تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - شعر بلندی از ایرج ضیایی
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 14 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :

شعر تازه ای از ایرج ضیایی

انتشار در سوگواران ژولیده


-

شعر بلندِ "جنون دارد این دوچرخه"


بروم ببینم تَرَک برداشته یا نه

یا باز هم کمی دیگر تحمل کنم عصر یخبندان را

با وطنی که استخوان از لای رکاب دوچرخهام برنمیدارد

با این دوچرخه چه چیز را دنبال کنم

 

دوچرخه رانانِ مارنان

از کارخانهی ریسندگی

پل به پل

استخوانهاشان را به خانه میبرند

این را پدر گفت

گفت امروز برف میبارد

صندلی را از گوشه حیاط بردار

در حیاط کلاغ بود و باد بود و برف

 

پدر که مرده است

دوچرخه روسیِ پدر

میان برف برق میزند

و قوزک پای راست ام

دوچرخه و صندلی را

در حیاط رها می کنم

اتاق   اتاق

به اتاق برمی گردم

میان کاغذهای روشن

کنار ماه قدیمیِ ایستاده پشت پنجره

 

برف بود و برف بود و برف

از دست من کاری برنمی آید

برای استخوان لای رکاب دوچرخه

دوچرخه ای که نای رفتن ندارد

با او چه چیز را دنبال کنم

بروم دریاچه ارومیه

مشتی نمک بردارم

برای دریاچه اورال

بگویم تو هم تنها نیستی

 

جنون دارد این دوچرخه

به پر کاهی بند است

چه قدر قایقرانان ولگا را دوست دارد

تک بند به تن نمی گیرد

اجدادش را خوب می شناسد

گویا پای سخنرانیِ تروتسکی هم بوده

شاید تبر را...

منشویک ها عکسش را به دیوار چسبانده اند

چرم زین اش بوی مسکو می دهد

در جاده های کابل

واژه های دری از زیر تایرش پرتاب می شود


چه کنم با این دوچرخه

در کویر فرو می رود

در دریا غرق می شود

روی آسفالت    پنچر

در جاده های خاکی    اوراق

در برف یخ می زند

در باران خیس می شود

در سرما می لرزد

 

چه برفی می بارد

پشت ماه قدیمی 

میان کاغذهای روشن

روی دوچرخه     تکیه داده به دیوار

با او چه چیز را دنبال کنم

چراغ های خاموش

شهرهای خاموش

صداهای خاموش

پشت دلتنگی و ترس

پشت رودخانه ای که رؤیت نمی شود

و من با احترام و سکوت

از کنار کارخانه اسلحه سازی عبور کنم

تا مبادا تک تیرانداز بیدار شود

این چه وطنی است

استخوان از لای رکاب دوچرخه ام برنمی دارد

و من مدام نماز وحشت می خوانم

 

چه کنم با این دوچرخه

ببین چه جوری دنبال شعر محمدعلی افراشته می دود

کابین به کابین

رختکن گرمابه الماس را بهم می ریزد

محله ی ساغریسازان را دور می زند

سال سیاهکل را دیده است

با مصدق از میرزا و مشروطه می گوید

به فومن که می رسد

پایش سست می شود

نطق آتشین افراشته و مصدق که هیچ

شعارِِ داس و چکش و تیشه/ افراشته وکیل نمیشه

در بوی کلوچه گم می شود

 

ای دوچرخه

ای لکنته

ای قراضه

شب های تالش را به یاد داری

یک دست به فرمان و یک دست به کامیون

از سربالایی    بالا می روی

بالای ماورای قفقاز

دور می زنی

برمی گردی

خنده بود و باد

و سوسوی چراغ های نفتی

روی دیرک های تنها خیابان شهر

شهری بدون قبض آب و برق و گاز

شهری که خونبارترین روزهایش

ترک برداشتن انارهایش بود

شهری بدون شاهنامه

شهری بازمانده از فارسی

عجم زنده کردم بدین سال سی

 

چه خونی در شاهنامه می بارد

به خون سیاوش سیه پوشد آب

کند زار نفرین بر افراسیاب

 

چه اسطوره ای زیر برف

دوچرخه

صندلی

جای پای پدر

گنجشک ها و ابر و باد

پنهان شده در آن

 

برف بود و برف بود و برف

این برف با آتش بهار عربی آب نمی شود

 

برف

صندلی

پدر

پدر    دومینوبازِ کودکی هامان

پدر    تُرنا بازِ جوانی هامان

پدر    حاج رمضانِ میانسالی هامان

پدر با برف و بازنشستگی

نشسته روی صندلی

با تقدیر اشیای مرده

با درخشش اشیای زنده

مقابل چشمانش

نوری گذر کرده از اشیا

بیرون زده از شکاف توپ پلاستیکی

پاشیده بر سر عروسک بی مو

لغزیده روی لبه ی لگنچه ی پر از ادرار

پرتاب شده از شاخه ای به شاخه ای

درخشان در سطح برف

تابیده به طوقه ی دوچرخه

آویزان از استخوانِ لای رکاب

 

 

بقیه شعر را در ادامه مطلب بخوانید...




برف بود و برف بود و برف

برف و استخوان

زیر پوست و لای رکاب

پدر پوست را میتکاند

پدر استخوان و دوچرخه را میتکاند

پدر صندلی را میتکاند

پدر کلاهش را میتکاند

پدر پالتو و پوتین روسیاش را میتکاند

پدر سنگ قبرش را میتکاند

میتکاند میتکاند میتکاند میتکاند

پدر گوش زمین را میتکاند

پدر می لرزد

خواب است یا خوابگردان خواب می بیند

برف ها و رویاها می بارند

این برف که...

پدر میلرزد میلرزد میلرزد

پدر مثل سردخانه میلرزد

 

کاتب می نویسد

پدر را به سردخانه بردند

مشایعت کنندگان

یک شبانه روز در راه بودند

از جلگه گیلان

اندکی سپیدرود و چند ساقه علف و کمی شالیزار

از رودبار

شاخه ای زیتون و چند ریشتر زلزله

از منجیل و لوشان

نمایی از باد و سنگ و زربینکا

و پاکتی سیمان

از تاکستان های قزوین

خوشه خوشه شانی و

پیاله پیاله

تا به اصفهان

های های های

مادر تنها بود و ماه رمضان بود

قرآن و خرما و چای

دست نخورده مانده بود

 

برف بود و برف بود و برف

تا چهارده سالگی

برف بود و برف بود و برف

تا چهارده سالگی

آب چاه و چشمه خوردیم

تا چهارده سالگی

تنها

کوه های تالش را تماشا کردم

کَرگانرود را تا دریا رساندم

تا چهارده سالگی

کوه ها را بالا رفتم

از دره ها و رودها گذشتم

تا چهارده سالگی

حسین کُرد شبستری بود و امیرارسلان نامدار

هزار و یک شب نبود

جیبی و پالتویی و رقعی و وزیری بود

و پدر که دوچرخه روسی را فروخت و

ترانه ی ترکیِ باکی باکی(باکوباکو) را زمزمه کرد

 

راوی گفت

روز واقعه

دوچرخه تکانی خورد

دور حیاط چرخید

همین جا

کنار صندلی

به دیوار تکیه داد

 

کاتب می نویسد

حیاط بزرگ آجر فرش

حوض بزرگ سنگی

درخت کاج   خرمالو   انار

داربست تاک

یک دوچرخه

یک صندلی

و مردگان آب و خاک

سرگردان در خواب های پدر

 

خوابگزار خوانده بود

کودکی پنج ساله

بازمانده از تاریخ

بر ماسه های درخشان ساحل اقیانوس

نامی رخشان دیده بود

 

و من رخشان رخشان به دروازه بلخ رسیدم

سنگی پرتاب شد

سنگ سنگ سنگ سنگ

آه رخشانه  رخشانه جان

سنگ های ولایت غور چه کردند

کمی دیگر تحمل کن

استخوان لای رکاب گیر کرده

رخشانه جان

رخشان من

کمی دیگر تحمل کن

این سنگ ها از کدام آسمان سرریز شدند

خوابت را به خوابگزار سپردم

از دروازه بلخ گذشتم

برف بود و برف بود برف

 

داستان تابستان چهارده سالگی را

راوی رها کرد و پدر صندلی را

 

کاتب می نویسد

تابستان سال یکهزار و سیصد و چهل و چهار     شنبه

شاعری جوان همراه خانواده به اصفهان رسید

آفتاب و نصف جهان از برج کبوترخانهی مردآویج رصد میشد

دوچرخه رانان مارنان

هنوز از کارخانه به خانه می رفتند

محله ی شیرسنگی بود و بازار ماست بندان

و سال ها بعد

من پدر بودم و

پدر نبود

محله ی آبخشکان بود

صدای گریه اُم البُکا

در ابتدای کوچه جوهری

تا ابتدای رودخانه ای آرام

جدا شده از طومار هزار نهر شیخ بهایی

 

راوی می گوید

در همین خانه

به سال یکهزار و سیصد و هفتاد و یک

برف بود و برف بود و برف

شاعری گم شد میان جهانی از اشیا و برف

اشیا و برف

 

کاتب نوشت

همین حوض سنگی

دریا بود و

رودخانه از کنار درخت انار می گذشت

و اولین سنگ پرتاب شده

از همین رودخانه است

 

راوی می گوید

کاتب نمی داند اولین سنگ را چه کسی پرتاب کرد

 

حالا دوچرخه و استخوان

دریا و رودخانه

سنگ و صندلی

در حیاط زیر برف

 

با این دوچرخه چه چیز را دنبال کنم

استخوان لای رکاب دوچرخه ام گیر کرده راه نمی رود






نوع مطلب :
برچسب ها : جنون دارد این دوچرخه، ایرج ضیایی، شعر تازه ی ایرج ضیایی، شعر بلند ایرج ضیایی،
لینک های مرتبط :


شنبه 18 خرداد 1398 03:00 ب.ظ

Thanks for some other wonderful post. Where else may anybody get that type of information in such a perfect approach of writing? I have a presentation next week, and I am at the look for such info.
یکشنبه 26 شهریور 1396 01:55 ق.ظ
Pretty! This was a really wonderful post. Many thanks for providing this info.
پنجشنبه 31 فروردین 1396 09:51 ق.ظ
Hey there! This is kind of off topic but I need some
guidance from an established blog. Is it difficult to set up your own blog?
I'm not very techincal but I can figure things out pretty fast.
I'm thinking about setting up my own but I'm not sure where
to start. Do you have any points or suggestions?
Thanks
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر