درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
نقدی بر "ماراتن در بالکن" اثری از سعید آرمات (انتشارات نیماژ/۱۳۹۴)
 حامد سلیمان تبار 
انتشار در سایت سوگواران ژولیده
-

صدا در آینه ی صدا

آثار معاصران در گویش ِ نقّادی

حسین سلیمانتبار

1        : سعید آرمات / ماراتن در بالکن / نشر نیماژ / 1394

 

"حرف از یک جفت زنبور خشک شده در پنجره ی کولر گازی ست " . یا " تو یکی از گل های ایران بودی که درست به تیرک دروازه خوردی برگشتی" . قرار بود نوشتن ِ این سطرها در شکل ِ طبیعی ِ زبان ، انطور که در روزنامه ها اخبار ِ حوادث ِغیرمترقبه را پخش میکنند، فقط لحظه ای شش دانگ ِ حواسم را جمع کند به خودش و بعد از فرط ِ عادی بودن  عادی بنماید انطور که شیوه ی خواندن ِ صفحه ی حوادث ِ روزنامه هاست .طبیعتن این انتظار ِ نخستین بود از مواجهه ی اولیه با این سطرها که حوادثی غیرمترقبه را علی الخصوص در بین اشیا و فضاهای درون ِ اتاق گزارش میکنند ، اتاقی که بصورت ناخوداگاه یا خودآگاه (هرچه مینامی اش به همان نام بخوان ) ارجاع ِ درون نگری ِ شاعر را در لحظات رویت کردن ِ شاعرانه به پیرامونش بیش از هرچیز به رخ میکشد . با این فرض انتظار بود بمانند ِ بسیاری شعرهای ِ دیگر ازین دست که خود را درخود حرام میکنند و انچنان زمانمند میشوند که قصه تمام و کمال شکل میگیرد و دیگر جایی برای دریافت ِ فضاهای ِ فردی ِ خوانندگان نمیگذارد ، بعد از کشف ِ آنها ، مثلن صحنه ی جذاب ِ یک قتل در بین اشیا یا یک تصادف ِ مشکوک ِ متافیزیکی تمام شوند یا در عبارتی بهتر تَه بکشد یکجا یکنفس . انگاری از گوشی به درآمده لحظه ای مرا از سکوی تماشاچیان نیم خیز کرده و سپس از کناره ی دروازه اوت شود . این انتظار امّا برآورده نشد و نمیشود . انچه نگارنده ی این متن را وادار به نوشتن درباره ی این کتاب کرده شاید همین دلیل است که میخواهد علت ِ این بسادگی اتمام ناپذیری ِ این شعر را جست وجو کند ، به عبارتی دیگر چه چیزی هست که تاریخ  ِ انقضای ِ شعرهای ماراتن در بالکن را بیزمان میکند ؟ یا حداقل زمانش را به تاخیر میاندازد ؟ برای آنکه به این پاسخ برسم داده هایم را از سرآغاز ِکتاب ازسر میگیرم .

ماراتن در بالکن ، انچه سعید آرمات برای کتابش برگزیده ، نامی مناسب برای فضای کتاب است ، یک تیزر ِ کوتاه از هرانچه در کتاب میخواهد نشان دهد .  یک نماینده ی تام الاختیار از نوع ِ رویکرد ِشاعرانه ی وی به پیرامونش . چرا که ازیکطرف رویکرد ِ شاعر به استفاده از فضاهای زیستی ِ غیرعادی در بستری بظاهر عادی در کتاب را نام میپذیرد و از طرفی دیگر با جزیی نگری و انتخاب ِ فضایی ویژه از اتاق برای ِ ورودی ِ فضا صحنه آرایی میکند . نام ِماراتن در بالکن بیش از انکه تداعی کننده ی قدم زدن ِ یک شخصیت ِ عصبی با فکرهای ِبشدت هیستریک در یک فضای ِ دو متری بصورت رفت و برگشتی باشد نشان دهنده ی یک موقعیت ِ مکانی از دیدگاه ِ شاعر نسبت به آنچه در جهان ِ بیرونش میگذرد نیز هست . جهانی که شاعر از ان به تماشای دنیای بیرون از اتاق نشسته ست ، دقیق که میشوی میبینی درین ماراتن تنها یک شرکت کننده حضور دارد . بازنده و برنده و داور خود ِ شخصیت است ، در رقابت و کشمکشی نفسگیر با خود . تمام ِ این منطق برای ورودی ِ یک کتاب به من نشان میدهد که شاعر در ساخت ِ فضای ِ روانکاوانه اش بهترین میزانسن ها را برمیگزیند . این گزینش در هنگامه ی خلق ، شاید بصورت ِ وسواسانه و خوداگاه و شاید بصورت ِ تربیت ِ ناخوداگاهی ِ شاعر بدست می آید . اما انچه روشن است ، نمایش ِ خلّاقانه و دقت شاعر در انتخاب میزانسن هاست که بی انکه ریتم ِ اثر از دست برود اثر را به پیش میبرد . یا اثر در پیش میرود .  (هرچه مینامی اش به همان نام بخوان ) . اکنون میخواهم از نظاره ی ماراتن در بالکن ، از بالکن ِ کتاب به درون ِ اتاق بروم و ادامه ی ماراتن را در اتاق به تماشا بنشینم . کتاب را باز میکنم  و آن دو پای ِ دونده ی روی ِ جلد در پشت ِ سفیدی ِ جلد ِ کتاب ، به شکل ردّپایی از کلمات درمیآید و من را از راهروی ِ باریکی بدنبال ِ خود میکشاند تا به درون ِ اتاق میروم .

اولین چیزی که توجه ام را در اسباب و اثاثیه ی اتاق جلب میکند صفحه آرایی و ان خطوط ِ بالای ِ کتاب است که فرمِ یکدست ِ انتشارات ِ نیماژ برای تمامی ِ مجموعه ها ست و از نظر ِ نگارنده برای ِ این کتاب مناسب نیست . خارج از صفحه آرایی ِ اجباری که نه توسط ِ سعید آرمات که توسط ِ انتشارات ِ نیماژ انتخاب شده ، نوع ِ فونت ِ کتاب هست که بازهم برای تمامی ِ مجموعه ها یکدست و به انتخاب ِ انتشارات ، برگزیده شده . اندازه ی فونت ِ کلمات کمی کوچک و فاصله ی بین سطرها بسیار کم است . شاید از همه ی ایرادات ویراستاری و صفحه ارایی کتاب بشود گذشت اما فاصله ی بین سطرها ، میل ِ خواننده برای ادامه ی ِ روایی ِ شعرها را میکاهد . سعی میکنم خودم را با شرایط ِ جدید خواندن وفق دهم و دروس ِ سربازی ام را برای زندگی در شرایط سخت  پس بدهم و در ادامه ی اتاق  بدنبال ِ برنده ی ِ بازنده ی ِ برنده ی ماراتن بگردم .

ماراتن در بالکن ، همچنان که از نامش پیداست برای من که خواننده ای منحصر به فرد از بین صدها خواننده ی منحصر به فرد ِ این کتاب هستم هم  یک ماراتن ِ سخت در انتخاب شعرها از جهت ِ کیفی آنهاست . هرجا که شعرها از وقت گذاری برای انجام ِقصه و توصیفِ صرف ِواقعیت به شکل ِ شاعرانه  به سوی ِترسیم میزانسن هایی منحصربه فردتر یا ترسیم فضاهای حسی ِ خودآشفته ی ویژه تر پیش میرود و بازیگران ِ ان میزانسن یعنی کلمات در خدمت ِ تعالی ِ آن میزانسن میکوشند ، برای نگارنده ی این متن با گویش ِ نقّادی اش لذت بخش تر و بهره مندکننده تر است . شعرهای " بادها " ،            " بازگشت . گیرنده در محل نبود " ، " ... تا پیروزی " ، " 7" ، " تنبورزنی توی اتوبوس برای جلوگیری از استهلاک لنت " ، " 9" ، "12" ، "خط کمر سیگار " ،"16" ، " دو فرض " ،       " زندگی در قالب یک پتو " ،  عکس گرفتن با قابیل " ،" دریل " ،    " 27 " ، "موقعیت ترس روبه روی پیتزا بوف" ، " نخ " ، " 33" ، " ونگوک کلینیک خصوصی " ،" هزارپا " در ماراتن ِ خواندن ِ من از نقاط ِ اوج ِ این ماراتن به حساب می آیند و الباقی را کم و بیش جزء لحظات ِ از نفس افتاده ی ماراتن میشناسم که نفس زنان مرا به ادامه ی مسابقه امیدوار نگاه داشت.

ماراتن در بالکن ، آنچه از نامش پیداست حکایت ِ یک مسابقه ی سخت ، طولانی و نفس گیر ، با فرازها و فرودهایش ، امّا پیوسته و به اجبار شاید از مساله ای بزررگتر بنامِ زندگی ست . زندگی ِ دونده در درون اتاقش که همه جا همراه ِ خودش و باخودش میبرد عبارت از چیستی این دوندگی در درون ِ شاعر دارد . شاید شعر " زندگی در قالب یک پتو " حکایت ِ دقیق تری از حدث ِماجرا باشد:

همین طور ادامه بده زیر ِ پتو         ( شاید ماراتن را )

با خودت این راه را تمام کن برگرد

تو یکی از گل های ایران بودی

که درست به تیرک دروازه خوردی برگشتی

به پشت برگرد و به زندگی برنگرد

زندگی که پتو نیست ، روی خوبی دارد پشت و تویش مال تونیست

 

ماراتن ها امّا مخاطبین ویژه ی خود را به تماشا دارند . کمتر کسی میتواند بایستد و یک ماراتن را از ابتدا تا انتها تماشا کند . حتی برای فیلمبرداری از یک ماراتن چند دوربین در چندجای مسیر میکارند . یکی سراغاز و یکی در میانه ی مسیر و یکی در انتهای مسیر . اما ماراتن در بالکن و حالا در اتاق های سعید ِ آرمات پر از سطرهای درخشان ِ حسی ست ، همه محصول ِ شکست ، که لحظات ِ دونده گی را در هر سطر و قطعه به لحظات ِ نفس گیر ِبعدی برای جست وجو گر مییسپارد ،   :

"سمت های تو من هستم

با دو ضلعم که با تو مانده هنوز از بهشت

با ضلع ِ دیگرم که فقط با تو می آید تا خواب

اگرنشانه می خواهی بگویم

اما شانه های من از تو فقط دو سمت می خواهد

از دو بوسه که از نشانه های توست ."

"مادر چه می دانستم

که بیسکوییت ات

در میانه ی راه

غذای رژیمی ام بشود"

 

"و آنکه از سنجاقکی عکس می گیرد می داند که مرگ از معاریف است

هم سرعت دریچه ی دیافراگم را می داند هم کوتاهی روز بر بلندی نی

هم چنان که صبح صادق نشسته ان بالا خروس می پوشد روی لباس ره گذران"

 

"حرف از یک جفت زنبور خشک شده در پنجره ی کولر گازی ست

وقتی باد سرد از لوله های مسی خودش را می کشد بالا

و رادیاتور دارد می ترکد این باد سرد را در تابستان

به روبرو به شیشه ی آکواریوم بفرستد

یعنی من با دوتا ماهی بی ربط

و این دو مرده

تنها حالت های عاشقانه در مواجهه با مرگ

جوهای تازه می پاشم توی گلدان

و از بس یادم می رود آب بپاشم جوها سر از سوراخ مورچه ها در می آورند" .

ماراتن در بالکن ، انچه سعید آرمات نام نهادش ، شعری با لایه های تو در توی زبانی ست .و نه لایه های لفّاظی. تکلیفش با خودش روشن است ، دانای کل است از سراغاز و نیّت ِ هیچ زاویه دید ِ دیگری ندارد . میتواند همه جای اتاق باشد و هیچ جا نباشد . بیرون و درون اتاق را یکجا طی کند در ماراتنی در اتاق . میتواند سخت ترین و دور از دسترس ترین خیال ها را در بستر متن با گذر از ذرات و اشیا احضار کند و  درگیری هایش را با جهان پیرامونش برای خود و دیگران عینی کند . تو در تو وارگی ، این نامِ ظرفیتی ست که مخاطب ِ تشنه را وادار به تلقین ِ بیماری ِ استثقا میکند :


"من از لای درها بیرون نمی روم خانه باید بیاید تا من"

"یک تونل بکن از بیرون خودت به توی خودت "

" همه جای خانه از موهای پخش و پلای تو بلند است "

" می فهمی وقتی زاویه را ببندی ترس جایی نمی رود نمی روی "

" روزها فقط به دانه های داخل خودم سر می زنم "

 

یا مثلا این قطعه ی اغازین شعر لوله ها :

 

"خنده ی بلند آب با فشار زیاد است

من بیرون زده ام همه جای شهر را گرفته ام

لوله های تو در توی ساختمان ها راه هایی در من اند

در شیر آبی که باز می کنی با انگشت های بلند

خطایی فاحش وجود دارد ( لوله فقط در خودش خالی می شود با این کار )"

 

هرچند که دانای کل بودن یک ناحضور ِ اجباری برای شاعر به ارمغان میاورد ، گفتن و عبور کردن از ان گفته را یک اصل میکند . یک بند . حضور را کمرنگ میکند و به گفتن ِ حضور در لابه لای اشیا بسنده میکند . اما ماراتن در بالکن هرچند که ازین ضعف ( ضعف برای قرار گرفتن در تجارب پیشتازی در روییت کردن و روایت کردن در حضور ) رنج میبرد اما با عدم قطعیت در سطرها انچه میگوید را در گفته ی بعدی تخریب میکند و تعالی میدهد . در همین گفتن هاست که ان لایه های تو در توی روایی از جهت ِ گفتن درین کتاب شکل میگیرد . گفتن از پی ِ گفتن . خیال هایی که نقطه ی کانونی همه ی ان ها گوینده ی ان گفتار است . اگر بخواهیم نمونه ی داستانی ان را بیابیم از مونولوگ و یا حتی سونولوگ نام میبرم . تک گویی هایی از دیدن ِ شاعرانه ای که پیشتر اتفاق افتاده است . برای انکه بخواهم این درک را کلاسه بندی کنم به این شکل تصویرش میکنم که : اول : شاعر در روییت کردن و کشف در حضور قرار گرفته است . دوم : شاعر انچه پییشتر در کشف و حضور بدست اورده است را در ماراتن در بالکن تک گویی میکند . و این تک گویی از خیال های غیرعادی ( غیرعادی را صفتی تاکیدی و اغراقی برای خیال بخوانید ) را با حضور درزاویه دید ِ دانای کلی اش به هم متصل میکند .


-


 

گویش ِ انتقادی ِ ماراتن در بالکن ، برخلافِ بسیاری از شعرهای این دست صرفا به یک غرزدن ِ ساده نمی انجامد . اسیب شناسی ِ اجتماعی فرهنگی سیاسی ، با به اشتراک گذاشتن ِ فضاهای شخصی و دستاوردها و کشف های ریزبینانه اش درهم می آمیزد و انچه نتیجه میشود در پس زمینه ی اثر چیزی برای فعال کردن ذهن مخاطب غیرفعال به یادگار میگذارد . چیزی برای درگیری مخاطبینی فالمثل خود ِمن، تا با توجه روی کانون ِ تمرکز ِ شاعر به دستیافت هایی تازه تر برسم . هرچند که این دستیافت ها منجر به رهیافت نشود . سرگردانی را به دیگری اهدا کند. و این شاید دریافت هایی باشد که سوال نخستین من را برای بسادگی اتمام ناپذیری شعرهای سعید ارمات توجیه میکند . در واقع و تقریبن در تمامی شعرهای کتاب ما باگویشی انتقادی از چشم های دونده ی ماراتن روبروییم . گویشی انتقادی که خود دلیل ِ گفتن از پی ِ گفتن ی هم هست که بالا بدان اشاره شد . چون وضعیت ِ انتقادی این ابزار ِ گفتن را طلب میکند . برای نمونه :

 

"تو رنگ کج نشسته ی گوشه ی ابروت را می بینی

پیچ زنگ زده و

مته ی خرد شده توی دیوار را نمی بینی"

 

"من خروسی که می ایستد با گلوی باز

تصمیم پریدن است از بالکنی بلند"

 

"تابستان دارد مورچه های نموری می فرستد که از رگ های پشت به جگر می رسند

این یک بازی تازه ی سیاسی است

رفتن های تو با سوارشدن به وانت یک بازی سیاسی ایلی بود"

 

"گوش که نه

جمجمه ی من عادت به نوحه شنیدن دارد پیش از خواب"

 

"یکی این که

که هوای طولانی توی شرجی زیر تیغ و بیمارستان شهید محمدی و هیکل های درشت کارگرهای له شده توی اسکله و پیراهن آبی ویل زن میان سالی که بیست سال آزگار که خوشه چینی کنار جاده میکرد "

 

"درست کار کن ای اسفنج ِ ریکایی  توی تشت

خون باید پاک شود از روی سپر"

 

"ترس یک موقعیت فرضی است

نگرانت می کند

دو چشم ِ توی ریش پنهان ی پلیس ِ ناجا"

 

"تو خبر نداری که مرد پنجاه ساله ی سر توی کیسه ی خرید روزانه

با یک نان و کنسرو بادمجان چرا بی هوا می پرد توی خیابان"

 

"صدای اتوبوس با بوی لاستیک و لنت دارد دسته ای را می برد به دل کوه

کوه ِ شترخورده ی دست به کمر

همان ها که می خواستند به کارناوال عزا برسند"

 

"تو با این احوالات رمانتیک به آن دانه ی نخود میمانی جوانه میزنی بالا می آیی ولی از توی سینک

ماشین رمانتیک آبی ات

انگشتان پر از انگشترهای محلی ِ لری کردی ایلیاتی ات شال جیغ ات اصلن تو اهل کجایی ؟ "

برگشت ِ لحن و ایجاد دستگاهی زبانی مابین زبان محاوره و نوشتاری ، طوری که قطعه ها هم عادی خواننده شوند اما در عادی بودنشان مصرف نشوند از هنرمندی های شاعری ِ سعید ارمات درین کتاب است.برای مثال به این قطعات توجه کنیم که برگشت ِ لحن را برای معرفی با فونتی دیگر نشان داده ام

"تو چرا جوراب هایت

همه مثل من است

جوراب های لای دو لته ی در بیرون به جز با باد نمی روند"

 

"من خروسی که می ایستد با گلوی باز

تصمیم پریدن است از بالکنی بلند"

 

"تمام آنچه از خانه ی گلی مانده

و آن چه که این سگ دم می جنباند که بگیرد بر چاه ...

روزی تو این ها را به ماهی بیرون افتاده از حلب بگویی

که بل بل می زند بل که برگردد به رود و

                                                بر نمیگردد"

 

"آمدن با من به خیابان

مثل عکس گرفتن با قابیل است

همه ی ابرها جمع می شوند

سر در گوش

ببارند .

سپر ِلقّ ِ این تاکسی"

 

شعرهای سعید ِ آرمات ( این کتاب ِ ماراتن در بالکن را میگویم ) بی آنکه مدعی باشد که یک مجموعه ی سَرِ هم است اما در باطن اینگونه است . یا حداقل نگارنده ی این متن ان را اینگونه میبیند که این شعرها وجود ِ اصلی شان را از یک اتاق میگیرند و همه در یک اتاق و یک بالکن میگذرند که در سراغاز متن از ان بعنوان ِ درون ِ شاعر میتوان نام برد . اتاقی انباشته از حوادث و ماجراهای غیرمترقبه که حالا دیگر مثل ِ صفحات حوادث روزنامه ها نیستند . عجیبند و پس ِ اعجاب ِ خود گویشی انتقادی به تمامی وضعیت های عاطفی ، اجتماعی ، سیاسی دارد . شعرهایی که موید ان مصرع ِ اول خواجه ی شیراز ، لسان الغیب است که : از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیافزود . و این ساختار ِ یک گویش انتقادیست که مصرع ِدوم را نمیتوان خواند .و سعید ارمات در ماراتن در بالکن ، بیرون ِ این ساختار نمیرود و نمیخواهد که برود.. تنها ماراتن را گزارش میکند و میگذرد آنطور که در پشت ِ جلد ِ کتابش آمده ، بی دلیل شاید :

"در یک موقعیت ِ شهری

روی خطی راست

تو مثل فیلی هستی بی صاحب

امکان تکرار نداری پس برنگرد

امکان پیدا کردن ِ برکه ی آب

کنار عابربانک"

 

سرآخر کتاب را دوباره باز میکنم و شعر ِ نخ  را در صفحه ی 78 و 79 کتاب مجددا میخوانم. شعری به غایت درخشان. با زبانی شسته و رفته . با ذره بینی ِ بسیار و جهان بینی ِ شگرف که حکایت ِخود ِ خود ِ ادمی ست در لباسی نخی . با این سطر به دنیا می آید :

" وقتی بچه با یک گلوله ی نخ به خانه می آید یک گلوله ی نخ به دنیا می آید"

و "بی ربط" از دنیا می رود





نوع مطلب :
برچسب ها : حسین سلیمان‎تبار، سعید آرمات، ماراتن در بالکن، صدا در آینه ی صدا، آثار معاصران در گویش ِ نقّادی،
لینک های مرتبط :




 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات