تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده - مقدمه‌ای بر شعر آتفه چهارمحالیان
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
سه شنبه 24 فروردین 1395 :: نویسنده :

مقدمه‌ای بر شعر آتفه چهارمحالیان

سعدی گل بیانی

انتشار در مجله کتاب هفته

شعرهای آتفه چهارمحالیان این خاصیت را دارد که پرسش از شعر معاصر فارسی را دوباره مطرح می‌کند. آیا نوآورترین چهره‌های شعر جدید فارسی، طی دو سه دهه‌ی اخیر، هنگامی که بر سیاسیت ادبیات تاکید می‌کردند، هنگامی که نه تنها بر هرمنوتیک مدلول‌ها بلکه بر ”هرمنوتیک دال‌ها“ هم اصرار می‌ورزیدند، هنگامی که بر تغییر شیوه‌های تولید معنا پافشاری می‌کردند و حتا بی‌معنایی را هم بخشی از وجود زبان می‌دانستند، وقتی که بر تغییر مکان استقرار مولف، نوشتن به شکلی که ماهیت بیان شعری مرسوم را از اساس بزند صحه می‌گذاشتند، به این مسئله توجه داشتند که دارند به سمت یک شعر ناب و محض پیش می روند؟ آیا این شعر ناب و محض می‌توانست دلالت‌های سیاسی داشته باشد؟ و یا اگر کسی از این دوستان مدعی باشد که آزادیِ فرم، متضمن تاکید بر آزادی در محتواست، برای این پرسش پاسخی دارد که شعری که در درازمدت نتوانست نهاد اجتماعی و ادبی، چه در زبان و چه در جامعه تاسیس کند، چطور قرار است واجد سیاسیت باشد؟ حداقل قضیه آن است که یکی از زیباترین این اذهان، حداقل به لحاظ ادبی، در کارنامه‌ی کار خود شعری را هم داشت که بر خود بلاغت تاکید داشت، شعری که چندان در کار ارجاع زبان به خود زبان نبود. از دفترهای ”ظل‌الله“ و ”اسماعیل“ِ رضا براهنی حرف می‌زنم. در حیات شعریِ دو دهه‌ی اخیر، دست‌کم دو گروه، شعر براهنیِ جوان را، شعر ”ظل‌الله“ و ”اسماعیل“ را برکشیدند، گروه مطرود و اصحاب شعر اجرایی. این دو گروه شاید که تلویحا متوجه بن‌بستی که در ایده‌ی زبانیت ساخته شد، بودند، شاید که مناسک و اغراضِ مشخص‌تر و روشن‌ترِ سیاسی‌ و اجتماعی از شعر در نظر داشتند و فکر کردند که با عطف توجه شدید به زبانیت به آن اغراض نخواهند رسید. با این توجه، بازنویسی آن پرسش از شعر موسوم به زبان به این صورت خواهد بود که آیا شعر زبان در سطح زبان قرار است واجد سیاسیت باشد و حداقل تاثیر اجتماعی داشته باشد یا با دستکاری کردن سلیقه‌ی مخاطب شعر و افشا کردن زدوبست‌های ایدئولوژی در آن رابطه‌ی بیناذهنی که با خواننده‌ی شعر ایجاد می‌کند؟ در زمانه‌ای که تغزل فردیت‌زده و لحن خسته‌کننده‌ و خنثای توصیف‌گرِ شعری، در شعر موسوم به عامه‌پسند، دیگر برای ما جذابیتی ندارد اما مخاطبان شعر را به سمت خودش می‌کشاند، کار شعر به کجا خواهد کشید؟ می‌شود استدلال کرد که زیباشناسیِ شعریِ ما مشمول زوال دوران شده است. اما آیا این کلی‌گویی‌ها ما را به پرسش‌های دقیق‌تری می‌رساند؟ دیگر مسئله آن نیست که چطور باید شعر نوشت، بلکه باید اندیشیید که چطور باید موقعیت خواندن شعر عوض شود، چطور باید در نوشتن شعر تفاوتی ایجاد کرد که قابل خواندن باشد، چطور باید سازوکارهای ایدئولوژیکِ یک نوع شعری بخصوص را آشکار کرد و چطور باید روی آوردن نهادهای مسلط ادبی را به قوالب کلاسیک تحلیل کرد. این مسائل تا حدود زیادی شبیه همان مسائلی است که در اذهان خام و ناآزموده ولی شورمند از وقوف به حقیقتی راستین، در اذهان شاعران انقلابی مشروطه ایجاد شده بود، لزوم تغییر در دلالت‌های شعری که با آنان معاصر بود، لزومِ از نونوشتن آن ادبیات فترت‌زده، درباری، آری‌گوی و در حال نزع دوران قاجار. اما در اینجا یک تفاوت اساسی در کار است. شعر در دوران ما به اندازه‌ی دوران مشروطه کارکرد اجتماعی ندارد. در آن شب‌های روشن، شعر همچون چراغی در پسکوچه‌های فرهنگ ایرانی می‌درخشید، حال آن‌که امروز تقش درآمده است. امروز خودِ نوشتن شعر است که پدیده‌ای در ردیف گرفتن سلفی و انتشار آن در شبکه‌های اجتماعی و دمیدنِ ورمی خودشیفته‌وار در کالبد سوژه‌ی خسته‌ی دوران را می‌‌ماند، آیین مقدس بزکِ عکس‌ها به مدد شعر، نه خواندنِ آن. شعر امروز برای افزودن بر اقتدار یک سوژه‌ی نیازمند جهت‌دهی شده است، بیماری دورانِ ما بیماریِ دیده شدن است. روی جلد کتاب آوانگاردهای همین دو دهه‌ی قبل و یا پای شعرشان در فیس‌بوک، تصویر چهره‌هایی نقش بسته است که کمک و توجه دیگری بزرگ را می‌طلبند.

از این جهت‌ها شعر آتفه چهارمحالیان شعری مثال‌زدنی است. شعری است که تن به آن زبان کالاشده‌ی طبقه متوسطی نداده است، شعری که ”کلیت“ اثر و ”قطعه“ بودنِ آن به آسانی به چنگ نمی‌آید، تخیلی نابهنگام، تصادفی و غافلگیرکننده دارد، بسیار به آن نابخودنویسی و اتوماسیون ذهنی سورئالیسم شبیه است، ظاهری پرخاشجوی، معطوف به تجربه‌ای زنانه، مصادف با مرگ و اروتیسم، و البته از هم‌گسیخته دارد، رد تداعی‌ها چنانکه جای پای شکار گریزان ذهن، به آسانی به دست نمی‌آید و از تکرار و مازاد معنایی که این تکرار با خود دارد، کمتر به عنوان عاملی اثربخش استفاده می‌کند. در واقع این شعری است که پیش می‌رود و این حرکت را با ریتم و یا ضرباهنگ‌های سریع و مخیل زبانی شدت می بخشد. شعر چهارمحالیان شعری است که چندان دل‌نگران مخاطبان طاق و جفتی که می‌خواهند متون را همچون ستون طنز آبکی یک روزنامه‌ی کثیرالانتشار یا یک ملودرام خانوادگی از نوع فاطماگل در شبکه‌های ”غربزده“ ی ماهواره ”تماشا“ کنند، نیست. از این جهت شعر او شعری مغرور است، غره به زبان‌آوری خود و غره به همگن ساختنِ عناصری که در کارکردهای معمولا استعاره‌محور تخیل، در بادی امر ناهمگن به نظر می‌رسیدند. این شعر مصداق روشنی از آن نوع شعری است که در او چند عنصر نامتجانس ناهمگن و ناشبیه در سازوکارهای خیال، به هم قرابت می‌جویند و در این نزدیکی محتوایی و مخیل، در این همگن شدن عناصر ناهمگن، ماده‌‌ی زبان آشوبناک می‌شود. اما این همه‌ی قضیه نیست. عارضه‌ی اصلی شعر چهارمحالیان در همین معطوف بودن به زبان‌آوری و تخیل شدتمند است که رخ می‌دهد.

به یک تعبیر می‌توان دو دفتر اول چهارمحالیان را به راحتی در نسبت با دو اثر آخرش کنار گذاشت. آن اولی عنوانش ”معشوق کاغذی“ بود و در سال 1378 درآمد و متعاقب آن ”دارم با رشد شانه‌های میت راه می‌روم“ در سال 1380 منتشر شد. بدون آن که بخواهیم جایی در میان قفسه‌های کتابخانه بر اساس ایسم‌ها و دسته‌بندی‌های موجود برای این کتاب‌ها تهیه ببینیم، باید از تاثیر جریان شعر زبانگرای دهه‌ی هفتاد بر این دومی بخصوص یاد کنیم. این تاثیر، که شامل طیفی از تکنیک‌ها و ویژگی‌های زبانی از قبیل استفاده از ترمینولوژی سینما در شعر، روایت‌پریشی و اندکی نظریه‌زدگی هم می‌شود در دفتر بعدی چهارمحالیان وضع بهتری پیدا می‌کند، ”بغلم کن شبلی“. این کتاب نقطه‌ی عزیمت مسیری بود که چند سال بعد به دفتر شعر قابل تامل ”کتابی که نمی‌خواستم“ رسید. هرچقدر که شعرهای ” بغلم کن شبلی“ از تشکل ساختی برخوردار نیست، در ”کتابی که نمی‌خواستم“ از یک بافت حسی که پس و پشت اثر دارد به متون کلیت می بخشد، می‌شود نشان گرفت. خیال بر همان مسیری می‌رود که آغاز کرده بود، لجام گسیخته و بی‌نظیر در استعاره‌ها و تصویرگری. خیال، به آن هسته‌ی محال شعری وقوف پیدا می‌کند در این شعرها، خیال حکمران قلمروهای نیستی و هیچ است، و از همین جهت هم هست که از سازوکارهای ایدئولوژیکی که در زبان متعارف تعبیه شده است می‌گریزد و مشرف بر جریان کور دال‌ها در ضمیر ناخودآگاه می‌شود. شاید به همین جهت هم باشد که شما رد یک روایت مطلق را در شعرهای از کار درآمده نمی‌توانید بگیرید. زبان در نشانگان محض تغزل، جنسیت، قانون، تمدن و هر گفتار کلان دیگری که این خیال سرکش راه بدهد ریشه می‌بندد، زبان بر عرصه‌ی زیبایی خیال، آن‌جا که یک زن مکدر، یک زن سرکوب‌شده سرکشی می‌کند و زیباییِ چیزها در آن ازلی به نظر می‌رسد، مشرف می شود. به همین دلیل هم هست که در مجله‌ی دستور، شماره‌ی دوم، حسین ایمانیان در تحلیل شعر چهارمحالیان به نوشتار زنانه فکر می‌کند و علی قنبری به شعر زبان.

مثل تاوان یک سوگند/ در ازای من بایست/ مثل شب که با جرقه‌های تو تنهاست/ یا بر نیلوفری سپاهی بگذرد/ ملازمان نقره/ مسافران طلا.../ تنها و ببردیده بر تکامل می‌آویزم/ با دستبندی اشاره به مرز/ زیان‌های خودم را تقدیس می‌کنم/ .../ مثل تاوان یک سوگند/ در ازای تو ایستاده‌ام؟

کتابی که نمی‌خواستم، ص 22

اما این تخیلی که بی‌نظیر استعاره می‌سازد، به شدت مقهور قدرت بیانی خود هم می شود. انگار که آن بصیرت، درباره‌ی تخیل در دوران رمانتیک، به یاد می آید، تخیل در ادبیات آن دوران همچون نهادی عمل کرد که در بدو امر رادیکال بود، چراکه بر نادیده انگاشتن فرد در چرخه‌های سرمایه داری می‌تاخت اما بعدتر، به دلیل فاصله گرفتن از جامعه به نهادی ارتجاعی در ادبیات بدل شد و مدافعانش تاریک‌اندیشان کلیسا و مالداران قدرتمدار بودند. اما در این که تخیل در این شعرها چرا مقهور قدرت خود می‌شود باید بیشتر اندیشید. تا جایی که ماجرا به شعر زبان در دهه‌ی هفتاد و منسوبان و هوادارانش مربوط می‌شود، غیر از تعدادی شاعر انگشت‌شمار از قبیل خود براهنی، امید شمس، بهزاد خواجات، علی قنبری بخصوص در این دو دفتر آخرش- یک ساعت سعد با مارک وست اند واچ و صید ماهی صیدناشدنی – ، حسین ایمانیان در سه چهار شعری که به طور شفاهی از او شنیدم و در برخی شعرها شمس آقاجانی، دیگران شعرهایی چندان به لحاظ تخیل شدتمند و غنی ننوشتند. گیریم که باید به تفصیل پرداخت که موضوع‌زدایی از تخیل به یاری مثلا زبان محاوره و دخالت در مکانیسم خیال از طریق شدت بخشی‌های لحنی در کار امید شمس چقدر با تعبیرسازی‌های درخشان و نزدیک کردن گفتارها به هم در صید ماهی صید نشدنی در شعر علی قنبری تقاوت دارد. به هر حال مسئله این است که شعر دوران ما به لحاظ شدت خیال و قوای تاثیر آن بر زبان کالایی و تجاری شعر، به لحاظ بی‌مهاری خیال و توان آن در نزدیک کردن عناصر گفتارهای مختلف مثل سیاسی کردن تغزل یا غنایی کردن سیاست، شعر فقیری است. از آن ‌جهت پروژه‌ی شعری امثال علی ثباتی را نمی‌توان نادیده گرفت، چراکه خیال در شعر او در بهترین حالت‌ها تصویری از امر محال به دست می‌دهد. ای کاش که مجالی باشد درباره‌ی شعر او بنویسم، ثباتی شعرهایی هم دارد که با استفاده از منطق تقطیع در سطرهای کوتاه و استفاده از زیر وبالای لحن، ضربه‌های آوا را با شدت‌های خیال همراه کرده است. به هرحال، به مدد خیالی شدتمند است که شما به آن ناممکنی بنیادین شعر وقوف پیدا می‌کنید، به آن منطقه‌ای در ذهن احضار می‌شوید که جهان در حال نامگذاری مجدد به نظر می‌رسد و تفسیر از واقعیت چندگانه می‌شود، به آن حالتی نزدیک می‌شوید که گویا در میانگاه فاصله‌ی زبان با شیی در حال تصور این فاصله، در حال تقرب به فضایی بیرون امر نمادین، جاهای ناپیدای ذهن و عرصه‌های غیرزبانی ذهن هستید.

تنها نشان و پنهانی از اشیا/ مغروقی میان رودخانه‌های پَری/ که تنها شباهتی از خودند/ تا در آن آینه‌های کهنه آرام شوند/ در این هنگامِ مدیترانه نذر می‌کنم/ تو را/ با بیگانه‌ای در نوشیدنِ چای/ و صدایی که بی‌دخالت کوه از شیشه ی پنجره باز می‌گردد./ چون ردی در آفتاب پوسیده/ و شانه‌ای از نیلوفر که بر عصرهای یک افغانی رفت/ بزاقی سمت آسمان می‌پرد/ انگار گفته باشم آن قدر به نقطه‌ی پیکرت/ آن قدر دور یک پرده بچرخم؟...

کتابی که نمی‌خواستم، آتفه چهارمحالیان، ص 31

در واقع می شود مدعی شد که این شعرها همان‌قدر که بر اساس یک جریان نابخود ذهنی نوشته می‌شوند، به شعر موج نو در دهه‌ی چهل هم راه می‌برند. یک طورهایی این تصادفی بودن در خیال و خیال شدید و عدم وجود یک تشکل ساختی به کار امثال پرویز اسلامپور و بیژن الهی شبیه می‌شود. از طرف دیگر این میزان دستکاری نحوی و جعل کردن مصدر در شعر موج نو نیست و چنانکه ذکرش رفت تحت تاثیر فضای شعر زبان است که رخ می‌دهد، شاید اگر ”تحشیه بر دیوار خانگی“ و ”کتابی که نمی‌خواستم“ را با هم بخوانید متوجه تفاوت‌های چندانی نشوید. این نسب بردن‌ها هیچ ایرادی هم ندارد البته. منتها در بعضی از شعرهای چهارمحالیان شما با وضعیتی گول زنک و غلط‌‌انداز مواجهید. گویا که یک راوی متکلم وحده‌ی قدرتمند در حال تکلم و خطابه‌خوانی خیال‌آمیز است. در واقع لحن بیشتر شعرها هم از این جهت است که اول شخص می شود. انگار که یک ایگوی فربه در زندانی از استعاره‌ها و تزاحم و تزایدی از نشانگان زبانی در حال به خود پیچیدن است. این داوری از نوعی است که باید به زحمت و با احتیاط البته به آن نزدیک شد. به این دلیل که هرچند این لحن اول شخص و گاهی تخاطبی شدید و از خودگویی و به خود‌مشغولی مدام در شعرها آزارنده به نظر می‌رسد و تن داده به یک مقال مردسالار و ایدئولوژیک و تک‌آوا، در کار زبان اختلال ایجاد می‌شود. و این اختلال در کار زبان و برای مثال منطق نحو را بحرانی می‌کند و یا مصدر جعلی می سازد و این کار از مسیر یک خیال شدید پیش برده می‌شود. بنابراین در این شکل شعری که سه ضلعِ ایگویی به خودمشغول و تخیل و زبان دارد و اتفاقا معمولا هم خیلی بی شکل است و شکل شعر جز از طریق دلالت‌های مجازی و حسی در آن تکوین پیدا نمی‌کند، شما به راحتی نمی‌توانید رد آن خود بزرگ را پیدا کنید. شاید بهتر باشد که از یک ایگوی بزرگ در حال فروپاشی حرف بزنیم که در وضعیتی که منتظر فاجعه‌ای و یا تجربه‌ای هولناک است به خیال و زبانی از ریخت افتاده و شدتمند پناه می‌برد.

آفتاب و نیمه شب به سرم می‌کنی/ من از آن خورشید، عکسی بیاورم/ که دیده نشد تا به تیغه‌های تبر تابید/ با جانوران درهم چه می‌کنی؟/ با نابغه ای که ابر را یادآوری می‌کند/ اذیتم کن و بیماری‌ام را شکاف بده/ مردی از نان‌هایم بیرون می اید و در مترو بلند گریه می‌کند/ .../ صدای گرگت صحرا را طولانی می‌کند/ در معرض توام/ و شکل‌های ناقص در معرض کمال ستایش می‌شود...

کتابی که نمی‌خواستم، ص 105

و حرف آخر البته باید عطف توجه به سخن آغاز این مقال باشد، به پرسش گرفتن این شعرها و وضعیت شعر فارسی، سوالی در این خصوص که اگر این شعرها تشکل ساختی سنجیده تری پیدا کنند، آیا نمی‌توانند به دریافت آن کل، در یک نگاه قفانگر به اثر، نزدیکتر شوند؟ پرسش از این شعرها پرسشی از طنین اجتماعی ژنریک شعر است، پرسش از ژانری که به نظر می‌رسد در حال از کار افتادن است.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : مقدمه‌ای بر شعر آتفه چهارمحالیان، آتفه چهارمحالیان، سعدی گل بیانی، کتابی که نمی خواستم،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر