستد

یعنی من با دوتا ماهی بی ربط

و این دو مرده

تنها حالت های عاشقانه در مواجهه با مرگ

جوهای تازه می پاشم توی گلدان

و از بس یادم می رود آب بپاشم جوها سر از سوراخ مورچه ها در می آورند" .

ماراتن در بالکن ، انچه سعید آرمات نام نهادش ، شعری با لایه های تو در توی زبانی ست .و نه لایه های لفّاظی. تکلیفش با خودش روشن است ، دانای کل است از سراغاز و نیّت ِ هیچ زاویه دید ِ دیگری ندارد . میتواند همه جای اتاق باشد و هیچ جا نباشد . بیرون و درون اتاق را یکجا طی کند در ماراتنی در اتاق . میتواند سخت ترین و دور از دسترس ترین خیال ها را در بستر متن با گذر از ذرات و اشیا احضار کند و  درگیری هایش را با جهان پیرامونش برای خود و دیگران عینی کند . تو در تو وارگی ، این نامِ ظرفیتی ست که مخاطب ِ تشنه را وادار به تلقین ِ بیماری ِ استثقا میکند :


"من از لای درها بیرون نمی روم خانه باید بیاید تا من"

"یک تونل بکن از بیرون خودت به توی خودت "

" همه جای خانه از موهای پخش و پلای تو بلند است "

" می فهمی وقتی زاویه را ببندی ترس جایی نمی رود نمی روی "

" روزها فقط به دانه های داخل خودم سر می زنم "

 

یا مثلا این قطعه ی اغازین شعر لوله ها :

 

"خنده ی بلند آب با فشار زیاد است

من بیرون زده ام همه جای شهر را گرفته ام

لوله های تو در توی ساختمان ها راه هایی در من اند

در شیر آبی که باز می کنی با انگشت های بلند

خطایی فاحش وجود دارد ( لوله فقط در خودش خالی می شود با این کار )"

 

هرچند که دانای کل بودن یک ناحضور ِ اجباری برای شاعر به ارمغان میاورد ، گفتن و عبور کردن از ان گفته را یک اصل میکند . یک بند . حضور را کمرنگ میکند و به گفتن ِ حضور در لابه لای اشیا بسنده میکند . اما ماراتن در بالکن هرچند که ازین ضعف ( ضعف برای قرار گرفتن در تجارب پیشتازی در روییت کردن و روایت کردن در حضور ) رنج میبرد اما با عدم قطعیت در سطرها انچه میگوید را در گفته ی بعدی تخریب میکند و تعالی میدهد . در همین گفتن هاست که ان لایه های تو در توی روایی از جهت ِ گفتن درین کتاب شکل میگیرد . گفتن از پی ِ گفتن . خیال هایی که نقطه ی کانونی همه ی ان ها گوینده ی ان گفتار است . اگر بخواهیم نمونه ی داستانی ان را بیابیم از مونولوگ و یا حتی سونولوگ نام میبرم . تک گویی هایی از دیدن ِ شاعرانه ای که پیشتر اتفاق افتاده است . برای انکه بخواهم این درک را کلاسه بندی کنم به این شکل تصویرش میکنم که : اول : شاعر در روییت کردن و کشف در حضور قرار گرفته است . دوم : شاعر انچه پییشتر در کشف و حضور بدست اورده است را در ماراتن در بالکن تک گویی میکند . و این تک گویی از خیال های غیرعادی ( غیرعادی را صفتی تاکیدی و اغراقی برای خیال بخوانید ) را با حضور درزاویه دید ِ دانای کلی اش به هم متصل میکند .


-




ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها : حسین سلیمان‎تبار، سعید آرمات، ماراتن در بالکن، صدا در آینه ی صدا، آثار معاصران در گویش ِ نقّادی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 4 خرداد 1395 :: نویسنده :
شعری از مصطفی اسدی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
به سمت رهایی   همراه با تصویر مکررت حین قدم زدن در حاشیه ی کلاغ ها و غارغارشان و  زمستان وشاخه ها و باز تکرار مکرر به خواب کلمات و شکست نور در خوابشان به سمت رهایی از تصویر در حین قدم زدن
در"حین قدم زدن"   در حین   در قدم   در

دستم را در امتداد نفرینی که بر من و آیندگانم از شدت ه نام
تو را در "یاد" به مخاطرات نزدیک تر
در تمام نسخه های پیش از
یا تمام نسخه های یا من در تمام نسخه های فراموشی
در خیابان های بدون آدرس
در شهرهای بی نام
در سواحل بی ملوان
در جستجوی سایه هایی که از فرط زیبایی در انفعال محض تشدید می شوند
در جستجوی مردگانی که بر تصویر مات در کنار "پاپ"
معاصرت این هم خوابگی و اعتراف برای "پاپ"

اعتراف در آغوش فراموشی
به این که حتا هرگز
و تمام حاشیه ها و شاخه ها و زمستان
هرگز حتا فکرش را   فکر را
و تمام خواب ها را   هرگز
می نویسمم و تصویرت را از زاویه ی چهل و پنج درجه
یعنی پنجاه درصد یک زاویه ی با شرافت
از همان زاویه یعنی   از دهان زاویه یعنی تر
تصویرت را   و مماسش را با زیبایی
در حاشیه ی مردگان و سایه هایشان
و چه سایه هایی   و چه مردگانی

کم کم سپردن تمام این ها  به حاشیه ها
و رهسپار شاخه ها و زمستان
و رهسپار در "حین قدم زدن"
و تخریب تصاویر کم رنگ   کم رنگ تر
از شدت ه نام در گلو
تو را به یاد   به مخاطرات   نزدیک
نزدیک   تر




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مصطفی اسدی، مصطفی اسدی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 3 خرداد 1395 :: نویسنده :
یادداشتی از سعدی گل بیانی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
در باب ناسیونالیسم نوظهور ما مردم
منطق رسانه منطق سلبریتی است، چنین منطقی به معنای نادیده گرفتن هر آنچیزی است که فرصت شهرت ندارد. حتا اگر رنج، فقر و برای نمونه خودکشی هم در رسانه مطرح شود، به خورد آن منطق رفته است. به خوردِ آن شبکه ی نامرئی رفته است که چیزها را برای دیده شدن می‌خواهد.
فرهادی نخل برده، معروف دفاع کرده، ایران با آرژانتین گل کاشته درست، ناز شست همه‌‌شان، منتها این پیروزی‌های به ظاهر ملی که دل ”مردم“ را شاد می‌کند دردی از دردهای جامعه درمان نمی‌کند. دردی از دردهای قشر کثیری از آدم‌ها را که انگار حضوری شبح وار در جامعه دارند، دوا نمی‌کند. سقف حقوق اداره‌ی کار چقدر است؟ با این حقوق چند روز می‌شود از ماه را در تهران سر کرد؟ عده‌ی کثیری از خوش‌فکرترین آدم های ادبیات ایران بیمه نیستند و چار روز دیگر که گوز آخر را می‌خواهند بدهند و قبض را از عزراییل بگیرند به نان شب محتاجند. ما که یادمان هست چطور برای درمان سرطان سپانلو گل‌ریزان کردند آن اوایل. عده‌ی کثیری از زیباترین ذهن‌های ایرانی مهاجرت کرده‌اند و سال‌های سال و بلکه تا آخر عمر باید بار اندوهی را بکشند که حاصلش جز حیاتی شیزوفرنیک نیست، یکی از معدود حرفهای درستِ داریوش شایگان. این‌ها در همان‌حال که برای گل‌شیفته و جارموش هورا می‌کشند، عسرت تاریخی‌شان را و دلتنگیِ خاک و خل کوچه و یاس باران خورده و جانماز مادربزرگ را گره می‌زنند به مفهومی به نام پیروزی ملی. و البته که هویت یابی ملی‌شان از این راه تضمین نمی‌شود، با سرگردانی در تروماهای غربت و بازیچه‌های فیس‌بوکی و اینستاگرامی.
حالا بیایید تا فی‌خالدون سخنرانی شهاب حسینی را منتشر کنید. چه توفیری دارد؟ چه کسی بود می‌گفت فلان زندانی سیاسی به شوهرش گفت ماشین ظرفشویی بخر، من دیگر دو سه سالی بیشتر ازم نمانده، می‌خواهم بیشتر فراغت داشته باشم. بگویید همین چارتا پیرمرد هاف‌هافوی کانون نویسندگان را هم بگیرند تا با خیال راحت مشغول باشند دیگر. آن زباله‌گردی که هفته‌ی قبل سر خیابان یخچال سکته کرد و خبری از اورژانس نبود اسمش چه بود واقعا؟ آن کسی که خودش را از پل میرداماد دار زد و جنازه‌اش همچون چشمی بزرگ و کور به ترافیک خیابان برندپوش‌ها زل زد ومشت نمونه ی خروار بود از آمار بالای خودکشی‌ها، قصه‌ی زندگی‌اش چه بود؟ از این جهت‌ها کارکرد بازنشر نخل طلا و بز نقره‌ای و نسبت دادنش به حماسه‌ی دوم خرداد در رسانه‌ها و تیتر روزنامه‌ها به بی‌ربط‌ترین وجوه ممکن هیچ تفاوتی با لایک و کامنت‌های پرتعداد امثال صدف طاهریان و الکسیس تگزاس ندارد. هیچکدامتان کامنت‌های غریب ایرانی‌ها را پای آن عکس‌ها خوانده‌اید؟ نوشته بود، مجید، ناکس، قلیونو بیار، می‌دونم اونجایی. نوشته بود خاله یادش بخیر، کمتر عکس می‌زاشتی، ما هم کمری داشتیم. شاید باید پای عکس‌های رفقای کن هم همین را نوشت. این افتخارات بزرگی برای مردم ایران است، اما تبدیل شدنش به اسطوره‌های توخالیِ مدرن برای کسب هویت و فراموش کردن رنج های دوران، ترسناک است. دوستی می‌گفت روشنفکری ما ناتوان از تولید نشانگان خودش شده است. ناتوان از ساختن نهادی خودش شده است. شاید هم زمین بازی اش را گم کرده است. همه‌ی ما کم کم سر از قوطی عطار در خواهیم آورد. سرخورده و هراسان، در حال ستایشِ آن چه که دیگری پسندیده است، چراکه ناتوان از پیدا کردن چیزهایی هستیم که خودمان باید بپسندیم.




نوع مطلب :
برچسب ها : در باب ناسیونالیسم نوظهور ما مردم، سعدی گل بیانی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 3 خرداد 1395 :: نویسنده :
یادداشتی از آرزو رضایی مجاز
انتشار در سوگواران ژولیده
-
"کاشی اول"

نه! دیگر نشد که اسم‌ام را دوست بدارم، نتوانستم. دیو مردمک‌اش که درآمده و فرشته را روانده بود، نگذاشت.
روزهایی بود که با مادربزرگ می‌رفتیم محله‌ی حیدرآباد تا دعایی بگیریم برای رحِم مادر. پدر گفته بود اگر این یکی هم دختر شود مادر باید برگردد لای لاخ مادرش؛ برگردد سِریش سبزوار و بچسبد به چوبه‌های دار و قالی لاکی ببافد.
ترس به جان مادربزرگ افتاده بود. اگر این یکی هم دختر می‌شد او می‌ماند و بزرگ‌کردن قدو نیم‌قدهایی که شیربه‌شیر، بی‌وقفه پی هم دویده بودند تا مادر زودتر کمی استراحت کند و پا و دل به کار پدر دهد شاید که پسری، ترتیب شود. دخترهایی که خسته بدنیا آمده بودند و شل‌و ول راه می‌رفتند، طول می‌کشید بزرگ شوند. نه؟
زنی بلندبالا با دو گیس کم‌پشت روی هر دو دوش‌اش، انگشت‌های نارنجی‌اش را روی لپ‌ام به هم رساند و به مادربزرگ گفت: «اگه پسر می‌خوای باید بری پیش درویش‌کهن.»
احساس می‌کردم صافی استخوان‌های انگشت‌اش به گونه‌ام می‌خورد. یک‌زن پیر ترکه‌ای که انگار با تمام قامت‌اش در دیگ حنا، حسابی جوشیده و به‌خورد آن رفته بود. تمام تن‌اش بوی کهنه‌ی حنا را می‌داد. فرق‌اش بازِ باز بود و سفیدی پوست سرش لابه‌لای نارنجی جیغ -حتا وقتی سرش مغروری می‌کرد- باز هم پیدا بود.
مدتی‌طولانی انگشت‌هایش به گونه‌ام چسبید و من به استخوان باریک و پنج‌شاخه‌ای فکر می‌کردم که زیر یک لایه‌پوست بود. چشم‌اش را از صورتم برنمی‌داشت و من از نگاه سبزش بیشتر از استخوان‌های پنج‌شاخه‌ی دست راست‌اش می‌ترسیدم. گفت: «کار من بارور کردن نازاهاست.» 
بعدها هروقت بابا می‌گفت: «این یکی یه چیز دیگه‌ست زن» تصویر درختی را می‌دیدم؛ درختی با شاخه‌های استخوان که زن‌ها می‌رفتند پیشش و او می‌گذاشت به تنه‌ی محکم‌اش دست بکشند و شاید می‌گذاشت دست‌هایشان را زیر دامن‌اش ببرند و دستمال سبزی را که خودش به آنها می‌داد در تاریکی فروکنند و شاید حتا می‌گذاشت به میوه‌ی نه‌بَدتَرش با گریه بگویند: «به ما بچه‌ای بده، به ما هم بچه‌ای بده!»
سیده‌خانم آدرس پیرمراد را داد تا برویم برای سرکتاب بازکردن. خانه‌اش زیرزمین یکی از خانه‌ویلایی‌های قدیمی حیدرآباد بود. در را که باز کرد از بوی بخار نعناع گیج شدم. عبای قهوه‌ای پوشیده بود و همین که نام پیرزن نارنجی را بردیم، گفت: «آشنایید» دنبالش رفتیم توی اتاقی که کرسی داشت.
یک چشم‌اش روی من می‌ماند و چشم دیگر با زبانش متوجه مادربزرگ بود. چشمی که روی من می‌ماند یک کره‌ی سیاه بود با نوار باریکی به رنگ سفید که دور مردمک پیچیده بود. سوراخ چشمی که روی من می‌ماند هروقت مادربزرگ به گریه می‌افتاد گشاد می‌شد و می‌شنیدم که صدایی بالا می‌رفت: «اشک نریز! گریه، گره داره.»
چشمی که روی من مانده بود انگار نمی‌گذاشت تکان بخورم حتا نمی‌توانستم نگاهم را بچرخانم. مدام عرق دستم را به لحاف کرسی می‌کشیدم اما آب داشت از تمام تنم بیرون می‌ریخت. فکر می‌کردم با تمام تنم دارم می‌شاشم. دست چپ‌ام را زیر لحاف بردم و روی خشتک خیسم گرفتم. چشمی که به من بود با چشمی که به مادربزرگ زل داشت، بلندشد و پشت پرده رفت.
به مادربزرگ گفتم: «شاشیدم»
گفت: «کمر شماها شله از بس» این را همیشه می‌گفت. پدر هروقت چوبی، چیزی برمی‌داشت و بقول خودش تا آن‌چیز یا چوب را توی کمرم نمی‌شکست آدمم نمی‌کرد، لنگان‌لنگان از پله‌ها پایین می‌آمد و می‌گفت: «کمر این حیوونیا رو شل می‌کنی» و آن چوب یا چیز را به زور از دستش بیرون می‌کشید.
از پشت پرده گفت: «نام بچه‌ی بزرگ عروست؟»
به مادربزرگ گفتم: «من؟»
گفتش: «دیانا»
گفت: «به مادرِ دیانا بگو این دعا را که روی طومار دارم می‌نویسم باید روزی 4بار بخواند و از پنجره فوت کند بیرون و بعد یعنی برای بار پنجم دست‌اش را بکند زیر دامن‌اش و روی فرج‌اش نگه‌دارد و دوباره بخواند!»
گفتش: «یادت باشه 4بار بخونه فوت کنه خیابون و یه بار بخونه فوت کنه به خودش!»
گفتم: «مامانم؟»
گفت: «بعد از یک هفته کاغذ را می‌شوید و آب‌اش را می‌ریزد بیرون. بعد می‌گذاردش زیر آفتاب تا خشک شود!»
گفتش: «کاغذ رو یه هفته بعد می‌شوره و می‌ندازه بیرون!»
گفتم: «دعا رو؟»
گفت: «کاغذ را لای این پارچه‌ی سبز تا کند اما گره نزند و بگذارد لای پنبه‌ی زیر سر پدرِ دیانا!»
گفتش: «پارچه رو بکنه توی بالشتک بابات!»
گفتم: «بالشت پدر؟»
پرده را کنار زد و چشم‌اش را گذاشت روی من. با چشم دیگرش به مادربزرگ گفت: «کاغذ باید یکماه توی زیرسری بماند. اگر شوهر پیدایش کرد یعنی کسی مادرِ دیانا را طلسم کرده. عروست را می‌آوری پیش من گره‌اش را باز کنم! اگر پسرت پیدایش نکرد مادرِ دیانا بداند که بچه‌اش پسر می‌شود. راه‌ات دور است؟»
گفتش: «هاااااه دوره حاجی!»
گفتم: «خونه‌ی ما؟»
گفت: «اگر پدرِ دیانا کاغذ را یافت چیزی که می‌دهم را باید چال کنی توی باغچه. بعد از 4روز از خاک درش می‌آوری و آبش می‌زنی و دوباره چالش می‌کنی. 4بار این کار را تکرار می‌کنی. بعد خودت می‌گذاریش لای دیوار و به عروس می‌گویی شب به همان قسمت دیوار دست بکشد بعد برود به بستر شوهر!»
بوی شاش خودم می‌زد توی دماغم. به مادربزرگ چسبیده بودم و گذاشته بودم شاشم را بو کند.
گفت: «به مادرِ دیانا بگو تا 4روز موی‌اش را ببافد، انگشتری دستش کند، لباس دکمه‌دار بپوشد. روز پنجم گیس‌اش را شانه کند، انگشترش را با آب‌طلا بشوید و لباسش را عوض کند و بقیه‌ی کارها که گفتم را دقیق انجام دهد!»
مادربزرگ گفته بود: «از دست این پسر ناخلف موهاتون رو کوتاه کنین. این بی‌دین اینطور نپیچه دور دستش و تابتون نده!»
گفتم: «موی مامانم؟»
گفتش: «پسرش می‌شه؟»
چشمی که به مادربزرگ بود را رویم چرخاند و چشم دیگرش بر روی پرده ماند: «هنر سیاه همیشه پیروز نیست. من با هنر سفید هم خواستم و می‌شود.»
به خشتکم دست کشیدم که گرمای کرسی خشکش کرده بود. می‌ترسیدم پاهایش را بکند زیر کرسی و پاهایش به پاهایم بخورد. پاهایم را از زیر لحاف کشیدم بیرون.
گفت: «دیگر اگر آمدی بچه‌های مادرِ دیانا را با خودت نیاور!»
فکر کردم اگر یکبار دیگر اسمم را بگوید دوباره می‌شاشم.
گفت: «دختر برای کار تو گره داره»
برگشتیم خانه. مادربزرگ نعل اسب را گذاشت روی رف و گفت: «برو خودت را بشور و بیا بنشین بگو ببینم این مردک چپول چه گفت!»

همیشه دوست داشتم بنشینم و با فشار بشاشم و ببینم شاشم تا کدام کاشی حمام می‌رسد. گفتم اگر بشاشم و تا کاشی سوم برسد یعنی پسر می‌آید و یحیی، مریم را طلاق نمی‌دهد.
شاش داشتم، نیامد... فشار دادم... چندقطره ریخت روی کاشی اول...

(آرزو رضایی مجاز؛ 6 آذر 94/ شیرا




نوع مطلب :
برچسب ها : یادداشتی از آرزو رضایی مجاز، آرزو رضایی مجاز،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 3 خرداد 1395 :: نویسنده :

مینو خالقی، یک دال تهی نیست!

امیرحسین بریمانی

انتشار در دیدگاه نو (اندیشکده لیبرالیسم)

  مینو خالقی چه اهمیتی دارد؟ به عبارتی ساده باید گفت مینو خالقی هیچ اهمیتی ندارد و خود این عدم اهمیت است که او را به سوژهای قابل توجه بدل میکند. مینو خالقی یک دال تهیست که ذاتا به هیچ معنا و مفهومی (مدلولی) منتهی نمیگردد و به همین دلیل، هر گفتمانی میتواند او را مصادره کند و جلوهای از او را به نمایش بگذارد که بنا به مصالح آن گفتمان، منفی یا مثبت به شمار میرود.

 توضیحات پاراگراف پیشین،  بلاییست که رسانهها بر سر اصلاحات آوردهاند. بدین طریق که ابژهای از گفتمان اصلاحات یعنی مینو خالقی را  به بازیچهای برای خبرسازی مبدل کردهاند. در میان اینهمه کشمکشها و هوچیگریهای مطبوعات، مینو خالقی از زمینه اصلاحطلبیِ خود جدا شده و تقریبا به یک چیز بیاهمیت برای جامعه تقلیل یافته است. دلیل اینکه حرکت جمعیای برای پشتیبانی از خالقی صورت نمیگیرد، چه چیز جز همین رسانهای شدن او میتواند باشد؟ چپها فکر میکنند این هیاهوی رسانهها بر سر مسئله مینو خالقی، بدین معنیست که عدهای پیگیر کار او هستند و انفعال خود را توجیه میکنند! البته پرواضح است که آنچه بنده از مطبوعات مد نظر دارم، مطبوعات دولتیای است که رویکردهای نامعقولی نسبت به این مسئله نشان میدهند. بیایید فرض کنیم مسئله مینو خالقی توسط شبکههای مجازی و به شکلی غیر رسمی و زیرزمینی منتشر و پیگیری میشد. در چنین شکلی، این مسئله نوعی زنگ خطر به شمار میآمد که نیازمند پشتیبانی همهجانبه مردم بود؛ به قول آگامبن، وضعیتی استثنایی که در آن، رویههای معقول میباید به کناری نهاده میشدند ومردم باید  قضیه را به صورتی رادیکال پیگیری میکردند. حال که کار به اینجا کشیده و جلوی مطبوعات را هم نمیتوان گرفت، باید مینو خالقی را به زمینه خود بازگردانیم و گرههایی که مسئله او ایجاد میکند را بازتبیین کنیم. اولین گره، تقابل دو گفتمان اصلاحطلبی و اصولگرایی است که میباید مورد تاکید قرار بگیرد تا جدال میان این دو، نتیجه را به نفع مینو خالقی برگرداند یا بهتر است بگوییم نتیجه این مسئله، نشان میدهد که نهایتا کدام گفتمان، قدرت بیشتری نسبت به دیگری دارد؟ رهبری یا رییس جمهور؟ تضاد میان این دو میباید تشدیدسازی شود تا از قدرت فزایندهی آنتاگونیستهای اصلاحات کاسته شود. در صورتی که اعمال مخالفان اصلاحات به گوش جامعه نرسد، این گفتمان قادر به انجام هرکاری خواهد بود؛آگاهی دادن به پشتیبانان مردمی اصلاحات، اهمیت به سزایی دارد.گره دوم مسئله مینو خالقی، فمینیسم است که البته کمتر واکنشی از سمت فمینیستها برای مینو خالقی مشاهده کردهایم. عدم برابری جنسی در این مسئله نمود ویژهای دارد. اینکه زنی بدلیل پخش شدن عکسهای شخصی خود، مورد تهاجم عدهای قرار بگیرد، حکم نابودی بیش از پیش برابری جنسی را دارد. بخصوص که موجی در رسانه‌های اصولگرا به راه افتاد و از دستگیری  مدیر کانال تلگرامیای که عکس مینو خالقی را منتشر کرده بود، انتقاد شد. از یاسر جبرائیلی گرفته تا علم‌الهدی، امام‌جمعه مشهد، از بازداشت این فرد انتقاد کردند. آنها معتقد بودند اتفاقا باید از این خبرنگار به دلیل افشای این تصاویر و روشن‌شدن منش منتخب سوم اصفهان قدردانی کرد! اینرویکرد، بدین معنیست که حریم خصوصی زنان، اهمیت دارد و باید مورد کاووش قرار بگیرد. درواقع تجاوز به حریم خصوصی زنان، به این دلیل که نوعی آسیبشناسی فساد (!) به شمار میرود، مشروعیت مییابد و بعید نیست بعدها هم چنین دست اتفاقاتی دوباره رخ بدهند؛ برای همین باید مینو خالقی را نقطهای مهم به شمار آورد و از اتفاقات آینده پیشبینی کرد. در شرایط فعلی، دلیل اینکه این مسئله بسیار به طول انجامیده و حکم نهاییای صادر نمیگردد، عملا جدال میان قدرت نیست! بلکه چنین به نظر میرسد که حاکمیتی تک ساحتی، قصد دارد با به تعویق اندازیِ موضوع، از توجه جامعه به این مسئله، تمرکززدایی کند و سپس دست به اقدام بزند. مینو خالقی یک هیچ نیست که به راحتی بتوان به هر طرفی متمایلش کرد و خوانشهای مختلفی از آن بدست داد. مینو خالقی، یک دال منحصر به فرد است که مدلولهای مشخصی از جمله مسئله زنان و گفتمان اصلاحطلبی دارد.

  نکتهای که نباید از اشاره باز بماند این است که تا همینکه حکم رهبری نتوانسته است دخالت کند و اصطلاحا کار را یکسره کند، خود نوعی پیشرفت به شمار میآید و خبر از تقسیم قدرت میان نهادهای مختلف را میدهد. 





نوع مطلب :
برچسب ها : مینو خالقی، یک دال تهی نیست!،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 3 خرداد 1395 :: نویسنده :
شعری از رضا بختیاری اصل

انتشار در سوگواران ژولیده
-
در سوگ منتظران
- تا برقراری باران
با چشم های شما گریه می کنیم
یعنی 
روبان رنگین کمان را
بالاخره
به دست آسمان هدیه می کنیم.
-باید به میهن مایل ویلچر داد
و گفت : خورشید را گردگیری کنید
دیگر نوبت نصب ستاره نیست!
-کودکی که
حلق اطلسی ها را می بوسید
هرگز گرسنه نبود
ذبح صدا، سکوت نیاورده
و ماجرا همچنان شبه خاکستری ست.
به قصد غم افزایی
خنده ی واژه ها را شکستند
بعد
در کوچه های کتاب
قلک و جغجغه
گریه کردند، گم شدند
دو تا سیم و یک موش و یک صفحه
با جعبه ی کلیدش ماند و سوته دلی.
ولی
لب بامدادی ات بود
زندگی را فراهم
مرگ را معلق کرد.
همانا پریدم
و از یقه ی عشق محکم گرفتم!
- 12 / اردیبهشت / 95




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از رضا بختیاری اصل، رضا بختیاری اصل،
لینک های مرتبط :


گلشیفته فرهانی بچه‌ زن‌باباس
 محمد تنگستانی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
در چند روز گذشته «ترانه علیدوستی» به خاطر بازی در فیلم «فروشنده» و حضور در جشنواره کن مورد حمایت، تشویق و توهین ملت در شبکه‌های اجتماعی قرار گرفته است. فیلمی که هنوز به اکران عمومی در نیامده اما ملت بر این باورند که فیلمِ خوب و درخشانی‌ست. چرا چون تنها امید ایرانی‌ها برای دریافت جایزه است و چندین رسانه در مورد این فیلم نوشته‌اند. درحالی که این فیلم نماینده سینمای ایران نیست. به تهیه کنندگی کمپانی «ممینتو» و یکی از نزدیکان پادشاه قطر ساخته شده است. اما  به این دلیل که اصغر فرهادی  کارگردانی‌اش  را بر عهده داشته است و بازیگرانش ایرانی‌ هستند نماینده نمادین ایران و ایرانی‌ها، قشر روشنفکر و  جامعه‌ای سنتی محسوب می‌شود. این سطح ماجراست.   در جشنواره امسال «گلشیفته فرهانی»بازیگر سابق فیلم‌های اصغر فرهادی هم حضور دارد . اما چرا ترانه علیدوستی نگاه مخاطب ایرانی را در این دوره به خود جلب کرده است؟  علتش این است که ما ملت خاطره باز و عشق به نوستالژی هستیم. ترانه علیدوستی در سریال «شهرزاد» خوب درخشیده است و علت محبوبتش در این دوره کن  بعد از همه خوبی‌های تخصصی‌اش ایفای نقش در سریالی بوده که در شبکه‌ خانگی یا به نوعی در  اپوزیسیون تصویری داخل کشور، تهیه و  ساخته شده است. به تعبیری تو دهنی محکمی به صدا و سیما بوده که در سال‌های گذشته نتوانسته فیلم و یا سریالی موفق بسازد. تا اینجا هم همه چیز درست است. «ما و اونا» 
اگر قرار باشد این طرفی و آن طرفی نگاه کنیم، آن طرف «گلشیفه فرهانی» ایستاده با بازی در   فیلم «پترسون» به کارگردانی جیم جارموش. گلشیفته‌ای که  در انتخاب لباس  و روسری  دقت و خلاقیت به خرج نداده و نماینده ایران و قشر روشنفکر نیست. چرا ؟ چونکه ما در بهترین حالت ممکن باز  در ناخوداگاه با حجاب مشکلی نداریم، طرفدار حجاب هم هستیم( کافی‌ست به توییت‌های کاربران ایرانی دقت کنید. ببینید سر لباس و نوع پوشش بازیگران زن حاضر در جشنواره کن چه کرده‌اند). این هم سطح ماجراست.
«یک سوال و چند جواب روشن» 
سوال این است که  چرا با وجود هزاران دوربین، عکس و یا فیلمی منتشر نشد که «گلشیفه فرهانی» را کنار این کارگردان و دو بازیگر ایرانی نشان بدهد؟ مگر نه اینکه از اعضای یک خانواده هستند و همگی ایرانی؟  جواب :به این دلیل که بازیگرانی که از ایران آمده‌اند در مکان‌های عمومی اجازه معاشرت با «گلشیفته فرهانی» را ندارند؟ چرا، به این دلیل که بلایی که گلشیفه سر دولت ایران آورده خدا بر سر بنده ظالمش تا همین امروز نیاورده است و اگر با این بازیگر معاشرتی داشته باشند بعد از بازگشت سایت‌های هرچی نیوز و دلواپسان و ... شلوار از پای معاشر در می‌آورند و احتمالا ممنوع‌التصویر می‌شوند.
«ما با برهنگی مشکل داریم نه دولت جمهوری اسلامی»  در ماه‌های گذشته زمانی که «رضا رشیدپور» برنامه «دید در شب» را اجرا می‌کرد از همه بازیگران زنی  که به این برنامه دعوت می‌شدند  در مورد عملکرد گلشیفه سوال می‌کرد و آنها به اجبار یا بنا به باور و اعتقادشان می‌گفتند اشتباه کرده و حیف شد و از این گونه حرف‌ها( به غیر از شقایق فرهانی که وارد بازی کثیف این مجری نشد). در این دوره کن نه رضا رشیدپور وجود داشت و زمین بازی از آن دولت جمهوری اسلامی است. این ما در شبکه‌های اجتماعی بودیم که حضور گلشیفته را ندیدیم. 
«ترانه و گلشیفته دو روایت از  حال و روز جامعه ما»
موضوع دیدن یک طرف و ندیدن طرف دیگر ماجراست، الان فقط  حکومت اسلامی ایران با گلشیفته فرهانی مشکل ندارد بلکه این فرهنگ سنتیِ حاکم بر ذهن ماست که با گذشت زمان و تمام شدن جوگیری‌ها متوجه شده است با آزادی و برهنگی گلشیفه مشکل دارد و نمی‌تواند با آن کنار بیاید. 
تا اینجا هم بازی به قاعده است. خانم علیدوستی حجاب را رعایت می‌کند،  گلشیفته فرهانی نه.  اصغر فرهادی بازهم می‌تواند و می‌خواهد در ایران فیلم بسازد گلشیفه نه. تکلیف گلشیفته فرهانی با خودش و همه ما روشن است او بازیگری در دنیا و جامعه‌ای آزاد است.مخاطبان غیر ایرانی‌هم بازی و شخصیتش را دوست دارند و آنقدر موفق بوده که توانسته در فیلم «جیم جارموش» ایفای نقش کند. ولی تکلیف اصغر فرهادی و امثال ترانه علی‌دوستی و شهاب حسینی درست مثل ما با خودمان روشن نیست.
 دهه‌های بعد، بعد از عوض شدن دولت جمهوری اسلامی نمی‌دانم آقای فرهادی چه جوابی به این گونه سوالات: «چرا با هموطن، همکار، بازیگر فیلم‌هایت در کن ۲۰۱۶ عکسی یادگاری که مرسوم و  عادی است نگرفتید؟» می‌تواند داشته باشند.





نوع مطلب :
برچسب ها : گلشیفته فرهانی بچه‌ زن‌باباس محمد تنگستانی، گلشیفته فرهانی بچه‌ زن‌باباس، گلشیفته فراهانی، محمد تنگستانی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 2 خرداد 1395 :: نویسنده :
شعر مشترکی از شهاب قناطیر و پدرام محمدزاده
انتشار در سوگواران ژولیده
-
اگر شرف داری بخون!!بخون دیگه سگ لعنتی
می خواهید دیوار را فرو بریزید ؟ 
فکر کرده اید به پنجره / به قاب فلجش ؟ 
فکر کرده اید به سایه های اسیر ؟ 
به نگاه های  بی سمت و سو 
به تکرار این کلمه " تکرار " فکر کرده اید ؟ 
فکر کرده اید زندانی در دنیای بی دیوار چگونه فرار کند ؟ 
می خواهید دیوار را فرو بریزید ؟ 
" ما " که صدایی غالب بود 
ما دستور داشتیم  
زبانی که به فعل افتاد / مفعول شد 
زبان که کیر ندارد ! / این زبان زیر زبانی دارد 
به شک افتاده دیوار که آیا ایستاده ؟ 
و آیا ایستادن معنای مشخصی دارد ؟ 
به اتفاقی که نیافتاده می ماند شاعر در کارش 
همه چیز از تصویر آغاز شد 
و تاریخ آنقدر دور بود که نمی شد دیدش  
به شکل افتادن اتفاق می مانی بر لبه
پریدن به زیر این زبان خایه می خواهد ! 
فرمانده ! فرمانده ! 
معناها پاتک زده اند / نه ! ...
کسی که فکری به سرش زده نمی جنگد 
کسی که به سرش زده می جنگد 
خیال کرده ای مملکت بدون قانون است ؟ 
هرکی به هرکی ست ؟ 
خیال کردی می توانی خیانت کنی به زبان / به کلمه / خائن ! 
من در دادگاهی نظامی به دادگاه نظامی فحش دادم 
و این را فریاد کردم : دیگر نمی خواهم بکشم 
دیگر نمی نویسم !
-
مسکو 1278




نوع مطلب :
برچسب ها : شعر مشترکی از شهاب قناطیر و پدرام محمدزاده، شهاب قناطیر، پدرام محمدزاده،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2