تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - شعری از احسام سلطانی
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 19 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از احسام سلطانی
-
وسعت دیدم رفته بود از دیدم
و شب را با آخرین حرف‌ها
خورده بودم
و ساعت با عقربه‌ها ور می‌رفت حتما
که حساب نمی‌شد بکنی
 با موهات
 از فکر و ذکرت زده بودی بیرون
و شب حرف‌ها را...
با عقربه‌ها سر برده بودی
حساب نمی‌شد بکنی که
بالا لا لا‌ها که که
مگر کجای مو‌ها ریخته بود جایی!
 با ساعاتی طولانی.



راه، دور سرم به جاهای مختلفی رسیده بود
به شکل‌های مختلفی
لب نمی‌زدم هیچ اما به هیچ
رفته بود رویا
 بدون لب
ادامه گرفتم
 تا به حال
به شکل‌های مختلفی
کنار نکشیده کشیده‌ام از
شکل‌های مختلفی.

زانو به زانوی زانو
قرار اگر بگیرد زانو
فرض کن بگیرد قرار، قرار
بعد چه؟
خُب نمی‌زدم زانو.
فرق اوضاع همین بود.
زانو به زانوی زانو
کابوس
نشسته کنار دستم
و هر چند دقیقه یکبار
تکه‌ای از خودش را از
زبانم می‌گیرد
فکر کن
فرق اوضاع را بگیرد زانو ززبانم کابوس
چگونه بگویم چیزی
ازچیزی
بار‌ها پا شدم روی نفس هام پریدم لای سرفه‌ها
پریدم ازلای سرفه‌ها بیرون
که بزنم از ریه
از سرفه
نشد که نشد.
 دور لب هام جمع می‌شود صدا


پرده کنار نمی‌کشد
می‌گیرد چیزی
می‌گیرد
دست خودم نیست سماجت
جمع می‌شود بدون جرقه هم
پرده کنار…
نمی‌کشد کنار
کنار

کلمه کابوس تازهٔ اتاق
کابوس تازهٔ اتاق، کلمه
کلمه …
یک قدمی کلیشه ایستاده‌ام
با موهای خیس
لب از باد پنجره بر نمی‌دارد اما.




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از احسام سلطانی، احسام سلطانی،
لینک های مرتبط :


شنبه 18 خرداد 1398 03:01 ب.ظ

Wow that was odd. I just wrote an extremely long comment but after I clicked submit my comment didn't appear. Grrrr... well I'm not writing all that over again. Anyhow, just wanted to say excellent blog!
پنجشنبه 23 شهریور 1396 09:50 ب.ظ
Today, I went to the beach with my children. I found a sea shell and gave it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She put the shell
to her ear and screamed. There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this is entirely
off topic but I had to tell someone!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر