تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - شعری از علیرضا میرزایی نژاد
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :
شعری از علیرضا میرزایی نژاد
انتشار در سوگواران ژولیده
-
ما هنوز از بدرقه ی درخت 
برنگشته بودیم 
جسد بهار روی شانه هامان بود
زل به تابلوی روبرو 
و در فکریم
با غم هایی که روی دست مانده و 
الک کردیم
و شانه هامان که چقدر سنگین است
چگونه باید این بعد از ظهر جمعه را شانه به شانه طی کنیم ؟
روی تابلو
دو مرد مرده ذرات غروب الک می کردند
و در هاونی که نقش آهوانی داشت ، ذرات و تنهایی را
سخت می کوبیدند
خال روی بدن آهو جانب دریا گرفته بود
و جفت سرکش اش ابرو به کنایه مهر جنگل کرده بود
مرد اول با ترس کلمات مثل کبوتر از دهانش پرید :
این هر دو از چشمان زنی دوید در بغداد که اسرار می فروخت به ازای تنی زیبا
و می گفتند تن اش شفاست برای شاعرانی که
و تن اش شفاست برای مجانین و بختک زده ها
مرد دوم آهسته آهسته می خندید و غرق می شد
در دریایی که درختان فراوان داشت
می خندید و با هر لبخند
ذره ای بیشتر غرق می شد
و خورشید که گفتیم مهر تایید سرخی بود بر آسمان ماجرا
ما سه نفر بودیم
من ، نقاش و دیگری
نقاش خال روی بدن آهو جابجا می کرد و می گریست
ناگهان فریاد کشید و تابلو درید : نه دروغ است دستانم به من دروغ می گویند
پرسیدیم چرا 
گفت تبار مادر من به بغداد می رسد
دیگری که تا کنون به مرد دوم چشم دوخته بود
خنده ای کرد و گفت : 
روی بازوی چپ تو نشانه ای نیست ؟
و تا برسد و به آغوش اش کشد ، نقاش بخار شده بود
من مانده بودم
و فکر می کردم به کبوترهای که در آسمان محدود اتاق 
شبیه آهو پراکنده بودند
دیگری شبیه آهو بود
و فکر می کردم به خط پارگی که بین مرد اول و دوم مرز می کشید
و ذرات غروب که همینطور روی زمین می ریختند .
بخار نقاش که پنجره را تار کرده بود 
به گوشه ی آستین پاک کردم
پشت پنجره 
دو مرد زنده بودند با انبوهی از آهوان مرده بر دستانشان 
و دیگری تنها آهوی زنده کبوتر شده بود
و زنی بود که چشمانش در کاسه ی دستان نهاده و تعارف می زد 
من پلک بستم
وقتی چشم گشودم ساعت ها گذشته بود 
هاونی قدیمی روی سینه ام برق می زد
به گمانم
ناگهان شنبه شده بود




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از علیرضا میرزایی نژاد، علیرضا میرزایی نژاد،
لینک های مرتبط :


شنبه 18 خرداد 1398 03:00 ب.ظ

This is a very good tip especially to those new to the blogosphere. Short but very precise info… Many thanks for sharing this one. A must read post!
جمعه 29 اردیبهشت 1396 11:25 ب.ظ
It's very straightforward to find out any matter on web as compared to textbooks, as I found this article
at this web site.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر