تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - چاه تاریک شعر باباچاهی
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 15 فروردین 1395 :: نویسنده :

چاه تاریک شعر باباچاهی

مظاهر شهامت

انتشار در شماره سه مجله سوگوران ژولیده


سالهای زیادی است که باباچاهی را می شناسم . او را خوانده ام با شعرهایش ، و نقدها و مصاحبه هایش . البته ، وقتی که من ، به شکل حادی من هستم ، حساسیت های دیگرگون خودم را هم دارم ، در همه این خواندن ها ، او برایم آنقدر مهم بوده است که احساسات مختلفی هم نسبت به شعرها و شخصیت شعری اش هم داشته ام : راضی ، خشمگین ، ناراحت ، ... هنوز هم چنینم . و باباچاهی برایم مهم هست . حتی در اکنونی که این بار از کلیت شعر فارسی هم برآشفته هستم . اما وقتی تصمیم گرفتم در پاسخ به درخواست دوست عزیزم آقای بریمانی این نوشته که دارد نوشته می شود را بنویسم یادم آمد که در این همه وقت هرگز فکر نکرده ام درباره شعر باباچاهی یا رفتار او با شعر ، مطلبی بنویسم . در حالی که او مدام و مکرر در فضای اخبار شعری چند دهه اخیر ، حضوری پرتاب داشته است و دارد. این را خوب به یاد می آورم . می فهمم که این عجیب است ! چون برای شعر خیلی های دیگر نوشته ام ، یا خواسته ام بنویسم . اما چرا برای او چنین اتفاق افتاده است ؟ نمی دانم . شاید ربط داشته باشد به شخصیت درونی من که گاهی بسیار ، فردی و متفاوت می ماند . بعید نیست !اما باز هم بعید نیست که ربط داشته باشد به شعر و رفتار باباچاهی که انگار سطح اهمیت خود را در من از یک خط میزان ، بالاتر نبرده است . روشن می گویم . نمی دانم کدام است . اما احتمال می دهم شق دوم صحیح تر بوده باشد .

به هر رو چون نخواسته ام درباره او بنویسم ، پس به نوشتن درباره او هم نیندیشیده ام تا به تحلیل درست و دقیق هم رسیده باشم . بنابراین اکنون شعرهای او و تفکرات شعری او را به یاد نمی آورم . بلکه به یاد می آورم از او رسوب همه آن چیزی را که به یاد دارم . یعنی چگونگی حافظه خود را از او ، به یاد می آورم . و به دلیل دلبستگی های خاص خودم به چنین روشی ، با مراجعه به مستندات مربوط و پیش کشیدن و مثال زدن آن ، چنین شیوه ایی را بر هم نمی زنم . بگذارید همین جا پیش بینی کنیم که حاصل نهایی این نوشته احتمالا به آقای باباچاهی و شعرهای او هیچ ربطی نداشته باشد .برخلاف شما من شخصا نگران نیستم . از همین حالا به شما پاسخی گستاخانه می دهم که چنین حادثه ایی اصلا برای من مهم نخواهد بود . چون فکر خواهم کرد درباره باباچاهی و اشعاری نوشته ام که واقعیت او و آن ، به شدت به آفریدگاری قدرت تخیل من وابسته است و اگر این واقعیت ، واقعیت دیگر و متفاوتی از او و کارهایش هست ، پس ما درگیر رقابت شوق انگیزی از دو حضور با عنوان یکسان شده ایم . بگذریم ! یادآوری من در این مورد دو شکل دارد : چیزهایی از او که بلافاصله در ذهن من در دسترس من است . و چیزهایی که کوشش من می خواهد آن را از نقاط دورتر ، به نقطه دسترس من منتقل کند . این دو را تفکیک نمی کنم . بلکه درهم آمیخته ، به شکل یک ماحصل یکدست ، یا یکدست شده ، ارائه می کنم .شعر باباچاهی ، شعر قطعه قطعه شده است ، الکن است ، قاطع است گاهی ، و ترسو است گاهی بسیار . گستاخی اش بیش از این که در معنا و مفهوم ، و رسا از جایگاهی تثبیت شده باشد ، در شکستن یک زبان ترد و خشکیده اتفاق می افتد . زبانی آفتاب خورده و رگ به رگ ، یا گسل به گسل فرسوده . ( گفتم فرسوده . این به معنی سن باستانی آن زبان نیست . بلکه در معرض تباهی گرفتن یک زبان نه حتی نو ، که نوین است . فرق این دو اخیر را در این می بینم که در اولی رسیدن به زبانی تماما در حکم سبک بودن و خصوصی شدن، مد نظر من است . در دومی اما استفاده از نوشدگی عمومی زبان ) . به عبارت دیگر ، زبان شعری او ، یک زبان خودزن است تا به پاشیدگی شعر بینجامد . گویی نفرین شده است به این که کلمه ها و سطرها ، به آرامی و بدون جلب دقت ناظر ، همدیگر را ببلعند . بی آن که شکوه حادثه در میان بوده باشد . یعنی نه تنها حلاوتی احساس نمی شود ، بلکه خاصیت شوک آوری و مسلط شدن ناگهانی اتفاق هم ، اتفاق نمی افتد . پس آن را حتی بیماری ناگهانی و ساری مانند وبا و طاعونی تاریخی نمی دانم . جذامی است که به آهستگی و با درنگ ، اندامها را یکی یکی ، مدام و ناچار می خورد و فرو می ریزد . پس زبان شعر ، و از این راه خود شعر ، حتی عاری از معنای خشنونت هم است ، که خاصیت آن تهاجم ، پرتابندگی و پرتاختن است ، بلکه آزاردهندگی و بیزارکنندگی ، بیشتر بر آن منتسب می شود . شعر و شخصیت شاعرانگی باباچاهی ، منتقد و شکننده است . بی که این انتقاد منجر به یک جریان شود . یک تفکر آشفته ، که با همه کوشش و عمد به سامان نمی آید . یعنی ممکن نیست که به آن سامان برآید . چرا که ساخت و ساختار اصل آن بر این بنا و مبنا نهاده نشده است . حتی خود آقای باباچاهی تا جایی که یادم مانده است در مصاحبه هایش با منتسب کردن شعر خود به نوعی از اندیشیدن به سبک پست مدرنیستها ، یا داشتن ذهنیتی پست مدرنیستی ، به آن بی سامانی و یا شعر در بنیان ناممکنی ، صحه گذاشته است . و به این ترتیب تلاشی کار را به گونه ایی پذیرفته است ، که از نظر من همان تلاشی و متلاشی شدن ، اتفاقا جزو امتیازهای کار او هم هست . و اگر بعدها ایرادی خواهم گرفت ، حکما از این قسمت نیست . یا لااقل اکنون چنین منظوری را ندارم . بلکه در حال حاضر صرفا سعی می کنم در مقام وصف و تعریف کلیت شعر و تفکر شاعری او سخن بگویم . عملی که چنانکه گفتم از یادآوری سالها خواندن آن کارها حاصل می شود ، و می رود تا در صورت امکانی دور از ذهن ، یک وضعیت شماتیک و تصورکردنی پیدا کند . امکانی شاید برای دیدنی و شنیدنی ، و پیدا کردن درکی از وسعتی .

در همین تلاش است که نتوانستم باور کنم اشعار او ، با همه اصراری که خود او در ارائه شناخت از پویایی آن دارد ، از یک حجم تپنده برخوردار است . بلکه آن را حتی در یک یک آن ، برهم انباشتگی اوراقی منجمد دیدم که دست هم نزنی ، در عبور جریان هوا و زمان می شکند و لب پر می شود . پس میل شدید دارد به ناخوانا شدن و یا تکه تکه و بی ربط خوانده شدن .

شعر او مثلا دلیری شعر شاملو را ندارد ، یا خودبسندگی مغرورانه نیما را ، یا غرور عتیق و غنا اخوان را ، یا شیفتگی کلامی سهراب به چیزهای انتزاعی را . از هر کدام اندکی دارد و به اضافه از خیلی چیزهای دیگر . اما همه اینها گویی روی یک سطحی لرزنده قرار دارد و در حال پاشیدگی و پراکندگی است . پس تاثیراتش در ذهن مخاطب ، تاثیرات کلامی رشته رشته ، الکن ، مقطع ، فرار و ناپایدار است . این شعرها نمی توانند و نمی خواهند ، مامنی برای هیچکس و هیچ چیز باشند .

همه اینهایی را که به عنوان خصیصه شعرهای علی باباچاهی نوشتم ، علیرغم این که  ظاهری منفی و نارسایی از آن را تداعی می کند ، جزو مراتب و امتیازهای شعر او می دانم . شعر باباچاهی با سماجت و حضوری دیرپا ، از بخشی از شعر ما پیشی گرفته و جلو زده است . یا لااقل همیشه چنین کوششی را داشته است . صدایی بوده است که مدام خواسته است از مقاومت زبان شعر فارسی در مدرن شدن و بالا آمدن از آن و شکسته شدن در چنین تفکری ، بکاهد . شعری بوده و هست که با وانهادن درشتگویی و عقب نشستن از آرمان خواهی تئوریک و منقبض ماندن زبان در معناها و مفاهیم کلان مشخص ، به زیرکی زبان در جهت اجرایی کردن حضور خود ، کوشیده است . اجرایی شدن زبان نه به معنای ساختن شعر ، بلکه در شبکه اتفاق ساخته شدن به شکل تحقق یافتن جسمیت و یا رفتار و عمل مطلوب شعر از آن . این شعر با همین تفاوت هایش است که خود را در مجموع شعر معاصر می شناساند و خود را به نام شاعرش به رخ می کشد . اما بحث من بر سر این بودن ها نیست ، که تفاوت هایش هم از نظر من ،  بزرگ و پر سر و صدا نیست . تفاوت ها ، جایگاهش را مشخص کرده است . اما در حدی نبوده است که منجر به شکافی بزرگ ، در کیفیت شعر امروز گردد . صدایی بوده است با طنین اندک ، مانند طنین اندک صداهای دیگر . که مانند همیشه زور حضورهای هدایت شونده و هدایت کننده محفلی هم ، خیلی به گسترش تاثیر آن کمک نکرده است . عقوبت آن هم مشابه عقوبت برزخی دیگر شعرهاست .مشکل اینجاست که شعر باباچاهی اگر چه  با شکلی که ارائه داده است ، معاصر و نوین و به روز می نماید ، اما از روح کاهلی برخوردار است که الزاما روح چنین نامی نیست . بگذارید چنین تشبیه کنم که شعر او به مثابه مردی تنومند و قد بلندی است که در میان مردم خیابان با قدی تا شده راه می رود و این گونه همه آن هیبت و بزرگی پنهان می ماند ، یا بگویم فدا می شود . شعر پست مدرنیستی اکنون اگر هم از روایت کلان دوری می کند و این گونه با احتیاط و محافظه کاری پیش می رود ، اما اتفاقا در نقد و نقادانه دیدن جهان ، خصوصا جامعه انسانی ، بسیار فعال و شجاع است . و از این منظر است که عامل سرعت وارد بیان او می شود . یعنی وجود و حضور سرعت ، یکی از عناصر اصلی تشکیل دهنده تفکر و عمل منتقدانه چنین گروهی می گردد .

لیکن روح اشعار باباچاهی فاقد چنین سرعتی است و اتفاقا این روح بیشتر در حال نمایش کاهلی خود است . دلیل بخشی از این اتفاق را در فقدان تاریخی تجربه مدرن زبان فارسی می بینم . این زبان به شکل تاریخی نتوانسته است ظرفیت جا دادن تفکری مدرن و صنعتی شده جهان اکنون را ، در خود ایجاد بکند . به عبارت دیگر به خاطر نبودن در معرض تغییرات نظام اجتماعی معاصر ، از تبدیل شدن به یک زبان اندیشیدنی در وضعیت اکنون ، دور مانده است . بنابراین ، در بسیاری اوقات در مواجهه با تفکر معاصر جهانی ، به جای مولد بودن در آن ، به یک رسانه صرفا خبری تبدیل می شود . اما دلیل بخش دوم ، متوجه رفتار خود آقای باباچاهی با شعرش است . این که او با وجود تربیت مدنی و تحصیل رفتار شهری و یادگیری زبان گفتار و ساختار فکری آن ، گویی از سر بازی یا لجبازی ، یا ناامیدی قدریگرایانه ، پادشاهی سرزمین شعر را با کدخدایی یک آبادی دور افتاده ، جا به جا می کند . باور کنیم در مسیریکه دوندگان سرعت از آن می گذرند ، نمی توان قدم زد . ضمن این که دونده دو،  تماشاگر  دوندگی خودش هم نیست و نمی تواند باشد . شعر باباچاهی ، شعر روز و سرعت است . حکایت حادثه های سریع . تا آنجا که خود را هم از هم می پاشاند . اما در لحن و اجرا و تفکر ، لنگان و پای زخمی پیش می رود . پس میل دارد راوی بماند. و در درونه پر چرخ حوادث منظرش قرار نگیرد . از نظر من همین است که هنوز مانع است تا شعر او در جایگاه شایسته اش خوش ننشیند . چاهی است تاریک و قدیمی که صدای درونش را در قعر خود خاموش می کند.





نوع مطلب :
برچسب ها : چاه تاریک شعر باباچاهی، مظاهر شهامت،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.