تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - یادداشتی از آرزو رضایی مجاز
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 3 خرداد 1395 :: نویسنده :
یادداشتی از آرزو رضایی مجاز
انتشار در سوگواران ژولیده
-
"کاشی اول"

نه! دیگر نشد که اسم‌ام را دوست بدارم، نتوانستم. دیو مردمک‌اش که درآمده و فرشته را روانده بود، نگذاشت.
روزهایی بود که با مادربزرگ می‌رفتیم محله‌ی حیدرآباد تا دعایی بگیریم برای رحِم مادر. پدر گفته بود اگر این یکی هم دختر شود مادر باید برگردد لای لاخ مادرش؛ برگردد سِریش سبزوار و بچسبد به چوبه‌های دار و قالی لاکی ببافد.
ترس به جان مادربزرگ افتاده بود. اگر این یکی هم دختر می‌شد او می‌ماند و بزرگ‌کردن قدو نیم‌قدهایی که شیربه‌شیر، بی‌وقفه پی هم دویده بودند تا مادر زودتر کمی استراحت کند و پا و دل به کار پدر دهد شاید که پسری، ترتیب شود. دخترهایی که خسته بدنیا آمده بودند و شل‌و ول راه می‌رفتند، طول می‌کشید بزرگ شوند. نه؟
زنی بلندبالا با دو گیس کم‌پشت روی هر دو دوش‌اش، انگشت‌های نارنجی‌اش را روی لپ‌ام به هم رساند و به مادربزرگ گفت: «اگه پسر می‌خوای باید بری پیش درویش‌کهن.»
احساس می‌کردم صافی استخوان‌های انگشت‌اش به گونه‌ام می‌خورد. یک‌زن پیر ترکه‌ای که انگار با تمام قامت‌اش در دیگ حنا، حسابی جوشیده و به‌خورد آن رفته بود. تمام تن‌اش بوی کهنه‌ی حنا را می‌داد. فرق‌اش بازِ باز بود و سفیدی پوست سرش لابه‌لای نارنجی جیغ -حتا وقتی سرش مغروری می‌کرد- باز هم پیدا بود.
مدتی‌طولانی انگشت‌هایش به گونه‌ام چسبید و من به استخوان باریک و پنج‌شاخه‌ای فکر می‌کردم که زیر یک لایه‌پوست بود. چشم‌اش را از صورتم برنمی‌داشت و من از نگاه سبزش بیشتر از استخوان‌های پنج‌شاخه‌ی دست راست‌اش می‌ترسیدم. گفت: «کار من بارور کردن نازاهاست.» 
بعدها هروقت بابا می‌گفت: «این یکی یه چیز دیگه‌ست زن» تصویر درختی را می‌دیدم؛ درختی با شاخه‌های استخوان که زن‌ها می‌رفتند پیشش و او می‌گذاشت به تنه‌ی محکم‌اش دست بکشند و شاید می‌گذاشت دست‌هایشان را زیر دامن‌اش ببرند و دستمال سبزی را که خودش به آنها می‌داد در تاریکی فروکنند و شاید حتا می‌گذاشت به میوه‌ی نه‌بَدتَرش با گریه بگویند: «به ما بچه‌ای بده، به ما هم بچه‌ای بده!»
سیده‌خانم آدرس پیرمراد را داد تا برویم برای سرکتاب بازکردن. خانه‌اش زیرزمین یکی از خانه‌ویلایی‌های قدیمی حیدرآباد بود. در را که باز کرد از بوی بخار نعناع گیج شدم. عبای قهوه‌ای پوشیده بود و همین که نام پیرزن نارنجی را بردیم، گفت: «آشنایید» دنبالش رفتیم توی اتاقی که کرسی داشت.
یک چشم‌اش روی من می‌ماند و چشم دیگر با زبانش متوجه مادربزرگ بود. چشمی که روی من می‌ماند یک کره‌ی سیاه بود با نوار باریکی به رنگ سفید که دور مردمک پیچیده بود. سوراخ چشمی که روی من می‌ماند هروقت مادربزرگ به گریه می‌افتاد گشاد می‌شد و می‌شنیدم که صدایی بالا می‌رفت: «اشک نریز! گریه، گره داره.»
چشمی که روی من مانده بود انگار نمی‌گذاشت تکان بخورم حتا نمی‌توانستم نگاهم را بچرخانم. مدام عرق دستم را به لحاف کرسی می‌کشیدم اما آب داشت از تمام تنم بیرون می‌ریخت. فکر می‌کردم با تمام تنم دارم می‌شاشم. دست چپ‌ام را زیر لحاف بردم و روی خشتک خیسم گرفتم. چشمی که به من بود با چشمی که به مادربزرگ زل داشت، بلندشد و پشت پرده رفت.
به مادربزرگ گفتم: «شاشیدم»
گفت: «کمر شماها شله از بس» این را همیشه می‌گفت. پدر هروقت چوبی، چیزی برمی‌داشت و بقول خودش تا آن‌چیز یا چوب را توی کمرم نمی‌شکست آدمم نمی‌کرد، لنگان‌لنگان از پله‌ها پایین می‌آمد و می‌گفت: «کمر این حیوونیا رو شل می‌کنی» و آن چوب یا چیز را به زور از دستش بیرون می‌کشید.
از پشت پرده گفت: «نام بچه‌ی بزرگ عروست؟»
به مادربزرگ گفتم: «من؟»
گفتش: «دیانا»
گفت: «به مادرِ دیانا بگو این دعا را که روی طومار دارم می‌نویسم باید روزی 4بار بخواند و از پنجره فوت کند بیرون و بعد یعنی برای بار پنجم دست‌اش را بکند زیر دامن‌اش و روی فرج‌اش نگه‌دارد و دوباره بخواند!»
گفتش: «یادت باشه 4بار بخونه فوت کنه خیابون و یه بار بخونه فوت کنه به خودش!»
گفتم: «مامانم؟»
گفت: «بعد از یک هفته کاغذ را می‌شوید و آب‌اش را می‌ریزد بیرون. بعد می‌گذاردش زیر آفتاب تا خشک شود!»
گفتش: «کاغذ رو یه هفته بعد می‌شوره و می‌ندازه بیرون!»
گفتم: «دعا رو؟»
گفت: «کاغذ را لای این پارچه‌ی سبز تا کند اما گره نزند و بگذارد لای پنبه‌ی زیر سر پدرِ دیانا!»
گفتش: «پارچه رو بکنه توی بالشتک بابات!»
گفتم: «بالشت پدر؟»
پرده را کنار زد و چشم‌اش را گذاشت روی من. با چشم دیگرش به مادربزرگ گفت: «کاغذ باید یکماه توی زیرسری بماند. اگر شوهر پیدایش کرد یعنی کسی مادرِ دیانا را طلسم کرده. عروست را می‌آوری پیش من گره‌اش را باز کنم! اگر پسرت پیدایش نکرد مادرِ دیانا بداند که بچه‌اش پسر می‌شود. راه‌ات دور است؟»
گفتش: «هاااااه دوره حاجی!»
گفتم: «خونه‌ی ما؟»
گفت: «اگر پدرِ دیانا کاغذ را یافت چیزی که می‌دهم را باید چال کنی توی باغچه. بعد از 4روز از خاک درش می‌آوری و آبش می‌زنی و دوباره چالش می‌کنی. 4بار این کار را تکرار می‌کنی. بعد خودت می‌گذاریش لای دیوار و به عروس می‌گویی شب به همان قسمت دیوار دست بکشد بعد برود به بستر شوهر!»
بوی شاش خودم می‌زد توی دماغم. به مادربزرگ چسبیده بودم و گذاشته بودم شاشم را بو کند.
گفت: «به مادرِ دیانا بگو تا 4روز موی‌اش را ببافد، انگشتری دستش کند، لباس دکمه‌دار بپوشد. روز پنجم گیس‌اش را شانه کند، انگشترش را با آب‌طلا بشوید و لباسش را عوض کند و بقیه‌ی کارها که گفتم را دقیق انجام دهد!»
مادربزرگ گفته بود: «از دست این پسر ناخلف موهاتون رو کوتاه کنین. این بی‌دین اینطور نپیچه دور دستش و تابتون نده!»
گفتم: «موی مامانم؟»
گفتش: «پسرش می‌شه؟»
چشمی که به مادربزرگ بود را رویم چرخاند و چشم دیگرش بر روی پرده ماند: «هنر سیاه همیشه پیروز نیست. من با هنر سفید هم خواستم و می‌شود.»
به خشتکم دست کشیدم که گرمای کرسی خشکش کرده بود. می‌ترسیدم پاهایش را بکند زیر کرسی و پاهایش به پاهایم بخورد. پاهایم را از زیر لحاف کشیدم بیرون.
گفت: «دیگر اگر آمدی بچه‌های مادرِ دیانا را با خودت نیاور!»
فکر کردم اگر یکبار دیگر اسمم را بگوید دوباره می‌شاشم.
گفت: «دختر برای کار تو گره داره»
برگشتیم خانه. مادربزرگ نعل اسب را گذاشت روی رف و گفت: «برو خودت را بشور و بیا بنشین بگو ببینم این مردک چپول چه گفت!»

همیشه دوست داشتم بنشینم و با فشار بشاشم و ببینم شاشم تا کدام کاشی حمام می‌رسد. گفتم اگر بشاشم و تا کاشی سوم برسد یعنی پسر می‌آید و یحیی، مریم را طلاق نمی‌دهد.
شاش داشتم، نیامد... فشار دادم... چندقطره ریخت روی کاشی اول...

(آرزو رضایی مجاز؛ 6 آذر 94/ شیرا




نوع مطلب :
برچسب ها : یادداشتی از آرزو رضایی مجاز، آرزو رضایی مجاز،
لینک های مرتبط :


شنبه 18 خرداد 1398 03:00 ب.ظ

Hi, i think that i noticed you visited my blog so i came to return the prefer?.I'm attempting to in finding things to enhance my website!I assume its ok to make use of a few of your ideas!!
جمعه 17 آذر 1396 04:19 ب.ظ
I got this website from my buddy who shared with me concerning this site
and now this time I am visiting this website and reading very informative articles or reviews at this place.
شنبه 18 شهریور 1396 12:30 ب.ظ
I visited various sites but the audio quality for audio songs present at this web page is in fact fabulous.
جمعه 6 مرداد 1396 08:26 ب.ظ
Admiring the time and energy you put into
your website and detailed information you provide.
It's awesome to come across a blog every once in a
while that isn't the same unwanted rehashed material.

Excellent read! I've bookmarked your site and I'm including your RSS feeds
to my Google account.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 10:48 ق.ظ
continuously i used to read smaller articles which as well clear their motive, and that is also happening with this paragraph which I
am reading here.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر