تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - شعری از عباس حبیبی بدرآبادی
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 1 اردیبهشت 1395 :: نویسنده :

برای مشاهده شعری از عباس حبیبی بدرآبادی به ادامه مطلب مراجعه فرمایید.

شعری از عباس حبیبی بدرآبادی

-

در این سكون جهان تنها دریچه ای به سمت زنده دور

در این سرد تاریك

كه از خیابان تا خانه

جز ردیف سرفه های سیاه

چیزی نیست كنار راه .

ـ بلن تر

بلن تر داد بزن طرف كره

این سمت بیحاصل آغاز ...

دیوار سل دیوار آغاز

می ماند

شانه به دیوار و آرنجش سد سرفه ها

می ماند

نگاهش از علفی می افتد

و توی خاك زوزه های عمیقی می كشد

می ماند

قرقاولی ست كه شوق جفت

شرمش را دزدیده باشد

می ماند عاشقانه می خواند

بی ترس

بی واهمه

بی صدای زشتش

برهنگی ات را هرگز ندیده ام

و از تجربه هایم نیز

جز اندكی برای تصور تو استفاده نكرده ام

در عین حال

همیشه بازیگر صحنه های تو بوده ام

و شاعر

در همه شعرهایش یكبار

یكبار زندگی می كند

...

می ماند

صداهای شبانه

هنوز آواره اند

می پرد از خوابی پریشان

ـ به شكل خوابم شده ام

از نزدیكی مرگ عاقل تر است

وقتی نگاه حیرانش ...

می ماند

به شكل ادامه بیدار

این سرد تاریك

شكل واقعی جهان نیست .

سرباز یك یا دو ادای فرمانده را در می آورد :

- وقت صلح كه سربازی معنی نداره

این سربازای جنگن كه تاریخی می شن !

سرباز دو یا یك می خندد

از عادتم به مرگ می ترسم

با این همه به اشكال واقعی شبیه ترم.

با اولین اجساد بر گشته از خط

یك صدای پر انرژی بی مخاطب

توی سنگر ها گم می شود :

ـ سربازای جنگن كه سر مقش می شن !

...

چند دست قوی

یكی را از لای جسد های پشت وانت

بیرون می كشند

در نیمه سوخته ی سر

یك صدای پر انرژی بی مخاطب

همراه خمیر رنگی چربی

از جای خالی گوش

بیرون زده است

ـ سربازای جنگن كه سر مقش می شن !

و مرگ

روی لباس ها

لكه می گذارد .

...

بگو برای سر مشق صف ببندند

بازگشته است

فرمانده هفده سرباز و سیصد جسد

فرمانده ی یك مرگ و دو ماه زندان و بی پولی

بگو برای سرمشق صف ببندند

ـ یك ...

ـ دو ...

با دانشی عظیم از مرگ

باز گشته است

و چیزی خواهد گفت

...

می خواهم از اینجا بگویم

اینجا زوایای دیگری داشت

این كنجش قد تنهایی من بود

اما با تو

من بزرگترم از جهان

و از حسرت انچه بوده ام

و انچه نبوده ام ...

و باز

میان موج گرفتگی ها

یك تك گویی بلند بی مخاطب

بگذار اعتراف كنم

جرائت خیلی چیزها را نداشته ام

و اگر بگویم این موارد از مرگ هولناك تر بوده اند

به سرمشقی كه نمی خواهم

شبیه ترم .

چه می گویم با تو

تو خودت بوده ای

مانند مردگان دیگر

حمل شده ای

و با من رهایی یافته ای از مرگ

و از ترس هایم نیز

به اندازه ی خودم می دانی

...

بگذار نگفته بماند

تو زیباتر از همه ای

برهنگی ات لازم نبوده است

اینكه چیزی گفته باشی

یا بی گفتن چیزی گذشته باشی

و اینكه شاعر باشی

...

و یا چشم های سیاه

...

یا اندامت عطر خاطره ای

تنها به خاطرم مانده

انقدر زیبایی كه صلح

انقدر كه صلح

برای یك روح بیمار

و برای چهره ای كه افت را

تنها در باران های موسمی

فراموش می كند

برای جنگی كه ناتمام است

با من

...

فرمانده هفده سرباز و سیصد جسد و یك مرگ و دو ماه زندان و بی پولی

فرمانده در بدر ی

شرایط این را ندارد كه باور كند از او

تنها ماندن طرحی

روی دیوار الوده ترین شهر دنیا

فرمانده هفده سرباز و سیصد جسد و چند ماموریت تمام

...

سرت را پائین بینداز

زیرا .... نگاه نكردن ساده تر است

فرمانده اسامی كوچه وخیابان

فرمانده عكس های پشت شیشه ها

فرمانده شعار های روی دیوار

فرمانده ماموریت های تمام

سرت را پائین بینداز

زیرا ....

این بار برای كسی ایثار كن كه ...

می ماند

شانه به دیوار و ارنجش سد سرفه ها

نگاهش از علفی می افتد

AB+خون

یا خونی

مایعی دیگر شاید

نظارت تو كافی بود

تا بهانه نوشتن هایم بشود

...

شرایط این را ندارد كه باور كند

...

در همه شعرهایم یكبار زندگی كرده ام

و همیشه بازیگر صحنه های تو بوده ام

تو مرگ های بی اعتبار را یكی یكی نوشته ای

و من عادت كرده ام

و از این عادتم به مرگ می ترسم ...

و به رغم همه چیز

ترس هایش با ترس های من پیوند می خورد ...

می ترسم می ترسم

از این ردیف شماره ها

كه باز

سرباز ها را

به صف می كشند

- یك ...

- دو ...

- بلن تر

- دو ...

می ترسم

می ترسم

از غباری كه دهان شیشه ها را

می پوشد

می ترسم

20/ 10 / 72





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از عباس حبیبی بدرآبادی، عباسی حبیبی بدر آبادی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 13 شهریور 1396 01:41 ب.ظ
I just like the helpful info you provide to your articles.
I will bookmark your blog and check again right here frequently.
I'm rather certain I will be informed lots of new stuff proper right here!
Good luck for the next!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر