درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
معرفی کتاب:

مجموعه شعر "ملودی تپانچه" از سپیده داداش زاده در انتشارات حکمت کلمه منتشر شد.

شعری از کتاب
-
جیغ می زنم 
و روی بهمن 
یازده پسر می زایم 
یک دختر 
در شکم نگه می دارم.
می خواهم شبیه زنی که 
قهرمان می زاید 
دخترم را 
با بهار 
برویانم





نوع مطلب :
برچسب ها : سپیده داداش زاده، حکمت کلمه، ملودی تپانچه،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
آیا حسن روحانی قابل اعتماد است؟

خروج از حکومت تکساحتی

  امیرحسین بریمانی

 انتشار در دیدگاه نو (اندیشکده لیبرالیسم)


-

  در این یک سال باقیمانده تا انتخابات ریاست جمهوری، اعتبارسنجی حسن روحانی ضروریترین مبحثیست که ژستهای مختلف روشنفکری میباید بدان بپردازند. این مهم، بجز شفافسازی وضعیت موجود، کارکرد دیگری نیز دارد و آن گوشزد کردن خواستهای جامعه به ریاست جمهوری بوده و بصورتی ضمنی، پافشاری قشر روشنفکر بر میل به تغییر را معنی میدهد. روندی که گفتمان قدرت از انقلاب تا امروز طی کرده است، یک نکته مثبت دارد که البته سرعت کندی داشته است: چند پاره شدن یا تقسیم شدن قدرت بین ارکان مختلف. اختیاراتِ حکومتی به ندرت از یک راس به چند راس سپرده میشود که نتیجهی آن، دسترسی بیشتر مردم به عوامل تصمیمگیرنده و نتیجتا امکان بروز میل تودهها به تغییرات است. حکومت تکساحتی، جامعه را در وضعیت استثنایی یا وضعیت فوقالعاده قرار میدهد. بدین معنی که قدرت (که تماما در اختیار یک نیرو است) در چنین وضعیتی قادر خواهد بود تمامی کنشها را ساماندهی کرده و قانون اساسی را در صورت نیاز زیر پا بگذارد و این در صورت نیاز" چیزی جز منافع گفتمان قدرت نیست! تنها عامل پیشبرندهی فرآیند خروج از وضعیت استثنایی، در گام اول پخش کردن قدرت بین نیروهای مختلف بوده و در گام بعدی ایجاد موازنه میان قدرت تصمیمگیری این نیروها. حال رییس جمهور نیز یکی از این نیروها محسوب میگردد که در شرایط ایدهآلِ انتخاباتی، توسط مردم انتخاب گردیده و نتیجتا در پی برآوردن خواستهای مردم است. چند واکنش اخیر حسن روحانی ما را بر آن میدارد تا میل داشتن او به برآوردهسازی خواستهای جامعه را جدی بگیریم. اما نکته اصلی اینجاست که آیا واقعیتی در این میل به تغییر هست یا به عنوان مثال، دفاع او از مردم در برابر هفت هزار نیروی نامحسوس امنیتی، بیآنکه حقیقتی در آن باشد، هدفی جز جلب اعتماد مردم را دنبال نمیکرده است؟ باید به دولت روحانی یادآوری کنیم که اگرچه ما به او امیدواریم، اما گول این امیدواری را نیز نخواهیم خورد و به ساحت نمادین دفاعیات او اکتفا نخواهیم کرد! پرواضح است که حرف تنها بر سر مورد مذکور نبوده و موارد دیگری همچون آزادی زندانیان سیاسی که از قضا جزو وعدههای انتخاباتی او نیز بوده است را مد نظر داریم. عمل تهدید کردن، شاید ممکنترین کنش رادیکال روشنفکری میتواند باشد و باید در این مجال یک ساله تا انتخابات ریاست جمهوری، حق تهدید کردن را به جامعه بازگردانیم! این وضعیت فوقالعادهای که هر لحظه، امکان صادر شدن حکم حکومتیِ تازهای، زندانی سیاسی تازهای و سلب تازهای از آزادی مردم را امری بدیهی جلوه میدهد، باید در ماههای باقیماندهی ریاست جمهوریِ حسن روحانی مورد فروپاشی قرار گیرد. نگاه خیرهی سرکوبگر به افراد جامعه را هنوز عمیقا احساس میکنیم و جز در مواقعی که دولت روحانی در آستانهی نیاز به حمایت مردم (از جمله انتخابات مجله یازدهم) قرار گرفته است، نشانهای از تضعیف شدن سرکوب را احساس نمیکنیم؛ نوعی تضعیف موقت سرکوب برای آشتی دادن مردم با قدرت! از طرفی عدهای که تعداد کمی هم نیستند، پرسشی که در تیتر این یادداشت آمده را حتی پیش از به روی کار آمدن روحانی، "خیر" گفتهاند و راه را برای هرگونه امیدواری و تغییر بستهاند؛ حال مابهازایش چه کنشی را پیشنهاد کردهاند بر همگان پوشیده است. چپ رادیکال ما برای اینکه از انفعال به برون آید، میباید پرستیژ خود را با ضروریات امروز منطبق کند و کمی حافظهی تاریخیاش را مورد فراموشییی رهایی بخش قرار دهد.

خرداد 95

قسمت دوم

  در یادداشت پیشین، به طرح این پرسش پرداختم که آیا حسن روحانی صرفا در سامانه نمادین به کنش میپردازد یا در گفتهها و وعدههای او واقعیتی نیز موجود است. در صورتیکه وعدههای روحانی از کنش عملی تهی باشند، درواقع او نقش تلطیف کننده حاکمیت استبداد با استفاده از پوششهای نمادین را به عهده گرفته است! بگذارید مثالی بزنم: اگر همه چیز فروپاشی کند، تنها با امیدواری به آینده و همچنین توجیه اینکه خسارت وارده قابل جبران است، میتوانید خود را تسکین دهید؛ پوشش نمادینی که وضعیت را تلطیف میکند اما در واقعیت هیچ چیز تغییر نکرده است. در یادداشت پیشین صرفا به طرح پرسش پرداختم ولی در این چند مدتی که گذشته، پاسخ این پرسش تا حدی برای من آشکار شده است: روحانی قابل اعتماد است!

  چندی پیش، طلاب قم به حسن روحانی اعتراض کردند که رویکرد او موجب تضعیف موقعیت رهبری خواهد شد. نکتهای که طلاب قم به روحانی گوشزد میکنند، دقیقا صحیح است و این نکته بیانگر همان تقسیم قدرت و خروج از حکومت تک ساحتیست. پس از این اتفاق، حال میتوان به پرسش "آیا روحانی قابل اعتماد است" آری بگوییمچراکه مخالفخوانی روحانی توسط طرفداران حاکمیت استبدادی مورد تائید (اعتراض) قرار گرفته است چون جامعه روحانیت، حضور روحانی را همچون یک اخلال تلقی کرده است. حال باید کمی رویکرد خوشبینانهتری نسبت به پوشش نمادینی که روحانی ایجاد کردهست، داشته باشیم و باور کنیم که همین اعتراض نمادین و زبانی، نخستین مرحله گریز از وضعیت حاضر محسوب میگردد و برای واقعیت یافتن آن، حسن روحانی میباید توسط مردم حمایت شود تا بدین طریق اختیارات او از سمت جامعه مشروعیت بیابد که این مهم منجر به تسریع فرآیند تقسیم قدرت خواهد شد. نکتهای تردید برانگیز و احتمالا بازدارنده اینجاست که جامعه زیر یوغ گفتمان استبداد قرار دارد و عنصری خارج از گفتمان، عملا قادر به قدرتیابی نخواهد بود. این رویکرد روحانی، بیانگر پیش کشیدن گفتمان دیگری است و پرواضح است که گفتمان تازه، توسط جامعه روحانیت و همینطور پشتیبانان حکومت تک ساحتی پس رانده میشود و روحانی عملا چارهای جز پذیرش قواعد گفتمان موجود را ندارد و در اصل میباید اصلاح طلبیای محافظهکارانه را پیادهسازی کند. در این میان، تنها چیزی که روحانی را در دام رویکرد رادیکالتری خواهد انداخت، حمایت مردم و اعتماد کردن جامعه به اوست اما در مقابل همانطور که ژیژک نیز معتقد است، نیروهای پشتیبان نیاز وجود امنیتی حداقلی برای اعتراض هستند و این مهم جز توسط روحانی ممکن نیست. جامعه حق دارد از حسن روحانی، آزادی زندانیان سیاسی را خواستار گردد و روحانی نیز متعهد به اجرای آن است.  از طرفی نباید از نکتهی پیشین به سادگی گذر کرد. پرسش بعدی قطعا  "آیا روحانی قادر است" میباشد. آیا تنها راه گریز، طالب اصلاحات در حاکمیت استبداد بودن است؟ بدین طریق پروبلماتیک این گفتمان (یعنی سرکوب) پابرجا خواهد ماند و صرفا کاسته شدن شدت آن بدست خواهد آمد. هنگامی که جامعه از خواستههای رادیکال تهی باشد، یا کنشی برای دستیابی به آن صورت ندهد، اصلاح طلبان نیز محافظهکار خواهند شد و این نیز غیرقابل انکار است. از طرفی نمیتوان وجودیت اپوزیسیون افراطی را منکر شد ولی این چپ رادیکال هیچ گرهای را نمیگشاید چون  عمیقا واپسگراست! دلیل این امر را در پیرانهسری این طیف باید جست و از طرفی نسل بعدی یاد نگرفته چطور میتواند رادیکال باشد و به همین دلیل خواستههای رادیکال جامعه ما متحجرانهست و مهمتر اینکه قابل دستیابی نیز نیست. ما به ژستهای جوان رادیکال نیاز داریم و به کمی انعطاف! البته منظورم از انعطاف، پذیرش واقعیتهای موجود است و نه تقلیل دادن خواستهها؛ پس جمله پیشین آنقدر هم که مینماید، محافظه کارانه نیست بلکه وضعیت امروز ایجاب میکند که در اندیشه ورزی چپ تحولاتی حاصل گردد.

اردیبهشت 95







نوع مطلب :
برچسب ها : آیا حسن روحانی قابل اعتماد است؟، خروج از حکومت تک ساحتی،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از منصور خورشیدی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
اینک که قطره های حیات
در سرخی رگان تو 
پرتاب می شود 
دل به تبسم ساده می سپاری
جنب نیلوفرانی که
با زمزمه ی آب 
از خواب بر خاسته اند





نوع مطلب :
برچسب ها : منصور خورشیدی، شعری از منصور خورشیدی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
گفتگو با علیرضا بهنام
بررسی شعر دهه هفتاد در گفتگو با علیرضا بهنام
امیرحسین بریمانی
-

شعر دهه هفتاد را یک جریان روش مند می دانید؟
راستش را بخواهید از ابتدا روش مند نبود. در واقع در نیمه اول دهه هفتاد اصلا جریانی در کار نبود. شاعرانی بودند که یا استراتژیشان را خود بر پایه آزمون و خطا پیدا می کردند یا در جریان همنشینی با هم در دوره ای کارگاهی چیزی دارای استراتژی مشترک می شدند. اما امروز که از دور نگاه می کنیم یک استراتژی کلی در آثار این دوران قابل تشخیص است که لابد باید آن را محصول شرایط مشترک و کمی تصادف بدانیم.

قبول دارید که در شعر دهه هفتاد، بواسطه ی رسمیت بخشیدن به امر آوانگارد شکوفا شد؟
رسمیت بخشیدن به امر آوانگارد دیگر چیست؟ شعر دهه هفتاد به واسطه تریبون پیدا کردن گرایش های اقلیت در نیمه دوم این دهه شناخته شد. اما هرگز جزئی از رسمیت ادبی نشد و به دلیل سرشت خود همواره فاصله اش را با رسمیت حفظ کرد. آوانگاردیسم هم اصلا ادعای دهه هفتادی ها نبود. دهه شصتی هایی مانند موحد ، لنگرودی و عنقایی مدعی امر آوانگارد بودند که امروزه بخشی از رسمیت ادبی را نمایندگی می کنند

 گسست شاعران تازه در دهه هشتاد از دستاوردهای دهه هفتاد را چطور ارزیابی می کنید؟ نخواندن یا حرکتی تعمد دار؟
چه بگویم. هم این بود و هم آن. یک عده که اسم خودشان را گذاشته بودند مطرود شعر هفتاد را خوانده بودند. بعضیشان در کارگاه های آزرم در فرهنگسرای بانو دوره شعر ایران و جهان را گذرانده بودند. رویکردشان به شعر اعتراضی یک بار مصرف ثمره بدخوانی تئوری های چپ جدید بود و البته هنوز هست. یک عده دیگرشان هم افتادند دنبال آدمی که هنوز کتاب اول شعرش چاپ نشده بود به عنوان استاد درس می داد و در انتشاراتی معتبر مسوول صفحه شعر شده بود و در سفرهای خارجی عنوان نماینده شعر ایران را یدک می کشید. خب نگفته پیداست شاگرد چنین استادی نمی تواند چیزی بهتر از قورماغه ای روی تیفال بنویسد. درک او از شعر همان چیزی است که از استادش آموخته . استادش هم که پیش از آموختن استاد شده به جز قریحه اش راهنمایی ندارد پس چیزی ندارد که به کسی بیاموزد. به این ترتیب بود که فست فود جای شعر را گرفت و دلنوشته های دختر و پسرهای دبیرستانی زیر فروست شعر امروز ایران و توسط چند ناشر نامدار منتشر شد و شعر را در محاق فرو برد

شکل گیری جریان شعر دهه هفتاد وابسته به کنار هم نشستن تصادفی چه عواملی بود؟
در درجه اول باید از شرایط بعد از جنگ و دوران سازندگی نام ببریم. شرایطی که اولین بار بعد از دو دهه به نگرش های اقلیت اجازه داد در فضای ادبیات ایران فارغ از هژمونی گفتمان ایدئولوژیک ابراز وجود کنند. عامل دیگر شکل گیری جریان سوم ترجمه در ایران بود که قبلا در مقاله ای اشاره کرده ام چگونه به پدیده ای انجامید که آن را موج سوم تجدد نام نهاده ام و ویژگی عمده آن قرائت خلاق و اینجایی از متون ترجمه شده است. سومین عامل که خود به نوعی نتیجه دو عامل پیش گفته است فضای نسبتا آزاد مطبوعات بین سال های 76 تا 79 بود که به دیده شدن و تثبیت این گفتمان جدید فرهنگی کمک کرد. گفتمانی که شعر دهه هفتاد نیز از دل آن بیرون آمده است

دستاوردهای شعر دهه هفتاد بصورت تیتروار چه بوده است؟
مهم ترین دستاورد دهه هفتاد برای شعر فارسی عبور از دوگانه ایدئولوژی - آوانگاردیسم و رسیدن به فضای گفت و گوی سبک ها بود . عدم قطعیت به عنوان مفهوم کلیدی پسامدرنیته بدون ان که دستاوردهای گذشته را به سیاق ایدئولوژی زده ها نفی کند یا به سیاق آوانگاردها در قالب بیانیه ای ملغی اعلام کند موفق شده بود فرمولی ارائه دهد که گذشته را به آینده پیوند می داد. الغای مرکزیت روایت و تقدس زدایی از مفهوم راوی- شاعر از دیگر دستاوردهای دهه هفتاد برای شعر معاصر ماست که بخشی از شعر ما را با ادبیات اکنونی جهان معاصر می کند.

شکوفایی شعر در دهه هفتاد ارتباطی به مسائل سیاسی داشت؟
همان طور که در پاسخ های قبلی اشاره کردم وضع سیاسی کشور در دوران بازسازی به شکل گیری مبانی نظری اش کمک کرد و فضای باز سال های پایانی این دهه در شناخته شدن نتایج ادبی این جریان در جامعه سود رساند.

نقش کارگاه رضا براهنی در شعر دهه هفتاد به راستی چه بود؟
نقش کارگاه براهنی در این دهه مشابه نقشی بود که خود او در دهه 40 و 50 ایفا کرد. یعنی او فضای نقد ادبی را از گزاره های رمانتیک و یا ایدئولوژیک به سمت نظریه روزآمد و علمی ادبیات سوق داد و کاری کرد که همه ما مرتبطین کارگاهش با مبانی دانش نقد ادبی و نظریه های روزآمد ادبی آشنا شویم. بدیهی است که نه او ونه کارگاهی که برپا کرد مسوول بدفهمی ها یا کلاه برداری های بعدی نبوده و نیستند. براهنی معلم بسیار درخشانی بود که خودش متون کلیدی را ترجمه می کرد و در کلاس توضیح می داد. و کسی بود که واقعا برای فهمیده شدن درسی که می داد دل می سوزاند. من در طول 19 سال تحصیلم در مدرسه و دانشگاه دیگر هرگز معلمی مثل او پیدا نکردم. بدیهی است که چنین کلاسی وقتی چندین دوره برگزار شود تعدادی آدم آشنا به مبانی به جامعه ادبی معرفی می کند که بعضیشان خلاقیت دارند و اثر هم خلق می کنند و بقیه به منتقد یا ادیب یا حداقل مخاطب حرفه ای شعر و ادبیات تبدیل می شوند. این تاثیر کارگاه بر ادبیات هفتاد بود .

دهه هفتادی ها در دهه ی بعدی نیز توانستند جایگاه خود را حفظ نمایند؟ لطفا به نام ها اشاره کنید.
سوال خوبی است. اگر منظورتان جایگاه ادبی است بله. اما اگر منظورتان حضور در فضای عمومی است تا حدود زیادی نه. البته نام هایی مانند انصاری فر، شمس آقاجانی، عبدالرضایی، پگاه احمدی، رزا جمالی ، محمد آزرم، محمد حسین عابدی، موسی بندری، سپیده جدیری، علی قنبری ، رسول یونان و صاحب این قلم همچنان در فضای رسانه ای هشتاد حضور داشتند و صدایشان شنیده می شد اما بقیه به دلایلی چون بسته شدن فضای فرهنگی، محدودیت چاپ و نشر، انحصار طلبی جریان موسوم به ساده نویسی که فضای معدود رسانه های مستقل باقی مانده را اشغال کرده بود و لمپنیزم ادبی را ترویج می کرد و چند عامل دیگر دلیل دیده نشدن تلاش های ادبی این چهره هاست.

مطبوعات و به طور کلی اوضاع نشر دهه هفتاد با دهه ی بعدی چه تفاوت هایی داشت؟
سوالتان درباره تفاوت های مطبوعات در دهه هفتاد و هشتاد خیلی کلی است اما به طور خلاصه می گویم که در نیمه اول دهه هفتاد مجلات ادبی پایگاه نوآوری های ادبی بودند و در نیمه دوم آن روزنامه های مستقل. اما در دهه هشتاد هیچ کدام از این دو نوع رسانه موجود نبودند و جای خود را به فضایی مجازی داده بودند که حامی شبه ادبیات بود. درباره روزنامه های مستقل این دهه و باند همشهری هم پیشتر گفته ام و مکرر نمی کنم

آیا ساده نویسی دهه هشتاد ریشه در تجربیات شعر دهه هفتاد دارد و یا اساسا پشت کردن شاعران نسل بعدی به امر رادیکال است؟
ساده نویسی ادامه منطقی جریان شعر فارسی نیست . یک رویکرد سیاسی است که به واسطه باندهای خاص مطبوعاتی به ادبیات ما زورچپان شده است. هدف آن هم ترویج لمپنیزم و ساده انگاری در میان نسل جوان و جلوگیری از شکل گیری خلاقیت و تفکر انتقادی در میان آنهاست. ساده نویس ها ژست می گیرند که در همراهی با فلان مطالبه ملت فلان حرف را زده اند و به دلیل نبود تفکر انتقادی کسی از آنها نمی پرسد که جز  بازتولید ستم با زبان ستمگر چه کرده اند؟ عالی ترین شعرهای پیشوای ساده نویسی تصویر نگاره هایی سطحی است که بدون داشتن تحلیل موقعیتی را گزارش می کند. کاری که شعر ما سال ها پیش در شعر مشیری و مصدق تجربه اش کرده بود. دیگر از پیروان این پیشوا چیزی نمی گویم که در بهترین حالت در حال بازتولید مهدی سهیلی و کارو به شکل نثر هستند و در بدترین حالت انشاهای دبستانی را تقطیع می کنند و به نام شعر به خورد خوانندگانشان می دهند. آن که به امر رادیکال پشت کرد چنان که در پاسخ یکی از سوال هایتان گفتم شاعران هفتاد بودند. ساده نویس ها به شعر پشت کرده اند.




نوع مطلب :
برچسب ها : گفتگو با علیرضا بهنام، علیرضا بهنام،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از مازیار عارفانی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
من اگر خدا بودم
میگفتم باران اسید ببارد بر سر این شهر
تا خون فرشتگان و فاحشگان را بشوید
و سجادهء مادران را بشوید
ولی آنقدر آدم ام
که زنم زیبایی اش فقط روزهای شهادت است 
و با تمام ته مایهء مذهبی اش
دینی ندارد جز من در روزهای تعطیل
چنانکه زیر باران تند مبعث
بهش گفتم ما هر کدام یک بهشت زهراییم
چنان، چنان که اول مات و مبهوت شد
نگاهم کرد
و بعد خندید
و بعد گفت ما یک بهشتیم
و بعد رفت روی بزرگترین قبر ایستاد
رو کرد به مردگان
و فریاد کشید
زنده باد مردگان، که ما همه یک بهشت زهراییم!
و بعد بهمن فرزانه آمد بالا و 
خاک لباسش را تکاند و 
مثل بچه های اول دبستان اجازه گرفت و گفت 
"آقا اجازه؟! 
پس چرا مترجم صدسال تنهایی
از نویسنده اش، صدها سال تنهاتر است؟!"
و بقیه مردگان خندیدند
ومن -که گویی معلم بودم- گفتم برو زیر خاک
بمیر، بمیر، بمیر...
و بهمن گفت: در سرزمینی که هشتاد میلیون "دانای کل"...
و فرزانه گفت: گاینده باد آنکه به انتشار تن میدهد
و بهمن گفت: زاینده باد آنکه به تن، تن میدهد
و فرزانه گفت: پاینده باد آنکه به تخمم تن نمیدهد
و من گفتم ما همه یک بهشت زهراییم
و بقیه مردگان خندیدند
و باران اسید می بارید بر سر این شهر
تا خون فرشتگان و فاحشگان را بشوید
و سجادهء مادران را بشوید
و زنم فریاد میکشید
زنده باد مردگان، که ما همه یک بهشت زهراییم!




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مازیار عارفانی، مازیار عارفانی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
یادداشتی از احسام سلطانی
-
هیچ جان پناهی وجود ندارد. من آدمی هستم بی خانه، بی "خود".
گاه اما خلاف این فکر می کنم؛ یعنی حس می کنم زمانی بوده که خانه ای داشته ام، "خود"ی داشته ام. و فکر می کنم زمانی بوده که با جهان ارتباط صمیمی تری داشته ام. ارتباطی که از طریق آن، می توانستم صدای خودم را بشنوم، خودم را ببینم و بشناسم. با وجود این، سعی می کنم این حرف ها را باور نکنم. چراکه خوب می دانم این تصورات از کجا می آیند. این تصورات متعلق به جهانی فرجام یافته است. جهانی که در آن، فردیت هیچ معنایی ندارد و همه چیز در جمع خلاصه می شود؛ جهانی که در آن، "بودن" از "شدن" مهم تر است. پدر معنای بزرگ تری دارد و خانه وطنی است هستی بخش. راستش را بخواهید گاهی دلم برای جاهایی که ندیده ام، برای جاهایی که نرفته ام تنگ می شود. 
کسی که از خانه خارج شود دیگر نمی تواند به خانه برگردد. 
برای راونکاوها، شاید، رحم همان خانه باشد و بگویند تو دلت برای آنجا تنگ شده است؛ جایی که همه چیز طبق میل تو پیش می رفت. شاید حق با آن ها باشد. اما امکان های دیگری هم هست؛ مثلن گذشته ی ملی. اگر در این گذشته، جمع را خانه تعبیر کنیم چه می شود؟ 
به هر رو، هر کدام از این ها که باشد اصلن مهم نیست. مهم این است: هیچ کس به خانه برنمی گردد. 
آدمی اگر گم نشود نمی تواند به راه های نرفته فکر کند.




نوع مطلب :
برچسب ها : یادداشتی از احسام سلطانی، احسام سلطانی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از نازنین نظام شهیدی
-
دمی دیگر 
از رویا
باز می مانیم

چنانکه باز می ماند
از بازی
کودک تنهایی
که بادکنک ارغوانیش
یکدفعه می ترکد
و آوار هوایی پاره پاره
در گلو ناگاه...

دمی دیگر
رویا در خانه ی شنی
ته می نشیند

قلعه هایی بی سوار
باروهایی بی عبور خاتونان...

دمی دیگر امّا
عشق را به من بدهید
تا به دیواره های جهان
خطّی 
در امتداد خود بکشم

آنجا که باز ماند
من باز مانده ام...
-
وی در سال1333 در شهر تهران تولد یافت . او تحصیلات خود را در رشته زبان و ادبیات عرب تا مقطع فوق لیسانس ادامه داد و از دانشگاه تهران مدرک گرفت. " ماه را دوباره روشن کن " اولین مجموعه شعر نازنین نظام شهیدی است که در سال 1369 توسط انتشارات شیوا به چاپ رسید و با اقبال و استقبال مخاطبان و منتقدان روبرو شد.وی در تدارک چاپ مجموعه شعر تازه ای بود که  مرگ نا به هنگام او در 29 دیماه 1383اجازه چاپ این اثر را نداد.




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از نازنین نظام شهیدی، نازنین نظام شهیدی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از مهدی قلایی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
بسم الله الرحمن الرحیم که به تن تو برکت داد
و از آنهمه برکت دستی نصیب من شد که پیش  کشید و  پا نداد 
در این شب معصوم 
تو را از کدام  تهرانپارس بیاورم بگذارم جای  دیگری ؟
بنام خداوند بخشنده ی مهربان که در تاریکی  به ما تخیل عنایت فرمود 
و در عکسهای کلاس هشتم ات وقتی قرآن را با صوت می خوانی تخیل عنایت فرمود
و در آن طفل معصومی که ‌رو سری اش را سفت به گلو بسته  تخیل عنایت فرمود

تو ملکوت اعلا بودی
 باید قبل از انقلاب 
با دلی آرام به سوی ات پر پر می زدم
تو تووی مشت ام بودی
و من  چون خموشان بی گنه
نگه ام بر آسمان :
 دیدم «زنی که در سواحل پولاد فریاد می زند: خدا خدا خدا  »تو یی
از مادرم خداحافظی می کنم زار زار زار گریه می کند تویی
حافظ می خوانَد و من به چهارده روایت در حروف یرملون در ایران خودرو
ادغام می شوم تویی

مرا با صوت 
مرا بلند  قرائت کن 
و  چون وامی مضاربه یکجا پس  بده 

جای تشهد 
قضای عهد ماضی را چنان سفت بغل ام کن  که  سعدی  تن اش در گور برقصد

 شهادت بده قدرت 
در آدم   سورااااااخ  درست می کند
شهادت بده 
آنها که به دیدن تو می آیند
 تماشا چیان خوبی نیستند 
من با بوسه ام تو را شکاف می دهم
و‌تهران را «ابد و یک روز» بدهکار
 می کنم
فقط اعتیادِ بهروزِ وثوقی قشنگ نیست
درون هر آدمیزاد یک نفر کارتن خواب هست 
درون هر خانواده  یک نفر دوست دارد جل و پلاس اش را جمع کند  برود سینما و چند سانس پشت سر هم بزند هفت جد و آبادش را زیر گریه

الامان ای قرآنی که از زیر تو رد شدند
الامان ای کاسه ی آبی که خالی مانده ای  پشت سرِ او که مدام
 تهدید می کرد موهای اش را از ته می تراشد و می ریزد دور
الامان ای تخیل
مرا به عکس های قبل از تولدش ببر
وقتی که فقط دهان بود و دست و پا نداشت
مرا با صورت اش  قبل از سقوط مصدق  آشنا کن
وقتی خبری ازسیب زمینی
 در قیمه های نذری  نیست 
و بوی قورمه سبزی 
دست از سرِ کچل ِما  بر نمی دارد 
 
اعتراف می کنم
 در زندگی  سه بار عاشق بوده ام
زنی که دوستش داشتم و فقط از سمت چپ زیبا بود
پدری که نصف سینه اش سوخت 
و آن قدر عطش داشت
که مدام نوشابه ی خانواده ی مشکی می خواست
  وطنی که یک نصفه پدر سوخته بود
 همیشه  آن نصفه ی پدر سوخته به پهلوی اش می زد  اولِ هر صبح  می فرستاد مدرسه
در هشت سالگی با دختر همسایه عروس بازی می کرد
در دوازده  سالگی 
صبحگاه مدرسه ی شاهد قرآن می خواند
و چه صدایی داشت پدر سوخته
شعار می داد :سه شنبه سه شنبه روز کمک به جبهه

در بیست و هفت سالگی 
ازدواج کرد
و فقط چند سال بعد به زن اش گفت:
من دیگر برای تو مرد نمی شوم خانم.





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مهدی قلایی، مهدی قلایی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از علی رضا نوری
-
مرا درون خودم تبعید کردند
و آنگاه که بر چهره ی خویش دست بردم
از زیر بغل های معشوقه ی چندمم در اصفهان زاده شدم
مرا به شکل های نیمه مرئی باور کنید
مرا جادوگران بابل زادند
و پیش از آنکه در اشک غرقه شوم به سبک بامداد پیر
مادر لذت بودم
مرا از حروف اخراج کردند
الغوث
الغوث
و آتش بود که مرا بار دیگر زاد
قبل از آن
قبل از آنکه به این شکل واحد در بیایم
رها بودم بر شاخسار و آبشار و سنگ
می دویدم درون سگ و گربه و یوز
می پریدم از موش ها به سوسک ها
از سوسک ها به قناری
از قناری به قوش
رودخانه بودم در تبت
در بلندی های پامیر
در قلب تو عزیزم
در قلب همیشه مهربانت که آسایشگاه پیری من خواهد بود
کلاغان
کلاغان را از من بگیرید رها باشم رها
هیچکس اینگونه تبعید نشد که من تبعیدی خودم گشتم
گیر کرده پشت میله های قفسه ی سینه
با دمی که فرو می رود می ریزم
و چون باز می آید هزاران نفرین به سعدی 
اگر قرار بر انتخاب خودم بود
حرفی از حروف الفبا می شدم
نه میم که سوراخ دارد و می شود درونش آلت رد کرد
نه ط
نه ه
نه هر حرف سوراخ داری که بشود از سوراخ تنگش جهان را دید زد
من دلم می خواهد الف باشم
راستِ راست
بدون اینکه هیچ الف قدی از صلبم برآید
الف باشم
بدون اینکه بایستم کنار اطعنای خاقانی
الف باشم
بایستم کنار پدر
دست هایش را فشار دهم که یعنی: آه پدر هوا دارد سرد می شود
مرا پشت در نگذارید
من آدمم آااا
الف باشم
به شکل تفنگ شلیک کنم دهان دیکتاتورها
و جهان را نجات دهم
این خوش خیالی اما هرگز دست از سرم  بر نداشت
من فقط عاشق بودم
بدون هیچ زر اضافه ای 
فقط عاشق بودم
و عشق کاری برای جهان نکرد
باید الف می شدم
ولی بیرون الفبا بوران است
باد و برف و گه باهم می بارد
از میان حروف الف از همه زودتر نجات پیدا می کند
حروف سوراخ دار
حروف خمیده
حروف دنده دار
حروف نقطه دار 
همگی در یک شب برفی به گا می روند
فارسی منم
هلا فردوسی هلا
از آن دره ی ژرف در میان زن چه خبر
سُم آهوی رفته در برف کو
دارم عکسم را برای معشوق جوانم می فرستم
دارم الفم را مزین می کنم
اوووووووووووووم
اوووووووووووووووووم
موهای سینه ام راببین
موی زنانی است که در سینه پنهان کرده ام
من تنها یک الف نیستم
پر از الف های تبعیدی ام
پر از عقده هایی که قصد کشور گشایی داشتند
از من هرگز اسم هیچ زنی را نپرسید
از من از زن بپرسید




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از علی رضا نوری، علی رضا نوری،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از محمدرصا اصلانی


چه رازباری است در این بودن
در این شکوفه‌ای که می‌لرزد و می‌داند
به بادِ بی‌پروا خواهد ریخت

دل است و
لرزیدن
جان است و
از حاشیه‌ها به‌در بردن
چه راز باری است
در این سپیدی به‌ سبزی رفته
تردیِ در دم مچاله شدن
طراوتِ پریشیدن به طوفان
و من
آواره‌تری از هجوم چهره‌ها و نقاب‌ها
بر شما
ای طراوتانِ آفتاب‌زده
فرو خواهم ریخت
فرو می‌ریزم




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از محمدرضا اصلانی، محمدرضا اصلانی، شعر دیگر،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
یادداشتی از علی عرفانی
-
اساسن با پرسش هایی که همواره با خود کلمه ی "چرا" حمل می کنند، پرسش های مشکوکی که به محض ِ آمدن، تنها به سمت وضعیت های روانی دست دراز می کنند، پرسش هایی که خودشان را مانند یک تابلوی ِ هیس ِ بیمارستانی، آرام می آورند که تنها جلوی روی ما به نمایش گذاشته باشند، اساسن با این اکیپ های ِ مافیایی چگونه باید برخورد کرد؟ اکیپ های ِ به چالش کشنده، دوربین های ِ مخفی و حتا از نوع های بزرگترش در وسط ِ متن ها، پوشش های ماهواره ای و تعقیب با هلیکوپتر، فیلم اولین خون و زنده ماندن ِ شگفت انگیز و حال دادنی ِ رمبو.
اما آیا اگر بگوییم اصلن چرا باید با آن ها برخورد کنیم، خود را در وضعیت خودساخته و مشابهی قرار نداده ایم؟ آیا می توان آن تابلو را به کناری انداخت؟ یا این جعبه های بازی و جمانجی ها را برای همیشه زیر تپه ی خاک مدفون کرد؟ اما چه تعهدی وجود خواهد داشت که دوباره بعد از گذشت مقداری، چیزی، دقیقن چیزی باعث نشود ما آن ها را که مدت ها پیش قایم کرده و یا دور انداخته بودیم، نرویم و آن ها را پیدا نکنیم و دوباره از نو، این بار خودمان، با دست های خودمان آن ها را جلوی چشم هایمان نگیریم و تا ابد به آن ها خیره نشویم؟ آیا دلمان برای آن ها تنگ نمی شود؟ آیا اگر نبودند به دنبال آن ها نمی رویم تا پیدایشان کرده باشیم؟ چقدر بد است وقتی درها باز می شوند و یک معشوقه از در نمی آید بیرون.
" چرا من انقدر تند می نویسم" یا اینکه " چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم"  و چه چرا ها و چه فرصت های از دست رفته ای، چراهایی که پاسخ در امتداد به آن ها تبدیل به کتاب می شوند، می شوند که ما موشکافی آن ها را از نزدیک دیده باشیم، چه حرکت ِ ناشیانه ای، چه برخورد سهل انگارانه ای ست که ما در هنگام روبرو شدن با آن ها، به جای طفره رفتن، نشسته باشیم و نوشته باشیمشان، آیا نمی توانستیم به جای دست کاری کردن و ادای تصنعی بر آمدن بر آن ها، بنشینیم تا دست به یک تلافی همگون زده باشیم؟ اگر می شود چگونه باید دست به این تلافی زد؟ آن ها را باید درست در چه موقعیتی گیر انداخت که آن ها دقیقن همان جا باشند؟ همان جملات ِ مرموز ِ چرایی را می گویم، آن بازجو های متن، آن اتاق های مخفوف ِ با چهره های پوشیده وارد آن می شوند، درست همانجایی که کلمه ها را دانه دانه احضار و از جمعیت متن محورشان، برای اجرای آنمراسم از پیش آماده شان جدا جدامیکنند. سلول های ِ انفرادی. اما آیا می توان با مقابله ای همسان آن ها را تنها دست انداخت و برای باقی عمرشان به حال خودشان تنها گذشت، چه حرکت ِ پیروز مندانه ای.
آیا بعد از پر کردن صفحه های سفید و پاسخ به همه ی پرسش های زنجیره ای دنیا، آیا بعد از آن این حراستی های نزدیک ِ ما، یعنی این چرا های به قول فروغ ِ فرخزاد "موذی ِ کشدار" نیستند که برای تبریک، برای وسوسه های نفسانی و فریب دادن برای پر کردن صفحات بعدی، با گل ها و شیرینی ها دست جمعی به پیشواز ما می آیند؟ آیا این پرسش ها غالبن ما را تشویق نمی کنند، که ما نوشته باشیم  تا در عملی موازی به صورتی کاملن ناخودآگاه خودمان را لو داده  خلاص کرده باشیم؟ اما آیا اصلن ما از ابتدا چیزی برای مخفی کردن نیز در دست ها یا دست ِ کم در جیب هایمان داشته ایم؟ آیا واقعن وقتی از بودا پرسیده بودند افتخارت چیست گفته بود اینکه راه می روم؟ آیا بهرام اردبیلی راست می گفت بالای قبر فروغ جای ِ تنها کسی که خالی بود تنها بیژن بود؟ اردبیلی می گفت من از ایران که رفته بودم، تنها یک دیوان ِ شمس را با خودم برده بودم، آن را هم انداختم توی ِ دریا، یعنی دیگر هیچ کتابی نبود که بهرام بخواند، یعنی دیگر هیچ کتابی نمانده بود که بهرام بخواند. حرف ِ بزرگی در کار است.
ای عذاب ِ وجدان بزرگ، ای چرای ِ اعظم، ای پرسش ِ لایق ِ عبادت ِ "چرا می نویسیم"، آیا به راستی زمان آن نزدیک نمی شود؟ نیست؟ که در یک اعتراض عمومی به آن چراهای ِ مخصوص، تمام آن هایی که می نویسند، همه با هم یا به صورت ِ تک نفره، آیا میل نمی کنند که نوشتن را به حال خود رها کنند، ول کنند، و در پی ِ این رها کردن به رها کردنی عظیم دست پیدا کرده و همه چیز را باهم رها کنند؟ انگشت هایشان را خرد کرده و با میخ وصل کرده باشند به دیوار؟ آیا انگشت ها برای خودشان حرکت نمی کنند که چیز روی دیوار نوشته باشند؟ چه وضعیت ِ اسف باری.




نوع مطلب :
برچسب ها : یادداشتی از علی عرفانی، علی عرفانی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
یادداشتی از علیرضا عباسی:

جالب است آیا یا نه؟؟؟؟... نمی دانم ...
این که چهار کتاب چاپ شده با مجوز وزارت فخیمه داشته باشی و در نمایش گاه بین المللی ِ کتاب شان که خدمات ون و اتو- بوس رایگان است، بروی و ببینی تنها یک کتاب ات، آن پشت اجازه ی حضور دارد.... خب گله ای نیست و جز این هم نمی تواند باشد البته ....
"پروانه ای از متن خارج می شود" همزمان شد با لغو مجوز "انتشارات آهنگ دیگر" و هیچ گاه روی نمایش را به خود ندید و نمی دانم رستگار شد یا نه؟؟؟ بی خبرم خلاصه...
" مرمت خواب های کوتاه " مصادف با تعلیق نشر چشمه شد و البته به لطف نشر چشمه، در آن دوران، با نشر به نگار منتشر شد و پس از رفع تعلیق، به چاپ دوم چشمه رسید. و اکنون این تنها کتابی ست از من که در غرفه ی نشر چشمه( البته آن پشت) حضور دارد.
" تیترهای درشت سیاه ترند " که داستانش غم انگیزتر است... کتابی که با نشر مروارید به چاپ رسید و دو سال پیش به مرحمت نازنینان، برگزیده ی کتاب سال و سپس به جایگاه رفیع برنده ی جایزه ی شعر فجر نایل شد و شاید به دلیل سرباز زدن از دریافت آن جایزه ی گهربار و گفتن نمی ستانم از دولت، طی یک متن کوتاه است که دوسالی ست برادران ِ جان به مروارید می گویند این کتاب را به نمایشگاه نیاورید و آن پشت هم نباشد.. در غیر اینصورت بعد گله ای نکنید!!!!
و اما " جمهوری پنجره ها"... این کتاب گردآوری و مختصر توضیحی درباره شعر این سال های کرج و استان البرز (به دلیل اهمیتش در شعر این سال ها و ما قبل) بود که البته به اصرار مکرر ناشر گرانقدر "سخن گستر" عزیز با وعده های پیاپی، گردآوری و به چاپ رسید. این کتاب پس از حضور سال اول در نمایشگاه (احتمالا 92) به تعداد آزمایشی، اینبار به تشخیص ناشر معظم، "سخن گستر" گرامی، به دلیل خرابی اوضاع مالی معدوم شناخته شده و دیگر هرگز به جایی نرسید و آن وعده ها هم که خب حالا...
خلاصه حالاست که حالا... و خلاصه که این ها را زمانی به یاد آوردم که امروز در نمایش گاه کتاب به صف جشن امضای کتاب نازنینی مبهوت مانده بوده بودم... بعد آمدم بیرون و سیگاری آتش زدم که کاری کرده باشم....
خلاصه که عشق است شوق نوشتن را و زیستن را...




نوع مطلب :
برچسب ها : یادداشتی از علیرضا عباسی:، علیرضا عباسی، نمایشگاه کتاب،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
یادداشتی از لیلا فلاحی سرابی:

دیگر نمایشگاه نمی روم. 
امکان ندارد برای بار دوم به چاپ کاغذی چیزی فکر کنم.
کتابهای مورد نیازم را از طریق دیگری تامین میکنم.
برای مولفان و مترجمان آرزوی خیر و خوانده شدن دارم...... آنها را به چیزی متهم نمی کنم.... زیرا خودم روزی همان راه را رفته ام........ و اما آنچه تجربه ی من بود:
یک سال تمام خانه نشستم و کتاب انزوای اجتماعی در جامعه ی مدرن را ترجمه کردم- اولین کتابی که به این موضوع به شکلی اجتماعی می پرداخت---- و به انتشارات جامعه شناسان سپردم تا منتشر کند. سه ملیون و پانصد هزار از من گرفت که که طبق قرار داد پنجاه - پنجاه کتاب با تیراژ 1000 نسخه منتشر شود. با کلی تاخیر یکی دو سال پیش به من اطلاع دادند که کتاب چاپ شده..... بعد از گذشتن ماههها و تاخیر انتشارات در تحویل دادن بیست نسخه به من که حقیقتا به آنها نیاز داشتم، به کارشان مشکوک شدم. دو شکایت تنظیم کردم: دادگستری شعبه ی بهشتی و وزرات ارشاد. 
قرار دادگاه صادر شد.
کاشف به عمل آمد خانم شکاری شیاد (مدیر انتشارات)، فقط پنجاه نسخه چاپ کرده و کتابی در کار نیست و هیچ جاا هم پخش نشده... بقیه داستان اهمیتی ندارد. جز آسیب، هدر رفتن وقت و سرمایه چیزی در این شوها وجود ندارد.
بعد که دید من جدی هستم در شکایت خیلی سریع پانصد نسخه را آورد در خانه. من هم مثل بدبختها با کمک همسرم کتابها را انبار کردم در خانه. تعدادی را به کتابخانه های دانشگاه های تهران تحویل دادم . بقیه را هم باید آتش بزنم.




نوع مطلب :
برچسب ها : یادداشتی از لیلا فلاحی سرابی:، لیلا فلاحی سرابی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
خداحافظ شعر دهه چهل!
انتشار در هفته نامه رودکی
امیرحسین بریمانی

-
  برای حفظ تعهد اجتماعی در امر شعری و در عین حال فاصله جویی از زیباشناسی شعر ایدئولوژی زده‎ی دهه چهل، چه باید کرد؟ درواقع رویکردی تعهدمند به امر ادبی، در بیان خود چه تغییراتی می‎باید ایجاد کند تا با پیشینه‎ی این رویکرد در تاریخ شعر معاصر (خصوصا اشعار سیاسی دهه چهل) متفاوت باشد؟ این پرسش را همینجا وا می‎گذارم و به الگو بدست دادنی محدود کننده پشت پا می زنم و در ازایش علی‎رضا نوری را به عنوان مصداق این امر کمی مورد موشکافی قرار می دهم؛ چراکه در شعر او خصوصا مجموعه شعر "شهر"، چنین رویکردی واضحا رخ می نماید و خود به عنوان راهکاری ممکن سر بر می آورد. شعر رادیکال امروز (گرچه امروزه امر شعری در پیوندی ذاتی با امر رادیکال است)، چاره‎ای جز زیرکی ندارد. حال شعر زیرک‎مند چگونه شعری‎ست؟! به طور موقت عبارت "زیرک" را به "سیاست‎های متن" بدل می‎کنم. سیاستِ متن، در راستای مخفی‎سازی عمل می‎کند: مخفی کردن چراییِ عواطف نهادینه شده در شبکه‎های معناییِ متن. به عنوان مثال هولدرلین در "گوشه نشین یونان"، عواطف عاشقانه‎ی خود را مخفی‎سازی می‎کند و با دگرگون‎سازی رودیدادهایی که در زندگی شخصی او رخ داده است، متن را دچار سیاست کرده تا نظام دالّی مدلولیِ متن، تماما از امرواقع فاصله بگیرد که این امر خود برآمده از چیزی جز شرم مولف از نوشتن نیست! مولف بدلیل بروز عواطف خود همواره شرمسار است و در عین حال زیرچشمی به مخاطب خود می‎نگرد تا میزان تاثیرگذاری اثرش را بسنجد. حال اوضاع با علی‎رضا نوری کمی فرق می‎کند. چیزی که در شعر او مخفی‎سازی شده، برآمده از احساس شرمساری نیست بلکه متنیت شعر علی‎رضا نوری در پیوند با مولف است. مولف همچون دالی برون متنی عمل می‎کند و از فاصله گیری مولف از اثر خبری نیست. در این وضعیت باید اذعان کرد که سیاست شعر علی‎رضا نوری، گویای نوعی ضرورت است و  حال برای بیان اینکه این ضرورت، چه نوع ضرورتی‎ست، شعر متعهد دهه چهل را مثال می‎زنم. در اشعار سیاسیِ این دهه، سانسور باعث می‎شد تا استعاره پدیدار گردد. تمامی نشانگان متن، به مثابه دالی بودند که به حقیقتی بیرونی ارجاع می‎دادند و در اثر این ارجاع برون متنی به واقعیات جامعه، دچار فروپاشی می‎شدند و ساحت خیالگونه‎ی شعر متلاشی می‏شد، چراکه خود را به غایت رسانده بود. یعنی غایت یک اثر سیاسی در دهه چهل، صرفا انتقال معنی بوده است و ایجاد تجربه‎ای زیباشناسانه در مخاطب، به کلی حتی اولویت نداشته است. انسجام متنیت این دسته از آثار در گرو عدم دسترسی به معنی بوده و اگر شاعر در انتقال معنی موفق عمل کرده باشد، ارزش زیباشناختی متن را مورد تضعیف قرار داده است چراکه در این صورت، متن  تمامی نشانگان خود را چون حبابی ترکانده‎ است.  دلیل اینکه امروزه اشعار سیاسی و پندآمیز (!) شاملو مورد اقبال قرار نمی‎گیرد، چیزی جز همین مهم نیست. شعر علی‎رضا نوری به صنعت استعاره پشت می‎کند و گریز از سانسور را در شکلی رادیکال رعایت می‎کند. شعر علی‎رضا نوری، شعری پرخاشگر است که از افشای حیطه‎ی شخصی مولفش شرم ندارد و مولف را فنای امرزیباشناختی میکند: چه خوش فناشدنی! گریز از سانسورِ علی‏رضا نوری در مخفی سازی چرایی شکل گرفتن پرخاشگری موجود در متن است: سیاستِ پس نشاندن چراییِ خشم و بروز هرچه بیشتر خشم اما نهایتا همه‏ی ما مخاطبان می‎دانیم قضیه از چه قرار است! شعر علی‎رضا نوری، بانک خشم مردم را هدف می‎گیرد و با آن بده بستان می‎کند و او را می‎توان در ژست شعر چپ رادیکال به شمار آورد که  آوانگاردیتی روش‎مند در بازتبیین شعر متعهد ارائه می‎کند. کتاب "شهر" علی‎رضا نوری را می‎توان یکی از مجموعه اشعار مهم  نیمه اول دهه نود به شمار آورد. فضای شعر رادیکال دهه اخیر، شتاب بی‎اندازه‎ای  به سمت انتزاع داشته است و رفته رفته به جایی رسیده که کسی جز خود مولف را مورد خطاب قرار نمی‎دهد. از طرفی نباید ازین نکته غافل ماند که در فقدان مخاطب است که شاعر، خود را در معرض دید احساس نمی‎کند، نتیجتا درگیر ذهنیت خود می‎گردد و عینیت دادن تصاویر در متن را فراموش می‎کند. حال اینکه کدام یک از این دو حالت را باید علتِ دیگری به شمار آوریم، نکته‎ای ست که ذات تامل ناپذیری دارد و پاسخ‎های این پرسش، هرگز واقعیت را مشخص نمی‎کند. شعر علی‎رضا نوری، علاوه بر ابطال کردن مولفه‎های زیباشناختی شع




نوع مطلب :
برچسب ها : یادداشتی بر "شهر" اثری از علی رضا نوری، علی رضا نوری، شعر دهه چهل، شعر متعهد، شعر سیاسی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از حسن عالیزاده
-
نه گرم بودی نه سرد 
تو را كه قی كرد 
بر این زمین علف های نیمزرد.
تو بره ی خیالباف سفید ! 
تو یك دهاتی ی كوچك ! 
كه دل به غول همین شهر داده بودی : 
بر سر در هلالی این خانه ی بزرگ 
با كاشی شكسته و گل های سرخ . 
تو را به حال خودت وانهاده اند  
نه وقت عاشقیت بود 
نه وقت یكه پرسه زدنهات.
ای كاش وقت عاشقیت بود 
یا وقت یكه پرسه زدنهات . 
تو را به حال خودت وانهاده اند 
بر این زمین علف های نیمزرد
و دلخوشی ات 
ترنم این گول زنك ، زنگوله ی ول 
و غول شهر كه یك لحظه چشم گرم نمی كرد 
از ترس باد و مرد بداخم گلابگیر 
و گرم می شدی و سرد
و صبح باز تو را قی می كرد 
همان كه هر شبت به كام می كشید 

تو یك دهاتی ی كوچك 
تو بره ی خیالباف سفید . 





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از حسن عالیزاده، حسن عالیزاده،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6   
 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic