تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - مطالب اردیبهشت 1395
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه 31 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از رضا چایچی
انتشار در سوگواران ژولیده
-


از میان آن همه
تنها یکی به جستجوی در بود
میان غباری سیاه
باهم حرف می زدند
و انگار نه انگار که از سرما 
دندان هایشان یک ریز به هم می خورد
از بوی تعفنی که همه جا را گرفته بود 
فرار نمی کردند
به هم سلام می دادند
لبخند می زدند
و آخر شب خدا نگهدار می گفتند 
پشت در 
ساقه های بلند گل ها زیر آفتاب
گرد چشمه ها و جوی ها 
عطر می پاشیدند در فضا .





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از رضا چایچی، رضا چایچی،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از حسین اشراق
انتشار در سوگواران ژولیده
-
خوابیده ام 
به سمت صدایت
که از کلاس اول
 توی گوشم زنگ میزند 
از الفبای آن مردهای در باران نیامده 
تصمیم های صغرا و کبرا و کوکب خانم ها
مردها توی خاطراتم بی صدا مرده اند 
زن ها هنوز مشغول دلبری
غلت می زنم به سمت دیگری که حرف جبهه میزنند 
وتانک ها از دهانت بیرون می ریزند
بگو بعد از خاکریز چقدر می شود شانه به شانه ات که نه لب بر لبت خوابید؟
غلت بعدی صدای امواج خروشان است 
صدای دریا
که تعادلش را برای همیشه از دست داد
حالا نه ستارخان دست از سر این میدان بر می دارد
 نه امیر کبیر دست از سر سد
این همان غلت بعد است 
که در هزار چم از هزار زهدان به جا مانده است
تو باور کردنی تر از اینی
که از خواب رگ به رگم 
عبور کنی
مشت اولت را بکوب 
مشت دومت را باز کن
در هر غلت مظلومانه ام رابطه ی شگفت زنی است
با قاصدکی که کفش هایش را لای دفتر الفبا جا گذاشت
من با غلت آخرم برگشته ام به زنگ انشا
که بگویم علم بهتر از ثروت نیست
اما تو خانم معلم ثروتمندی هستی
که گفته ای بلند گوها را روشن کنند
میدان ها را آب بزنند
وبلند شوی که بلند بگویی 
بلند آسمان جایگاه من است
و خلبانی با یک سرنشین سقوط کند 
این عزای عمومی دارد
واز اینهمه اعزامی  به پشت خاکریزت
تنها خودت زنده ای
خوابیده ام
نم نم بارون 
نم نم بارون
گل توی گلدون
ماه توی ایوون
ملافه را کشیده ام که نبینی
" ترسم که اشک در غم ما پرده در شود"  چاقویی که در حوض شسته می شود 
سیبی که در حوض
و صورت زخمی ماه 
توی دفتر نقاشی من است
هی عرق میریزد
هی خجالتش را میخورد 
من از این لحن مازوخیستی دنیا ترسیدم 
کلاغ ها به خانه شان رسیده بودند
و سال هاست پتروس از روی نقشه گل ها را توی گلدان می کاشت
توی این زنبیل کتاب تازه ای هست
که برگ برگ بوی سبزی می دهد
و این نهایت زن است 
که برای قابلمه غمزه ی تازه دارد 
پاشنه هایش را کشیده 
شده بلند بالای هزار نقش 
شده تو 
ای زنی که خوابیده ام کنار کنارت
بخند.





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از حسین اشراق، حسین اشراق،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از سهند پاک بین
انتشار در سوگواران ژولیده
-
دلم می خواست به صدایت بگویم خانه که صدایت سقف داشت 
که صدایت می توانست مکث کند در گوش ام
مکث کند در گوشت ام 
دل ام می خواست به صدایت بگویم خانه، صدایت در داشت، آدم را پشت در نگه می داشت. 
صدایت هفت پشتم بود 
با صدایت می روم خرید روزانه 
با تو برمی گردم 
صدای تو چاقو است وقتی گوشت گوساله را برای خورشت قیمه تکه تکه می کنی و من با یک زیبایی غیر عمد مرده ام. 

سال ها در باجه های تلفن در اشغال تو بودم 
الو 
گوش کن این صدای آتشی نگرفته است 
آتشی که قلب اش را تحمل می کند 
گوش کن 
تو نیستی و قلب برای زندگی ضرر دارد 
کوچه برای خیابان ضرر دارد 
هوا، هوا ضرر دارد و من هنوز از هوای تو می خورم این هوای اشک آور. 
نیستی و سرباز وطن برای خیابان ضرر دارد 
خیابان اکباتان ضرر دارد. 

می خواستم برایت گریه کنم اما چشم هایم عمل نمی کنند. 
چشم هایم عمل نمی کنند و چشم های تو در اشک می سوخت. 
می خواست ام عاشق ات باشم 
اما قلب ام عمل نمی کند. 
قلب ام عمل نمی کند که قلب تو در خون می سوخت و من به "دویدن در خانه ای که می سوخت"  فکر می کردم 

اما 
اما این شعر آن قدر عاشقانه است 
که بی هوا برهنه شوی 
برهنه شوی و گریه کنی 
احساسات ات را بمالی 
بمالی 
بمالی 
احساسات ات را پاک کنی 
و به این فکر کنی که ساعت روی دیوار، دارد هدر می رود 
دست من زیر سرم، دارد هدر می رود





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از سهند پاک بین، سهند پاک بین،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از شهرام شیدایی
-
آیا وقتی من صدایم را بالا می‌بُردم، طبقِ مادة فلان و بندِ فلان، 
حقوقِ مُرده‌ها را زیرِ پا نمی‌گذاشته‌ام؟
آیا من وقتی در شكمِ مادرم بوده‌ام باید اعتصابِ غذا می‌كردم؟ 
آیا من احتیاج به راهنما نداشتم؟
مگر چراغِ آبیِ آن دستگاه كه در اتاقِ سونوگرافی كارگذاشته بودند 
روشن نشد؟
چراغِ آبی كه همه می‌دانند یعنی جنین عنصرِ خطرناك، 
پس چرا مأمورها دروغ گفتند و ثبت كردند: خنثا، و به هم‌دیگر لبخند زدند؟ 
آیا در مأمورهای مخفیِ آن سازمان، رگه‌هایی از خیانت پیدا شده بود؟
آیا نمونة خونیِ این مأمورها در دورة جنینی‌شان دست‌كاری شده بود؟
كسی بنا به دلایلِ احتمالاً “گرایش به انسان‌ِ طبیعی” 
كه جُرمِ بزرگی محسوب می‌شده
برچسبِ شغلیِ مأمورِ جنین عنصرِ خطرناك را 
روی نمونة خونیِ آن‌ها چسبانده بوده؟ تا امیدی برای آینده باشد؟
آیا من این‌ها را در شكمِ مادرم مخفیانه فكر كرده‌ام و به این‌جا آورده‌ام؟
آیا اگر آن مأمورها تا به حال زنده بوده باشند 
مرا این‌همه سال تحتِ نظر داشته‌اند؟ و مخفیانه در تنهایی‌شان 
برای من اشك می‌ریخته‌اند كه كاش زودتر زودتر
و مسئولیتِ سنگینی گردن‌ِ من افتاده كه بتوانم كاری كنم؟
ولی من مگر جز برچسبم شاعر، انگلِ خودارجاع 
كه در سن‌ِ قانونی‌ام رسماً و قانوناً به من ابلاغ شده
كارِ دیگری از دستم برمی‌آمده كه از آن تخطی كرده باشم؟
از کتاب: سنگی برای زندگی، سنگی برای مرگ




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از شهرام شیدایی، شهرام شیدایی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از مظاهر شهامت
انتشار در سوگواران ژولیده
-
شروع می شود از اینجا 
مردابی که قدیم       لجن و درخشش آفتابی چند
مکدر 
و هاشورش
 تاریخی  در نیزار خاموش 
بی مصراعی حتی لابلا 
در لابلاش 
بی خیال بادی که می وزد تند 
گردنه عبور است
 از چرا به یاوه و از یاوه به چرا 
از چرا به از چرا به تا به کجا
سطر به سطر که کلمه ات می شوم 
کوچه به کوچه
دهلیز و دالان 
و کلمه نمی رود به جمله هایت عریان 
و کلمه نمی رود به صداهای پیچیده در سرم 
هر چند برای رسیدن به لب هایت حافظ ها قورت داده ام 
مولوی ها رقصیده ام در بلخ و هرات تشنه 
و شهید اول مرده ام بر نطع چرمین غروب 
باز هم سگ خورده ام چند استکان و تلخ و تلخ وتلخ 
و تصمیم گرفته ام زودتر از گل ها دق نکنم 
حالا که مرز کشورهای تنت هنوز پابرجاست   کشیده عمیق تر از خاک از میان سنگ و خاک
و پابرجاست هنوز گامت به گام ایستادگان بر سر مرده هایی که شاید منم 
حکم می دهم مرز اشیا و تن تو 
جهان را یکی کند سنگ 
و ما به شکلی دیگر آغاز شویم آیا ؟
می دانی که            گنجشک های چشم های من همیشه
قبل از خودکشی پادشاهان 
با آنها حرف زده اند
حرف زده اند 
حرف زده اند 
باز هم اتفاقی در روی ماه روی ماه تو رخ نداده است 
و حتی اتفاقی رخ نداده است در رگ های تو به کدام سوی جهان
و چند استکان سگ که خورده ام هارتر می شود به قیمت تازیانه 

شروع می شود از اینجا
از یک پستان نوشیده ایم 
و سوگند خورده ایم به خون تیره مردان 
و تن هارمان ممنوع پیوستگی را پیر می شود





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مظاهر شهامت، مظاهر شهامت،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
نامه به سانسورچی (شماره دو)
هادی ترابی
انتشار در ایران وایر
-
مسوول محترم واحد ممیزی کتاب در اداره فرهنگ و ارشاد 

چه بنامم تو را وقتی که نام نداری؟ چه بگویمت؟ کیستی تو؟ بگویمت سانسورچی؟ یا ممیز؟ چه چیز را از چه چیز تمییز می‌دهی؟ بگویمت نهاد قدرت؟ سلام را به نام می‌دهند، نه تویی که نامی نداری. تو آن چنان که ممکن است ندانی، بی نامی! و من هرچه فکر می‌کنم، می‌بینم نمی‌توانم نامی بر تو بگذارم که نام‌گذاری امری وحشتناک در زبان است. تمام مختصات تو را چه گونه نامی بگذارم؟ تمام نفی‌کردن‌ها و نهی‌کردن‌های تو را چه صدا بزنم؟ هر نامی که بر تو بگذارم، به تو هویتی بخشیده‌ام و مجموعه صفاتی را به تو داده‌ام ذیل آن نام؛ که البته مجموعه‌ای از آن چه می‌دانی و نمی‌دانی نیز هستی. اما چه مجموعه‌ای؟

واضح است که هنوز هم زمانه، زمانه توست. قبلا هم بوده در تمام طول تاریخ و هنوز هم هست و در آینده هم نیز خواهد بود. تا زمانی که قدرت در رأس باشد، تو هم هستی. ماهیت وجودی تو بر نفی و نهی دیگران است؛ این که متن را نفی و نهی کنی، زبان را نفی و نهی کنی، واژه‌ها را نفی و نهی کنی.

تو از تمامیتِ زبان، فقط یک بُعدِ واژه‌ها را می‌فهمی؛ جزء را می‌فهمی و تک واژه ها را. تمام زبان را نمی‌فهمی. ارتباط واژگان را نمی‌فهمی. معنا و آوا و دستور و صرف و نحو را نمی‌دانی. کانتکست و معنازدایی و نظامِ نشانه‌ها را نمی‌فهمی. شاید تا حدودِ زبان معیار چیزهایی بدانی، اما روابط نشانه‌ها در اثر ادبی را نمی‌فهمی. گویی که آمده‌ای برای نفهمیدن. کسی که قرار باشد بفهمد، یعنی قوۀ فاهمه‌اش نسبت به زبان کار کند، چون تو نمی‌شود.

هنوز نامی به تو نداده‌ام؛ سانسورچی، ممیز، دست‌قیچی، این‌ نام‌ها همه ترفیع جایگاه تو به ساحتی در زبان است، حال که تو برای من خارج از زبان قرار داری. می‌توانی بروی به خود افتخار کنی و بگویی کتاب فلان نویسنده یا شاعر یا مترجم را قیچی کردم، یا با اقتدار بگویی این جا، این جا و این جا را حذف کن. اما غافلی، نمی‌دانی که این جا، این جا یا این جا مگر حذف شدنی‌اند؟ منسوب است به «بیدل دهلوی» که می‌گوید: «به انگشتِ عصا هردم اشارت می‌کند پیری/ که مرگ این جا است یا این جا است یا این جا است یا این جا.»

تو به واسطه کاغذی که پیش رویت است، آن چه را که من روی کاغذ نوشته‌ام، حذف می‌کنی؛ آن هم زمانی که اثر من پیشاپیش مرا کشته و زنده بودنش وابسته به مرگ من است. و تو گمان می‌کنی که اثر را از گستره زبان حذف می‌کنی؟

این جا نشد، آن جا منتشرش می‌کنم. آن جا نشد، می‌گردم و این جایی دیگر می‌یابم. گمان می‌کنی می‌توانی زبان مرا، این خانۀ هستی و تامِ انسانی که من باشم را بچینی؟ فکر می‌کنی که شعر آن قدر ضعیف است که تو بتوانی سانسورش کنی؟ نه عزیز جان! کور خوانده‌ای و به کوری خوانده‌ای متن را!

اما حالا که سخن این جا است، باید جانبِ انصاف را نیز رعایت و به نکته‌ای مهم اشاره کنم. از زاویه‌ای دیگر اگر این ماجرا را ببینیم، کاری که تو می‌کنی، سانسور نیست بلکه به نوعی اعتباربخشی است. در واقع، بیش از این که تو سانسورکننده باشی، رسمی‌کننده‌ای! تو خودآگاه یا ناخودآگاه، در حال اعتبار بخشیدن هستی (و البته که می‌دانم این اعتبار تا چه حد کاذب است)؛ اعتباری که نه صرفا از جانب حضور مقتدر تو، که از تن‌دادگیِ دوستان و همکارانِ شاعر و نویسنده و مترجم من به تو به وجود می‌آید. تمام فاجعه، تو نیستی. تو رفتار طبیعی خود را داری. بخش عظیمی از این فاجعه، تن‌دادگیِ کسانی ا‌ست که می‌خواهند رسمی باشند، می‌خواهند پشت ویترین کتاب‌فروشی‌های نیمه‌جانِ انقلاب باشند، ترجیح می‌دهند زخم تیغ تو بر پیکرشان بنشیند ولی کتاب‌شان رسمی باشد. تا این جا، تو پیروز ماجرا هستی و پیروزی‌ات نه صرفا از صداقت و صفات معطوف به جامعۀ تو، که به واسطه میل دوستان من است که خودشان و اثرشان را به تو می‌سپارند. شکستی که ما خورده‌ایم، از جانب خودمان است. اما با این وجود، تو هنوز هم در زبان جای نمی‌گیری. وقتی که نیست می‌کنی و خطاب من قرار است به نیست‌کنندگی تو باشد، پس باید نیستی را جزء لاینفک تفکر و ذهنیت تو بپندارم و نیست‌بودن تو را باید به وضوح ببینم، چراکه من در زمان و تاریخی نگاه می‌کنم.

چه‌کسی می‌گوید مختاری و پوینده و حاجی‌زاده و سعیدی سیرجانی را هست‌بودن تو کشته است؟ نیست‌بودنِ تو بود که آن‌ها کشته شدند. نیست‌بودنی که به واسطه قدرتش، منتقدان و مخالفان را نیست می‌کند. پس این تو نیستی که زبان و واژه‌ها را نیست می‌کنی، قدرتِ نیست‌بودنِ توست. تو قدرت نیست‌بودنت را به امری عادی بدل کرده‌ای و دوستان من (که البته خودم هم چند سال پیش برای اولین و آخرین بار این اشتباه را مرتکب شدم؛ شرم بر من) حضور تو را و تن‌سپردن به تو را عادی پنداشته‌اند. و نمی‌فهمند که اگر عادی بود، پس چرا وضعیت کتاب ما این قدر غیرعادی است؟ و اگر عادی بود، چرا منتقدان تو در سال ۷۷ آن قدر غیرعادی کشته شدند؟

گفتم که رفتار تو طبیعی است. هنوز هم می‌گویم. تو بر طبق طبیعت خود سانسور می‌کنی. برای بقای حیاتت نیازمند سانسور هستی. نیش عقرب نه از سر کین است/ اقتضای طبیعتش این است. اما من چی؟ من هم باید به شکلی طبیعی بنشینم کنار تو که نیشم بزنی؟ بعد مانند دیگران بگویم آدم نیش خورده بیش تر می‌تواند به مسیر فرهنگ کمک کند؟ بگذارم تو سانسورم کنی و زبانی که زاده تمام هستیِ من است را نفی و نهی کنی؟ آن‌هایی که خود را به تو می‌سپارند، شبیه ساکنان قرون وسطایی هستند که متن کتاب مقدس را از کلیسا می‌پرسیدند. اما حالا، در این روزهای شهرآفتاب و شب‌های شعر، کجاست آن مارتین لوتر؟ کجاست آن که از کلیسا سرپیچی کند؟ من با تو زیاد حرفی ندارم، سخن من با کسانی است که «به تمامی افراد هر دو لیست، تکرار می‌کنم، به تمامی افراد هر دو لیست» که خون را نادیده گرفته‌اند و برای رسمیت یافتن، خود را به دست نیش و تیغ تو سپرده‌اند. 

پایان این نامه، شروع حرف من است. نامه‌ای را که با بی‌سلامی شروع کردم، با سطری از شعر «خطبه پایانِ» «رضا براهنی» به پایان می‌برم:«ما فقر این مداد آزاد را با سرسرای این کائنات زروَرَقی دادوستد نمی‌کنیم.»





نوع مطلب :
برچسب ها : نامه به سانسورچی (هادی ترابی)، هادی ترابی، نامه به سانسورچی، ایران وایر،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
نامه به سانسورچی (شماره یک)
ناصر زراعتی
انتشار در ایران وایر
-
آقا/خانمِ مُمیز(بررس) محترمِ وزارتِ جلیلۀ ارشادِ اسلامیِ جمهوریِ اسلامیِ ایران!
من این نامه را به خواستِ دوستی می‌نویسم؛ اگرچه خود نه نیازی به نوشتنِ چنین نامه‌ای دارم و نه لزومی برایِ انجامِ چنین کارِ بیهوده‌ای می‌بینم، زیرا مطمئنم شماها نه چنین چیزهایی را می‌خوانید و نه اگر ـ به احتمالِ بسیار ضعیف و اندک ـ زمانی بخوانید، تأثیری بر شما و این شغلِ ـ حتماً به تعبیرِ خودتان ـ «شریف» که پیشه کرده‌اید، خواهد گذاشت که از قدیم گفته‌اند: «نرود میخ آهنی در سنگ!» گویا همیشه توجیهِ «مأمور است و معذور» باید وجود داشته باشد که بسیاری خود و وجدانشان را راضی و آسوده نگه‌دارند.
در خطاب به شما درست‌تر آن می‌بود که می‌نوشتم «آقا/خانمِ سانسورچی!» اما خواستم از اصطلاحاتِ خودتان استفاده کنم؛ ضمنِ این‌که قصدم اهانت هم نیست (انگار اگر به جایِ «خَلا» یا «مستراح» بگوییم و بنویسیم «دبلیو.سی» یا «توالت» یا «آبریزگاه»، فرقی می‌کند).
«مُمیز» = تمیزدهنده و بررس = بررسی‌کننده...
به‌راستی شماها چه چیزی را از چه چیزی تمیز می‌دهید یا چه چیزهایی را می‌توانید بررسی کنید که تصور می‌کنید منِ نوعیِ قلم‎زن، شعور و درک و سواد و توانش را ندارم؟
باری، می‌خواهم به شما ـ نصیحت که نه چون به‌تجربه دریافته‌ام هیچ فایده و اثری ندارد! ـ توصیه کنم بهتر است هرچه زودتر دست از انجامِ چنین شغلِ ناپاکیزه‌ای بردارید و تا دیر نشده و هنوز جوانید، بروید سراغِ ادامۀ تحصیل، یا کاسبی و یا شغلِ شرافتمندانه‌ای برگزینید و این لقمه نانی را که قرار است وصلۀ این شکم پیچ در پیچ کنید، در ازایِ انجامِ عملی پاکیزه و پسندیده به کف آورید (زیرا حضراتِ بالانشین و به‌اصطلاح «سیاست‎گُذار»، همیشه جوانان را برایِ چنین ـ دور از جانِ شما ـ خرحمالی‌هایی در نظر می‌گیرند تا بعد که همین جوانان اگر وظایفِ محوله‌شان را به‌خوبی انجام دادند، کم‌کم به رُتبه‌هایِ بالا و بالاتر ارتقاء مقام یابند.
حتماً بعدها ایشان پس از گذراندنِ دورانِ میان‌سالی و رسیدن به آلاف و اولوف‌هایِ معهود، باز جوانانِ بعدی را به انجامِ چنین کارهایِ عَنیفی واخواهند داشت تا این چرخِ معیوب هم‏چنان در دایرۀ بی‌ثمر و مضحک و مُضرِ خود بچرخد تا ببینیم کِی به بیهوده بودنِ آن پی بُرده خواهد شد). جامعه به انواع و اقسامِ مشاغل و کارهای گوناگون نیازمند است. نوعِ کار مهم نیست، مهم درست و با احساسِ مسوؤلیت انجام دادنِ آن است. آن مرد یا زنِ کارگرِ ساده (نظافت‎چی یا رفتگر) که کارش را خوب و درست انجام می‌دهد، به‌مراتب شَرَف دارد بر آن آقا یا خانمِ مثلاً جراحِ متخصصی که کارش را بد انجام می‌دهد.
در آن صورت، اگر احیاناً اهلِ مطالعه باشید، در اوقاتِ فراغتِ خود می‌توانید کتابِ منِ نوعیِ نویسنده را با خیالِ آسوده مطالعه کنید و اگر از آن خوش‌تان آمد، لذت ببرید. نه این‌که مثلِ حالا، کتاب‌هایِ من و امثالِ مرا با اِکراه ـ اما با نظری عیب‌جو ـ از سرِ اجبار و انجامِ وظیفۀ اداری بخوانید که اطمینان دارم نه تنها لذتی از این کار نمی‌برید بلکه خیلی وقت‌ها ممکن است زجر هم بکشید. اگر هم دارایِ آن به‌اصطلاح «غیرت و تعصبِ اسلامی» باشید، خون در رگانتان به جوش آید و بارها در ذهنِ مؤمنِ خودتان، منِ نوعی و امثالِ مرا به تازیانۀ تعزیر ببندید. البته اگر منصف بوده باشید و نخواهید انگشتانمان را (که قلم را بر کاغذ می‌گذارند) قطع کنید و خودمان را از چوبه‌هایِ دار بیاویزید (انگار «تیرباران» مدتی است تعطیل شده است. حتماً چون گران‌تر تمام می‌شود و صورت خوشی هم ندارد پولِ گلوله را از خانوادۀ اعدام‌شدگان دریافت کردن در ازایِ تحویلِ جنازه... شاید هم گلوله‌ها در جاهایِ دیگر بیش‌تر موردِ نیاز است). لزومی نمی‌بینم تکرار کنم حرف‌هایی را که خودتان و بالاسری‌هایِ دستوردهنده‌تان خوب می‌دانید.
در این زمانۀ اینترنت که تکنولوژیِ با سرعتی حیرت‌آور در حالِ پیشرفت در اختیارِ همگان هست و دارید می‌بینید که چه گونه به‌سادگی همه چیز را می‌توان در اختیارِ همگان قرار داد، این‌گونه تلاش‌هایِ شما بسیار مسخره‌تر است از نبردِ دن‌کیشوت با چرخ‌هایِ در حالِ گردشِ آسیاب‌هایِ بادی! یعنی همان آب در هاون کوبیدن است و کاه پوسیده به باد دادن! ضرر دارد که فایده ندارد.
در حوصلۀ این نامۀ کوتاه نیست که نمونه‌هایی برایِ «مضر» بودن سانسور بیاورم که همه نتیجۀ تجربه‌های خودم بوده است. بعد حتماً این کار را می‌کنم، برایِ عبرتِ زمانه بد نیست. امیدوارم خداوندِ خودتان به شما شعور عنایت بفرماید تا این توصیۀ مرا موردِ توجه قرار دهید.
باور کنید واقعاً به نفعِ خودتان است.




نوع مطلب :
برچسب ها : نامه به سانسورچی (ناصر زراعتی)، ناصر زراعتی، نامه به سانسورچی، ایران وایر،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از زبیده حسینی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
و من که دستی  منفعلم
چگونه می توانم به اندام مسخ شده ات بگویم : ایست
بگویم ایست و خواب ها را بدوم تا ته . تا رگ هایی که به خورشید می چسبند
بایستند گیاهان بر سنگ های  آمده
بایستد خاک/
و دست ، پرتاب ِ ذره ای از نور باشد 
چگونه می شود به اندامی که فرو می رود در مرگ فرمان ایست داد ؟
سنگ ها سردند 
و سار ی که پریده  ،  آوازی برای دهان ها نداشته است
صدا  تراکم زندگی در دهان معشوق ات
صدا سنگ است که می افتد 
و اجزایش اعضای تو می شوند
از بیشه زار ِ تَرَک ها کم آوردم ات ای هجوم دست ها  بر چشم
ای چشم های تهی شده در اعضای سرخ همخوابگی و مرگ
می نشینی در میانه با لب هایی از لذت و رنج 
سری جامانده از اتفاق 
به چشم هایم  دستبند می زند
به حفره ای که می بیند و نمی بیند
به حفره ای که می گوید و نمی گوید
به حفره های من دستبند می زنند
می روم به اتاقی که دیوار منفردم باشی





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از زبیده حسینی، زبیده حسینی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از مرتضی شاهین نیا
-
یكی بود
یكی نبود
یكی چاقوی رنگی
یكی خاطره تیز
از سینمای چاپلین و قیصر
ایران روی نقشه فقط كافه بود و سبیل
همه می سوخت در چشم های  رویا
چاقو خاطره زنی دور بود كه می رفت ازپهلو
پرندگانی كوچ می كنند در آلبوم عكس
به درختی در آینه جیبی پدر
دست می برد
به رویای ماده گاوی كه جهان را نشخوار می كرد
عكس ریختم
آسمان تكه های پرت شده
روزهای آفتابی در پرنده
شدن ،قشنگ نیست
خودم را بستم به حرف
برای شكم گنده های جهان ،دهان می گذاشتم
از جیب هایم دو نفر سر ریز شدند
اتاق را دزد برده بود
بیست و یك زن را ریختم روی میز
برداشت اول ،از حرمسرا
خیابان های تهران را
آب توبه را از سد كرج گرفتم
بلقیس قبول ؟
تاس را از تخته های نرد
پاكتر از آهویی باشم
كه در خانه های شهر نو گم بود
كیف جیبی ام
پر از گله آهوست
عكسی برداشتم
از دندان های مصنوعی،روی لوله های نفت پارس می كرد
زنی در چاقو كشته شد
:یكی بود
كه دسته های استخوانی برای تو بریده بودند
حرف              باریده
حرف              بریده
حرف            ریده
زنی حرف های النگو را چسب می زند
هند در مش حسن می میرد
تفنگی نماز می خواند
روسپی روزنامه می خواند
زیر زمین پوست می اندازد
یگ گاو از نقاشی در فرار كرد
وقتی صدا ،هوایی بود در عكس
كه دزدیده گرفته بودم
دست نداشت
برای برداشتن دریا از كارت پستال
شعبان برادر شد در خیابانی فرعی
همه چیز را از چشم چاقو می بریدم
می ریختم در كاسه ی سرتا پرنده ها
از باغ های سوخته ی یك پیراهن آستین كوتاه كه بر می گردند
سرما نخورده باشند
دهان زن چاقو ندیده
حكایت اعدام است و گلوله مشقی ست
زن، گلوله مشقی ست
نمی داند ؟!
چاقو را باید از كدام طرف خورد ؟
كه فرشته ها فكر كنند
مرده ای؟
پاشنه های قیصری
سبیل های هیتلری
چوب كردند در آستین
سیلی كه آمده اتاق را برگرداند
 باید به كدام طرف صورت بخورد ؟
سرخ شد
در ماهی تا به ای
نچسب
كه سخت چسبیده ام به این رندگی
مبادا آشپزخانه از بوی قرمه سبزی خالی شود
لب های خال دار     بلقیس
            سیم های خار دار        مرزی
پرسیدم
از چاقویی كه دسته نبود ؟
زنی چاقو می گریست #
بیب     بیب    بیب
نشسته در تشتی پلاستیكی
تاریخ را بشورم
از باغ های گیلاس و مرزهای ارزی
از موهایش
دست های مردی كه تار می زند
به چادر نماز آزاده خانم
به صفحه های كتاب و من كه دچار شده بودم
به  بیب   بیب     بیب
از لای دفترم آهو را چه كسی برداشته ؟
از پشت آینه می بینی  ملا ؟
زنم خلیج را طبیعی زاییده
مشكل لقاح مصنوعی گاوهاست
وگرنه خودم را گوساله نمی دیدم
در آینه
ملا چاقو می كشد
ملا تیزی می كشد
ملا سیگار می كشد
ملا مربع می كشد
ملا دایره می كشد
ملا دست می كشد
ملا پا می كشد
دور ناف زنم
شنیدم
یوسف در ناف زنم افتاد
كسی با سبیل های هیتلری پرده را می خواند
تا خلیج خشك نشده
باید گاو های زنم را به مصر ببرم
دعایی بخوان ملا
تا از پنجره های دوجداره عبور كنم
بپرسم چه كسی ؟
انحنای سینه های زنم را چسبانده به گنبدی های مسجد شاه عباس
شال را باز كنم
 زنم را كه تازه بدنیا آمده
در آینه بگذارم
ملا فوت می كند به نعلبكی
زنم را با پرده كنار می زنم
شب پشت پنجره ایستاده
از تاریكی می ترسم
مثل گربه های سطل آشغال
به جان دایی جان ناپلئون
مقصر من نبوده ام
اگر زن گلوله ی مرده است
خوابی دیده بودم
لای ملافه ها
انداخته بودم
 به چشم اندازی دور از یك آسمان خراش بی نام
در خاطره ندارم
كه زن رفته از دریا یونس بیاورد
شهادت بدهد
كه بله ؟
من اما....
تو اگر....
می دانستی
باید می رفتی
به جایی از رمان كه مانده بین فصل پنج وهفت
صدای گلوله می آمد و هوا از موهای تو كمی بهتر
تو تیر را از پاهایت می خوردی
دهان را دوختم به پایان نامه
اگر دیر رسید به كافه برو
اگر هرگز نرسید به كافه برو
پرده را چاقوبزن
قبل از اینكه چاپلین رویین تن شود
اطلس دنیا را عوض كن خانه را ببر
لای برف ها بكار
شاخ سبیل مرا بشكن در آتش بینداز
زن بر می گردد
زن از بر می گردد





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مرتضی شاهین نیا، مرتضی شاهین نیا،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 28 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
 اضطراب زبان در شعر 
 یادداشتی بر "متنهای زنجیره ای" مازیار نیستانى
شوكا حسینی 
منتشر شده در فصل نامه ی ویرگول
-
انسان معاصر بلند میشود، در فاصلهی ی بین زبان و روزمرگی در اشیاء به تناسخ میرسد، به جایی فروکاهیده شده در بطن محتوایی پاره پاره؛ اما این انسان معاصر است؛ پیچیده در جامه ی پرهیز و پرهیب. پیچیده در روانی متشنج با واژگانی دور تا پیرامون مفهومی چون اضطراب؛ شعری که محصول اضطراب زبان است. شعر در همان سطر اول، مخاطب باهوش و آگاه به مفهوم "معاصر" را فرامیخواند. مخاطب را با خود بلند میکند از روی جلد، و میبرد تا یاهو مسینجر؛ ویژگی زیستی انسان معاصر. نیستانیِ شاعر به دنبال زبان پرانرژی، به افشای موقعیتی از "خود" و "ما"ی کنونی اش میپردازد که احاطه اش و احاطه امان کرده اند. آنجا که شاعر واژگانش را از سطح ناخودآگاه نشانه ای  به سمت خودآگاه کارکردی وارد میکند، شعر میتواند ارگانیزمی، شود با روانی در فرایند. شعر نیستانی از جمله شعرهای بناشدنی نگر است. یعنی آنرا میتوان در پروسه ی "شدنش" مورد واکاوی قرار داد. شعر از فاصله ی بین تکرار واجی به تکرار تلگرافی میرسد و بعد از آن به مرحله ی سوم یعنی تکرار جمله. برخوردی که ارگانیسم انسان در مراحل تکوینی زبان از دوران کودکی آن را با خویشتن، آورده و تا کهولت ادامه میدهد تا فرایند زبان آموزی اش به سرانجام نسبی خویش برسد، نوعی تکوین گشتالتی: 1- تکرار واجی: واج "ت" در بند سوم: تو تنها میشوی/ تنهاترین زن در زندگی من/ تو تنها میشوی/ و از این تنهایی "تنهایی" 2- تکرار تلگرافی: بعد بعد بعد/ از فرط فرط / از فرط فرط فرط/ از فرط فرط فرط فرط 3- تکرار جمله: اعتراف میکنم به سه نقطه در شعر/ اعتراف میکنم به سه نقطه در سطر سطر سطر بدنت. و گاهی هر سهی این تکرارها را میبینیم: اما بی دست دست دست نمیشود. یکی از ظرفیتهای زبان فارسی، وجود کلمات متحدالشکل متفاوتالمعانی است که در حین جناس میتوان معنی تازه را از آن استنفاد کرد که مازیار با آگاهی به دانستن این پتانسیل به خوبی از آن بهره بردهاست: و از این تنهایی "تنهایی" این ویژگی برای شعر میتواند پتانسیلهای معنایی بسیاری را تولید کند که در ضمن حرکت ذهن به سمت گنجینهی مفاهیم دروندادی، با آشناییزدایی به تحریف در حافظه و انباشتهای آن میانجامد.انسان معاصر مازیار نیستانی انسانیست چند زیست: در یاهو مسینجر، در جنگل، در خیابان شریعتی، در رستوران و در جنگ و خط مقدم زندگی میکند: هم عاشق است، هم روسپی، هم شهید است هم مجروح هم کارگر است هم عاجنشین. چون دقیقن انسان معاصر است. انسان معاصر ایرانی که با پایی در سنت، دست به دامان مدرنیته برده و سرش به آسمان پر ستاره خیره مانده است. انسانی که در تبلور عشق و آزادی، بینصیب از هر دو با اضطراب از این فقدان به سر میبرد.راوی این شعر، چندشخصیتیست؛ محمد مختاری، زینب، مازیار نیستانی، آقای جعفری، ابوذر و هر خوانندهایی است که شعر را میخواند. راوی در تنگناهای این شخصیتها میلولد بعد به زاوایای دورتری میرود بعد بیدلیل به شخصیت دیگری بدل میشود ولی در این میان تنها، تنهایی و اضطراب و فقدان آزادی است که وجه مشترک همهی این شخصیتهاست. زبان شعر هم به این سو میل دارد: تکه تکه و بدون تمرکز روی تصویری واحد.نوعی زبان که دارای مختصههای زبان اسکیزوفرن است را در شعرهای معاصر در حال ترویج میبینیم و ایضا هر نوع پریشانگویی و بیربط گویی را با بردن در زیر این نوع زبان، مورد عنایت سرایندهاش. همچنین شعرها و نوشتههایی که این ویژگی را دارند را در نهایت زیر عنوان گل و گشاد "شعر زبان" طبقهبندی میکنند، اما با این حساب، کودکان 4 الی 5 سال یا بیماران طبقهبندی شده در طیف اسکیزوفرن، شاعرترین شعر زبان نیستند؟ سطر سطر حرفهایشان پر است از روانپریشی و چیدن تصاویر، بدون در نظرگرفتن وضعیت علی و معلولی. بهزعم من استفاده از این تککنیک در کار نیستانی، جا افتاده و با محتوا همخوانی دارد.  محتوایی که در حال توصیف بخشهایی از زیست انسان معاصر ایرانی است.در شعر نیستانی میبینیم که هر بند، مجزا از بندهای دیگر است و تنها، گاهی شاعر یادش میآید به نکتهی مهمی و آنرا در ضمن گفتن مسائلی بیربط، (فقط) تکرار میکند، اما خواننده به راحتی میتواند بفهمد چرا نیستانی از این فرم برای گفتن شعرش استفاده کردهاست: چون قرار است در مورد انسان معاصر حرف بزند؛ انسان شقه شقه شده. انسانی که به راحتی چند تکه شده و  آن انسجام "من" خودش را از دست دادهاست و تبدیل به روانی متکثر شدهاست؛ به سوژهایی در فرایند؛ به موجود سخنگفت... موجودی که محصول محیط و موقعیتهاست، موجودی که هر چیزی آستانههایشز را مورد تهاجم و تغییر قرار میدهد. موجودی نتیجهی "اضطراب زبان". ساختمان زبانی و تصویری شعر مطابق با مضمون خودش است: فرم و محتوا با هم برابرنهاد هستند. انسان معاصر مدرن با سرگیجگیهایی که دارد، با احاطه شدن در تکنولوژی و عناصر مدرن، اما بدون آزادی. ساختارهای اجتماعی باتمام نهادهایش و ماشینیسم با تمام پیروزیها و شگفتیهایش، آزادی انسان را نشانه گرفتند و او را تبدیل به موجود چندپاره کردهاند. نیستانی برای بیان این محتوای چند پاره، با زبان اسکیزوفرنی باهوش و بینشمند نسبت به موقعیت و وضعیت خویش، پرتابهای تصاویر را در دست میگیرد و با همین زبان که از ویژگیهایش: تکرار، پرتابهای معنایی، تکه تکه گویی، بازگشت به یک مضمون چه در سطح معنایی و چه در سطح واژگانی، وضعیت انسان معاصر را با تمام مسایل سیاسی، اجتماعی و نمادهای درون وطنی که با آن مواجه بوده، بیان میکند. انسانی را که در همهی موقعیتها و ژستهایش علیرقم تفاوت فاحششان با هم، یک اشتراک صمیمی بینشان وجود دارد، که همان یک اشتراک میتواند اساس زیست گروهیاشان را تامین کند: فقدان آزادی.در همان پاراگراف اول، از اصطلاحی به نام " اضطراب زبان" استفاده شد. این ترم برگرفته از "اضطراب" در روانشناسی و " زبان" در وضعیت زبانشناسی در حوزهی زبان و تفکر است و مقدماتی از چیزهای آشناتر بیان شد تا به این خوانش برسیم.اضطراب زبان چیست؟از اضطراب در حوزهی روانشناسی، بهعنوان یکی از دینامیکهای روان انسان برای سوقدهی شخص به سمت هدف نام میبرند؛ یعنی افراد باید یک حدی از اضطراب را داشته باشند تا کارایی خوبی داشته باشند و زندگیشان روی روال منظم باشد اما اگر این میزان بیشتر از یک حدی شود کارایی فرد را مختل میکند و بازدهی او را پایین میآورد.  افرادی که هیچگونه اضطرابی ندارند، اصولا منفعلاند. ولی افرادی در زندگی خود فعال هستند و احساس مسئولیت و وظیفهشناسی میکنند که مقداری اضطراب دارند و در واقع همین اضطراب مثبت افراد را به فعالیت و کار وادار میکند. اما رابطهی اضطراب و زبان:زبان وقتی دچار اضطراب میشود به سوی زوایایی از خودش میرود که در وضعیت هنجار، به آنها توجهی نمیکند و یا بسامد برخوردش با آن زوایا آنقدر کم بوده که جزء خصیصههای برجستهشدهاش قرار نمیگیرد. همانطور که شخصی که اضطراب دارد به پویایی بیشتر میرسد، نوعی کمالگرایی را در خود بیدار میکند و در نهایت به خلاقیتش ختم میشود، وجود اضطراب برای زبان هم ضرورت بوجود می آورد: ضرورتی در حوزهی خلاقیت و معناسازی. ببینید زبان با داشتن اضطراب دیگر نمیتواند مطابق نرم و هنجار خویش رفتار کند بلکه به سمت ایدههای نو از خودش میرود تا اضطراب خودش را کاهش دهد یعنی میل و برآوردن میل هر دو در حال تخریب و رشد میشوند که در نهایت به تولید وضعیت سوم میرسند.در "متنهای زنجیرهای" این فقط استفاده از تکرارها و واجآرایی نیست که نمودی از اضطراب را در آن میبینیم بلکه رهایی بندها موجب میشود، خواننده به بند بعدی پرتاب شود و تصاویر را ارجاع دهد به مخزن حافظه ولی چیزی عایدش نمیشود، جلوتر میآید شاید رمزها گشوده شود و این زبان مضطرب مانند کودکی که مادرش را کشان کشان بر سر مکان حادثه میآورد، میبرد. خواننده مادری میشود سراسیمه چون در اثر انتقال، اضطراب را از کودک گرفته و درونی کردهاست. در شعر شاعران مدرنی همچون براهنی، شمس آقاجانی، علی قنبری، سعدی گلبیانی و علی باباچاهی نمونههای بسیار خوبی از اضطراب زبان را در سطوح متفاوتتری میبینییم . نیستانی راهی نداشته است جزء اینکه از خصیصه اضطراب زبان استفاده کند چون همانطور که گفته شد: انسان معاصر است که بلند میشود. متنهای زنجیرهای نمونهای از اضطراب زبان بود که در موردش گفته شد.




نوع مطلب :
برچسب ها : اضطراب زبان در شعر، مازیار نیستانی، شوکا حسینی، متن های زنجیره ای،
لینک های مرتبط :


جمعه 24 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
نگاهی به شعری از  نگین فرهود
(محسن جعفری راد)
انتشار در سوگواران ژولیده
-
دو رویکرد شاعر نسبت به استفاده از کلمات و ترکیب واژگان را می توان شناسایی کرد.یکی رویکرد "شعر توضیحی" که به توصیف جزییات و خلق کلیاتی مبتنی بر وحدت ارگانیک می پردازد و دومی "شعر تدوینی"که حاصل نگاه فیگوراتیو و کریوگرافیک شاعر به جزییات است بر فرم پازل گونه قطعات هندسی شعر استوار است. شروع متن به خوبی مهارت مولف در شناخت سویه خیال انگیز و در عین حال آهنگین کلمات را نشان می دهد. اما در ادامه این ایده خلاقانه جایش را به توضیحات اضافی می دهد.مثلا استفاده از "آه" و یا بسنده کردن به ویژگی های ظاهری "زن" که با شروع متن در تناقض است و یا توصیف پاها که به راحتی قابل حذف است بدون آنکه خللی در روایت ایجاد کند. اما مهمترین ایده خلاقانه در  این متن را می توان  در انتخاب دو راوی جست و جو کرد. ابتدا راوی اول شخص و از نیمه،  راوی دانای کل. اما این ایده با اصرار مولف بر چه گفتن (برخلاف شروع متن که بر چگونه گفتن بنا شده بود) به ثمر نمی نشیند.هر چند در نهایت یک زاویه دید مستقل از جهان معنایی خودآیین و خود ارجاع ارایه می دهد که اوج دقت مولف در تبیین جهانی مستقل را می توان در این همانی ماه زمینی و ماه آسمانی مشاهده کرد. در کل ترکیب هنرمندانه نگاه ابژکتیو و نگاه سوبژکتیو به خصوص در انتهای متن،مهمترین نقطه قوت کار به حساب می آید و توضیحات اضافی و در تناقض با اشارات غیر مستقیم بقیه جاها،مهمترین نقطه ضعف اما با وجود این ضعف، با استناد به امتیازات مثبت، اشتیاق لازم را برای پیگیری متن های خانم فرهود ایجاد می کند و نهمین دستاورد بزرگی است.
-
تن از پوست بکشم بیرون
فرو روم در شیره ی گیاه
بنوشی ام از ساق .
سر بریده ی ماه جوانی من است
چسبیده به پاهام .

زن 
زیبایی اش حرف میزند 
میاید با روب دوشامبر  به رختخواب .

وماه
آه 
که تنهاست در آسمان
روی تخت دونفره
ورفتار هندسی اشیا
ربطی ندارد به لرزشهای ناپیدا .

پاهایت
اسطوره ی جفت هایند ...

در نوبت نشستن ام
شاخ زمین را بچسب
نجنبد گاو
که جهان به مویی بند است .
هزار مو 
هریک تنها
ریخته 
بر شانه هام .






نوع مطلب :
برچسب ها : نگاهی به شعری از نگین فرهود، محسن جعفری راد،
لینک های مرتبط :


جمعه 24 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از مجید کوچکی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
آدم به درِ بسته که می خورد
گاه چشمی می شود
که از سوراخ قفل کشف می کند
حقیقتی را
که شبها
پدر و مادرش
در اتاق خواب مخفی می کردند
گاه پرده بر می دارد از دنیای خصوصی کسی
که کلمه به کلمه زندگی اش را 
لای کاغذ های دفتر یادداشت پنهان کرده بود
در جعبه ای
 گاه بر می دارد از دختری
که دوست دارد با افتادنِ پرده
نمایشِ زنانگی اش را ببیند.
همیشه ممنوعه ها چیزی شدید از وسوسه را به دنبال می کشند
که اگر شرمگاهِ انسان زیرِ برگ مخفی نمی شد و-
لباس به پنهان کاریِ تن نمی آمد
از تاریخ این همه چشم های هیز بیرون نمی زد
که در ساحلِ لختی ها
بین آنهمه حقیقتِ راست شده
و سوراخ هایی که رازِ هستی در آنجا مخفی ست
می توان فکر را داد
به تنی خصوصی
که در دنجی
دکمه به دکمه
لباس به لباس
دست به افشاگری می زند
کسی که هیچ چیز را از چشم تو پنهان نمی کند
بزن!
با چاقو راهی باز کن به درون سیب
حتی اگر دنیای خلوتِ کرمی را بگیری
که کنجکاوی سنجاب ها روی درخت
به سوراخ سوراخ شدنِ جمجمه ی گردو ها ختم می شود
اگرچه شخصن تمامیِ مغزم را برای کسی بیرون نریختم
چرا که گوشی پناهِ پنهانی های ذهنم نبود،
گوشی را از سینه ام بردار دکتر
صداهای درونم برای استراق سمع نیست
آنطور که در جهانم کسی تمامن محرم،
نه معشوقه ای که تا صبح سَر می دهد به بالشم
بی آنکه بداند چه سِری ست
که تا صبح زیرِ پتو بیدارم
با گوشی ای که صدایش را بریده ام
نه زنی که نیمه ی گمشده ام
حتی اگر دو نیمه ی سیب باشیم
باز تَرَکی دنیایمان را از هم جدا می کند و
کِرمی در نیمه ی خودم،
مادر می گوید: "خدا از همه چیز آدم با خبر است"
کاش راست باشد
حرفِ آنکس که گفته بود:خدا مرده است




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مجید کوچکی، مجید کوچکی،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :

پیرامون عاشقانه های فروغ فرخزاد
منتشر در کتاب هفته (ویژه ی عاشقانه)

علیرضا عباسی

-

از زمانی که کهن ترین منظومه ها سروده شدند تا هم اکنون که نوترین شعرها، با جستجویی ساده می توان حضور چشمگیر و مداوم شعرعاشقانه را شاهد بود. این درحالی ست که بواسطه ی تحولات و دگرگونی های اجتماعی- فرهنگی در دوره های تاریخی، برای عشق معیارهای گوناگونی تعریف شده است و نمی توان در تاریخی طولانی، تعریفی واحد برای معشوق، عشق ورزی و روابط عاشقانه به دست داد. ازهمین روست که بینش ها و نگاه هایی گوناگون در شعرهای عاشقانه وجود دارد که ممکن است نسبت به هم تفاوت های اساسی داشته باشند. با همه ی این احوال وعلیرغم تمام دگرگونی های فرهنگی و تغییرات اجتماعی رخ داده در تاریخ، نسبت ناگسستنی عواطف و احساسات بشر با تجربه های زیسته اش همواره در شکل های مختلف نمایان شده وامکانات زبان در هر دوره ای شاعران را برای نشان دادن این نسبت بیش از پیش یاری داده است. تغییر معیارها و دگرگونی تعاریف در دوره ها باعث شده ماهیت شعر عاشقانه معمولا در وضعیت یکسانی قرار نداشته باشد. به همین سبب گستره ی شعرهای عاشقانه را می توان از شکل های گوناگون مغازله، توصیف، تمجید و اغراق گرفته تا رویکرد اعتراضی، انتقادی به روابط، وضعیت رایج و گاهی مفهوم عشق در ادوارمختلف ردیابی کرد. اما با وجود همه ی تفاوت ها، میل به محتوای عاشقانه و عاشقانه سرایی و انعکاس تجربه های سوبژکتیو و آبژکتیو در زمینه ی عشق و روابط عاشقانه همواره یکی از پرحضورترین امیال بوده و شعرهای عاشقانه با هرشکلی از نگاه و بینش، بخشی از ماندگارترین آثار را درتاریخ شکل داده است. این میل در شاعران با هرگونه منظر فکری وجود داشته، حتی شاعرانی که حضور تعهداتی از قبیل آرمان های اجتماعی- سیاسی و انقلابی در شعر برای شان قرب ومنزلتی داشته در مقاطعی یا شعرهایی تلفیقی با سویه ای عاشقانه سروده اند و یا عاشقانه هایی محض. سهم ویژه و منحصر بفرد شعر عاشقانه را در تاریخ ادبیات جهان به هیچ رو نمی توان انکار کرد و می توان به صراحت گفت که این گونه ی نوشتاری در تاریخ ادبیات با هیچ گونه ی دیگری از نظر کمی و کیفی قابل قیاس نیست. معشوق در شعرهای عاشقانه بسته به تاریخ شکل گیری و دوران سرایش آنها و هم اوضاع سیاسی اجتماعی و روحیه مردم هر دوره از تاریخ به شکل های متغیر و مختلفی توصیف شده از جنسیت او گرفته تا موجودیتش. عاشقانه سرایی گاهی در مقام اعتراض و ترویج نگاهی انتقادی نقش ایفا کرده است. 
البته قصدم در این نوشتار کوتاه، ذکر تاریخ و تبیین چرایی عاشقانه سرایی نیست بلکه این چند سطر را برای یادآوری اهمیت شعرعاشقانه از دیرباز تاکنون آوردم و آن را بهانه و مدخلی برای ورود به بحثی درباره ی عاشقانه های فروغ فرخزاد و نگاه و بینش او درآنها قرار داده ام. 
یکی از نکات مهم درباره ی شعر فروغ فرخزاد که بسیار هم بر آن تاکید شده، تغییرات بنیادی رخ داده در نگرش او نسبت به مفاهیم و موضوعات جهان پیرامونش است. در این دگرگونی، تغییر زاویه ی دید نسبت به عشق وعاشق ومعشوق در قیاس با گذشته ای طولانی، نکته ای شاخص و قابل تامل است. به این معنی که معشوق در نگاه او و دراشعارش آن ماهیت نسبتا انتزاعی و جایگاه دوراز دسترس خود فراموش کرده و به موجودی قابل درک و شناسایی، بدل شده. این چرخش زاویه ی دید ازسنت به مدرنیته تاثیرعمیقی بر شیوه ی عاشقانه سرایی فروغ گذاشت چنانکه بسیاری از شاعران هم عصر او نمی توانستند این نگاه را درک کنند و آن را بپذیرند. حتی نظرات او در باب شعرعاشقانه، روابط عاشق و معشوق و ماهیت آنها از همان تغییر زاویه ی دید، بسیار متاثر شده است. برای مثال نظر او درباره ی پرسونای مجنون که در سخنانش او را دچار حالت بیمارگونه و خودآزار معرفی می کند، جالب و قابل توجه است و از سویی نشان می دهد که فروغ تا چه میزان از غیرواقعی و انتزاعی بودن موجودیت عاشق و معشوق و بیان رایج تجربه ی عشق ورزی و هم محتوای شعرعاشقانه در شعرفارسی به ستوه آمده بود. 
به این بخش از شعر "معشوق من" توجه کنیم
او وحشیانه آزاد است/ مانند یک غریزه ی سالم/ در عمق یک جزیره ی نامسکون/ او پاک می کند/ با پاره های خیمه ی مجنون/ از کفش خود، غبار خیابان را
همین نگاه انتقادی و جسارت قابل توجه جمع شده در ذهن فروغ برای دیگرگونه اندیشیدن باعث شد که او حتی از آغازین سروده هایش یعنی زمانی که وی را می توان ذیل شاعران رمانتیک و نوقدمایی دسته بندی کرد، به معشوق نگاهی نسبتا جزنگر و واقعگرا داشته باشد. عاشقانه های مربوط به دوره ی اول عمر شاعری او یعنی در سه دفتراسیر و دیوار و عصیان (و قبل از تولدی دیگر) بیشتر بر گلایه های رمانتیک، ناامیدی، حسرت، تمرد و اعتراض استواراست تا آن تفکر انتقادی بالغ شده که درشعرهای تولدی دیگر و پس از آن شاهدیم، شعرهایی که دامنه ی آن ها فراتر از اروتیسم غالب در شعرهای پیشین است. اروتیسمی که شاید از ترجمه ی آثاری که تا آنزمان صورت گرفته بود( مانند شعرهای بیلی تیس به ترجمه ی شجاع الدین شفا و شعرهای اروتیک دیگری از شعرای قرن نوزدهم اروپا) بی تاثیر نبود. با این همه اگر به تاریخ سرایش و انتشار همان شعرهای دوره ی اول یعنی بین سال های 1334 تا 1337 دقت کنیم درمی یابیم که علیرغم اشتراکاتی که در قالب شعرها و محتوای برخی آنها با شعر شاعران هم دوره وجود دارد؛ نوعی سرکشی و تلاشی محسوس برای زمینی کردن و ملموس شدن عاشق و معشوق درآنها به چشم می خورد. این تلاش با خارج کردن مضمون و محتوا از توصیف، توضیح و تمجید تجربه های عاشقانه و تمرکز نگاه در آنها بر اعتراض و انتقاد با مایه های اروتیسم همراه شده است.
دیگر نکنم ز روی نادانی/ قربانی عشق او غرورم را (خسته)
تو همان به که نیندیشی/ بمن و درد روانسوزم/ که من از درد نیاسایم/ که من از شعله نیفروزم (شکست نیاز)
دیدم که در وزیدن دستانش/ جسمیت وجودم/ تحلیل می رود (وصل)
در واقع شعر فروغ درگیر تجربه ی عشق ورزی و بیان آن نیست بلکه در جهت به چالش کشیدن چرایی آن قرار گرفته است. بعد از پایان دوره ی اول با ورود به دوره ی طلایی شعر فروغ یعنی از تولدی دیگر به بعد آن تفکر معترض و عاصی از تکرار روابط و بیان کلیشه ای تجربه های عاشقانه به بلوغ رسیده و نمونه های اعلایی از شعرهای تلفیقی با مایه های عشق، انسانگرایی و حضور تفکر انتقادی را شاهدیم. در دوره ی متاخر مایه ی عاشقانه ی شعرها از آن سرکشی و عصیان که شامل بخشی از برون ریزی تمرد و بیان احساس یاس از کلیشه هاست جای خود را به اندیشه ای گره خورده با نگاهی عمیقا فلسفی به عشق و مرگ و انسان و زندگی می دهد. در بیشتر این شعرها اعتراض هم در زبان بلوغ یافته هم در محتوا.
در اتاقی که به اندازه ی یک تنهاییست/ دل من/ که به اندازه ی یک عشقست/ به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد (تولدی دیگر) 
همه می دانند/ همه می دانند/ که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس/ باغ را دیدیم/ و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست/ سیب را چیدیم (فتح باغ)
شعرهای متاخر فروغ نسبت به مقوله ی عشق نگاهی تک ساحتی و تک معنایی برای بیان تجربه های عشق ورزی ندارند بلکه این شعرها معمولا از دریچه نگاهی که کل را از زاویه ی جزییات می نگرد عشق را در پیوند با مفاهیم تعریف می کند.
معشوق من/ همچون طبیعت/ مفهوم ناگزیر صریحی دارد...





نوع مطلب :
برچسب ها : پیرامون عاشقانه های فروغ فرخزاد، علیرضا عباسی، فروغ فرخزاد،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از علی آزادی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
نمای اول:
زمانی دوست می داشتی
دوست می داشت ام
ودوست داشتن
چیزی از ما بر می داشت!
نمای دوم:
حفره های سوراخ سوراخ سوراخ
سوراخ می کشم و بوم تنها
سلانه سلانه از ما عبور می کند!
نمای سوم:
درخت تمام شد
یا برگ به جاذبه رسید؟
هنوزکنارم ایستاده ای و 
به داستان ناتمام ات فکر می کنی
قسمت هایی که تمام نمی شود!
برداشت اول:
زمان که می رسد
تمام می شود
می رود و دایره ی قسمت
تنگ تر می شود!؟
برداشت دوم:
بیرون من
چیزی ربوده شد
که در تو فرار می کرد!؟
برداشت سوم:
داستان تمام نشد
فسمت هایی باقی ست
قسمتی ازقسمت ات فرار می کند
قسمت می شود بین ما!
پاورقی:
قسمتی از قسمت ات
درکتاب می گذارم
شاید جوانه بزند!




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از علی آزادی، علی آزادی،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از لیلا کیانی کیا
انتشار در سوگواران ژولیده
-
از هر زاویه ی این عکس
پرنده ای 
چه قدر پریده ام 
با هر پیراهنی 
شبیه پیراهن ات نمی شوم ؟!!
و این دست های بَرَنده 
که بُرَنده تر از هر چه تیغ
بر می گردم 
به هر چه دور تر
فصلی سرد تر
از رنگ  کلاغ در نقاشی دخترم 
پشت قرن های پی درپی
به رنگ شباهت این سایه 
و لکه های خون بر دیوار
لابه لای 
جیغ های ممتد و قرمز
تفنگ ات را خالی کن
از دردهای گلوله شده 
که برمی گردم 
به خواب رودخانه های جنوب 
بر می گردی
پروازت را  
از دردهای ریخته 
 روی گلوله های خالی بنویسم  !





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از لیلا کیانی کیا، لیلا کیانی کیا،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6