درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از فریبا صدیقیم
انتشار در سوگواران ژولیده
-
آیا در خواب‌هایت خرگوشی هستم
که گوشه‌ای کز کرده و می‌لرزد؟
می‌دانی که هنوز
در خواب‌هایم صیادی هستی که آداب صید را جدی نگرفت؟
باورهای شازده کوچولو باطل بود
و من با همین ده انگشتم صورت‌های متکاثر روباهی را می‌شمردم
که دمش را در بهترین آرایشگاه تزیین کرده بود
بعضی چشم‌هایش چپ بودند
و آدرس را عوضی می‌دادند
وقتی که ماه زمین را بلعید
من به خوابی پا گذاشتم
که گوشه‌های پنهان شدنش را
موش‌ها جویده بودند




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از فریبا صدیقیم، فریبا صدیقیم،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از آرتور رمبو
(ترجمه ی مجتبی گل محمدی)
انتشار در سوگواران ژولیده
-
بر آبِ تیره و آرام، بر خوابگاهِ ستارگان،
اوفلیای سپیدْ چون سوسنی روان،
آرام‌آرام می‌گذرد، آرمیده میان تورهای بلندش...
وز جنگل دور شیپورهای شکار به صدا درمی‌آیند

اینک هزار سال فزون است که اوفلیای غمگین
در گذر است، شبح سپید، بر رود بلند سیاه؛
اینک هزار سال فزون است که جنون دلنشین او
آواز عاشقانه‌اش را با نسیم شبانگاه نجوا می‌کند.

باد بر پستان‌هاش بوسه می‌زند و تاج گلی می‌سازد
از تور بلندی که گذر آب نرم‌نرم می‌لغزاند؛
بیدهای مجنون بر شانه‌اش اشک می‌ریزند،
و نی‌ها بر پیشانی پهن خیال‌باف‌اش سر می‌گذارند.

نیلوفران آبیِ چین‌چین همه گردش می‌نالند؛
و گهگاه در میان توسه‌ای خفته می‌جنبد،
آشیانی که لرزش سبک بال‌هایی از آن می‌گریزد:
نغمه‌ای شگرف از ستارگان زرّین فرومی‌بارد.
2
آه ای اوفلیای پریده‌رنگ! ای زیبای برف‌گون!
تو مُرده‌ای، چون کودکی، بر آب رفته‌ای!
زیرا بادهای کوه‌های بلند نروژ
از آزادی تلخی با تو نجوا می‌کردند.

زیرا نفس باد، گیسوان‌ات را به پیچ‌وتاب می‌انداخت،
و همهمه‌هایی غریب در روح خیال‌باف‌ات می‌افکند،
زیرا دل‌ات به سرود طبیعت گوش سپرده بود
به اندوه‌های درختان و افسوس‌های شب؛

زیرا دریای دیوانه، با آن غرش سهمگین،
بر تن لطیف و بس انسانی و ظریف‌ات می‌کوبید؛
زیرا بامداد یک روز فروردین، شهسواری پریده‌رنگ و خوش‌سیما،
دلداده‌ای مجنون، سر بر زانویت گذاشت.

آسمان! عشق! آزادی! چه رؤیاهایی! بی‌نوا دخترک مجنون!
تو با او چون برف با آتش درآمیختی:
خیال‌های بلندت نفس‌ات را برید
و بی‌کران مهیب در چشمان آبی‌ات تراوید.

3
و چنین می‌گوید شاعر، که زیر نور ستارگان،
تو می‌آیی، شباهنگام، پی گل‌هایی که چیده بودی؛
هم‌او دیده است اوفلیای سپید را، آرمیده میان تورهای بلندش،
چون سوسنی بر آبْ روان.




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از آرتور رمبو، آرتور رمبو، مجتی گل محمدی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از میلاد کامیابیان
انتشار در سوگواران ژولیده
-
به چه می‌اندیشد انسان
آن دم که به‌یکباره درمی‌یابد
دیگرش از مرگ گریز نیست
و آرشه‌ای استخوانی رعشه‌ی آخر را
به جانِ اعصابِ مغز می‌اندازد؟
صور می‌دمند
و آدمی،
همچنان که تلِّ تصاویرِ آشنایان را
در هزارتوی حافظه بالا می‌آورد،
وزنِ فرشتگان را بر شانه‌هاش
می‌پذیرد.
صور می‌دمند، صورِ عزراییل:
جیغی صامت که به هنگامِ خواب
در حنجره یخ می‌زند، 
شمشیری که در نیامِ گلو 
زنگار می‌بندد.
صور می‌دمند، صورِ مرا می‌دمند و آن هنگام
جانِ من آرزوهای ناکامش را
به هیئتِ پروانگانی سیاه‌بال پرواز خواهد داد
با تن‌لرزه‌ی فرجامین:
در آسمانی جهت‌باخته،
هــــــــــــــــــــــــــاویه.




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از میلاد کامیابیان، میلاد کامیابیان،
لینک های مرتبط :



یادداشتی کوتاه "بر شب، مسیر چشم آهوهاست" اثری از هرمز شریفی
فروپاشی بهینه ی  امرنشانه ای
امیرحسین بریمانی
ابتذال، جز رونمایی از عواطف در حیوانی ترین شکل آنان چه می تواند باشد؟ اشعار مبتذل (با نام رایج ساده نویسی) نیز از همین الگوی ابتذال تبعیت می کنند و شعریت آنان آکنده از ریخت و پاش هایی عاطفی ست. این ورطه ی احساس زده ای که در چنین دست اشعاری رخ می نماید، امرنشانه ای مخاطبش را مورد خطاب قرار نمی دهد تا با درهم آمیزی یا مشارکت امرنشانه ایِ مخاطب و متن، شبکه ی معنایی متن متکثر گردد و فضای تماتیک آن مورد تشدیدسازی قرار گیرد؛ بلکه صرفا بازنمایی ای از امرنشانه ای می سازد که سهم مخاطب در آن، جز فهمیدن این همانی عواطف فردی و عواطف نمود یافته در متنیت نیست و بدین دلیل است که ضربه ای (ترومایی سطحی) که چنین اشعاری وارد می آورد، کوتاه و گذراست. هرمز شریفی در مجموعه شعر خود به نام "شب، مسیر چشم آهوهاست"درست (و اندکی هم زیادی) برخلاف چنین رویکردی حرکت می کند؛ یعنی در اشعار او عواطف کاملا مورد پرده پوشی قرار گرفته اند. در اشعار شریفی، صنایع ادبی (ناخواسته) مورد نفی قرار گرفته اند چراکه زیربنای شعر او را تخیل مندی تشکیل می دهد و جهان شعری او اساسا در فقدان امرواقعی به سر می برد، پس صنایع ادبی به مثابه ابژه های امر شعری عمل نمی کنند چون شعر او به آفرینش جهان دیگر دست یازیده است و در این رویکرد، تصاویر اشعار نوعی ایماژ نیستند بلکه جزو واقعیات جهان دیگری هستند که در اشعار آفریده شده اند. حال با مواجهه این دو مسئله به این پرسش خواهیم رسید که امرنشانه ای مولف چگونه در امرشعری و جهان دیگرش تقسیم شده است؟ امر نشانه ای به همراه انشعابات خود از جمله رانه جنسی (لیبیدو)، وظیفه ی تغذیه عواطف مولف برای بُعد بخشیدن به جهان شعری را بر عهده دارد و اتفاقی که در اشعار ساده نویسی می افتد این است که عواطف منبع تغذیه امرشعری  نیستند بلکه خود را در لایه ی نخستین شعر آشکار می سازند و از بین می روند و بعد از این اتفاق، دیگر دلیلی برای خوانش آن شعر وجود ندارد. در شعر هرمز شریفی اما عواطف اثری از خود برجای نگذارده اند و اصطلاحا تمام آن خرج برساختن شبکه های معنایی شده است. امرنشانه ای تا سرحد نابودی خود از چنگ مخاطب می گریزد و در انتها چیزی جز فقدان خود را به مخاطب منتقل نمی کند. اما همین دست یابی به امر نشانه ایست که مولفه بنیادین زیباشناختی را تشکیل می دهد و در عین حال میزان آشکارگی آن است که به ابتذال می افزاید و اینجاست که شعر به مثابه رادیکال ترین نوع ادبی رخ می نماید. راه گریز شعر از ابتذال و از طرفی تعقیب آن برای کامیابی، در ایجاد ساختارهایی ست که برپایه امرنشانه ای برپا شده و همچنین در نشانگان متن نیز نمود یابد (تا حدی آشکاره گردد). در اشعار هرمز شریفی ساختار درستی شکل گرفته اما امر نشانه ای به کلی نیست و نابود گشته و خود به نوعی ژوئیسانس مبدل شده است؛ عواطفی که از جهان دیگرِ ساخته شده در اشعار دزدیده شده ست تا همین جهان دیگر را برسازد! جهان دیگر، چیزی برای لذت بخشی ندارد چراکه در فقدان میل ورزی به سر می برد و از امرنشانه ای تهی شده ست. البته این کتاب اشعاری دارد که از این قاعده تخطی کرده اند که شعر "خاطرات مه"از همین جمله است. در این شعر سوژه ی میل ورزی در شعریت پدید آمده و به میل ورزیِ به اتمام رسیده ی مولف ارجاع نمی دهد بلکه بر خود دلالت می کند: شعر برای شعر.




نوع مطلب :
برچسب ها : امیرحسین بریمانی، هرمز شریفی، شب مسیر چشم آهوهاست، فروپاشی امرنشانه ای،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از لیندا پاستان
(ترجمه ی سوری احمدلو)
-
آتش‌ های تنم را
در شعله‌ ی کوچک اما پایداری اندوخته‌ ام
این‌ جا در آشپزخانه ‌ای
که خمیر زندگی ‌اش را
چون کودکی خفته
زیر پارچه‌ ای نمناک نفس می‌ کشد
که کودکی واقعی زیر میز بازی می‌ کند
به خیال آن  که رومیزی چادری‌ است
تمرین کوچ می‌ کند
که درخشش نور
پرنده‌ ی ناتوان قهوه‌ ای را مبهوت می‌ کند
پرنده به سمت شیشه پرواز می ‌کند
و گیج بر سنگفرش می ‌افتد
برپا کردن آشیانه هرگز ساده نبوده حتی برای پرندگان
چشم بیگناه نمی‌بینداودن اشاره می‌کند
تکرار آن چه مار به حوا گفت
تکرار آن چه حوا به آدم گفت
دل زده از باغ‌ ها
در طلب زندگی تازه است
اما اشتیاق همچون اتفاق رخ می‌ دهد
می‌ توانم بگذارم خمیر از کاسه سرریز کند
غفلت کنم از مهارش
غافل باشم از کودکی که زیر میز منتظر است
و اشک‌های آرام، چشم‌هایش را تیره کرده است .
ما در مسیرهای اتفاقی رشد می‌ کنیم
امروز من از پرنده خردمندترم
می‌ دانم پنجره به رویم بسته است
که وقتی بگشایمش
رایحه‌ ی باغ،بی قرارم می‌کند
و من،آتش‌های تنم را
در شعله‌ ی کوچک آرامی اندوخته ‌ام
تا دست‌های دیگران را لحظاتی گرم کند .




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از لیندا پاستان، لیندا پاستان، سوری احمدلو،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :

گفتگو با روجا چمنکار

انتشار در روزنامه آرمان

ـ خانم چمنکار شما به عنوان برگزیده‌ی چهارمین دوره‌ی جایزه ی شعر امروز ایران ـ کارنامه ـ  و دومین دوره‌ی جایزۀ شعر زنان ایران (خورشید) یکی از موفق ترین شاعران زن ایران هستید. وضعیت شعر امروز زنان ایران را چگونه ارزیابی می کنید؟

البته برگزیده‌ی جایزه بودن معیار مناسبی برای موفق بودن نیست، اما به عنوان کسی که  بیش از دو دهه از زندگی‌ام را به صورت جدی و مداوم در ادبیات  و با شعر زیسته‌ام، وضعیت شعر امروز زنان ایران را همچون وضعیت فعال، جسورانه و تلاشگر زنان ایران برای یافتن جایگاهی شایسته و بایسته‌ی انسان امروز می‌دانم. این وضعیت مبارک، چه به لحاظ کمی و چه به لحاظ کیفی، چه در فرم و چه در محتوا در شعر امروز ایران نمود و بازتابی روشن دارد. در این شعر دیگر ” سخن از پچ‌پچ لرزانی در ظلمت نیست “. شعر زنان امروز با تجربه‌های زیسته شده‌ی شخصی که تا پیش از اینها حضورشان در ادبیات به دلایل بسیار تابو بوده است، مسیر تازه‌ای را در زبان و پیشنهادهایی نو را در محتوا به شعر امروز ایران عرضه کرده‌است. البته نمی‌توان تمام انچه را که زنان می نویسند به صرف پر رنگ بودن جنسیت در نوشته در این مسیر موثر دانست، مهم اثری‌ست که به خلق و پیشنهادی تازه منجر شود و ابعادی خلاق برای زایشی نو داشته باشد این نوع اثر با نوشته‌ای که صرفا نویسنده‌ی آن، جنس زن باشد، دو بحث متفاوت است.هر چند که ما امروزه در شعر تقسیم بندی از نوع زنانه و مردانه را مردود می‌دانیم اما این نکته را نمی‌توان نادیده گرفت که به همان نسبت حذف بخش عظیمی از ادراک، احساسات و تجربه‌های انسان‌ها به واسطه‌ی جنسیتشان نیز به هر نوعش مردود است.به هر حال، من موقع نوشتن به زن بودن خودم فکر نمی کنم و یا به جغرافیایی که در آن متولد شده ام و خیلی چیز های دیگری که بخشی از من هستند. اینها در من هستند پس در شعر من هم هستند.   من بارها و بارها در مصاحبه‌ها راجع به این مسئله نظرم را مبسوط بیان کرده‌ام ولی خب،  وقتی در دوران گذار از این دست مسائل تاریخی باشید، قطعا به عنوان شاعری که از قضا زن هست باید همواره پاسخگوی این سئوال در گفتگوهایتان باشید. آرزو می‌کنم برای شاعران همنوعم عبور از این گذر را، به امید اینکه این سئوال جایش را به سئوالات و چالش‌هایی تخصصی‌تر بدهد.

ـ شما در اولین کتاب تان «رفته بودی کمی برایم جنوب بیاوری» و نامزدی در جایزه‌ی کارنامه خیلی جدی و با نوعی معصومیت در زبان و فضا وارد جریان شعر شدید.

در مورد چاپ این کتاب باید بگویم به پیشنهاد و همکاری آقای محمد ولی‌زاده که مسئول انتشارات فعال و تاثیرگذار آن دوران بخصوص در شعر بودند یعنی انتشارات نیم‌نگاه، منتشر شد. هر چند من از خیلی قبل‌تر می‌خواندم و می‌نوشتم و شعرهایم در مجلات و روزنامه‌ها منتشر می‌شد. شعرهای این مجموعه بیشتر متکی به تجربه‌های به شدت شخصی و همچنین مطالعات کتابخانه‌ی بزرگ پدرم و به دور از ارتباط مستقیم با جریانات آن روزهای شعر ایران است. البته یک نگاه اعتراضی هم در لابلای  شعرها  دیده می‌شود مثلن در شعر «من هرگز کودک نبوده ام» و یا شعر «لنز خاکستری». با این همه فضای جنوب و زبان شاعری پانزده\ نوزده ساله بر این کتاب غالب است. هرچند که تا هنوز و همیشه در لایه‌های زیرین‌تر شعر،فضای جنوب و زبان درونی‌شده‌ی بدون دروغ را با خود خواهم داشت، اولی را با تمام آغوش حفظ و دومی را به همراه تمام خودم رشد خواهم داد و بزرگ خواهم کرد.

 

ـ اما در کتاب «با خودم حرف می‌زنم» به دور از فراز و فرودهای کلامی خیلی راحت تر به شعر پرداخته اید، و بومی گرایی و اقلیمی نویسی در شعرها به چشم می خورد. چگونه می توان دغدغه های منطقه ای را با بازتابی فرا منطقه ای بیان کرد؟

فضاها و المان‌هان‌های بومی هم مثل المان‌های دیگر در شعر، اگر به چیز دیگری جز خود دلالت نکنند و در سطح بمانند تنها به صرف زینت دادن شعر آورده شوند، قطعا نه به آفرینش شعری می‌انجامند و نه ارتباطی فرامنطقه‌یی را ایجاد می‌کنند. دغدغه‌های منطقه‌ای هم مثل تمام دغدغه‌های دیگر یک شاعر اگر در ابعاد و در جهان شعر با بیان و زبانی فرامنطقه‌ای بازآفرینی شوند حتما بازتاب عمیق مسائل بزرگتری خواهد بود. تاریخ ادبیات پر است از مثال‌هایی از این دست شاید تنها یک مثال کافی و باقی باشد برای دیگران و آن هم  فدریکو گارسیا لورکاست. بر همین مبناست که شما ممکن است بازتاب زندگی خود را در یک شاعر یا نویسنده‌ی غیر بومی خود بیشتر ببینید تا یک شاعر هم محدوده‌ی خود. البته در فاصله‌ی این دو کتاب، مجموعه‌ی دیگری هم با نام ” سنگ‌های نه ماهه ” توسط نشر ثالث منتشر شد که مجموعه‌ی ” با خودم حرف می‌زنم ” در ادامه‌ی روند فرم و محتوای آن مجموعه بود. مجموعه‌یی که به خوبی بازتاب تجربه‌های از جنس دیگر و تازه‌تر من در شعر است.

 

ـ با نگاهی به کلیّت آثار شما و مخصوصن کتاب «مردن به زبان مادری» می توان شما را شاعری تجربه گرا دانست و در این کتاب رفتارهای زبانی متفاوتی هم به چشم می خورد. آیا ایجاد موقعیت ها متفاوت و کشف های شهودی، اشتراکات تجربی شاعر را در اختیار مخاطب قرار می دهد؟

شما وقتی که به صورت مداوم و پیگیر بخوانید و بنویسید و ذهن و جسمتان را تمرین به نوشتن بدهید و از طرفی دیگر در خلا و چاردیواری خودتان را حبس نکرده باشید و زندگی را با تمام آدمهایش، با تمام گوشه و کناره‌هایش زندگی کرده باشید، فکر نمی‌کنم کشف‌های شهودی و غیرشهودی‌تان چیزی جز این باشد. این‌ها همگی طی کار مدام و نوشتن مستمر و تجربه ی شعر زیستن های همیشگی، در لحظه های نوشتن به طور ناخود آگاه و در لحظه های مشق کردن و یا بازنگری ها به طور آگاهانه حتما در شعر بروز می‌کند. نمی‌دانم دقیقا توضیحش چیست و یا از کجا می‌آید ولی من ولع تجربه کردن را دارم، شناختن و رفتن و متوقف نشدن، ولع زیستن با زندگی را دارم. تجربه‌های من در شعر تجربه‌های شکل گرفته در خلا نیستند، تجربه‌های شکل گرفته درمیانِ میان آدم‌هاست.برخورد من با زبان شعر هم بر همین مبناست. تجربه های تازه در زبان همیشه یکی از دغدغه‌های من در شعر بوده و هست. لحظه ی خلق برای من زیاد ارادی نیست اما بدون شک همان انباشته های خواندنی و تجربه های شخصی و جمعی من است. بنابراین مضمون و ساحتار و زبان با هم  و در یک زمان شکل می گیرند، یک تن واحدند و نه دوقلوهایی که یکی زودتر از دیگری به دنیا بیاید حتی به فاصله ای کوتاه. 

 

ـ خصیصه زیبا شناختی و درک المان های اجتماعیِ شعر شما پیوند قوی عناصر و ایجاد موازنه های معنایی را به خوبی ایجاد می کند. این پیوندها تا چه اندازه در بالا بردن قدرت تاویل شعرهایتان موثرند؟

این را البته دیگران در برخورد و بررسی با شعرهای من بهتر می‌توانند پاسخ بدهند ولی در هر حال از خصیصه‌های شعر امروز همین تاویل پذیری‌ست چرا که ذهن انسان پیچیده‌ی امروز لایه‌ها و پیچ و خم‌های لابیرنتی دارد.

 

ـ در یک نگرش کلی «عشق» تِم اصلی شعرهای شماست و اگر هم‌زمانی، کثرت و تحرک را ویژگی زبان‌شناختی نوشتار زنانه بدانیم، چگونه می توان سرکوب شده‌ها و ناگفته‌ها را با زبان شعر بیان کرد؟

فکر می‌کنم پاسخ به این سئوال را در لابه‌لای جواب‌های بالا داده باشم. در هر حال یافتن راههای تازه و عبور از بن‌بست‌ها و دیوارهای بلند، ذات هنر و ادبیات است. اثری که قادر به شکستن و ساختن نباشد اثری لایق و شایسته‌ی شعر نامیدن نیست.

 

ـ شما شعر دهه‌ی هشتاد را ادامه‌ی منطقی شعر دهه‌ی هفتاد می‌دانید؟

برای پاسخ به این سئوال از گفتگوها و بحث‌های گذشته که با دوستان دیگر داشته‌ام برمی‌گردم و به همان‌ها فلاش‌بک می‌زنم. جواب اینگونه سئوالات را بدون توجه و در نظر گرفتن پیش آمدها و تمامی اتفاقات و جریانات فرهنگی و غیره‌ی رایج و همزمان در جامعه ، نمی توان داد. کافی ست وضعیت فرهنگی و بستری را که هر جریانی در آن شکل  می گیرد بررسی کنیم. شعر دهه‌ی هشتاد ادامه‌ی شعر دهه‌ی هفتاد هم هست و هم نیست. ادامه‌ی شعر دهه‌ی هفتاد هست چون در تحلیل تاریخیِ هر پدیده‌یی، هر اتفاق اتفاق بعد از خود را منجر می‌شود و زنجیره‌ی به هم پیوسته‌ای را شکل می‌دهد. اما ما خارج از محدوده‌ی تاریخی خودمان در دنیای وسیع امروز در ارتباط تنگاتنگ یا غیر تنگاتنگ با جهان نیز هستیم و به واسطه‌ی این ارتباط از جریانات پیش‌رونده در دنیا نیز تاثیر می‌پذیریم و بر آنها تاثیر می‌گذاریم، هر چند که این معادله برابر نباشد. در این میان اگر ورود اتفاقات ادبی  در بستر طبیعی جوامع به طور طبیعی وارد جامعه‌ی در اینجا ادبی و هنری ما نشوند، سردرگم باقی می‌مانند و درونی نمی‌شوند. یعنی بذری نبوده که از جایی کاشته شده باشد، در خاک خود و با شرایط خاکی و جوی خود به طور طبیعی رشد کرده باشد و جایی و زمانی که باید سر برآورده باشد. و البته در چرایی یک پدیده ی اینچنینی  عوامل دیگری هم وجود دارند. چرا که در خاک یک باغچه هر چقدر هم که شما بذری را به درستی بکارید و به آن آب بدهید، اگر آن خاک مدام زیر و رو شود اصلا اجازه ی رشد کردن طبیعی و به ثمر رسیدن به آن داده نخواهد شد. بر این اساس، این مسیر در شعر هم به همین گونه بوده است. سیر یکدستی طی نشده تا بدون گسست به جایی رسیده باشد. جریان شعر دهه ی هفتاد به نظر من جریانی بسیار مهم و تاثیر گذار در ادبیات ایران است. این جریان شاید بنا به بسیاری دلایل ادامه ی منسجم  ظاهری  خود را از دست داد ولی قطعا همان بحث های زبانی و رویکردهای جدید به زبان شعر و مطرح شدن نظریات نظریه پردازان پست مدرن و حتی همه ی دعواها و حاشیه هایش در دراز مدت شروع اتفاقات عمیق تر و محکم تری در شعر و ادبیات ایران خواهد بود و دانسته خواهد شد، ضمن اینکه بسیاری از شاعران واقعی همان جریان همچنان زنده و پویا نوشتند و می نویسند و در دهه ی هشتاد نیز که جریانات دیگری موازی با شعر های زبانی تر آن دهه شکل گرفت و تا امروز هم ادامه دارد. بنابراین شعر در هر دوره ای و تحت هر شرایطی روزنه ی خودش را پیدا می کند و به مسیر خود ادامه می دهد و این ذات رونده‌ی شعر است.

ـ و اما کتاب اخیر شما « راه رفتن روی بند » که بخش اول دارای فضایی اجتماعی و بخش دوم شعرهای عاشقانه  و کوتاه را دربر می‌ گیرد. خودتان این کتاب را بیشتر معرفی می کنید؟

شعرهای این کتاب، تجربه‌های تازه‌ی من در فرم و محتواست. بسیاری از شعرهای این مجموعه در خارج از ایران نوشته شده‌اند و حاصل دوره‌یی متفاوت و پررنگ در زندگی من هستند. زیستن در مکان‌ها و زبان‌هایی دیگر، کشف بُعدهای دیگری از زندگی ست برای من، بازتاب آنها حتما در شعرهایم تپنده است. در این کتاب دو نیمه‌ی مکمل هم را می‌شنوید ، نیمه‌ای که روی بند راه می‌رود، می‌لغزد اما نمی‌افتد و نیمه‌ای که عشق را تا هنوز و همیشه نجات‌دهنده می‌داند. این مجموعه عبور من از تجربه‌ها و چالش‌های گذشته در شعر و روبرو شدن با دغدغه‌هایی تازه را نشان می‌دهد. اصولا من تا زمانی که فکر کنم در یک فضا و زبان در حال تکرار خود هستم دست به انتشار مجموعه‌یی نمی‌زنم.  شعرهای ” راه رفتن روی بند ” خودشان خودشان را بیشتر معرفی خواهند کرد. و حرف‌های دیگر را از دیگران دوست‌تر دارم که بشنوم. این کتاب و همچنین ” مردن به زبان مادری” با همکاری آقایان ” کیائیانی‌های” عزیز که چشمه‌شان همیشه جوشنده باد، منتشر شده و در کتابفروشی نشر چشمه و دیگر کتابفروشی‌ها موجود است.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : گفتگو با روجا چمنکار، روجا چمنکار،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از ابوالفضل حسنی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺁﯾﻨﺪ ﺭﻭﺳﺘﺎﯼ ﻣﺎ ﺗﺪﺭﯾﺲ،
ﯾﮑﯽ ﺷﺎﻥ ﺧﯿﻠﯽ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ!
ﻫﻤﻪ ﺷﺎﻥ ﺍﻟﺒﺘﻪ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﺩﺍﺭﻧﺪ،
ﺍﯾﻦ : ﻫﻢ ﺍﺗﻮﻣﺒﯿﻞ ﺩﺍﺭﺩ ﻫﻢ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ،
ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺩﺍﺧﻞ ﻣﻘﻨﻌﻪ ﻋﯿﻦ ﻣﺎﻩ ﻣﻨﯿﺮ ﻣﯽ ﺩﺭﺧﺸﺪ،
ﻗﺪﺵ ﺩﺭ ﺑﻠﻨﺪﺍﯼ ﻣﺎﻧﺘﻮ ﻣﺜﻞ ﮐﺎﺝ ﺭﺷﯿﺪ ﺍﺳﺖ،
ﻣﻦ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ،
ﻣﯽ ﺭﺳﺪ ﺧﺎﻧﻪ،
ﺍﻭﻝ ﺍﯾﻦ ﺩﻭ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﺩ،
ﺁﯼ ﺁﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻗﺪ ﻭ ﺑﺎﻻﯾﺶ ﺩﯾﺪﻧﯿﺴﺖ !
ﺁﺩﻡ ﯾﺎﺩ ﻣﻌﺸﻮﻗﻪ ﻫﺎﯼ ﺳﻌﺪﯼ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﺪ !
ﻣﻦ ﺷﮏ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺘﻮﺍﻥ ﺩﺭ ﺑﻮﺳﺘﺎﻥ ﻭ ﮔﻠﺴﺘﺎﻥ ﻫﻢ ﺳﺮﻭﯼ
ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﺮﺩ!
ﺍﺯﺁﻗﺎ ﻣﻌﻠﻢ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺭﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﺷﻬﺮِ ﺁﻧﻬﺎ ﺗﺪﺭﯾﺲ،
ﯾﮑﯽ ﺷﺎﻥ ﻣﻨﻢ ﮐﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺍﯾﻦ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﻌﻠﻢ ﺷﺪﻩ ﺍﺳﺖ!




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از ابوالفضل حسنی، ابوالفضل حسنی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از هرمز علیپور
-
دوست دارم به خود نسبت دهم
چشم های تو را
به تمام حالت ها و ثبت کنم
این را
که با همه یک فرق اساسی داری
در گیسوان تو اگر که جا ماندم و
تو را رعایت می کنم
با این سکوت و اندوهی
که سلسله ای را به دشت تبدیل می کند
این دیگر چه دوست داشتنی بود
آن هم من
که در تمام منزل ها
تنهایی ام را بیشتر لمس کرده ام
که به هرکس نزدیک تری
یا می کشد تو را یا دیوانه ات می کند
چون شکل موها و زلالی رگ هایی
که پیش درآمد بهاری شد
که اول دیوانه ام کرد و بعد کشتم
عیبی ندارد اما به خاطر شما
-
از کتاب تازه منتشر شده «بال برف»




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از هرمز علیپور، هرمز علیپور، بال برف، مجموعه شعر بال برف،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از محمد گنابادی
انتشار در مجله ادبی پیاده رو

1

همیشه هم قرار نیست شبیه خودت نباشی

البته در عکس

برعکس یا بلعکس

عکسی هم پیدا می‌شود که عین شبیه خودت باشی

 

چند سال می‌گذرد

که چیزی نبود برای افتادن در اتفاق

 

چند سال می‌گذرد

کسانی حتمن عاشق شدند

کسانی دیگر خیانت کردند

یا از همان عاشق‌ها چند تن خیانت کردند

و از همان خیانت‌کننده‌ها بودند حتمن آنهایی که عاشق شدند

چه به وطن‌های‌شان

به تن‌های‌شان

به هرچه که وجود دارد

 

کسانی مردند

و دیگر نیاز نیست به متولدشدگان اشاره‌ای بشود

 

چند ‌سال گذشت و

کسانی در خانه‌های‌شان نماندند

کسانی به خانه‌های‌شان برنگشتند

خانه‌هایی که به خانه‌های‌شان برنگشتند

خانه‌هایی برای نگه داشتن کسانی

کسانی برای نگه داشتن هر چیزی

 

چند سال می‌گذرد

و این اندوه عجیبی‌ست

از خودت دورتر و دورتر

هرروز بنشینی و

نگاه کنی؛

چقدر شبیه‌تر به خودت نمی‌شوی

 

2

هنوز نفس‌های گرفته به‌شماردن

افتاده در یادی از چرخش یک صندلی

حتا تصویر می‌تواند پایش را

آنطرف‌ترِ اتاق در شکلی بعید بگذارد؛

لق خوردن چارپایه

و طناب در شکلی از انتظار

سکوت به تقسیم می‌چرخاند

در دیس‌های متحیر از عابران

 

 

_ قرار بود بگویم هنوز نفس‌هایم به شماره می‌افتد

در تراکنش آخر چشم‌هایی که

دست به خودسری می‌زنند تمام کلمات جا مانده

پشت یک فنجان سفارش نداده شده _

 

 

دندان به قروچه‌ای لب‌پریده

گم در پچ‌پچ‌های شعاع گرفته از چارپایه

و فنجان سرد شده

در متنِ سفارشی نداده شده

گوشه‌ای دورتر از حادثه / به شکلی متصورم / بی‌ضرورت در حال رخ دادن‌ست

 

 

اما کسی که چارپایه را از زیر ریسمان می‌زند

بی‌تفاوت به تحیر دیس‌ها

قروچه‌ی دندان‌ها

و نفس‌های شماره افتاده در لبه‌های فنجان

چارپایه را برای نوبت بعدی

آرام در سایه طناب میزان می‌کند

 

3

صدایی گرفته‌تر

لانه‌ی پژمرده لک لکی بر دودکش

و سطرهای بسیاری با این ردیف معنایی

می‌تواند بی‌اختیار خلاصه کند دنیا را

در قدم‌های تنی فسرده با گلویی دود اندود

 

دنیا زاویه پیدا می‌کند هر روز در تن‌های بسیارتر

به گردن زدن تیک و تاک قبل هر انفجار

_توجه نکن_

جمله‌های زیادی وجود دارد که می تواند سقوط را برنامه بچیند

والبته اکثرن سرقتی

اما

سقوط

می‌تواند در میان راه زندگی را به یاد بیاورد

که مرز خطر را کمی آنسوتر جابه‌جا می‌کند

 

بارها به ارتفاع سقوط فکر می‌کرد

و چشم‌های مادر

هر صبحی که بیرون می‌زد

می‌افتاد

پی پاهای پسرش

 

خوب می‌دانست هر قدم که بر می‌دارد

مرگ به سرعت حادثه‌ای

نزدیکتر می‌شود

صدای پژمرده لک‌لکی

بر سرزمین دودکش‌ها





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از محمد گنابادی، محمد گنابادی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از لیلی شمس
انتشار در سوگواران ژولیده
-
سلام،ای کوهانه ی ننگین!خروج دست از آستین.
سلام،صفوف زنازاده‌گان،بر آب های یتیم!خروج دست از آستین.
او که مشتی ورید قی کرده ، بیاریدش.
نبات های صاعقه         
به نواحی تلخ فرود آمدند.
قضات آسمان
در رد چکمه های جسور
جرثومه ی حنا    از پاچه می‌درند.
به ما،که از کنارمان  وابستگی ،هزار رخان می گیرد! سلام.
مامور پایگاه:حنجره یک میل است؟
بر شقیقه ی لیلی   چوپان خون، از حفره ای مجلل
زنگوله های سرخ می آویزد.
به ما،که از میانمان   اجزای اندوه،
تنها به یک سلام ، از دریغا می افتند!




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از لیلی شمس، لیلی شمس،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از رضا براهنی
-
چیزی که بر زبان نیاید هرگز به دنیا نخواهد آمد
کسی که آفتابی الماس‌گون را درون خویش مدام با درد عشق می‌پروراند
به هیچ ستاره‌ی میخی که با نوک تیزش از دوردست‌های جهان شتاب‌زده فرا و فرو می‌گذرد اعتنا نمی‌کند
سه انگشت دست راست من به فرمان آفتاب در این زبان درندشت می‌دوند
و عزم چشمم از این آسمانِ درونم گسیل می‌شود
خیالم آن چنان دیوانه‌وار پرواز می‌کند که بال‌هایش را انگار فرشته‌ها در آسمان پروار می‌کنند
من پرده‌دار غیب نیستم خود غیبم
و هر کسی که گمان می‌کند که من به این سطح زمین رضایت دادم و یا به آسمان بالا سرم
هنوز نمی‌داند که سرتاسر این کائنات را به پشیزی نمی‌خرم
جهان با تمام خورشیدها و کهکشان‌هایش از من عبور می‌کند این، من نیستم که عبور می‌کنم
کدام ستاره تا حال مصراعی شعر عاشقانه سروده ست؟
و آفتاب مگر عشق می‌شناسد و مگر موسیقی؟
جهان با تمامی خورشیدها و کهکشان‌هایش از من عبور می‌کند این، من نیستم که عبور می‌کنم
کدام ستاره تا حال مصراعی شعر عاشقانه سروده ست؟
و عشق موسیقی مگر آن آفتاب را به خویش مباهی نکرده است؟
کدام آهو تا کنون سر بلند کرده تا ماه را ببیند؟
و ماه، ماه و آهو و جنگل به آن پیچیدگی اگر من نباشم و نگویم؛ مگر وجود دارند؟
و کهکشان مگر چیزی ست جز این چشمک بی‌اختیار ناچیزم از خلال مژگانم؟
و من اگر نباشم، تو که معشوق منی مگر به دیده‌ی عشاق دیگری در آینده خواهی نشست؟
هزار آینه‌ی شخصی دیوانه برافراشته‌ام به دور عشوه‌ی بی‌انتهای تو
ـ “عشوه” ـ چه واژه‌ی والایی!
انگار آن را تو بر زبان راندی اول و بعد زن قیامت شد
و از پسِ آن بود که هیچ آینه‌ی دیگری را اجازه ندادم
نوک آن ناخن نوچیده‌ی ظریف تو را انعکاس دهد
عاشق اگر حسود نباشد حتماً دیوانه است و یا زیبایی سرش نمی‌شود
من از کهکشان آدم و عالم گذشته‌ام
به هر ستاره و سیاره و شمسی کلید انداخته‌ام
و هیچ نمی‌دانستم دنبال چه وَ که می‌گردم
و ناگهان دیدم از اول دنبال همین‌جا می‌گشتم
تا گزارشی نویسم از آینده‌ای که در آن انسان پرندگان زنده‌ای از واژه‌ها خواهد آفرید
و بال هاشان را بسیج خواهد کرد در برابر سپیده دمی دوشیزه که آفتاب بر آن مهر خون خواهد پاشید
وظیفه‌ی من این بوده این که از همان آغاز تاریکی جهان را بفهمم
و آن را روشن کنم
و این روشنایی از روشنایی خود خورشید کمتر نبوده
عشاق را ببین که در اعماق تاریکی
اندام‌های یکدیگر را متبلور می‌بینند
و دروازه‌های بهشت یکدیگر را
با چنگ و دندان مفتوح نگاه می‌دارند
زمانی من احساس کرده‌ام که آسمان‌ها را به روی زمین آورده ام
و یک نفسم کافی بوده که جنگل‌ها را
در حال رقص به پرواز درآرم
زیباترین فصل‌های کتاب‌های مقدس را
به خط خویش نه تنها نوشته‌ام
حتی
بر سینه‌ام نبشته داشته‌ام
چیزی که بر زبانِ من نیاید هرگز به این دنیا نخواهد آمد
به الفبای روح این منِ آشفته نیاز داشته‌اند خدایان
و لاف هایشان همگی لاف‌های غربتِِ از من بود
زبان من نبود اگر، این جهان نبود! همین!
“و روشنایی بشود و روشنایی شد، ”
از من به آسمانِ جهان رفته ست
آن واژه‌ها همگی واژه‌ی شاعر بود
از خواب‌های من دزدیده‌اند
آن چند واژه چند واژه‌ی یک شاعر بود
انسان، معراج را به قد و قامت خود افراشته است
الگو ایستادنِ انسان است با تمام قامتِ خود روی پا
الگو قد و قامت انسان است
کسی که کنجکاوِ آسمان نباشد انسان نیست و خود را نمی‌شناسد
چنان آسمان را از صدقِ دل طلبیده که گاه گاه خود را در آسمان جهان جا گذاشته است
عشاق در اعماق تاریکی اندام‌های یکدیگر را در خویشتن متبلور می‌بینند
حتی اگر صلیب را مردم آشفته‌ای برافراشته باشند
معراج از طلبِ ذاتی آن قامت انسان برخاسته است
حالا تو عشاق را ببین که در اعماقِ تاریکی اندام‌های یکدیگر را متبلور می‌بینند
معراج از طلب قامتِ انسان برخاسته است...




نوع مطلب :
برچسب ها : رضا براهنی، شعری از رضا براهنی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :

از راهِ یخ رفتن/ ورنر هرتسوگ

ترجمه‌ی خشایار قشقایی

انتشار در ئاماژه

پیش‌نوشتِ مترجم:

اینی که قرار دادم بخوانید به‌سیاهی‌درآمده‌ی روزی، خود به اندازه‌ی کافی سیاه بر متنِ برفِ متن، از سفرِ بیست‌ویکی‌دوروزه‌ی مونیخ-پاریسِ هرتسوگ است؛ پای پیاده، سالش ۱۹۷۴٫ پاره‌یی‌ست از کتابچه‌یی با نامِ «از راهِ یخ رفتن/Of Walking in Ice»، که سالِ ۱۹۷۸ آلمانی‌ش در آمده و سالِ ۲۰۰۸ انگلیسی‌ش، با ترجمه‌ی «مارچ هرتسوگ» – همسرِ هرتسوگ وقتی سر به یخ گذاشته بود – وَ «اَلِن گرینبرگ»، فیلمساز و نویسنده‌ی آمریکایی، که با هرتسوگ تنها سری از هم سوا دارند. هرتسوگ خود گمان بر این دارد، وَ بارها متذکّر شده‌ست، که نوشته‌هاش اثری خواهند داشت دیرنده‌تر از فیلم‌هاش. گفتم به واسطه‌ی گرداندنِ این کتابچهْ خواننده‌ی فارسی‌دان هم داوریِ آن ادّعا کند.

پیش‌نوشتِ «هرتسوگ»:

اواخرِ نوامبرِ ۱۹۷۴، دوستی از پاریس تلفن زد و گفت که «لوته آیزنر»، جدّاً، بیمار است و شاید بمیرد. گفتم که این نباید رخ دهد، نه حالا، سینمای آلمان نمی‌تواند بی او سر کند الآن، ما مرگش را اجازه نخواهیم داد. ژاکتی بر داشتم، قطب‌نمایی و کوله‌یی ارتشی پُرِ واجبات. چکمه‌هام آن قَدَر نو بودند و سخت که بهشان اطمینان داشتم. روانه‌ی سرراست‌ترین راهِ پاریس شدم، با ایمانِ تمام، با این باور که اگر پیاده بروم زنده می‌ماند. این به کناری، می‌خواستم خلوت کنم با خودم.

آن چه در راه نوشتم نه به قصدِ خواننده‌یی بود. حالا، بعدِ چهار سال، بعدِ بازرسیِ دفترچه‌ی یادداشت، به طورِ غریبی متاثّر شده‌ام، و خواستِ درمیان‌گذاشتنِ این متن با دیگرانی ناشناسِ من بر بیمش می‌چربد، بر ترسِ این طور گشاد در را گشودن رو به چشم‌های ناآشنا. تنها اظهاراتی چند، که خصوصی بودند، حذف شده‌اند.

و.ه.

دلفت، هلند، بیست‌و‌چهارمِ مِیِ ۱۹۷۸

چهارشنبه | چهارمِ دسامبر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یک صبحِ خُنَکِ پاک ‌روشن. هر چه‌ در دشت را نزم در بَر گرفته، اِلّا آدم می‌تواند نوای زندگی، بَرآ از آن پایین، را بشنود. کوه‌ها، پُراَزخود و برجسته پیشِ چشمم‌، قدری مِهِ بالا‌گرفته، و در آن بین، یک ماهِ آرامِ روزپَر، نیمی‌ش فقط معلوم، برابرِ خورشید. صاف راهی را که از بینِ خورشید و ماه می‌گذرد می‌روم، وَ چه سرِ حال آمده‌ام. تاکستان‌‌ها، گنجشک‌ها، همه‌چیز چه تازه ا‌ست. شب قشنگ بد گذشت، سه به بعد خواب بی‌خواب؛ دمِ صبحی، در عوض، چکمه‌ها شرّ جاهایی را که دردم می‌داد وا بریده‌اند و وضعِ پام ردیف شده‌. دودِ غافلِ کارخانه‌یی آهسته و راست می‌رود بالا. غراب می‌شنوم؟ بله، و سگ هم.

«Mittelbergheim»، «Andlau». همه بَر تَهِ آرام‌وقرار، نزم وَ رنج؛ در Andlau جمعه‌بازاری درویشی بر قرارست. آب‌اَفشانی سنگی، که شبیه‌ش را پیش از این هرگز ندیده‌ام، می‌شود استراحت‌گاهِ من. انگوری‌های این جا کمک‌خرجِ  همه کارند و ستونِ فقراتِ این قریه‌ها. در کلیسای Andlau، کشیش مَس می‌خواند، گروهِ کُرِ بچّه‌ها حبّه‌حبّه دورش خوشه آمده‌ست، و کسی مراجعه نکرده جز چند تن پیرزن. بر ستون‌کتیبه‌یی این بیرون، هَشَلهَف‌ترین مجمسّمه‌های رومی‌سبک. خانه‌هایی لبِ شهر برای گذراندنِ تعطیلات، همه قفل‌زده به خاطرِ زمستان، کرکره‌کشیده. زورچپان‌شدن به این همه امّا عینهو آب‌خوردن است. ردیف‌به‌ردیف استخرِ ماهی‌پروری هست آن جا، رُسِّ همه کشیده، تَه‌کشیده و پُر از رشد بیش‌ازحدِّ علف و هرزه‌جات. همه می‌ریزند به جویباری.

از این صبح‌تر نمی‌شود: همه تَن با خودم هم‌آهنگ می‌روم، چست‌وچابک، سربالایی را. خیال‌ زورمندِ اسکی‌فلایینگ سَبُکم می‌کند، انگار که معلّقِ هوا باشم. از هر طرف که می‌روم عسل، کُلّی کندو، و سراسرِ درّه گُله‌به‌گُله خانه‌های باوسواس‌قفل‌‌زده. برای خودم زیبنده‌ترین‌شان را نشان کردم و خیال کردم قفلش را بشکنم و کُلّ روز را بچپم توش، امّا راه‌پیماییْ بد حال می‌داد، پس بی‌خیالِ قضیه شدم. همه‌اَش یک بار یادم رفته بود دارم راه می‌روم و، همه‌ی راه را تا جنگلِ کوه‌سَر به خوردِ فکروخیال رفته بودم. صافی و تازگیِ تمامِ هوا، بالاتر کمی برف هست. نارنگی‌ها به وجدم می‌آورند.

تقاطع‌. از این جا به بعد بد علائم‌گذاری شده‌. باریکه‌های برهنه‌ی پُردرخت، فرازگیرشان دودِ آبی که از آتشِ چوب‌برُها بلند می‌شود. به تازگیِ قبل و، مثلِ صبح، شبنم بر علف. عملاً، ماشینی ندیده‌‌ام تا این جا، و تازه نصفِ خانه‌ها خالی اَست از سکنه. تازی‌سگی سیاه‌شَبَقی با نگاهِ زُلِ بی‌پِلکِ دو چشمِ زردش پی‌گیرم شد. وقتی چند برگی از پشتِ سرم آمدند، خِش‌خَشو، پیشِ روم، دانستم که کارِ سگه‌ست، به رغمِ این که به زنجیر بود. کُلّ روز، خَفَن‌ترین خلوتِ ممکن. بادی بی‌غل‌وغش صدای درختانِ آن بالا را در می‌آورد، نگاهِ خیره می‌رود تا دوردورها. این آن فصلی‌ست که دیگر هیچ کاری‌ش نیست با این عالم. بال‌دارخزندگانِ گُنده‌گُنده بی‌سرصدا جا می‌گذارند دنباله‌ی بخاریِ خود را بالای سرم، سرگذاشته مستقیم سمتِ غرب، در پرواز از طریقِ پاریس هم‌راهِ اندیشه‌هام. یک عالم سگ، که از توی ماشین آدم متوجّه‌شان نمی‌شود، بوی آتش‌ها هم، و درختانِ آه‌کِش. لاشه‌ی تراشیده‌ی درختی آب می‌تراود، باز سایه‌ام، بالابلند، می‌لرزد پیشِ پام. «برونو» می‌گریزد، شب به ضرب‌وزور واردِ ایستگاهِ تله‌سی‌یژِ متروکی می‌شود، نوامبر باید باشد. اهرمِ اصلیِ ماشینِ کابلی را می‌کشد. تمامِ طولِ شب تله‌سی‌یژ بی‌خود به کار است، وَ کُلّ مسیر چراغان. صبح پلیس برونو را محاصره می‌کند. این طور می‌باید داستان تمام شود.

بالاتر و بالاترتر، کم مانده برسم به خطّ برف، که از حدودِ دوهزاروششصد پایی می‌آغازد، و بعد، از آن هم بالاتر، لبِ مرزِ ابرها. خیسیِ مِهی می‌پوشدم، تاری‌روشنا پهن می‌شود و راه جمع. دمِ مزرعه‌خانه‌یی پرس‌وجو می‌کنم، زارع جوابِ موافق می‌دهد، که باید بروم بالا لاوُلوی برف و توی دلِ جنگلِ راش، بعد، بی‌شک، سر از جادّه‌ی «Le Champ du Feu» در خواهم آورد. برف نصفه‌نیمه آب شده، ردّ پا هم به ندرت، سرآخِر هیچ‌چی، کلّاً. جنگل خیسِ مِه است. می‌دانم که آن برِ این ارتفاع خوش نخواهد گذشت. اسمِ مزرعهه «Kaelberhuette» بود، در برِ تُنُک‌مِهِ ابری سکونی داشت مرگ‌انگیز. عمراً اگر بفهمی این جا که هستی کجاست، فقط می‌دانی که باید صاف بروی. به جادّه که نمی‌رسم، گرچه به نظر قلّه را فتح کرده‌ام، دستم می‌آید که یک جای کار می‌لنگد. می‌ایستم میانِ درختستانِ انبوهِ نراد؛ مِه غلیظ کیپ‌تا‌کیپِ دورم نشسته‌. زور می‌زنم تا مشخصم شود کجا غلط کرده‌ام. چاره‌یی ممکن نیست جز غرب‌تررفتن. نقشه را که می‌چپانم توی جیب، در می‌یابم آشغال‌ست که ریخته شده همه‌بَر پای درخت‌ها، قوطی خالیِ روغنِ موتور و چیزهای دیگر که فقط از ماشین‌های درحرکت بر می‌آید. نگو جادّه همه‌‌اَش سی متری آن‌بَرتر است از من، امّا من فقط می‌توانم تا بیست‌متری را ببینم، و واضح است که، فقط چند قدمی جلوتر را. پی‌روی جادّه به سمتِ شمال در فشرده‌ترین مِهِ ممکن بر می‌خورم به پاسگاهی تَک‌ودورافتاده با یک برجِ نگهبانی وسطش شبیهِ فانوسی دریایی‌. بادهای توفان، مِهِ خیسِ شدید، کلاهم را بیرون می‌کشم و بلندبلند حرف می‌زنم چه، این همه به‌زور باورکردنی‌ست بعدِ چون آن صبحی. گاه‌گداری می‌توانم روی راه سه خطِّ سفید ببینم پیشِ پام، نه جلوتر، و گاهی تنها آن که نزدیکترین است بهم. تصمیمِ کبرا: جادّه را بروم شمال یا جنوب؟ بعداً دستم آمد که هر دو بَر درست می‌بود چه، عرضِ بینِ دو جادّه‌ی باریک‌تر را داشتم می‌رفتم سمتِ غرب. یکی‌ش از «Bellefosse» می‌گذشت می‌رفت «Fouday»، دیگری می‌رفت «Belmont». دامنه‌ی سراشیب و بادِ تیغی، تله‌سی‌یژِ خالی. به زور می‌توانم دستم را جلوی صورتم ببینم؛ جمله‌ی قصارم نگرفته، زورکی می‌بینمش واقعاً. این افعی‌بچگان را زهرست آیا؟ آری، تو زبانِ شیرین داری، گرچه پسش زهر. دلم پَر ‌زد برای درست‌‌کردنِ آتش؛ دلم هیچ‌چی را بیش از دیدنِ شعله‌وری‌ش نمی‌خواست. دلم ترس‌ریز می‌شود باز مباد که بر ریشش نمک بیفشانی.توی همین هیرّوویر توفان گرفته، مِهِ پاره‌پوره، حالا غلیظ‌تر، انداخته‌ دنبالِ راه من. سه نفر نشسته‌ا‌ند پشتِ شیشه‌ی کافه‌یی توریستی وسطِ این اَبرااَبر، در پناهِ فراگیرِ شیشه. از آن جا که سالن‌کاری نمی‌بینم، به ذهنم خطور می‌کند که جنازه‌ها هفته‌ها می‌شود نشسته‌اند آن جا، مجسّمه‌طور. تمامِ این فصل، کافه مُراجعی نداشته. فکر کن چند وقت می‌شود نشسته‌اند، عینهو سنگ، این جا؟ Belmont، یک هیچ‌اُستان‌. جادّهه که سی‌وپنج‌هزار پا بالا بود، راه را می‌بَرَد پایین حالا، عینهو ماری خزان لبِ جوی. چوب‌بُرجماعت باز، باز دودادودِ آتش‌ها، بعد در ارتفاعِ بیست‌وسه‌هزارپاییْ ابرها، یک‌هو، از هم وا می‌پاشند، امّا زیرشان نَم‌نَمِ بارانی می‌گیرد. همه‌چی سیادرسفید است، همه‌جا عاری از آدمیزاد، برْ سراشیبیِ بَرِ جنگلی نمور. در «Waldersbach»، امکانِ دخولِ زورکی به جایی هیچ، پس می‌شتابم، تا قبلِ خیمه‌‌ی شب جایی در Fouday بیابم. چون آن جا هم چندان امکانی نمی‌بینم، می‌افتم به شکستنِ درِ ‌یک پیاله‌فروشی، از آن گُنده‌هاش، که از همه بر قفل است و واقع در مرکزِ شهر بینِ دو خانه‌ی خالی از سکنه. امّا زنی از راه رسید، کلمه‌یی نگفت و بِرّوبِر نگاهِ من کرد، در نتیجه باز بی‌خیالِ قضیه شدم.

بیرونِ شهر می‌روم رستورانی سرِراهی لقمه‌یی بخورم، زوجی جوان که چیزی غریب و سردرگریبان‌بَر گِردشان بُزخو کرده، عینهو توی فیلم‌های وسترن، وارد می‌شوند. پشتِ میز کناری مردی سَرِ شرابِ سرخش دولّا شده، خوابش برده، یا خودش را زده به خواب، خَف هم کرده؟ کوله‌ی ارتشی‌یی که اکثرِ اوقات می‌انداخته‌ام سر شانه‌ی چپم، که حالا روی پام قرار گرفته، پلووِرِ زیرِ ژاکتم را سوراخی کرده اندازه‌ی یک مُشت. تقریباً چیزی نخورده‌ام امروز، فقط نارنگی، یک کم شکلات و آبِ نهرها که در وضعی بَهیمی نوشیدم. غذام باید حاضر شده باشد؛ خرگوش و سوپ. در یک فرودگاه، پَرّه‌های هلیکوپتر سرِ یک شهردار را زده وقتی از پلّکان پیاده می‌شده. یک راننده‌ی وانت، با چشمانِ کمین، دمپاییِ کهنه به پاش، نخی «Gaulois»ی ازریخت‌افتاده‌ی لاش بیرون می‌کشد، دودش می‌کند حالا، بی که صاف‌وصوفش کند. بس که تنهایی‌م توی چشم‌ست، خانم‌سالن‌کارِ هیکلی وسطِ سکوتِ کمینِ راننده‌ها به کلمه‌یی جویای احوالم می‌شود. ریشه‌ی درمعرضِ‌دیدِ گل‌شیپوریِ آن کنج بلندگوی رادیو را پُشت‌بانی موقّتی گیر آورده. پیکرکِ هندیِ سفالینی برپاست با دستِ راستش دراز طرفِ خورشید، و دستِ چپش پادیرِ دیگری؛ مجسمّه‌ی کوچولوی باحضوری‌ست. در «Strasbourg»، فیلم‌های «Helvio Soto» و «Sanjines» با دوسه سال تاخیر رسیده‌اند روی پرده، امّا رسیده‌اند بالاخره. یک بابایی سرِ میزِ نزدیکِ پیشخوان «کاسپار» صدا می‌شود. کلمه‌یی سرآخِر، نامی!

پایینِ Fouday، جویای جایی برای بیتوته، هیچ‌چی نشده سرد بود و نمور بود و تاریک هم چه جور. پاهام هم دیگر از نا افتاده بودند. به خانه‌یی خالی تجاوز می‌کنم، بیشتر زوری تا زِبِلی، گرچه خانه‌ی خالی‌ازسکنه‌ی دیگری هم همین نزدیکی‌‌ها هست. در این یکی به نظر کارگرها چیزی را تعمیر می‌کرده‌اند. بیرون توفانی توفیدن می‌گیرد، من که یاغی‌وار، مثلِ شمعِ سوخته، خسته و عاری از حواس می‌نشینم در آشپزخانه، می‌نشینم این جا چون بادگانه‌یی چوبی دارد که می‌گذارد چراغی کوچک روشن کنم بی که نورش دَر برود بیرون. توی گل‌خانه می‌خوابم چه، بهترین راهِ فرار را دارد اگر از ساکنینِ این خانه یکی بر گردد. بی‌شک‌وشُبهه کارگران صبح زود می‌رسند؛ کف و دیوارهای بعضی اتاق‌ها رنگِ نو خورده، و ابزار، کفش‌ها و ژاکت‌هاشان را گذاشته‌اند شب بماند. مستِ شرابی می‌شوم که از غذاخوریه خریدم. بس که از تنهاییِ محض ساکت بوده‌ام صدام در نیامد، ‌فقط جیرجیر کردم؛ نتوانستم کوکِ مناسبِ صحبت را بیابم و از خجالت آب شدم. پیچیدم چه پیچیدنی. وَه! چه زوزه و سوتی می‌کشد گرداگردِ خانه، چه شِلِق‌شِلِقی می‌کنند درختان. فردا را باید صبح زود بیدار شوم، قبلِ رسیدنِ کارگرها. برای این که بیدارِ نورِ صبح شوم، باید بادگانه‌ی بیرونی را باز بگذارم، داستان است امّا، چون پنجره‌ی شکسته معلوم خواهد بود. خرده‌شیشه‌ها را از ملحفه تکانده‌ام؛ بغلم تختِ بچّه‌ست، به علاوه‌ی مُشتی اسباب‌بازی و یک شاش‌دان. این همه بی‌خودست ورای توصیف. بگذار این جا، گرمِ خوابِ این تخت پیدام کنند، عمله‌های سُست‌عنصر. چه بادِ بیرونْ جنگل را می‌آشوبد.

حول‌وحوشِ سه بیدارِ شب شدم و رفتم بیرون سرِ ایوانَک. توفان بود و ابرهای سیاسَنگین، یک جور منظرِ مرموز و مصنوع. پشتِ قطعه‌یی از قریه‌کنار، نورِ خفیفِ Fouday سوسوی غریبی می‌زد. حسّی از اَبسِردیتیِ مطلق. یعنی آیزنرِ ما هنوز زنده‌ست؟





نوع مطلب :
برچسب ها : از راهِ یخ رفتن/ ورنر هرتسوگ، خشایار قشقایی، ورنر هرتسوگ،
لینک های مرتبط :


یادداشتی کوتاه بر دوئتی برای یک صدا اثری از لیندا پاستان

امیرحسین بریمانی

انتشار در مجله ادبی پیاده رو

زیربنای شعر لیندا پاستان را مفهوم خانواده تشکیل می دهد. به عبارتی، خانواده در شعر پاستان، زمینه ایست که سازه های معنایی بر آن سوار می یشوند. رویکرد پیشافرهنگی پاستان به خانواده، خانواده را بنا به کلیشه های مرسوم ادبیات پساکافکایی، همچون چیزی ملال آور قلمداد نمی کند بلکه خانواده مفهومی رهایی بخش تصویر می شود. شعر پاستان دست به بازشناسی ارزش ها در سمت و سویی خوشبینانه می زند اما از طرفی تهدید رانه ی مرگ را نیز نادیده نمی گیرد. گریز از مرگ در اشعار او مترادف با حرکت به سمت ارزش های عاطفی و خانوادگی ست و سوژه انسانی در عصر امروز، در ورطه ی فقدان امر مقدس به سر می برد که نتیجه ی آن آلترناتیوی ست که منجر به فروپاشی جامعه خواهد شد. راه حل پاستان، پناه بردن به ارزش های خانواده و بازتبیین روابط عاطفی آن است.

  در مقدمه ی این کتاب، مترجم، پاستان را "شاعر خانه"خوانده است. البته اعتراضی به صورت مستقیم به مترجم وارد نیست چراکه چنین برچسبی بارها از سوی منتقدان به کار رفته است اما این مجال، بهانه و فرصت مناسبی ست که به شکلی گذرا و کوتاه با رویکردهای تقلیل گرایانه ای اینچنینی به مخالفت برخیزم. ذات برچسب ها بر نادیده گرفتن بخشی از شعر استوار است و در این رویکرد همواره بخشی از شبکه های معنایی جهان شعری مورد چشم پوشی قرار خواهد گرفت؛ گویی شاعر اضافه کاری کرده و فرهنگ تقلیل گرا به یاریِ شاعر آمده است! اما حتی به فرض نادیده گرفتن مبتذل بودگی تقلیل گرایی، باید بگویم که شعر پاستان خانگی نیست و پیوند تنگاتنگ شعر پاستان با مفهوم خانواده و متعاقبا، تعقیب رخدادهای عاطفی آن در محیط خانه، باعث ایجاد چنین شائبه ای شده است. حتی لازم به ذکر است که شعر پاستان بنابه ضروریات فضاسازی، از محیط خانه فراتر می رود و ارزش ها را در تمثیل ها دنبال می کند. فضاهای موازی در اغلب شعرها به کمک معنی سازی می آیند و در جهت نوعی تکمیل نشانگان معناساز عمل می کنند و گاهی هم صرفا خصیصه ی تماتیک اشعار را تقویت می کنند. تمثیل ها همچون کِش عمل می کنند! یعنی مرکزیت شعر را بصورتی دروغین گسترش می دهند و پس از آن با محوشدنی ناگهانی، همه چیز را بجای سابق خود یعنی مفهوم مرکزی بازپس می دهند.

 

شعر معبد سیب:

هفته‌ی گذشته از درختان کنار جاده

و کمی هم از درختان پایین خیابان، از سر پیچ کورتلند،

یک بغل شکوفه‌ی سیب آوردی

تا بریزی زیر درخت سیب گم‌نام خانه‌ی ما برای گرده‌افشانی

گفتی، این‌طوری زمستون دیگه سیب داریم.

از پنجره به بیرون نگاه کردم

به آن خرده شکوفه‌ها در زیر درخت،

شبیه معبدی موقتی بود

شبیه جایی که بعید به نظر می‌رسد معجزه‌ای در آن رخ دهد،

اما معجزه همیشه همین‌جاها رخ می‌دهد، مردم این‌طور می‌گویند،

فرشتگان یا مریم باکره در چنین جایی رویت می‌شود،

همین‌جاست جایی که بعدها مردم به رسم هدیه در پای درخت عروسک می‌گذارند

و به شاخه‌‌هایش تریشه‌های رنگی می‌بندند.

فکر کردم، چه خوب می‌شد،

اگر خود باغ را می‌پرستیدیم، یا بهار را.

درست یک روز بعد، همان‌قدر عجیب که ترسناک

ناگهان بینایی‌ات را از دست دادی،

پس از کار در باغ دیگر خوب نمی‌دیدی و این تاوان یک گناه بود

که تو حتا با همه‌ی علم و دانش‌ات از پس درک آن برنمی‌آمدی.

شفا هم پر رمز و راز است،

ببین فصل‌ها چطور شفا می‌دهند یکدیگر را و دانه‌دانه ماه‌ها را.

آنچه در طول یک هفته در اتاقی تاریک رخ داد مبهم و مرموز است

اتاق تاریک، جایی که ما هر دو می‌نشستیم و به این فکر می‌کردیم

که چه تند و سریع هر چیزی می‌تواند تغییر کند،

چه نازک است پوسته‌ی یخی که بر‌ آن راه می‌رویم،

افکار ما شاید دعا بودند. امروز دوباره توانستی ببینی،

از خودم می‌پرسم تا کی یادمان می‌ماند شاکر باشیم

پیش از آن که با همدستی خود گم شویم در روزمرگی،

یک روز صبح در پاییزی که می‌آید بیدار می‌شویم

و در شگفت می مانیم از تماشای درختمان که برای نخستین بار

از شاخه‌هایش آویزان است تسبیح شکوفه سیب.





نوع مطلب :
برچسب ها : یادداشتی کوتاه بر دوئتی برای یک صدا اثری از لیندا پاستان، لیندا پاستان، آزاده کامیار،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از علیرضا عباسی
انتشار در مجله سوگواران ژولیده

برای لحظه ای از درد 
همه چیز به هم پیچیده 
چیزی در گلو/ گلو مانده در لالایی نیمه کاره
دیگری شکل دیگری را فرو خورده
استخوان لای زخم 
                  لای درد لای اشک
صدای آرامی وقتی از پنجره نگاه می کنم، در گوش می پیچد
صدای بلندی، 
وقتی از پنجره نگاه می کنم
پا روی بغضی ماسیده در خیابان     روی جیغ
قرارِ متلاشی    
هوای دم کرده    
              شرجی از بخار ترس
بوی ترس/ سرازیر از دیوار بیمارستان
خون  ادرار لخته های عفونت
ترسِ مانده 
بودار
ترسِ سائیده پشت ابر
باران آسیب دیده می بارد بر آدم های دویدن
افتادن و سرازیر شدن در جویی که خون را چون آب می برد
زمزمه ای بی وقفه از قاب بیرون زده 
مرگ، آسیب دیده از مرگ ِ ناگهانی
این همه افتاده در یک عکس اتفاقی
18*13 رنج 

خیابان حالا آرام است
خیابان چیزی را در آرام بودن اش پنهان کرده




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


نگاهی به مجموعه شعر ((رو به رو در سه پرده)) محمد حسن مرتجا

عاطفه بذرافشان

انتشار در مجله سوگواران ژولیده

  مجموعه شعر ((رو به رو در سه پرده)) پنجمین کتاب ((محمد حسن مرتجا)) شامل 57 قطعه شعر سپید در 128 صفحه سال 1393 توسط نشر بوتیمار چاپ و وارد بازار کتاب گردید. شعر در متنیت خود تردید می کند انگاره ها را در یک وضعیت ایجابی تقابلی قرار می دهد تا به حوزه ی گفتمان با سویه های تاویلی بکشد. دو عامل محوری (متن، خواننده) در شناخت و خوانش تولیدات و فراآورده های فرهنگی ادبی مورد توجه است. اگر به متن اعتقاد داشته باشیم یا خواننده، در نهایت این متن است که باقی می ماند، و ارزش سنجش اثر بستگی به خواننده دارد. هر متن پیشرویی با هر بار خوانش مفهوم نو و متفاوتی را باز تولید می کند. جهان اندیشگیء ((محمد حسن مرتجا)) در موقعیت های مختلف سمت و سویی متناسب با روحیات و دغدغه های انسانی اجتماعی دارد و فراشدهای جهان- متن را می سازد. با این که آفرینش اثر متفاوت اصل و الزامی نیست، متنی مهم تلقی می شود که تاثیرگذار و خودبسنده باشد. اما شاعر علاوه بر آسیب های اجتماعی و مسائل انسانی، دنبال شکل های تازه ی بیانی است. تفاوت و فاصله گذاری و جزنگری و زبانیت و ساختمندی از ویژگی های کتاب ((رو به رو در سه پرده)) است. زبان یک تعرض آشکار و آگاهانه در شالوده ی فرم استعاری متن را نمایش می دهد. رفتار شاعر با زبان (به وضوح) این تفاوت را در کارکردهای زبانی تصویر و بیان می کند. شعر از زبان اول شخص تا سوم شخص در نوسان است. شاعر با بهره گیری از زبان معیار و تلفیق آن با زبان عامیانه (در واقع با استفاده از ظرفیت های زبان محاوره) انحراف در نرم کلام، نشانه گذاری، حذف به قرینه، نقض در حوزه ی معنا، پاره گفتارها، بازی زبانی، بل که نحوه ی برخورد با واژه ها طوری است که ساخت نحوی کلمه را تغییر می دهد. بقول بارت؛ ((متن تنها در زبان یافت می شود.)) محمد حسن مرتجا در ((رو به رو در سه پرده)) بسیار ظریف و رندانه با کلمات بازی می کند. شکل استحاله گون واژه در مسیر روایی اثر تبدیل به مفهوم شده، و رویکرد تازه ای را به متن ارجاع می دهد. از یک سو، در پیکربندی اثر شاعر با هنجارشکنی، بازی با کلمات، بر هم زدن نرم های زبانی، و با عادت زدایی شعر را به سوی اجرای مدرنیستی پیش می برد. و از سویی دیگر، با الهام از نگره های روز، شعر را از تک صدایی به سمت گردش زبانی و چند صدایی شدن سوق می دهد، و بطور ضمنی در خلال روایت پیش پنداشت ها و مفرضات را با نگرشی مدرن از محوریت سوژه حذف، و اصالت را به رویکرد واژگان و گزاره های روایی- متنی واگذار کرده است.  "با کلمه، تیر در هوا... در خلاص می زنیم/یا در گرفته درها، در/درد، در دوا، در یا حبیبی که دور، می زنیم/از تلویزیون که ستون دود.... فلفل.... سیگار/تا هوایی که پاتک می زنیم/برای کلمه... نفس... تو/آه همراه/با دو و سه سطر آزاد، این شب پر تشویش را بگو/تا کجا، تا کجا، می زنند؟" این شعر مهیج و اغوا کننده است. شاعر با دخل و تصرف مداوم در زنجیره ی کلام مانع از کانون شدگی گزاره های تصویری و معنایی می شود. شعر در یک پروسه ی رفتاری عادت مند به معنا نمی نشیند، روح پرسشگری و القائات ضمنی- تلویحی متن را از معنای محدود به سمت معناهای نامحدود، و لایه ها گسیل و نشانه گذاری می کند. به بیان دیگر، دال در پذیرش نقش مدلولی تردید ایجاد کرده، و بواسطه ی علایم و نشانه ها در شبکه ی معنایی تاخیر می اندازد. به متن تنها از طریق نشانه ها می توان نزدیک شد. وگرنه با یک شبکه ی استعاری پیچیده و تو در تو و ناهمخوان مواجه ایم که هر گونه قرائتی را نفی و مورد تشکیک قرار می دهد. به گفته ی فوکو؛ ((نوشتار بازی ای است از نشانه ها که نه بر اساس محتوای مدلول، که بیشتر بر اساس سرشت دال مرتب شده است.)) بر این اساس دال و مدلول چه در سرشت و چه در کارکرد متفاوت اند. منتها ماهیت دال غالبا تحت تاثیر خصلت محتوایی و نقش نمادین نظام مدلولی واقع می شود، و نوشتار، در پیوست با جهت های دیگری شکل می بندد. در محور همنشینی بازی زبانی و نگاه خاص تا حدودی وقفه بر عناصر حاضر و غایب در متن می گذارد، و باعث گسترش زمینه های عینی و ساختمند می گردد. بسامد برخی از کلمات همچون "جا"، "کجا" به کرات در متن تکرار شده و بالا است. حتا برخی از شعرهای ((رو به رو در سه پرده)) بر اساس کنشمندی این دو واژه ی مشابه و مترادف سازمان دهی و شکل بسته اند.

"بنشینم بر همین نیمکت/که نوه ی آن نشستن ها باید باشد/و درخت بید، در برش، گرفته چنان/که حتم شاخه ای از او

همین که دست دارد، دسته اش/در پاکت سیگار و فکر و اینترنت و کتابی نیمه باز، رها شده روی فرش.../در هر چه و هر چه اینجا "چهچه" /در ژنو و پنج+شش/در سطرها وسطا سطرهای سخت خیره/در "و" و علاقه اش به نقطه/و". شعر "و" نتیجه ی تلاش شاعر در زمینه ی تولید و سازمان دهی همبافت های ناممکن در نظام زبانی به سمت ساختارهای ممکن و غیر تاویلی است. شعر در یک وضعیت استعاری تاویل ناپذیر قرار دارد. مناسبات متنی در سطرها، بندها، جمله بندی ها، ضمایر و علایم و نشانه ها و حروف و حتا در پردازش های گرافیکی مدام در حال تغییر و جابجا شدن است. به بیان دیگر، متن در یک فرایند تئوریک اما تخریبی با ایجاد تعلیق و گسست، قطعه قطعه شدن جملات و مفهوم، به تدریج در ذهن و زبان شاعر با روایت یکی می شود.  

از یک سو، با فقدان روایت مواجه ایم. چینش واژگان در انسجام و هماهنگی با زبان و اندیشه در محور عمودی به فرم نزدیک شده، و روایت در چهارچوبه ی موضوعی اثر پنهان است. و از سویی دیگر، با موضوع واحد و آنچه که می توان از یک روایت شعری اخذ و استخراج کرد، مواجه نیستیم. فقدان روایت و تبدیل پاره های روایی به گزاره های بصری برآیند نگاه و نگرشی مدرن و لایه مند به جهان متن است. این مساله از کوچک ترین جزء (حروف، ضمیر، علایم) آغاز، و زمینه های ساختاری را پی می ریزد. به بیان دیگر، فقدان روایت ناشی از تعلیق و گسست های تکنیکی و روشمند در ذهن و زبان شاعر است که در بستر روایت، و در پس زمینه ی روایی اثر جریان دارد. شاعر با استفاده از بازخورد موضوعی، حجم، فضا، پاره های روایی و بنابر مناسبات درونی روایت را در موقعیت جدیدی قرار داده تا متن با چکیده های انرژی کلامی به هستییت خود ادامه دهد.

"زنی که در اسب غرق می شود/کدام تاکستان نجاتش خواهد داد/اوج می گیرد شیهه در باد/و سکوت های یادگاری بر گردش، خیره/و افتادن پیراهن کولیانه ی گردباد، از تن بیابان/خواب اسب را در چشمان شتر، شفاف می کند/-کجایم؟!". با وجود چرخشهای زبانی و تناقض برخواسته از دل كار، بسیاری از تصاویر این شعر مجاب کننده است و خواننده را در شرایط یا در موقعیت متنی نگر می دارد. مثلا، این بند از شعر "اسب" کاملا عقل گریز است. میان اجزا و مفهوم نمی شود یک ارتباط منطقی بر قرار کرد. غرق شدن زن در اسب... بی معناست و سنخیتی با فهم مخاطب ندارد. تصاویر کاملا انتزاعی و غیر قابل تفکیک و هم معنا شدن است. بیش تر با سطرهای شاعرانه، پارادوکس و حسامیزی و تناسب های دور از ذهن مواجه ایم که در انتظام بخشی و باورپذیری گزاره ها بصری اختلاط ایجاد می کنند. تا سطر هفتم که با یک برش ساده "-کجایم؟!" (در پرانتز، اغلب با یک کلمه شعر از بدنه ی اصلی قطع و جدا می شود، مسیر و موقعیت روایی سمت و سوی تازه می گیرد.) در اینجا فاصله ی میان ناخودآگاه و خودآگاه قطع و کاملا فضا تغییر می کند. با اینحال نمی توان لذت متن را نادیده گرفت و انگار کرد. در واقع شاعر دایره ی تاویل را باز گذاشته تا به تفسیر و قرائت های دیگر امکان بروز و خودنمایی داده شود. محمد حسن مرتجا اساسا یک روایت یکدست منطبق با معیارهای خطی به دست نمی دهد که مبتنی بر دریافتی واحد از متن باشد، بل که به انحای مختلف در اجزا و فرم تصرف و مداخله می کند تا متنی متفاوت شکل بگیرد.

"می کشیم "جا" را این قدر تا نمی دانم کجا؟  /او آبستن دوقلوهای سایه و ابر است/می کشیم که بیاندازیم و باز در رویم؟!/نامرد زده سقفمان/آسمان که بیاید جای خودش/سقفمان جای خودش نیست". متن به مثابه ی جهانی فرض شده که در حال فروپاشی است. اساسا شاعر بی جایی، سرگردانی و نداشتن سر پناه را در مکانیت جستجو و کاوش می کند. خب، این منطقی و عاقلانه بنظر می رسد. اما تصویری که در اینجا از جهان به دست می دهد حیرت آور است. ((می کشیم "جا" را این قدر تا نمی دانم کجا؟)) "جا" فرض مکانی و مکانیت است تا کجا... که قول کشیدن جا تا کجا بی معناست و تناسبی در پیکربندیء مفهوم اثر ندارد. یعنی از آغاز مساله بغرنج می شود. "جا تا کجا". حالا سطر دوم بیش تر بر ابهام می افزاید و دریافت را مشکل می کند. "او آبستن دوقلوهای سایه و ابر است" او-سوم شخص غایب- آبستن دوقلوها که نسبت انسانی پیدا کرده اند. در ادامه ی سطر با آوردن "سایه و ابر" و تشخص بخشی به عناصر مادی و طبیعی، دوباره گره تنگ تر و دریافت مبهم و پیچیده تر می شود. سطر سوم "می کشیم که بیاندازیم و باز در رویم؟!" این سوال پیش می آید چه را بکشم و بیاندازیم. جا را؟! یک امر ناممکن که تنها در عالم خیال ممکن است.در سطر چهارم تازه در می یابیم مکانی وجود داشته که دچار فعل و انفعال شده است. "نامرد زده سقفمان" سوای جنبه ی اصطلاحی، این نامرد می تواند او باشد/ نباشد. شخص سومی که از زاویه ی بیرونی بر متن احاطه دارد. در سطر پنجم و ششم حدود دریافت تغییر کرده و دلیل این همه کشمکش و فعالیت معلوم می شود. "آسمان که بیاید جای خودش/ سقفمان جای خودش نیست" منتها باز مساله غامض، گنگ و نارسا است. اضطراب ناشی از صدمات جابجایی (بی جایی) با برگشت آسمان (در هر صورت) از میان برداشته نمی شود. به این ترتیب، از آغاز بطور استفهام آمیزی شعر در حالت تعلیق قرار دارد. و هیچگاه قرار نیست اوضاع نابسامان (مکانیت، محل اسکان راوی- شاعر) به شرایط عادی بر گردد. یعنی پندارها و فرضیات در متن نفی و دچار وقفه شده، بل که در یک خلاء از معنای ادراکی تهی می گردد. منتها شاعر هر بار با تعلیق و فرو ریزش معنا دریافت را به تاخیر می اندازد، و موجب تازه ای را وارد جهان متن می کند.  تاویل ناپذیری یا چند تاویلی در اغلب شعرهای ((رو به رو در سه پرده)) وجود دارد که متن تن به تاویل واحد یا معنای یکه و نهایی نمی دهد. بل که به تعداد خوانندگان قابلیت تاویلی و قرائت دارد. "هر غروب هوایی که با چشمانی مست در سینه ات رگ کرده،/صدا می زند:/قدم زدنِ فلسفه یِ اعماقِ شیر و شب را در بستری به بلندای شب/نگاه می کنم و موجی از آن در چشمانم می ریزد/و واژه ها را برای تیز شدن در سایه ات صیقل می دهد". با یک شعر متفاوت و معناگریز مواجه ایم تا یک اثر متعارف. نگاه فلسفی و شهودی آمیخته به طنز كلامی و كنایی در عین سادگی موجب تنیدگی اشیا در یک وضعیت حاد و متفاوت شده است. به بیان دیگر، مکاشفه ای عمیق و جنون مند در لایه های متنی جریان دارد که آشکارگی آن در قاب بندی ذهن شاعر تامل بر انگیز است.  از اینقرار؛ شعر یک جریان ناتمام و پایان ناپذیر (با جنسیت مشخص) در شاعر است. در خواب، در بیداری توصیف و تجسم متفاوتی دارد. گاه روبرو، و گاهی پهلو به پهلو از

روابط پیچیده و ترکیبی و چند وجهی متن را به سوی مفردسازی ساختاری ضمائر و علایم و افعال با ارجاعات تعلیقی و بعضا رویکردی شهودی پیش می برد. -دم غروب (دارم بیدار می بینم)- شاعر بیش تر با علایم و گرافیک سمت های درونی متن را باز / بسته می کند. از یک سو، با قطعه قطعه کردن اجزا، مفهوم باز و در یک گستره ی ناگهانی رخنه کرده، و ظاهر می گردد. و از سویی دیگر، کنش گفتاری را بر اساس رویه ی معمول و منطقی بر گزیده است. شاعران معمولا برای فضاسازی و گریز از روایت خطی و توالی سطرها حروف و واژه را در متن پراکنده و جابجا می کنند. نکته ی مهم این که ((محمد حسن مرتجا)) اغلب سطرها را با فاصله گذاری در متن جابجا می کند. مثلا، در این شعر، سطر اول و دوم رابطه ی ذاتی و ماهوی با سطر پنجم دارد (یعنی می توانست اینطور باشد). بنابر یکسری ملاحظه و بر اساس روش تکنیکی جدا و با فاصله نوشته شده است. اگرچه این مساله در خوانش متن اختلاط به وجود می آورد. اما نشانه ی پیامد سبکی در تجربه ی شاعر است. "در شب برفی /هر چه می نویسم، سیاه نمی شود/برگشت می خورد به سپید/خوانش؟ نه شکل نمی گیرد".سفید و سیاهی های نوشتار ترجیحا ارجاع به متن و خواننده دارد. همه چیز در حالت تعلیق رخ می دهد. معنا، چند معنایی، به واسطه ی سیستم های دلالتگر در برش های زمانی با سپیدخوانی و نانوشته ها متن را در وضعیت تردید و فرو کاهندگی به چالش می گیرد. متن با گزینه گویی نقیض پیش گفته را اصلاح، و با تکرار به شکل ایهام گونه ای دوباره دست به باز آفرینی می زند، و خود را در موقعیت دریافت پیشین قرار می دهد.  فضای مالیخویایی اثر یک تصویر اسکیزوفرنی و روان پریشانه از راوی به دست می دهد. راوی در خلال روایت عدم ثبات و اختلالات اسکیزوفرنیک را به متن انتقال داده، و به تدریج این تصویر تکمیل می شود. از یک سو، شاعر با تعلیق متن را به سمت حوزه های ناشناخته و کشف ناشده سوق می دهد تا از ظرفیت پنهان در زبان بهره مند گردد. و از سویی دیگر، گزاره های بصری را در یک فرایند حسی و غیرحسی (به تناوب) در متن گسترش داده است. همانطور که در طبیعت ایندست کارها است و انتظار می رود به سبب مشارکت خواننده در متن، شعر با عدم پایان بندی (بستار باز) رها شده یا به پایان می رسد.  "به تو روی می کنم/که به تو روی می کنم/آن قدر که سینه ام، صفحه، صفحه، رنگارنگ، رگارگ/نم دهد اشکالش تا سینه ی حوا/و هوا دست به دست تر، شود   تر، تر/و بیاید مرا که حباب، حباب تر، بالا، بالاتر/و...". شاعر از صنایع لفظی از قبیل سجع و جناس (و یا همحروفی) استفاده کرده آوا و موسیقی را شدت بخشیده است. به بیان دیگر، تکرار و بازنویسی واژه ها، لحظه ها باعث دوام و چسبندگی خوشه های آوایی می گردد. در این راستا علاوه بر نمونه های در متن، کاربرد حرف/ ضمیر "و" در اشکال مختلف قابل ملاحظه است. به خصوص در نمونه ی زیر که نشانه ی کثرت می باشد: "از همه ی آن چیزها که حالا ترجیح می دهند نامریی بیایند و بریزند/مثل این خون، دست، سر/این -و و تا و پا-/و..."سیالیت ذهن و وجه شناوری تصاویر در شکل بندی موسیقی کلامی (هماوایی) بی ثاثیر نبوده، بل که سوای احساس و عاطفه مندی، وجه درونمایه ای اثر را کامل و منعکس می کند. شعرهای محمد حسن مرتجا را باید با دقت و با حوصله خواند و لذت برد تا با تکنیک، و دقایق زبانی ،روش نگارشی شاعر آشنا شد و فضای کار به دست آید.

به گفته ی فوکو ، ((کار نقد، آشکار ساختن مناسبات اثر با مولف نیست و نیز قصد ندارد تا از راه متون، اندیشه یا تجربه ای را بازسازی کند، بلکه می خواهد اثر را در ساختمان، معماری، شکل ذاتی و مناسباتِ درونی اش تحلیل کند.)) آفرینش اثر، سیر حوادث و بیان ماجراهای پرشور و التهاب آور بعلاوه یکسری ویژگی و المان های سنتی و مدرن جزء اساس بنیادین شعر محسوب می شود که در دوره های مختلف دچار گسست و دگردیسی شده اند. اما هنوز زمینه های پیشین در اکنون/ متن های اکنونی کاربرد دارد. 

"از کجا؟!/از خشایار شاهی که با شلاقش بر دست/رو به آبی ها در قامتت قد می کشد، رقم بزن!/من از ریگ های چسبیده به تنم که نه؟/تو از سنگ های افتاده در خوابت/سنگی در دست هایم انداخته ای/که دایره در دایره اش را رقصیده ام، می رقصم". راوی یاس و اضطراب یک دوره ی پر تنش تاریخی را دستمایه قرار داده تا این وهم بزرگ در قواره ی روایت به شکل گیرا و دلچسب بازسازی و قرائت گردد. تمایل به کشف رابطه میان اسطوره و اجتماع، همپیوندی سنت و مدرنیته در یک پیوستار ماحصل جهان بینی، استفاده از عناصر داستان و امکانات روایی داستان و تکثیر آن در دو زمان مختلف است. با توجه به قید زمان تاریخی در آغاز، اما بنابر مولفه های عصر مدرن گذشته در حال می گذرد. یعنی با ادغام زمان در حالیت اکنون سویه های عینی و طراوتمند اشیا جذب شالوده ی متنی شده اند.

"و دوست من اگر تو باشی وای.../بینداز!/به اشاره ی جادو بینداز/از یک حباب هم نمی گذارم". ارجاع به تاریخ/ واقعه ی تاریخی، سبب های بیرونی و فرامتنی را وارد متن می کند، موجب فعال شدن نماد و اسطوره و سازه های همطراز می گردد. از یک سو، اسطوره یک کلان روایت است که باید خرد شود، شکسته شود، برسازه های مختلف و گوناگونی از دلِ آن پدید بیاید تا جهان، اشارت جادویی و تاریخ مند را دور نریزد. زیرا نمی شود گذشته را نفی کرد و یکسره از میان برداشت، بل که به بهای نامی هم شد باید گرامیش داشت. و از سویی دیگر، سر فصل موضوعی- مفهومی متشکل از چند ژانر مختلف است که به تناسب در متن کارکرد دارد. مرتجا از نماد و نگاه نمادپردازانه فاصله می گیرد، قداست و جایگاه ی ممتاز مفرضات و پیش پنداشت ها را مورد تردید قرار داده و به هم می ریزد، سطح تازه و متفاوتی از معنا را تولید و ارائه می دهد. تبدیل کلام به تصویر، و بازگشت های متوالی به سویه های کلامی- زبانی همواره با نوعی تعهد به تصاویر و پردازش های تکنیکی و هوشمندانه ی گزاره های بصری همراه است. به بیان دیگر، شاعر اغلب با زبان تصویر حرف می زند، جمله سازی می کند، و مضمون شاعرانه را بنحوی در فرمی نو و متفاوت نمایش می دهد. علاقه ی تصویری در شاعر بعضا به حدی شدت دارد که نیروی محرک تخیل و آفرینش است.   

تکرار و دوبارگی کلام باعث دوام و چرخش های متوالی، اما انتظام یافته در سطوح مختلف متنی است. هم ارزی اشیا و عناصر در ساحت متن و عبور از سطوح ذهنی- عینی به نحوه ی کاربرد زبان، تکنیک و اجرای زبانی بستگی دارد. تخطی از قاعده های زبانی در قلمرو متن به منزله ی دگردیسی و فاصله ی زیباشناسیء است که شاعر الزاما باید قدرت ایجاد گسیختگی و تداخل های متنی را در اشکال پیوستاری واحد داشته باشد: "حال خود را در برده ام در این غروب/به شکل این چند چراغ/و دختری/که همیشه از کنار/درختان نارون دور می شود/بروم؟!/کجا؟... کجا؟/در همین فلکه با چاه های توی سینه ام/بر یک نیمکت نشسته ام/و دارم هر چه سنگ را در مشت هایم در او پرتاب می کنم". نقض در حوزه ی معنا و چرخش های زبانی برای گریز  از انقیاد کلام است که تناقضات رفتاری میان روایت و شاعر را تعریف می کند. تخریب در پوسته ی عادت زبانی باعث می شود تا زمینه های القایی و اثرات مابعدی بنحوی غیر قابل کنترل و مهار ناشدنی باشد. زیرا تصاویر از پیش اندیشیده و ماقبلی نیست، بل که در یک فضای خلاق و مدرن به اکنون و بعد تعلق دارد. مثلا، چرا شاعر می گوید: "حال خود را در برده ام در این غروب" و نمی گوید: خودم را در برده ام در این غروب؟! حال هم اشاره به زمان حال دارد و هم یک پدیده ی روحی است. تصویر درونی شده و کارکرد پیچیده و متفاوت دارد. پراکنش این تصویر به سطر بعد و در نهایت انعکاس آن به کلیت اثر وجهی دوگانه پیدا کرده و متن را در حالت تعلیق و استفهام نگر می دارد. به یک تعبیر می توان گفت؛ از متن عادت زدایی شده است.مونولوگ (بل که واگویه های درونی) به صورت دیالوگ بیانگر بی مقصدی و در عین حال عدم ایستایی می باشد. در ضدیت با ساحت یگانه ی متن - بر خلاف عادت کلام- شعر نقیض خود را تولید می کند. جزنگری و پرداختن به جزییات به جهت حذف و کمرنگ کردن روایت کلان است که سوای نوآوری، امکان فضاسازی برای شکل بیانی تازه فراهم گردد. به بیان دیگر، عبور از متن تک ساحتی به سمت متنی چند ساحتی و سیال مبتنی بر عملکردی ترکیبی و نظام مند در حوزه ی روایت و هستیت اثر است.

دال و مدلول به سبب پیوست و ناپیوست ها یک رابطه ی پیچیده و ارگانیک تنگاتنگ را در کنار یکدیگر تجربه می کنند. حرکت دال ها به سمت مدلول شدن معطوف به میزان انرژی کلمه در ساحت متن است. منتها نگرش مدلولی تکنیک های خطی شعر را به کنش معنایی و نمادین نزدیک می کند. از اینرو، جملات را بریده بریده و پازل گونه ادا و به کار می بندد که مبادا زیر پای کلمات خالی شود و شاعر روی یک خط راه برود: "آن شعرها برای "هیچ کس" نوشته شده اند/میان سطرهای کتابی که دوست می داشتند/و بی ربطی سطرها در تر، ترها/لب را/که خشک آن روزهای جمجمه ای بود، نم می داد".متن کانون اتفاق است. و اتفاق یک رخداد واقعی، خیالی و یا تصادفی در ساحت متن با رویکردی مختلف که در رابطه با زبان و شالوده ی اثر قابلیت اجرایی دارد. رابطه ی دال و مدلول را اتفاق تعیین و در متنیت اثر کارکرد پیدا می کند. اتفاق در برش های متعدد و در محور افقی رخ می دهد، و از همنشست واژگان مشابه و متضاد در محور عمودی یک تصویر کلی پدید می آید که محصول بده بستان میان اجزا و فرم است: "اتفاق؟/نه، اتفاق در تفرقِ خود اوجِ فکر کردن است/از کدام بگویم؟/چشمم که دیگر فقط یک چشم است/دورتر از خود ایستاده/و به اعلام استقلال و جهمور خود فکر می کند/به اولین شلیک و آخرین آن".در مجموعه ی ((رو به رو در سه پرده)) تجربه ی 9 شعر کوتاه، اما پیوسته با اجراهای مختلف وجود دارد. در "شعر کوتاه" القای مفهوم در کوتاه ترین زمان ممکن اتفاق می افتد: "نگاهش کن/این مورچه کالبد شکافی گردباد هست/و جاده تاریک/و سوسوها مرده". ایجاز و فشردگی از خصوصیات شعرهای کوتاه است، بل که شاعر دریافت لحظه ای خود از اتفاق و از بازیافته های زمانی را با کلام و ابزارهای بیانی به تصویر می کشد. اما بنظر می رسد ((محمد حسن مرتجا)) طول زمان بیش تری برای آفرینش تازگی نیاز دارد.

در واقع ((محمد حسن مرتجا)) شاعر متن هاست تا لحظه ها. احتیاج به فضا و قدرت مانور بیش تری دارد که از زوایای مختلف سوژه را سر و شکل بدهد، با تمهیدات و شگردهای زبانی لحظه ها را در متن جابجا و پخش بکند، فرم های تازه و متفاوت بیافریند.

در خاتمه یک شعر نسبتا کوتاه، اما منعطف و حس مند از مجموعه ی ((رو به رو در سه پرده)) را با هم مرور می کنیم: "آن جا کنار پنجره نشسته بود/و دریا گرا می داد/عریان باش... همیشه عریان باش، عزیزم/و کتابی بسته شد/و کتابی باز/و مرد با قلمی در دست برای بار چندم از زانوان او افتاد/می خواست به لب هایش برسد و نامی بر آن باشد/یا کلمه ای در حال از هم پاشیدن

برخاست/زن برخاست/و کافی شاپ را تلی بر گیسوان کرد/و آرام چرخید و رفت"

  محمد حسن مرتجا تمام نظامات موجود را به هم می ریزد تا نظام جدیدی بسازد برای زیستن کلمات. بل که شاعر با سطرهای متوالی، بندهای مکرر در یک محیط متناقض و ناهمخوان، فضاهای خالی و گسسته را در ساختمان اثر تعبیه و جاسازی می کند تا فرم ایده آل ممکن و نظام مند گردد.

 

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : محمدحسن مرتجا، روبه رو در سه پرده، عاطفه بذرافشان،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 8 )    ...   3   4   5   6   7   8   
 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic