تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - داستان کوتاهی از مظاهر شهامت
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 24 فروردین 1395 :: نویسنده :
داستان کوتاهی از مظاهر شهامت
انتشار در سوگواران ژولیده
-
دقیقه های برزخ

اسمم مظاهر شهامت است .گاهی نویسنده ی داستان هستم و گاهی راوی ی آن .بعضی وقتها هم اگر دل و دماغش را داشته باشم و بخواهم كمی سربه سر خواننده بگذارم ، می روم توی بعضی از داستانها و می شوم یك شخصیت اصلی یا فرعی . زنی دارم با دو بچه و زندگی ای كه ضرورتهای روزگار و حماقتهای من با هم قاطی شده ، شكل فقیرانه ای به آن بخشیده است .اما پشت آن در بسته ی چوبی زوار در رفته آبی رنگ ، در خانه گلی بسیار قدیمی نام مفتون هجرانی را بر خود نهاده ام و نام زنم شیداست .اكنون با اسم اصلی خود سر كوچه ایی ایستاده ام كه به خیابان انقلاب منتهی می شود .اینجا ایستاده ام تا شاید شیدا از خانه بیرون آمده ، داستان را آغاز كند .من به عنوان راوی تا آخر داستان با او یا در پی او خواهم بود .یكی از روزهای آخر آبان ماه است .باد نسبتا سردی می وزد و برگهای خشكیده را مثل بره گانی سربزیر در كف پیاده رو و خیابان پیش می برد .صدای راه رفتن آنها به ریزش آب از یك بلندی در جایی دور می ماند .چند دقیقه دیگر آفتاب بیرون خواهد آمد .تك وتوك ماشینها از خیابان بسرعت می گذرندو در هر طرف پیاده هایی كه با عجله به سر كارهایشان می روند.خواب آلود وگرسنه ، این پا و آن پا می كنم .مردی پریشان حال در حالیكه دو قرص نان بربری تازه در دست دارد و دهانش از لقمه های آن پر است ، رودرویم می ایستد.لقمه توی دهانش را به سختی قورت می دهد و می گوید :« ببخشید آقا ، مثل اینكه شما آدم دنیا دیده ایی هستید، مشكلی دارم ، راهنمایی ام كنید.» می گویم : « بفرمایید .خواهش می كنم » می گوید :«این سومین بار است كه می آیم و برای صبحانه بچه ها نان می گیرم اما تا رسیدن به خانه آنها را خورده و تمام می كنم .بفرمایید چه كار كنم ،نخورم ؟» فكر می كنم سر به سرم گذاشته .به او می گویم، آنها را دو دستی در بالای سر ش طوری بگیرد كه نتواند ببیند و تا خانه بدود .خوشحال می شود .نان ها را در بالاسر خود گرفته و دوان دوان دور می شود .از این اتفاق با خود می خندم كه ناگهان صدای باز و بسته شدن درچوبی رامی شنوم .شیدا را می بینم كه با عجله پیش می آید ، دارد دگمه های مانتویش را می بندد، تمام كه شدند دستهایش را در جیبهای آن قرار می دهد .قدی متوسط دارد با موهای بور كه از زیر روسری اش در بالای پیشانی فراخ به بیرون زده و در باد تكان می خورد .صورتی گرد و سفید وسن 39سال تمام .به من می رسد . 
•  سلام 
•  سلام 
•  ببخشید دیر كردم هنوز به حد كافی عصبانی نشده بودم . در هر حال الان حاضر حاضر هستم .
نگرانی در چشمهایش خانه دارد:
•  فكر می كنید آخرش چه خواهد شد؟
•  نمی دانم .فعلا فكر آخرش را نكن .باید شروع كنیم .
با تكان دادن سر نشان می دهد كه قبول می كند :
•  چه طوری …
خوب ، من كه راوی هستم و بیرون از خانه شما و از اتفاقاتی كه در آنجا افتاده بی خبرم . كمی قدم می زنیم و تو آنها را تعریف می كنی .تمام كه كردی من بقیه را روایت خواهم كرد .راه می افتیم ، با قدمهای كوتاه و دوشادوش هم .ماشین وانت دوكابین به رنگ یشمی نزدیك می شود .روی در آن با رنگ سفید عبارت « دایره مبارزه با مفاسد اجتماعی » نوشته شده است .شیدا می ترسد :« نكند كار دستمان بدهند ؟»در داخل ماشین ، چهار نفر با لباس نظامی نشسته اند .دو درجه دار در جلو و دو سرباز در عقب . مشكوك نگاهمان می كنند. به شیدا دلداری می دهم :« نترس، اتفاقی نمی افتد. حداقل یكی از آنها تا حالا داستانی را خوانده است .می داند موضوع داستان یعنی چه و این كه راوی حق دارد بتواند در جاهایی كه برای افراد عادی و معمولی ممنوع است ، حضور داشته باشد » ماشین می ایستد، ما هم .شیدا می لرزد .یكی از آنها كه طوری نشسته تا از دیگران متمایز باشد و احتمالا رئیس شان است در حالیكه با تكان دادن انگشت ما را به سوی خود می خواند می گوید :« این هم از شكار اول صبح .ببینم، شما دو نفر چه نسبتی با هم دارید ؟ سرو وضع تان كه غیرعادی به نظر می رسد .» با صدای لرزان وبلند جواب می دهم :« جناب سروان ، نگران نباشید.ما درگیر داستان « دقیقه های برزخ » هستیم كه در حال تكوین است » .سری تكان داده و می گوید :« آها ، پس این طور ،داستان .از عنوانش معلوم است ، نباید طولانی باشد .دلم می خواهد پایان خوشی داشته باشد، از آنها كه همه چیز به خیر وخوشی تمام می شود ».سپس به راننده دستور حركت می دهد.ماشین به راه افتاده و دور می شود .رنگ صورت شیدا كه به كبودی رفته بود ، دوباره به سفیدی می آید .به او می گویم :« تا اتفاق دیگر نیفتاده ، شروع كن » .نفس عمیقی كشیده و پس می دهد، می گوید :« مدتهاست كه وضع زندگی ما مشقت بار و رنج آور شده ، بحدی كه دیگر قابل تحمل نیست .شوهرم مفتون ، شاعر ونویسنده است ، از نوع دیگر اندیش .بنابراین چیزهایی را كه می نویسد نمی تواند چاپ كند .در عین حال خودش هم برای چاپ آنها وسواس عجیبی دارد .همین طور می نویسد و انبار می كند .درآمدی كه ندارد، كلی هم خرج دارد .پول كاغذ و قلم ،فتوكپی ها ،نوارهایی كه گوش می دهد ،كتابهایی كه می خرد ،مسافرتهای ادبی و سیگارهایی كه هرگز خاموش نمی شوند .زمانی او ومن امیدوار بودیم كارهایش نتجه خواهد داد، اما حالا دیگر آن را از دست داده ایم .من به تقدیر تلخ ایمان آورده ام .او شاید به آن عادت كرده است .خانه ای كه در آن زندگی می كنیم آنقدر قدیمی است كه اگر كوچك و قابل حمل بود ، می توانست برود بنشیند وسط موزه لوورفرانسه و كلی برای خودش كسب افتخاركند.كهنه گی از هر طرف به طرف ما دندان قروچه می رود .دیوارهای قطور گلی ، گچ كاریهای ریخته و طبله كرده ، درهای چوبی كج وشكسته ،خاك رطوبت زده بیخ دیوارها ،حتی…    حتی درختان به و گیلاس و آلبالو كه زمانی درشت ترین میوه ها را بار می آوردند ، اكنون با آن نصف شاخه های خشك شده ، در بهار كلی شكوفه می كنند ولی در آخر جز چند دانه میوه ریزو كرمو ندارند .
صدای ممتد یكنواختی و فرسودگی پنهان ، از هر جا بگوش می رسد وتبدیل به یك زوزه مداوم در توی سرم می شود .وحشتناكتر از همه ،كرم ها هستند .كرمهای سفید مایل به زرد ، با حلقه های تیره درهمه جا هستند، توی طاقچه ها ، روی فرش ها، لای كتاب ها ،روی تنه وبرگهای درختان .هرجا كه پا می گذارم ، آنها را می بینم كه با فریادهای زوزه مانند، خود را به كنار كشیده و بروبر نگاهم می كنند .هرچه با سم و لگد می كشمشان ، تمام نمی شوند .هزار هزار جارو كرده ، می برم درجوی خیابان می ریزم اما آنها به ردیف بازگشته و از لای درو پنجره ، داخل می شوند .خانه پراز چشمهای خیره آنها ست .جالب اینكه انگارنه انگار كه آنها با آن تعداد زیاد وجود دارند ، شوهرم و بچه ها زندگی عادی خود را دارند .هرچه داد می زنم ، آخر مفتون یك كاری بكن ، او به آرامی می خنددو می گوید :« تو اعصابت ناراحت است ، باید بیشتر مواظب خودت باشی ».فكر می كند دیوانه شده ام .ولی كرم ها واقعا وجود دارند و بزودی خانه و زندگی مرا از هم می پاشانند.من واقعا ذله شده ام .دیشب كه فهمیدم می خواهی روایتم بكنی ، تا صبح با مفتون و كرم ها جنگیدم .او حق نداشت اینقدر بی تفاوت باشد ، باید یك كاری می كرد كه نمی كرد .تاخود صبح با هم بگو و مگو داشتیم .گفتم ، این زندگی شده زهر مار ، شده خود مرگ .گفتم ، اگر تو نمی توانی كرم ها را از بین ببری ، بیا با مردم شهر در میان بگذاریم ، شاید آنها بتوانند نجاتمان بدهند .گفت ، مردم گرفتاریهای خودشان را دارند .به آنها نمی شود اعتماد كرد، یاسیل هستند یا صخره .یا ویران می كنند یا اصلا تكان نمی خورند. ..گفت ، زندگی ماهم فعلا همین است كه هست .باید صبركنیم ، درست می شود یا نمی شود .به او گفتم ، من می روم و دیگرهم باز نمی گردم ، كاخت ارزانی خودت باشد .گفتم و زدم بیرون و آمدم به پیش شما .تو فكر می كنی كار درستی كردم ؟ پرسید و ایستاد.چشم دوخت به چشمهایم . منتظر پاسخ بود .« بله ، كار درستی كردی .یعنی بالاخره باید كاری می كردی .اما بعد .. .بعد می خواهی چكار كنی ؟» با شك وتردید نگاهی به میدان می اندازد و پس از مكثی كوتاه می گوید:
•  می روم پیش مجسمه .از آنجا مشكل خود را به مردم بازگو می كنم .این همه مردم یعنی این همه فكر .كارها حتما درست خواهند شد .یعنی باید درست بشوند .    
ما در كنار میدان آزادی ایستاده ایم . در وسط میدان ، بالای ستون سیمانی سفید « نجات دهنده » به رنگ طلایی ایستاده است .او پیكری تنومند با عضلات برجسته دارد .چشمهای آبیرنگش كه در داخل آنها چراغهای روشنی تعبیه شده ، می درخشند .به سرنیزه ای تكیه كرده و گردن افراشته ، آسنمان را تماشا می كند .گیسوی بلند و آشفته اش از پشت او آویزان است .شیدا از راه پلكانی باریك كه در یك طرف ستون مكعبی زیر پای مجسمه قرار دارد ، بالا رفته و در جلوی پاهای بلند او می ایستد .او در كنار نجات دهنده بزرگ ، به یك دختر بچه ساده می ماند .دست مشت كرده اش را بالا می برد :« آی مردم … » جوانی نورس كه چند كتاب و جزوه به زیر بغل زده ، كف زنان ، فریاد برمی آورد :« احسنت …احسنت» دوست همراهش نگاه استهزاء آمیزی به او می اندازد و او شرمگین از عادت خود ، سرش را پایین انداخته و دور می شود .« آی مردم ، آی مردم …» دختر جوانی روسری آبی بر سر دارد كه از زیر آن موهای طلایی رنگ شده اش به بیرون زده است . با نجوایی آرام می گوید :« من اگر جای شما بودم می گفتم آی عشق ، آی عشق ،چهره آبی ات پیدا نیست 1» نجوا كنان می رود .چند نفر از شیدا عكس و فیلم می گیرند .ماشین تلویزیون ،آژیركشان داخل میدان شده و پس از مكثی كوتاه دور می شود .
« شما كه فرزندان نجات دهنده اید ، بدانید كه من از دست كرم ها ذله شده ام ……» آنها كه عكس وفیلم می گرفتند با تاسف و دلخوری ، وسایل خود را جمع كرده ، می روند .زنی دست بچه اش را كه برای تماشا ایستاد ، می كشد :« ایش ش ش ، از چه موجودات چندش آوری اسم می برد؟» صدای شیدا اقتدار خود را از دست داده و او مثل گدایان سر كوچه ، دستهایش را به سوی همه دراز كرده و ملتمسانه صدا می زند :«   … .كمكم كنید بل كه راه رهایی را پیدا كنم .» مردم دسته دسته میدان را ترك می كنند و كركره مغازه ها به سرعت پایین می آیند .
ماشین یشمی كه سر می رسد ، در میدان ، من مانده ام و در آن بالا ،شید كه با خشم و نومیدی روسری خود را در دست مچاله می كند .ماشین یشمی می ایستد .سه نفر از آن پیاده می شوند.با باتوم ها و سلاح كمری .رئیس كه شق ورق راه می رود ، داد می زند :« بیا پایین ، برای چه شلوغش كرده ای؟ » شیدا از ترس می لرزد .می روم به پیش رئیس :« ببخشید آقا ، چیزی نشده كه .. .» برافروخته اعتراض می كند :« یعنی چه آقا؟ چیزی نشده ؟ آرامش شهر را به هم زده اید ،خواب نجات دهنده را آشفته كرده اید ، حجاب این خانم را هم كه چه بگویم ……     » مجسمه از بالا با نگاه شرمگین به شیدا كه لرزان وترسان از پله ها پایین می آید ،تماشا می كند .با لحن شرمنده می گویم :« جناب سروان ناراحت نشوید .هیچكدام از اینها واقعیت ندارند ، همه اینها تنها یك موضوع داستانی هستند .اگر خاطرتان باشد ، ما در اول صبح با جنابعالی در این خصوص صحبتی داشتیم ». ناگهان بخاطر می آورد و آرام می شود.با لحن گلایه آمیز می گوید :« آها آها ، یادم آمد .اما آقا ، داستان همیشه خلاصه اش خوب است .خیلی كش برود می شود واقعیت تلخ ، یعنی درد سر .ضمنا پایان خوش فراموش نشود .حالا زود بروید .كمی زیادی ، شلوغكاری كرده اید » سوار ماشین شده ،می روند .
شیدا در كنار ستون مكعبی ایستاده ، هق می زند .قطره های آب هم از چشمهای نجات دهنده بیرون آمده ، از میان انگشتان دستان خالی اش ، برسر او می چكد .« خوب ، این هم از انجام یك كار ،گریه نكن .حالامی خواهی به كجا بروی ؟» نگاه خسته اش را چند لحظه در صورتم می ایستاند .سپس از آن سر داده به كف میدان می دوزد :« تنهایم بگذار.می خواهم كمی قدم بزنم » دور شده و تلوتلوخوران در پیاده رو ، راه می رود .
تاكسی در سر كوچه می ایستد .پیاده شده از خیابان انقلاب خارج می شوم .چند دقیقه دیگر در خانه هستم با یك عالم نگرانی .ساعتی بعد ، زنگ در بصدا درمی آید .دوان دوان در حالیكه برگهای خیس درختان به و گیلاس و آلبالو را در روی زمین ، لگد می كنم ، برای گشودن آن می روم .باز می كنم .شیدا از نم نم بارانی كه تازه شروع به باریدن كرده ، خیس است .« خوشحالم كه برگشتی .»«فكركردم یك طوری بتوانم آنها را تحمل كنم ». لبخندتلخ وشیرینی در لبهایش جاخوش كرده .موقع بستن در مظاهر شهامت را می بینم ، سركوچه ،كنارخیابان انقلاب زیر یك تیر برق ایستاده است و خیس از باران .به سیگارش پك های عمیق می زند . شیدا داخل خانه شده و فریاد می زند :« وای، در این یكی دو ساعت ،ببین چه برسر خانه آورده اید ؟» من و بچه ها می زنیم زیر خنده .او جارو را به دست گرفته ، مشغول تمیز كردن می شود . اما چند دقیقه بعد ، مشت محكمش را به آینه قدی روی دیوار می كوبد .آینه با صدای هول انگیز شكسته و فرو می ریزد .
شیدا هق می زند .با دستهای خون آلود مشت مشت از كوپه كرم ها برداشته ، برسر می پاشد .باید بروم ، با مظاهر شهامت قرار دارم .  
-
توضیحات:
1-  مصرعی از ا.بامداد است 
*این داستان با اندكی تفاوت درشماره 147نشریه عصر آزادی با انتخاب جواد فانی چاپ شده بود .




نوع مطلب :
برچسب ها : داستان کوتاهی از مظاهر شهامت، مظاهر شهامت، دقیقه های برزخ،
لینک های مرتبط :


شنبه 11 شهریور 1396 06:56 ب.ظ
Hello there! I could have sworn I've visited this
website before but after going through many of the articles I realized it's new to me.
Anyhow, I'm certainly pleased I discovered it and I'll be
book-marking it and checking back frequently!
پنجشنبه 31 فروردین 1396 11:14 ق.ظ
It's enormous that you are getting thoughts from this article as well as from our
dialogue made at this time.
سه شنبه 24 فروردین 1395 11:07 ب.ظ
مظاهر عزیز بسیار لذت بردم اولین تجربه من از داستانویسی توبود که خواندم...باشد که روزی مجموعه ای از داستان هایت را بچاپ برسانی تا آئینه خوبی و روشنی باشد برای نگاه به اجتماع شود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر