تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - سعدی گل بیانی و هرمز شریفی در نقد حافظ موسوی
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 2 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :

از انبار خرده‌ریزها، با عشق

نگاهی به شعر حافظ موسوی

سعدی گل بیانی

-

خوانده‌ام و شنیده‌ام که شعر حافظ موسوی را شعری ساده‌نویسانه‌ خوانده اند و او را مروج جریان یا شبه‌جریانی موسوم به ساده‌نویسی یا شعر عامه‌پسند که طی آن به شیوه‌های معناسازی ایدئولوژیک تن داده می‌شود، شعری که آری می‌گوید و در زبان، در فرم و در مفاهیم تجربه‌ورزی نمی‌کند و به عبارتی از سیاست شعر فاصله‌ای بعید دارد. می‌خواهم در اینجا به نحوی از شعر حافظ موسوی اعاده‌ی حیثیت کنم، هرچند که اراده‌ی ناشرانه‌ی او را در انتشارات آهنگ دیگر قابل نقد می‌دانم، و باز هرچند که آن انتشارات توسط وزارت فخیمه‌ی ارشاد لغو مجوز شد و این خود نوعی نقض غرض است. یعنی اگر کار فرهنگی حافظ موسوی و بخش عمده ی کتاب‌های شعری که درآورد، را  نوعی آری گفتن به مثلا سانسور بدانیم، پاسخی پیچیده برای این پرسش باید پیدا کنیم که چرا نشر او را بستند. در هر حال قصد آن است که در اینجا به برخی نکات بپردازم که هم متضمن سیاحت بلاد آثار او باشند و هم توضیح بدهم که به چه دلایلی شعر او، آن طور که در بادی امر به نظر می‌رسد، شعری عامه پسند نیست بلکه با گفتار تجدد شعری ما نسبت‌های وثیق دارد.

 


بقیه در ادامه ی مطلب...



آیا می‌توانیم از آثار یک شاعر حرف بزنیم بدون آن‌که پیوند کار او را با سنت شعری دوران، سنت ادبی دوران، گفتارهای ایدئولوژیک معاصر او و مهم‌تر، تحولات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی دوران او بررسی کنیم؟ ما در شرایطی مشغول نوشتن از هنر شعر هستیم که موشک‌های دوربرد حامل کلاهک‌های هسته‌ای در چندین کشور جهان اهداف مشخصی را نشانه رفته‌اند. در خاورمیانه بیش از ده میلیون انسان همچون اشباح تاریخ آواره‌اند و جنگ و وحشیگری بدویانه‌ای پس از دست‌کم بیست‌وپنج قرن تاریخ مکتوب تمدن، بیخ گوش ما در جریان است. به نظر می‌رسد در چنین شرایطی هنرها و ادبیات ناگزیرند به یکی از قدیمی‌ترین پرسش‌های زیبایی‌شناسی پاسخ دهند، سودمندی شعر در چیست؟ چنین پرسشی در گرو دو پرسش دیگر است. اول، پرسش از نسبت کار ادبی یک نویسنده با نیروهای تاریخیِ حاضر در هستی اجتماعی اوست و دوم این‌که وضعیت مخاطب در برابر وضعیت تالیفیِ نویسنده چیست؟ بنابراین تصور می‌کنم به جای آن که از شاعر به عنوان سیمایی منحصربه‌فرد در ادبیات و جامعه حرف بزنیم، سیمایی که یادآور مفهوم مولف به عنوان فردی بیرون از زبان و تاریخ و جامعه است، مجبوریم از وضعیت مولف حرف بزنیم. وضعیتی که طی آن هم نیروهای تاریخ معنادار است، هم سنت ادبی و هم وضعی که توسط مولف در آن نیروها و سنت گرفته می‌شود. نویسنده ای که وضعیت تاریخیِ دورانش را خطاب می‌کند، نمی‌تواند در برابر ایدئولوژی مسلط آری‌گو باشد، و این حرف یعنی این‌که کار او و زیبایی در کار او متضمن سیاسیتی است که در مقوله‌ی کارکرد ادبیات، وظیفه ی ادبیات و از این قبیل می‌گنجد. برای مثال جیمز جویس داستان‌نویس در دوبلینی‌ها وضعیت تاریخی‌اش را در نسبت با جنگ داخلی ایرلند، جدال میان سلطنت‌طلبان و ملی‌گراها و سودای مهاجرت به اروپا مورد خطاب قرار می‌دهد. او خود می‌نویسد که در این آثار، اخلاق فرهنگی مردمان سرزمینش و فلج عمومی حاکم بر این اخلاق را نقد می‌کند، هرچند که این اثر، دوبلینی‌ها، حاوی مقادیر معتنابهی داوری‌های اخلاقی شبه دینی باشد. در دوبلینی‌های جویس، ترتیبی از فضیلت‌ها در برابر معصیت‌ها، خم شدن بر تجربه‌ای کاملا زندگینامه ای و بومی و تردید در ماندن در ایرلند و یا مهاجرت از آن‌جا، مصداق ادبی کردنِ تجربه‌ی یک مولف در یک وضعیت تاریخی است.

به همین سیاق اگر بخواهیم نگاهی به سیر شعر حافظ موسوی بیندازیم، پیوندی معنادار میان تحولات سیاسی دوران و رویکردهای شعری او درمی‌یابیم. در ”دستی به شیشه های مه‌گرفته‌ی دنیا“ و ”سطرهای پنهانی“ راوی بر تجربه ی خود خم می‌شود و هرچند که تجربه را نمی‌توان به اتفاقی محصور در بدن و جمجمه‌ی افراد تعبیر کرد، میزان شدیدی از فردیت و وضعیتی منفک و برکنار از جامعه در این شعرها هست. در ”سطرهای پنهانی“ با منظومه‌ای از مفاهیم سروکار داریم که نمودار چنین تجربه‌ای است. ملال‌انگیزیِ سیاست و کار سیاسی در جامعه‌ی دهه‌ی شصت و اوایل دهه‌ی هفتاد، فرورفتن در کنج و پسله‌های امر شخصی، خاطره، تلاش برای احیای نوستالوژیک عشقی تاریخ‌خورده و ناممکنیِ این تغزل و سرانجام پرداختن به مسئله‌ی طبیعت و زادگاه در کنار زبانی روان وبرخوردار از ادبیاتی به نظر روزمره، سطرهای پنهانی را به اثری بدل کرد که مورد توجه بیشتر منتقدان و مخاطبان حرفه‌ای قرار گرفت. بروشنی پیداست که این مفاهیم متاثر از فضای سیاسی دوران پیش کشیده شده‌اند، جامعه‌ای بسته در اواخر دهه‌ی شصت و در موقعیت پس از جنگ که در آن امیدی نمی آموخت. آرمان‌ها به نظر از دست رفته بودند و فعالان سیاسی به تجربه ی خود با بدبینی نگاه می‌کردند. ”شعرهای جمهوری“ و ”زن، تاریکی، کلمات“ به طور صریحتری به جامعه بازمی‌گردند و این مصادف است با تحولات سیاسی در میانه‌ی دهه‌ی هفتاد و پس از آن در ”خرده ریز خاطره ها و شعرهای خاورمیانه“ باز دیدی انتقادی نسبت به تجربه‌های شخصی و زندگیِ گذشته حاضر است. در این کتاب‌ها با زبانی روادار، نه چندان اعتراضی و شورشگر و تجربه ورز، کمر به انهدام هر خرده‌روایتی که قرار است به سوژه هویت ببخشد بسته می‌شود، خرده‌روایتهایی از خاطره بگیر تا عشق و مبارزه  اغلب به چالش و گاه به طنزی گزنده کشیده می‌شوند. همین تخریب سوژه و تغزل او از یکسو و خطاب کردنِ غرب و شاید بشود گفت تاریخ از سوی دیگر، در شعرهای خاورمیانه، با فروبستگی‌های سیاسی در دولت احمدی‌نژاد و به عبارتی شکست پروژه‌ی اصلاحات تناظر دارد. چنین قرائتی از پیوندهای میان امور سیاسی و محتوا و مفاهیم و زبان آثار ادبی متضمن یک جور تقلیل دادن ادبیات و ساده‌سازی مسئله است، چراکه آن میانجی‌ها و واسطه‌هایی را که امثال گلدمن و به طور کلی در سنت نقد مارکسیستی در میانگاه ادبیات و ساخت‌های اجتماعی و سیاسی در نظر گرفته شده‌اند، فروگذار می‌کند. به عبارت دیگر این طور دیدنِ ادبیات و سعی در هم‌ارز کردنش با تحولات سیاسی بدون تفسیر مفاهیم در نسبت با بلاغت و بدون درکِ محتوایی از فرم و درکِ فرمال از محتوا، به نظر سهل‌انگاری می‌رسد اما در ارتباط با آثار حافظ موسوی، چنین رویکردی خبر از نقشه‌ای کلی در شعر او می‌دهد که یک نتیجه‌ی مشخص دارد و آن این‌که تجربه‌ی شعریِ حافظ موسوی یک بنیان اجتماعی دارد و بر بستری از وضعیت سیاسی و اجتماعی دوران جریان پیدا کرده است.

 

چنین نگاهی در ادبیات، چنین نگاهی که فرد، وضعیت فرد و مبادی زیبایی‌شناسیِ کار او را صراحتا درگیر جامعه می‌کند میراث‌برِ سنت شعر جدید ما از مشروطه به این طرف است. حقیقت آن است که امروز برای آن که فرضا قیام دکابریست‌ها در دسامبر 1825، نقد آن و ماهیتِ تصویر آن در ذهنیت روسیه‌ی آن دوران بپردازیم، به ”سوارکار مفرغی“ پوشکین مراجعه می‌کنیم تا مثلا به نوشته های بلیسنکی، و حقیقتا هم آن اولی بیشتر در تاریخ ماندگاری داشته است. چراکه صدای آن انسان اضافی و تحقیرشده در برابر مجسمه‌ی پتر کبیر، صدایی که می‌گوید ”هنوز باید به من حساب پس بدهی“ از سوارکار مفرغی شفاف‌تر و رساتر شنیده می‌شود. امروز برای آن که از پترزبورگ، از بلوار نوسکی در میانه‌های قرن نوزدهم، از شبح‌گونگی و انجماد و حالت برزخی آن تحت تاثیر حکومت پلیسی الکساندر اول بخوانیم، مایلیم به تصویر ادبی این شهر در آثار نویسنده‌ای مانند گوگول مراجعه کنیم تا آثار فلسفیِ امثال هرتزن و دیگران. هرچند که براهنی بعدها پشیمان شد اما اشاره‌ی او در مقاله‌ی اخوان شاعر بزرگ سرزنش جهان مبنی بر این‌که هنر اخوان عبارت بود از مفهوم‌بخشی به عناصر ناموزون و حتا جداجدا نامفهومِ دوران، اشاره‌ی درستی است. و این مفهوم‌بخشی به تناقض‌ها و ریاکاری‌ها و رنج و زیباییِ دورانْ کار ادبیات است، کار زبانِ ضمنی و تلویحی و مجازیِ ادبیات است و سیاست هم کم یا بیش برکنار از موضوعِ این مفاهیم نیست. انگار بیخود نبود که ارسطو شعر را به تاریخ‌نگاری ترجیح داد. این‌ها را ذکر کردم تا بگویم در اهمیت شعر حافظ موسوی همین بس که از یک طرف آن نگاه نقاد جامعه گرا در آثار او کارکردی شعری پیدا می‌کند و از سوی دیگر مقولات زیبا کارکردی اجتماعی. اما به چه شکل؟

 

اگر در اشعار شاعران مشروطه که پرچمداران شهادت روشنفکری و شاعریِ ما بودند، اگر در آن دورانْ شعر به دلیل این‌که در نقطه‌ی کانونی فرهنگ ایران حضوری تاریخی داشت، نو و پیام‌آور قانون و آزادی‌خواهی و مشروطه‌گری و حقوق فرد و آزادی مطبوعات و بیان و دخالت در سرنوشتِ سیاسی می‌شد، اگر در دوران مشروطه فیگور تازه‌ای به نام شاعر/روشنفکر در فرهنگ ما زاده شد و حتا عده‌ای چون فرخی یزدی و میرزادۀ ی عشقی به قتل رسیدند و عارف در انزوای پیرانه سریِ زودهنگامش به خاک پیوست، در شعر دورانِ ما انتظار می‌رود آن وضعیت تالیفی که در آغاز این وجیزه ذکر کردیم، از حضور دیگری و ترس و تجربه‌ی سرخوردگی و مقاومت در برابر آن زیبایی بسازد و چنین نگاه و تحرکی در شعر حافظ موسوی حاضر است. در واقع ما تجربه‌ی نوخواهی سیاسی و سرنوشت آزاد فرد را در شعر دورانمان در درونی شدنِ این تجارب در ساحت‌های مختلف شعری باید جست‌و جو کنیم، ساحت‌هایی از جمله دریافتنِ محل‌های استقرار ایدئولوژی در زبان، تجربه‌ی فرمِ جدید که ملازمِ مفهومِ آزادی است، نزدیک کردن هنر به زندگی روزمره و در نظر داشتنِ مازادِ این موانست و در نهایت دوری از تجرد محضی که نگاه کهن‌الگوی شعری ما را طی ادوار مختلف به جامعه کور کرده بود، هرچند که پاسخی در آستینِ وضع موجود بود. در شعرِ حافظ موسوی، بخصوص، پرهیز از این تجرد و انتزاع‌گرایی ویژگی قابل تشخیصی است. در واقع ما می‌توانیم از نوعی خردِ اغلب مفهومی در کار او نشان بگیریم. خردی شعری که به طور صریحی وضعیت سوژه‌ی ایرانی را در نظر دارد.

 

یکی از وجوه این خرد شعری در آثار حافظ آن است که ما از آن جنون ادبی که قابل تفسیر به مقولاتی از قبیل الهام، نبوغ رمانتیک و از خود به در شدنی که افلاطون ذکر می‌کند، نشانی نمی‌بینیم. در واقع شعر او حادثه‌ای در زبان نیست که در یک لحظه ی تجلی و به طور تصادفی تکوین پیدا کرده باشد. در اغلب شعرهای از کار درآمده ی او مثل ”فرض کن“، ”و بعد“، ” پروژه‌ی شعرهای خاورمیانه“ و ”حالا خیال کن“ با نوعی طرح‌ریزی و به قول براهنی ”پیش‌اندیشی“ در شعر روبه روییم. به روشنی پیداست که پروژه‌ی این شعرها ریخته شده است و حالا در لحظه‌ی سرایش، اثر از نفوذ خودآگاه در ناخودآگاه و یا از حلول ناخودآگاه در خودآگاه  ساخته شده است. بنابراین آن خرد شعری که حرفش را زدیم، ایستادن در میانه‌ی شهود و ساختن است، احضار تخنه و پوئسیس به معنای باستانی‌اش. این مسئله متضمن یکی دو دلالتِ دیگر در وضعیت تالیفی حافظ است، اول آن‌که به خود شعر به منزله ی ژانری برای اندیشیدن دلالت می‌کند و این سوار کردن یک قطعه‌ی جدید بر ماشین شعر فارسی است، در واقع از تولیدی هنری حکایت دارد که تمام قد روبروی یک سنتِ ادبیِ ذهنیِ مداراگرِ آری‌گو می‌ایستد. این البته سنتی نیست که حافظ موسوی سکه‌اش را ضرب کرده باشد، ما در مشروطه، حتا در پروین و نسیم شمال و لاهوتی و دهخدا و عارف و میرزاده و رفعت به مسئله ی نو کردنِ نظام دلالتی در شعر و از طریقِ آن نقدِ فرهنگ عمومی وقوف پیدا کرده بودیم. جای تفصیل نیست وگرنه می‌شود ادامه‌ی تغییرات سخنی یا گفتاریِ شعر را در دیگر کسان از جمله نیما و شاملو و اخوان و فروغ و الهی هم نشان داد، و این تغییرات گفتاری یا سخنی را احمد کریمی حکاک در رساله‌ی درخشانش، طلیعه ی تجدد در شعر فارسی، به فراست به عنوان یک رویکرد تحلیل پیشنهاد کرده است. در هر حال کسانی همچون امید شمس در مقاله‌ی ” شعر ایران در دو سوی انقلاب“ هم از نسبتِ میان فرم نو و آزادی‌خواهی سیاسی سخن گفته‌اند و اصولا می‌توان درکِ جریانِ شعر دهه ی هفتاد را  در گروِ فهم این مسئله و پیوندش با زبان فهمید و البته این بصیرتی است که تبارش تا یادداشت‌های نیما و رفعت هم می رود. در شعر حافظ موسوی اما، اگرچه از آن جست‌وخیزهای فرحبخش یا ملال انگیز زبانی خبری نیست و تا حدود زیادی می‌توان مدعی شد که شعر او از قریحه‌ی زبان‌آورانه برخوردار نیست، نوعی خرد ژنریک هست که طی آن شعر را یک دست‌ساز، یک امر مصنوع می‌انگارد و از این راه در برابر آن سنت شهودمحور کلاسیک می‌ایستد و از این راه ساخت‌های کلاسیک معناسازی را به نقد می‌کشد. ساخت‌های کلاسیکی که پیشاپیش یک پاسخ قاطع در قبالِ پرسشِ فرمِ نو داشتند، نه! و فرم نو امکان تغییر و آزادی در ادبیات است. اما دلالتِ خردِ ژنریکِ شعر حافظ که شعر را امر مصنوع و ساخته شده می‌انگارد آن است که از آن سنت شهودی که زبان را بر اساس آوا و ضرباهنگ و صوت پیش می برد کناره می‌گیرد و در این کناره‌گیری، شکلی از اعتراف به شکستِ شعر دیده می شود، شکستِ شعر در معنای ژنریکِ آن، اعتراف به این‌که شعر دیگر کار نمی‌کند. به واقع در دورانی که سینما با آن جذابیت غیرقابل انکار و رمان و داستان با ویژگی‌های منحصربه فردشان حاضرند، شعر چه حرفی برای گفتن دارد؟ علاوه بر آن، منطق شعر منطقی استعاری است و مخاطب مدرن ادبیات و هنرها بخصوص از میانه‌های قرن نوزدهم به بعد با منطق شعر همدلی کمتری داشته‌اند. چراکه شاعران در دوران مدرن انگار که دیگر قادر نبودند به روح خدمت کنند. چراکه شعر ارجاع تاثرات به تاثرات بود و در زمانه‌ای که عقل با قامتی افراشته سودای شناخت حقیقت و دستیابی به عینیت محض داشت، دیگر چه جای شعر؟ به تعبیر دیگر، این سرنوشت دن کیشوت وار شعر در روزگار مدرن بود که از خاکی که بذر ارزش‌ها در آن نپاشیده بود، می‌خواست باغی از ارزش‌ها بسازد. هولدرلین گفته بود، در روزگاری چنین بی روح، اصلا چرا باید شاعر بود.  با این توضیح، آن خردِ شعری که در شعر حافظ موسوی نشان کردیم، به یک تعبیر، شاید اندیشیدنی ادبی با شعر باشد. و البته یکی از روش‌های این اندیشیدن ادبی، این خردِ شعری، استفاده ی گاه و بیگاه از روایت است، روایت به منزله ی تکنیکی که نیم‌نگاهی به ادبیات داستانی و وضعیت مخاطب نمونه نمای دوران دارد، مخاطبی که آن قدرها دلسپرده‌ی شعری نیست که از واقعیت فاصله دارد. نه فقط در شعرهای خاورمیانه و برای مثال یادداشت های آنتونیو مانکوزو، که در خیلی از شعرهای او حادثه‌ای رخ می‌دهد، بعد حادثه‌ای دیگر و همین طور در حین این منطق، شعر دچار مقداری زمان‌پریشی و مکان پریشی می شود. روایت شعری به این سیاق البته در سنت شعر جدید فارسی تباری دارد که باید به آن اشاره شود.

 

روایت شاعرانه‌ی حافظ موسوی از نوع روایت غالب شعر احمدرضا احمدی نیست. در شعر احمدی با نوعی معناسازی مجازی و تلویحی از حالات شهودی سروکار داریم. در واقع در آن جا فضاهای شعری همچون الفبای روایت تغییر و یک حس غنایی ایجاد می‌کنند که در حال فاصله گرفته و کندن از واقعیت است. منطق روایت در شعر حافظ موسوی ارتباطی به آن منظومه‌سرایی هم ندارد که نیما سعی کرد با ارجاع به ادب کلاسیک و گفتار درام‌نویسی غربی در شعر فارسی تاسیس کند. نیما می‌خواست با چنین اقدامی مرزهای شعر و نمایش را به هم نزدیک کند و چیزی را که ادب کلاسیک ما نداشت به او ببخشد، شخصیت‌پردازی، نزدیکتر کردن شعر به نمایش، گفتگو و از این قبیل. پیشنهاد نیما را البته جز امثال سپانلو جدی نگرفتند، هرچند که خود سپانلو هم برای مثال در منظومه‌ی پیاده روها و افسانه‌ی شاعر گمنام چندان التفاتی به شخصیت پردازی و گفتگو نداشت. روایت در آن دسته از شعرهای حافظ موسوی که در صدد این کار است، به نوعی است که می‌خواهد عناصر داستان را به شعر احضار کند. در واقع موسوی از منطق روایت برای ایجاد تعلیق و دستکاری شیوه‌های معناسازی استفاده می‌کند. روایتِ او روایتِ زندگی‌هاست، از حدیث نفس دور است، لحن‌ها معمولا سوم شخص است و کار با زاویه ی دید، همچون کاشتن دوربینی مستند (چنان که در شعر خیلی از دوستان) در واقعیت نیست. در شعر ”مسافران“ ، سفر، مجاز از زیستی در خیال است. در ”ماجرای یک قتل“ به واسطه ی روایتی از روایت یک فیلم، جعلی بودنِ تجربه در هالیوود به نقد کشیده می‌شود. در شعر ”پلیسی“ شما با صدایی مواجهید که در حال اعتراف است و خواننده دعوت می‌شود تا در تاویل ماجرا شرکت کند. در ”نامش را نمی‌دانم“ هویتِ موجودی که از درون راوی بیرون می‌آید، نقل می‌شود. در ”صداگذاری“ صدای چیزها و کارها روایت شعر را می‌سازند. در همه‌ی این شعرها و تعدادی دیگر، با نوعی اراده برای ساختن شعر مواجهیم که از طریق روایت به لحظه‌ی تعلیق و یا به تعویق انداختنِ تفسیر، رخ می‌دهد و البته در همه‌ی این شعرها زبان در مفرداتش ساده است، ارکان جمله سرِ جایشان هستند اما در کل، اثر، همچون یک لحظه‌ی آشنایی‌زدا عمل می‌کند. در چنین فرم‌سازی‌ای است که منِ راوی از میان برمی‌خیزد، شعر از حدیت نفس برکشیده می شود و چون شبحی این امکان را پیدا می‌کند که در میان گفتارهای اجتماعی بلغزد، در میان ژانرهای دیگر هنری نفوذ کند و از ادوات و امکانات آن‌ها استفاده کند. من فکر می‌کنم در چنین حالتی است که داستان‌نویس نسل بعد ناگزیر از خواندنِ شعر نسل قبل می شود، یا شعر می‌تواند الهام‌بخشِ سینماگر دورانش باشد. چنین رابطه‌ای نیاز به حرکت در میان ژانرهای هنری دارد، نیاز به اشتراک گذاشتنِ تجربه‌ی هنری با دیگر ژانرها دارد. آن طور که برای مثال بونوئل سینماگر ناگزیر از خواندن فوئنتس داستان‌نویس و فوئنتس، ناگزیر از خواندن جاکومو لئوپاردی بود. همان طور که تخیل جویس همیشه در طلب صورت فلکی لوانا ، شاعر رمانتیک ایرلندی، برآمد. صورتی فلکی که مذهب و بت‌پرستی و شهوت و تاریکی و معراج و هنر را در هم می‌آمیخت. همان‌طور که جوزف کنراد داستان‌نویس در ”دل تاریکی“ با دانته و الیوت در ”مردان پوشالی“ با جوزف کنراد و در سرزمین هرز با اولیس جویس هم پیوند است.

 

ترتیبِ تجربه‌ی زیست در شعر حافظ موسوی، تجربه‌ی یک نسل است که به شعری دست‌ساز بدل شده است و این ترتیب، یک واقعیت اجتماعی است، شکست خوردن و باز ایستادن. این ترتیب در همان خرد شعری هم ریشه‌ دارد، چراکه آن طور که ذکر شد، در صناعت کردن با شعر، در جداسری از آن منطق شهودی ادب کلاسیک، در شعر مصنوع و شاید تقلبی ساختن، پرسشی هست. برای چه شعر می‌نویسیم؟ کسی می‌گفت که هنرمند واقعیِ دوران ما می‌داند که شکست خورده است، اما باز می‌سازد. اما برای چه؟ آیا وعده‌ی رستگاری در کار است؟ هرچه که هست من پاسخ این پرسش را در کاروبار شعر حافظ موسوی به یک صورت می فهمم، شعر واقعا چندان اهمیت کارسازی ندارد، شعر جدی نیست، اما من باز می‌نویسم. وجهی از این پاسخ به منطق بیانی شعر حافظ بدل می‌شود. در شعر او زبان با پیچیدگی‌های نحوی به آن صورت که رویایی در ”عبور از شعر حجم“ مجموعه‌ی مصور حرکت می‌نامد و یا براهنی پیش از او ”شکل ذهنی شعر“ نامیده بود اهمیت ندارد. منطق بیانی در شعر حافظ در بیشتر شعرهایش  منطقِ حرف زدن از چیزهاست، یک جور ضد شعر. در عین حال این حرف زدن از چیزها با یک لحظه‌ی گره‌گشایی، یک طورْ اپی‌فنی در پایانِ شعر، درگیر لحظه‌ی رخ‌دادنِ شعر می‌شود.

 

...و زیر جلدِ چرمیِ شاهنامه ی فردوسی/  زیر دستخط یادگاری خود امضا کرد/ مارکو پولو

به عبارت دیگر بیان در محور افقی و مفردات زبان چندان فشردگی و شدت پیدا نمی‌کند، بلکه در فرم کلی شعر است که دلالت‌بخش می شود. این شعری است که قائل است به این‌که شعر دارد از کار می‌افتد، به همین جهت مجال فراخی برای تخریب شعر با خود دارد اما از آنجایی‌که به کل سنتِ شعر جدید از لحاظ نگاه و جهان‌بینی نظارت دارد، حیات پیدا می‌کند. در عین‌حال نباید از یاد برد که آن خرد شعری است که از زبان چیزی برای مصرف شدن می سازد، و آن نگاه و خرد شعری وضعیت یک نسل از نسل‌های معاصر ماست، نسلی که مبارزه کرد، از پا نشست، از پا ننشست و باز نوشت. موسوی سعی کرد در شعرش برگردد و به گذشته ی خود از طریق ادبیات نگاه کند و چون گذشته‌ی او گذشته‌ای نبود که ادبیات را از سیاست جدا فرض کند، نگاه او هم به گذشته ادبیات را از سیاست جدا نپنداشت. این شعری است که هم چریک‌هایی را که موتور سیکلت‌هایشان را برای ابد در ذهن پارک کرده و رفته‌اند می بیند، هم تختی را که روزگاری خانواده‌ای در حیاط خانه‌ای در شهری شمالی برش دور می نشستند، هم به آب‌های جهان دست می‌کشد تا خاطره‌ای زلال از ذهن بگذرد هم با لبی که در زخمی از جنگ از دست شده است، می‌خواهد که معاشقه کند. شعر حافظ موسوی شعری است که تلاش دارد از برق چشمان آن که از تاریکی‌های آینده به امروز زل زده است سخن بگوید، شعری که قصه گویانه تجارب تلخ شکست‌های بزرگ و امیدواری‌های کوچک روزانه را برای نسل‌های بعد تعریف خواهد کرد. شعری که گاه از عناصر ضد شعر مثل خرده‌ریزهای خاطره و اشیای معمولی و زبانی که در صورت ساده و در کل شکل دارد ساخته می‌شود، شعری که گاهی غرب را با لحنی باشکوه و موجز فرامی‌خواند که ببین من از سرزمین‌های عشق و شهود با شما سخن می‌گویم و گاه، خاورمیانه را می‌گوید ”این لکنته که از میان خون ما می‌گذرد تاریخ است“، هرچند خِرد این شعر بر لبه‌ی مخاطره‌آمیزی از واقعیت و هنر می‌رقصد، خِرَدی که بر صخره‌ی لرزان زیبایی پای می‌کوبد.  

 -


یادداشت هرمز شریفی:

به بهانه ی نقدی از سعدی گلبیانی با عنوان :
از انبار خرده‌ریزها، با عشق
نگاهی به شعر حافظ موسوی

در بخشی از نقد زیبای سعدی گلبیانی ، چنین عنوان شده است که : 
"....در شعر مصنوع و شاید تقلبی ساختن، پرسشی هست. برای چه شعر می‌نویسیم؟ کسی می‌گفت که هنرمند واقعیِ دوران ما می‌داند که شکست خورده است، اما باز می‌سازد. اما برای چه؟ آیا وعده‌ی رستگاری در کار است؟ هرچه که هست من پاسخ این پرسش را در کاروبار شعر حافظ موسوی به یک صورت می فهمم، شعر واقعا چندان اهمیت کارسازی ندارد، شعر جدی نیست، اما من باز می‌نویسم. وجهی از این پاسخ به منطق بیانی شعر حافظ بدل می‌شود...."

بی آنکه به دنبال رد و نفی قطعی چنین برداشتی باشم به نکته ای اشاره می کنم و آن اینکه وجود ، کیفیت و کمیت طبقه ی روشنفکر در یک جامعه آیا اهمیت دارد؟ پاسخ من آری است. به نظرم بالندگی جامعه و در نهایت آزاد سازی پتانسیل های رشد در جامعه ، حداقل به نسبتی درگیر وجود و حضور طبقه ی روشنفکر است. اما این طبقه چگونه گسترش کمی و به تبع آن کیفی پیدا می کند؟ آیا نمی توان هنر را به شکلی از ابزار روشنفکری برای جدب افراد فرض کرد؟ اگر از این زاویه به قضیه نگاه کنیم احتمالن به این نتیجه خواهیم رسید که هنر و شعر جدا از کارکرد مجرد خودش به عنوان یک کارکرد در مدار بالاتر دارای وجه اهمیت است. دلایل زیادی می توان در تایید این نسبت به زبان آورد ، مثل رابطه کیفیت هنر و مثلن وضعیت آزادی در جوامع مختلف که در عین حال متوجه وضع کمی طبقه ی روشنفکر در آن جامعه نیز هست و یا از دریچه مقابل ، نگاه به ضدیت سیاست مداران مطلق گرا با طبقه روشنفکر که خوب بی دلیل نمی تواند باشد. از سقوط اتوبوس هنرمندان به دره و مرگ مختاری ها و....
بله به نظرم نوعی "وعده ی رستگاری در کار هست".







نوع مطلب :
برچسب ها : سعدی گل بیانی و هرمز شریفی در نقد حافظ موسوی، حافظ موسوی، هرمز شریفی، سعدی گل بیانی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 19 خرداد 1398 09:14 ق.ظ

What i don't realize is in reality how you're now not actually a lot more well-preferred than you might be right now. You are so intelligent. You recognize therefore significantly on the subject of this topic, made me individually imagine it from a lot of various angles. Its like men and women are not fascinated unless it's one thing to do with Lady gaga! Your personal stuffs great. All the time take care of it up!
شنبه 18 خرداد 1398 03:00 ب.ظ

When someone writes an post he/she retains the plan of a user in his/her mind that how a user can know it. Thus that's why this post is perfect. Thanks!
جمعه 24 شهریور 1396 09:32 ق.ظ
Howdy! I simply want to offer you a big thumbs up for the great information you've got right here on this post.
I will be returning to your site for more soon.
شنبه 11 شهریور 1396 10:23 ب.ظ
I am really impressed with your writing skills and also with the layout
on your blog. Is this a paid theme or did you modify
it yourself? Anyway keep up the excellent quality writing, it's rare to see a nice
blog like this one these days.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر