تبلیغات
مجله سوگواران ژولیده
 
درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه 14 فروردین 1395 :: نویسنده :

کتاب کژیسم منتشر شد.

کژیسم سوگواران ژولیده نشر الکترونیکی

عنوان فرعی کتاب: نشر الکترونیک، راهکار سرپیچی از گفتمان قدرت.
انتشارات الکترونیکی سوگواران ژولیده
لینک دانلود:
http://www.piadero.ir/%E2%80%A6/028b839d131d492dff9795e0ec648733.pdf
-
این کتاب توسط انتشارات الکترونیکی سوگواران ژولیده و با همکاری مجله ادبی پیاده رو منتشر شده است. کتاب در پی بازشناسی پتانسیل های نشر الکترونیک در جهت سرپیچی از گفتمان قدرت است و قصد دارد استقلال را به ادبیات بازپس برساند.
بخشی از مقدمه کتاب:
سوگواران ژولیده، پذیرش سیاه بودگی وضعیت حاکم و طرد خوشبینی های ریاکارانه است و در سایه ی این پذیرش سترگ، این شناخت حقیقت پلشت و ناهنجار است که رخوت و انفعال ما تلنگری می خورد سهمناک. وضعیت حاضر، یک بازی (در معنای لیوتاری کلمه) است که برای ایجاد تغییرات در آن، ابتدا می باید قواعد بازی را پذیرفت تا اساسا جواز ورود به بازی برای سوژه انسانی صادر گردد. اصلاح طلبی، زاده ی پذیرفتن قواعد بازی ست و ما اصلاح طلب نیستیم! چراکه ما قواعد بازی را نمی پذیریم و بازی جداگانه ی خود را ایجاد می کنیم تا بدین شکل در جهت براندازی بازی وضعیت حاکم برآییم.

-




سایت:
www.sjmagazine.mihanblog.com
کانال:
https://telegram.me/sjmagazine
ایمیل:
amirhossein.barimani@yahoo.com
تلگرام:
 @amirhosseinbarimani     @shookahosseini

-
یادآوری:

لینک دانلود شماره سه مجله سوگواران ژولیده :





نوع مطلب :
برچسب ها : مجله شماره سه سوگواران ژولیده، کژیسم، سرپیچی از گفتمان قدرت، نشر الکترونیکی سوگواران ژولیده، آرش نصرت الهی، امیرحسین بریمانی، مظاهر شهامت،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 25 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از شیدا حسین زاده
انتشار در سوگواران ژولیده
-
ستون‌ چیزی نبودن هم خوب است 
حال را به جایی نبندی و بمیرانی  
از همیشه نبودن، کنار پنجره ماندن و دست‌نشستن با مایع ظرفشویی
پامی‌اندازی روی پا و به چیزهایی که رفته‌ای فکر 
به شکلک‌های آمده خنده می‌کنی
به فرستاده‌های تیک‌نخورده‌ دست نمی‌زنی 
که تاریخ مکالمه تاریک است 

وگرنه چراغ را که می‌شود روشن و خاموش کرد
ستون‌نبودن از مرگ کمی بهتر است 
و ویژگی‌های خودش را دارد.






نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از شیدا حسین زاده، شیدا حسین زاده،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 25 فروردین 1395 :: نویسنده :

شعری از شهریار بهروز

انتشار در سوگواران ژولیده

-

" ... "


دلم تو را خواسته بود

و کلمه‌ای شبیه آزادی

که بی‌شکل است

و می‌تواند در بوسه‌ای از لب

                            کنار خیابان معنا شود.  

 

دلم تو را خواسته بود

و کشاله‌ی بی‌تابم

چون کفلِ اسب‌ها می‌پرید

از دهانِ ابرها می‌پرید

و "دلم تو را خواسته بود"    باران بود

   شکلِ دیگری از من

 

حرف‌هایی برای گفتن هست

که به لابه در خواب می‌ماند

که زبان نمی‌تواند

و سکوت

چون پروانه ای از شعر گریخــ ...

                                      گریخته بود

 

 من دلم تو را خواسته بود

دلم تو را خواسته بود

که ازدهان خواب پریدم

و آزادی کلمه بود

 تنها وَ بی لب

 

پس بنوش در خفا محبوبم

بنوش که می نوشم

به سلامتیِ مرگ

که جز بی‌دعوت

جایی نمی‌رود

 

پیش از این با تو نگفته بودم

پلنگی که در خیال

رئال نعره می‌زند

ماه را نمی جوید

من اما دلم تو را خواسته بود

که از دهان خواب پریدم

و باران بود, شکلی از آزادی

می‌ریخت بر مادیانِ سیاه

که ایستاده بر دوپا

میانِ خیابان شیهه می کشید

من پوزه‌ی آن مادیان را

چون لبهایِ تو بوسیدم

دلم تو را خواسته بود

پس پلنگی شدم

و ماه را

چون پیاله‌ای شیر

                     نوشیدم.                

 

10/12/1393






نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از شهریار بهروز، شهریار بهروز،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 24 فروردین 1395 :: نویسنده :
داستان کوتاهی از مظاهر شهامت
انتشار در سوگواران ژولیده
-
دقیقه های برزخ

اسمم مظاهر شهامت است .گاهی نویسنده ی داستان هستم و گاهی راوی ی آن .بعضی وقتها هم اگر دل و دماغش را داشته باشم و بخواهم كمی سربه سر خواننده بگذارم ، می روم توی بعضی از داستانها و می شوم یك شخصیت اصلی یا فرعی . زنی دارم با دو بچه و زندگی ای كه ضرورتهای روزگار و حماقتهای من با هم قاطی شده ، شكل فقیرانه ای به آن بخشیده است .اما پشت آن در بسته ی چوبی زوار در رفته آبی رنگ ، در خانه گلی بسیار قدیمی نام مفتون هجرانی را بر خود نهاده ام و نام زنم شیداست .اكنون با اسم اصلی خود سر كوچه ایی ایستاده ام كه به خیابان انقلاب منتهی می شود .اینجا ایستاده ام تا شاید شیدا از خانه بیرون آمده ، داستان را آغاز كند .من به عنوان راوی تا آخر داستان با او یا در پی او خواهم بود .یكی از روزهای آخر آبان ماه است .باد نسبتا سردی می وزد و برگهای خشكیده را مثل بره گانی سربزیر در كف پیاده رو و خیابان پیش می برد .صدای راه رفتن آنها به ریزش آب از یك بلندی در جایی دور می ماند .چند دقیقه دیگر آفتاب بیرون خواهد آمد .تك وتوك ماشینها از خیابان بسرعت می گذرندو در هر طرف پیاده هایی كه با عجله به سر كارهایشان می روند.خواب آلود وگرسنه ، این پا و آن پا می كنم .مردی پریشان حال در حالیكه دو قرص نان بربری تازه در دست دارد و دهانش از لقمه های آن پر است ، رودرویم می ایستد.لقمه توی دهانش را به سختی قورت می دهد و می گوید :« ببخشید آقا ، مثل اینكه شما آدم دنیا دیده ایی هستید، مشكلی دارم ، راهنمایی ام كنید.» می گویم : « بفرمایید .خواهش می كنم » می گوید :«این سومین بار است كه می آیم و برای صبحانه بچه ها نان می گیرم اما تا رسیدن به خانه آنها را خورده و تمام می كنم .بفرمایید چه كار كنم ،نخورم ؟» فكر می كنم سر به سرم گذاشته .به او می گویم، آنها را دو دستی در بالای سر ش طوری بگیرد كه نتواند ببیند و تا خانه بدود .خوشحال می شود .نان ها را در بالاسر خود گرفته و دوان دوان دور می شود .از این اتفاق با خود می خندم كه ناگهان صدای باز و بسته شدن درچوبی رامی شنوم .شیدا را می بینم كه با عجله پیش می آید ، دارد دگمه های مانتویش را می بندد، تمام كه شدند دستهایش را در جیبهای آن قرار می دهد .قدی متوسط دارد با موهای بور كه از زیر روسری اش در بالای پیشانی فراخ به بیرون زده و در باد تكان می خورد .صورتی گرد و سفید وسن 39سال تمام .به من می رسد . 
•  سلام 
•  سلام 
•  ببخشید دیر كردم هنوز به حد كافی عصبانی نشده بودم . در هر حال الان حاضر حاضر هستم .
نگرانی در چشمهایش خانه دارد:
•  فكر می كنید آخرش چه خواهد شد؟
•  نمی دانم .فعلا فكر آخرش را نكن .باید شروع كنیم .
با تكان دادن سر نشان می دهد كه قبول می كند :
•  چه طوری …
خوب ، من كه راوی هستم و بیرون از خانه شما و از اتفاقاتی كه در آنجا افتاده بی خبرم . كمی قدم می زنیم و تو آنها را تعریف می كنی .تمام كه كردی من بقیه را روایت خواهم كرد .راه می افتیم ، با قدمهای كوتاه و دوشادوش هم .ماشین وانت دوكابین به رنگ یشمی نزدیك می شود .روی در آن با رنگ سفید عبارت « دایره مبارزه با مفاسد اجتماعی » نوشته شده است .شیدا می ترسد :« نكند كار دستمان بدهند ؟»در داخل ماشین ، چهار نفر با لباس نظامی نشسته اند .دو درجه دار در جلو و دو سرباز در عقب . مشكوك نگاهمان می كنند. به شیدا دلداری می دهم :« نترس، اتفاقی نمی افتد. حداقل یكی از آنها تا حالا داستانی را خوانده است .می داند موضوع داستان یعنی چه و این كه راوی حق دارد بتواند در جاهایی كه برای افراد عادی و معمولی ممنوع است ، حضور داشته باشد » ماشین می ایستد، ما هم .شیدا می لرزد .یكی از آنها كه طوری نشسته تا از دیگران متمایز باشد و احتمالا رئیس شان است در حالیكه با تكان دادن انگشت ما را به سوی خود می خواند می گوید :« این هم از شكار اول صبح .ببینم، شما دو نفر چه نسبتی با هم دارید ؟ سرو وضع تان كه غیرعادی به نظر می رسد .» با صدای لرزان وبلند جواب می دهم :« جناب سروان ، نگران نباشید.ما درگیر داستان « دقیقه های برزخ » هستیم كه در حال تكوین است » .سری تكان داده و می گوید :« آها ، پس این طور ،داستان .از عنوانش معلوم است ، نباید طولانی باشد .دلم می خواهد پایان خوشی داشته باشد، از آنها كه همه چیز به خیر وخوشی تمام می شود ».سپس به راننده دستور حركت می دهد.ماشین به راه افتاده و دور می شود .رنگ صورت شیدا كه به كبودی رفته بود ، دوباره به سفیدی می آید .به او می گویم :« تا اتفاق دیگر نیفتاده ، شروع كن » .نفس عمیقی كشیده و پس می دهد، می گوید :« مدتهاست كه وضع زندگی ما مشقت بار و رنج آور شده ، بحدی كه دیگر قابل تحمل نیست .شوهرم مفتون ، شاعر ونویسنده است ، از نوع دیگر اندیش .بنابراین چیزهایی را كه می نویسد نمی تواند چاپ كند .در عین حال خودش هم برای چاپ آنها وسواس عجیبی دارد .همین طور می نویسد و انبار می كند .درآمدی كه ندارد، كلی هم خرج دارد .پول كاغذ و قلم ،فتوكپی ها ،نوارهایی كه گوش می دهد ،كتابهایی كه می خرد ،مسافرتهای ادبی و سیگارهایی كه هرگز خاموش نمی شوند .زمانی او ومن امیدوار بودیم كارهایش نتجه خواهد داد، اما حالا دیگر آن را از دست داده ایم .من به تقدیر تلخ ایمان آورده ام .او شاید به آن عادت كرده است .خانه ای كه در آن زندگی می كنیم آنقدر قدیمی است كه اگر كوچك و قابل حمل بود ، می توانست برود بنشیند وسط موزه لوورفرانسه و كلی برای خودش كسب افتخاركند.كهنه گی از هر طرف به طرف ما دندان قروچه می رود .دیوارهای قطور گلی ، گچ كاریهای ریخته و طبله كرده ، درهای چوبی كج وشكسته ،خاك رطوبت زده بیخ دیوارها ،حتی…    حتی درختان به و گیلاس و آلبالو كه زمانی درشت ترین میوه ها را بار می آوردند ، اكنون با آن نصف شاخه های خشك شده ، در بهار كلی شكوفه می كنند ولی در آخر جز چند دانه میوه ریزو كرمو ندارند .
صدای ممتد یكنواختی و فرسودگی پنهان ، از هر جا بگوش می رسد وتبدیل به یك زوزه مداوم در توی سرم می شود .وحشتناكتر از همه ،كرم ها هستند .كرمهای سفید مایل به زرد ، با حلقه های تیره درهمه جا هستند، توی طاقچه ها ، روی فرش ها، لای كتاب ها ،روی تنه وبرگهای درختان .هرجا كه پا می گذارم ، آنها را می بینم كه با فریادهای زوزه مانند، خود را به كنار كشیده و بروبر نگاهم می كنند .هرچه با سم و لگد می كشمشان ، تمام نمی شوند .هزار هزار جارو كرده ، می برم درجوی خیابان می ریزم اما آنها به ردیف بازگشته و از لای درو پنجره ، داخل می شوند .خانه پراز چشمهای خیره آنها ست .جالب اینكه انگارنه انگار كه آنها با آن تعداد زیاد وجود دارند ، شوهرم و بچه ها زندگی عادی خود را دارند .هرچه داد می زنم ، آخر مفتون یك كاری بكن ، او به آرامی می خنددو می گوید :« تو اعصابت ناراحت است ، باید بیشتر مواظب خودت باشی ».فكر می كند دیوانه شده ام .ولی كرم ها واقعا وجود دارند و بزودی خانه و زندگی مرا از هم می پاشانند.من واقعا ذله شده ام .دیشب كه فهمیدم می خواهی روایتم بكنی ، تا صبح با مفتون و كرم ها جنگیدم .او حق نداشت اینقدر بی تفاوت باشد ، باید یك كاری می كرد كه نمی كرد .تاخود صبح با هم بگو و مگو داشتیم .گفتم ، این زندگی شده زهر مار ، شده خود مرگ .گفتم ، اگر تو نمی توانی كرم ها را از بین ببری ، بیا با مردم شهر در میان بگذاریم ، شاید آنها بتوانند نجاتمان بدهند .گفت ، مردم گرفتاریهای خودشان را دارند .به آنها نمی شود اعتماد كرد، یاسیل هستند یا صخره .یا ویران می كنند یا اصلا تكان نمی خورند. ..گفت ، زندگی ماهم فعلا همین است كه هست .باید صبركنیم ، درست می شود یا نمی شود .به او گفتم ، من می روم و دیگرهم باز نمی گردم ، كاخت ارزانی خودت باشد .گفتم و زدم بیرون و آمدم به پیش شما .تو فكر می كنی كار درستی كردم ؟ پرسید و ایستاد.چشم دوخت به چشمهایم . منتظر پاسخ بود .« بله ، كار درستی كردی .یعنی بالاخره باید كاری می كردی .اما بعد .. .بعد می خواهی چكار كنی ؟» با شك وتردید نگاهی به میدان می اندازد و پس از مكثی كوتاه می گوید:
•  می روم پیش مجسمه .از آنجا مشكل خود را به مردم بازگو می كنم .این همه مردم یعنی این همه فكر .كارها حتما درست خواهند شد .یعنی باید درست بشوند .    
ما در كنار میدان آزادی ایستاده ایم . در وسط میدان ، بالای ستون سیمانی سفید « نجات دهنده » به رنگ طلایی ایستاده است .او پیكری تنومند با عضلات برجسته دارد .چشمهای آبیرنگش كه در داخل آنها چراغهای روشنی تعبیه شده ، می درخشند .به سرنیزه ای تكیه كرده و گردن افراشته ، آسنمان را تماشا می كند .گیسوی بلند و آشفته اش از پشت او آویزان است .شیدا از راه پلكانی باریك كه در یك طرف ستون مكعبی زیر پای مجسمه قرار دارد ، بالا رفته و در جلوی پاهای بلند او می ایستد .او در كنار نجات دهنده بزرگ ، به یك دختر بچه ساده می ماند .دست مشت كرده اش را بالا می برد :« آی مردم … » جوانی نورس كه چند كتاب و جزوه به زیر بغل زده ، كف زنان ، فریاد برمی آورد :« احسنت …احسنت» دوست همراهش نگاه استهزاء آمیزی به او می اندازد و او شرمگین از عادت خود ، سرش را پایین انداخته و دور می شود .« آی مردم ، آی مردم …» دختر جوانی روسری آبی بر سر دارد كه از زیر آن موهای طلایی رنگ شده اش به بیرون زده است . با نجوایی آرام می گوید :« من اگر جای شما بودم می گفتم آی عشق ، آی عشق ،چهره آبی ات پیدا نیست 1» نجوا كنان می رود .چند نفر از شیدا عكس و فیلم می گیرند .ماشین تلویزیون ،آژیركشان داخل میدان شده و پس از مكثی كوتاه دور می شود .
« شما كه فرزندان نجات دهنده اید ، بدانید كه من از دست كرم ها ذله شده ام ……» آنها كه عكس وفیلم می گرفتند با تاسف و دلخوری ، وسایل خود را جمع كرده ، می روند .زنی دست بچه اش را كه برای تماشا ایستاد ، می كشد :« ایش ش ش ، از چه موجودات چندش آوری اسم می برد؟» صدای شیدا اقتدار خود را از دست داده و او مثل گدایان سر كوچه ، دستهایش را به سوی همه دراز كرده و ملتمسانه صدا می زند :«   … .كمكم كنید بل كه راه رهایی را پیدا كنم .» مردم دسته دسته میدان را ترك می كنند و كركره مغازه ها به سرعت پایین می آیند .
ماشین یشمی كه سر می رسد ، در میدان ، من مانده ام و در آن بالا ،شید كه با خشم و نومیدی روسری خود را در دست مچاله می كند .ماشین یشمی می ایستد .سه نفر از آن پیاده می شوند.با باتوم ها و سلاح كمری .رئیس كه شق ورق راه می رود ، داد می زند :« بیا پایین ، برای چه شلوغش كرده ای؟ » شیدا از ترس می لرزد .می روم به پیش رئیس :« ببخشید آقا ، چیزی نشده كه .. .» برافروخته اعتراض می كند :« یعنی چه آقا؟ چیزی نشده ؟ آرامش شهر را به هم زده اید ،خواب نجات دهنده را آشفته كرده اید ، حجاب این خانم را هم كه چه بگویم ……     » مجسمه از بالا با نگاه شرمگین به شیدا كه لرزان وترسان از پله ها پایین می آید ،تماشا می كند .با لحن شرمنده می گویم :« جناب سروان ناراحت نشوید .هیچكدام از اینها واقعیت ندارند ، همه اینها تنها یك موضوع داستانی هستند .اگر خاطرتان باشد ، ما در اول صبح با جنابعالی در این خصوص صحبتی داشتیم ». ناگهان بخاطر می آورد و آرام می شود.با لحن گلایه آمیز می گوید :« آها آها ، یادم آمد .اما آقا ، داستان همیشه خلاصه اش خوب است .خیلی كش برود می شود واقعیت تلخ ، یعنی درد سر .ضمنا پایان خوش فراموش نشود .حالا زود بروید .كمی زیادی ، شلوغكاری كرده اید » سوار ماشین شده ،می روند .
شیدا در كنار ستون مكعبی ایستاده ، هق می زند .قطره های آب هم از چشمهای نجات دهنده بیرون آمده ، از میان انگشتان دستان خالی اش ، برسر او می چكد .« خوب ، این هم از انجام یك كار ،گریه نكن .حالامی خواهی به كجا بروی ؟» نگاه خسته اش را چند لحظه در صورتم می ایستاند .سپس از آن سر داده به كف میدان می دوزد :« تنهایم بگذار.می خواهم كمی قدم بزنم » دور شده و تلوتلوخوران در پیاده رو ، راه می رود .
تاكسی در سر كوچه می ایستد .پیاده شده از خیابان انقلاب خارج می شوم .چند دقیقه دیگر در خانه هستم با یك عالم نگرانی .ساعتی بعد ، زنگ در بصدا درمی آید .دوان دوان در حالیكه برگهای خیس درختان به و گیلاس و آلبالو را در روی زمین ، لگد می كنم ، برای گشودن آن می روم .باز می كنم .شیدا از نم نم بارانی كه تازه شروع به باریدن كرده ، خیس است .« خوشحالم كه برگشتی .»«فكركردم یك طوری بتوانم آنها را تحمل كنم ». لبخندتلخ وشیرینی در لبهایش جاخوش كرده .موقع بستن در مظاهر شهامت را می بینم ، سركوچه ،كنارخیابان انقلاب زیر یك تیر برق ایستاده است و خیس از باران .به سیگارش پك های عمیق می زند . شیدا داخل خانه شده و فریاد می زند :« وای، در این یكی دو ساعت ،ببین چه برسر خانه آورده اید ؟» من و بچه ها می زنیم زیر خنده .او جارو را به دست گرفته ، مشغول تمیز كردن می شود . اما چند دقیقه بعد ، مشت محكمش را به آینه قدی روی دیوار می كوبد .آینه با صدای هول انگیز شكسته و فرو می ریزد .
شیدا هق می زند .با دستهای خون آلود مشت مشت از كوپه كرم ها برداشته ، برسر می پاشد .باید بروم ، با مظاهر شهامت قرار دارم .  
-
توضیحات:
1-  مصرعی از ا.بامداد است 
*این داستان با اندكی تفاوت درشماره 147نشریه عصر آزادی با انتخاب جواد فانی چاپ شده بود .




نوع مطلب :
برچسب ها : داستان کوتاهی از مظاهر شهامت، مظاهر شهامت، دقیقه های برزخ،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 24 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از رسول رضایی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
توی دست هایم
توی پاهایم
در"من"
جریان دارد
سرایت کرده به چهره مادرم
دست برده به پیراهن پدرم
و کودکی در بغداد
که خمپاره ای
خواب خانوادگی شان را بهم زده
سرایت کرده به زنی در آفریقا
که دندان هایش عاریتی ست
دست برده در زندگی اشیا
که ملافه ای از غبار
بر خود کشیده اند
دست برده به درختی تنها در کویر
به معلولی بی ملاقاتی
و دست برده به صورت زنی شبیه به تو
افسردگی
شبیه به آسمان بر اندام دنیا سایه انداخته




نوع مطلب :
برچسب ها : رسول رضایی، شعری از رسول رضایی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 24 فروردین 1395 :: نویسنده :

مقدمه‌ای بر شعر آتفه چهارمحالیان

سعدی گل بیانی

انتشار در مجله کتاب هفته

شعرهای آتفه چهارمحالیان این خاصیت را دارد که پرسش از شعر معاصر فارسی را دوباره مطرح می‌کند. آیا نوآورترین چهره‌های شعر جدید فارسی، طی دو سه دهه‌ی اخیر، هنگامی که بر سیاسیت ادبیات تاکید می‌کردند، هنگامی که نه تنها بر هرمنوتیک مدلول‌ها بلکه بر ”هرمنوتیک دال‌ها“ هم اصرار می‌ورزیدند، هنگامی که بر تغییر شیوه‌های تولید معنا پافشاری می‌کردند و حتا بی‌معنایی را هم بخشی از وجود زبان می‌دانستند، وقتی که بر تغییر مکان استقرار مولف، نوشتن به شکلی که ماهیت بیان شعری مرسوم را از اساس بزند صحه می‌گذاشتند، به این مسئله توجه داشتند که دارند به سمت یک شعر ناب و محض پیش می روند؟ آیا این شعر ناب و محض می‌توانست دلالت‌های سیاسی داشته باشد؟ و یا اگر کسی از این دوستان مدعی باشد که آزادیِ فرم، متضمن تاکید بر آزادی در محتواست، برای این پرسش پاسخی دارد که شعری که در درازمدت نتوانست نهاد اجتماعی و ادبی، چه در زبان و چه در جامعه تاسیس کند، چطور قرار است واجد سیاسیت باشد؟ حداقل قضیه آن است که یکی از زیباترین این اذهان، حداقل به لحاظ ادبی، در کارنامه‌ی کار خود شعری را هم داشت که بر خود بلاغت تاکید داشت، شعری که چندان در کار ارجاع زبان به خود زبان نبود. از دفترهای ”ظل‌الله“ و ”اسماعیل“ِ رضا براهنی حرف می‌زنم. در حیات شعریِ دو دهه‌ی اخیر، دست‌کم دو گروه، شعر براهنیِ جوان را، شعر ”ظل‌الله“ و ”اسماعیل“ را برکشیدند، گروه مطرود و اصحاب شعر اجرایی. این دو گروه شاید که تلویحا متوجه بن‌بستی که در ایده‌ی زبانیت ساخته شد، بودند، شاید که مناسک و اغراضِ مشخص‌تر و روشن‌ترِ سیاسی‌ و اجتماعی از شعر در نظر داشتند و فکر کردند که با عطف توجه شدید به زبانیت به آن اغراض نخواهند رسید. با این توجه، بازنویسی آن پرسش از شعر موسوم به زبان به این صورت خواهد بود که آیا شعر زبان در سطح زبان قرار است واجد سیاسیت باشد و حداقل تاثیر اجتماعی داشته باشد یا با دستکاری کردن سلیقه‌ی مخاطب شعر و افشا کردن زدوبست‌های ایدئولوژی در آن رابطه‌ی بیناذهنی که با خواننده‌ی شعر ایجاد می‌کند؟ در زمانه‌ای که تغزل فردیت‌زده و لحن خسته‌کننده‌ و خنثای توصیف‌گرِ شعری، در شعر موسوم به عامه‌پسند، دیگر برای ما جذابیتی ندارد اما مخاطبان شعر را به سمت خودش می‌کشاند، کار شعر به کجا خواهد کشید؟ می‌شود استدلال کرد که زیباشناسیِ شعریِ ما مشمول زوال دوران شده است. اما آیا این کلی‌گویی‌ها ما را به پرسش‌های دقیق‌تری می‌رساند؟ دیگر مسئله آن نیست که چطور باید شعر نوشت، بلکه باید اندیشیید که چطور باید موقعیت خواندن شعر عوض شود، چطور باید در نوشتن شعر تفاوتی ایجاد کرد که قابل خواندن باشد، چطور باید سازوکارهای ایدئولوژیکِ یک نوع شعری بخصوص را آشکار کرد و چطور باید روی آوردن نهادهای مسلط ادبی را به قوالب کلاسیک تحلیل کرد. این مسائل تا حدود زیادی شبیه همان مسائلی است که در اذهان خام و ناآزموده ولی شورمند از وقوف به حقیقتی راستین، در اذهان شاعران انقلابی مشروطه ایجاد شده بود، لزوم تغییر در دلالت‌های شعری که با آنان معاصر بود، لزومِ از نونوشتن آن ادبیات فترت‌زده، درباری، آری‌گوی و در حال نزع دوران قاجار. اما در اینجا یک تفاوت اساسی در کار است. شعر در دوران ما به اندازه‌ی دوران مشروطه کارکرد اجتماعی ندارد. در آن شب‌های روشن، شعر همچون چراغی در پسکوچه‌های فرهنگ ایرانی می‌درخشید، حال آن‌که امروز تقش درآمده است. امروز خودِ نوشتن شعر است که پدیده‌ای در ردیف گرفتن سلفی و انتشار آن در شبکه‌های اجتماعی و دمیدنِ ورمی خودشیفته‌وار در کالبد سوژه‌ی خسته‌ی دوران را می‌‌ماند، آیین مقدس بزکِ عکس‌ها به مدد شعر، نه خواندنِ آن. شعر امروز برای افزودن بر اقتدار یک سوژه‌ی نیازمند جهت‌دهی شده است، بیماری دورانِ ما بیماریِ دیده شدن است. روی جلد کتاب آوانگاردهای همین دو دهه‌ی قبل و یا پای شعرشان در فیس‌بوک، تصویر چهره‌هایی نقش بسته است که کمک و توجه دیگری بزرگ را می‌طلبند.

از این جهت‌ها شعر آتفه چهارمحالیان شعری مثال‌زدنی است. شعری است که تن به آن زبان کالاشده‌ی طبقه متوسطی نداده است، شعری که ”کلیت“ اثر و ”قطعه“ بودنِ آن به آسانی به چنگ نمی‌آید، تخیلی نابهنگام، تصادفی و غافلگیرکننده دارد، بسیار به آن نابخودنویسی و اتوماسیون ذهنی سورئالیسم شبیه است، ظاهری پرخاشجوی، معطوف به تجربه‌ای زنانه، مصادف با مرگ و اروتیسم، و البته از هم‌گسیخته دارد، رد تداعی‌ها چنانکه جای پای شکار گریزان ذهن، به آسانی به دست نمی‌آید و از تکرار و مازاد معنایی که این تکرار با خود دارد، کمتر به عنوان عاملی اثربخش استفاده می‌کند. در واقع این شعری است که پیش می‌رود و این حرکت را با ریتم و یا ضرباهنگ‌های سریع و مخیل زبانی شدت می بخشد. شعر چهارمحالیان شعری است که چندان دل‌نگران مخاطبان طاق و جفتی که می‌خواهند متون را همچون ستون طنز آبکی یک روزنامه‌ی کثیرالانتشار یا یک ملودرام خانوادگی از نوع فاطماگل در شبکه‌های ”غربزده“ ی ماهواره ”تماشا“ کنند، نیست. از این جهت شعر او شعری مغرور است، غره به زبان‌آوری خود و غره به همگن ساختنِ عناصری که در کارکردهای معمولا استعاره‌محور تخیل، در بادی امر ناهمگن به نظر می‌رسیدند. این شعر مصداق روشنی از آن نوع شعری است که در او چند عنصر نامتجانس ناهمگن و ناشبیه در سازوکارهای خیال، به هم قرابت می‌جویند و در این نزدیکی محتوایی و مخیل، در این همگن شدن عناصر ناهمگن، ماده‌‌ی زبان آشوبناک می‌شود. اما این همه‌ی قضیه نیست. عارضه‌ی اصلی شعر چهارمحالیان در همین معطوف بودن به زبان‌آوری و تخیل شدتمند است که رخ می‌دهد.

به یک تعبیر می‌توان دو دفتر اول چهارمحالیان را به راحتی در نسبت با دو اثر آخرش کنار گذاشت. آن اولی عنوانش ”معشوق کاغذی“ بود و در سال 1378 درآمد و متعاقب آن ”دارم با رشد شانه‌های میت راه می‌روم“ در سال 1380 منتشر شد. بدون آن که بخواهیم جایی در میان قفسه‌های کتابخانه بر اساس ایسم‌ها و دسته‌بندی‌های موجود برای این کتاب‌ها تهیه ببینیم، باید از تاثیر جریان شعر زبانگرای دهه‌ی هفتاد بر این دومی بخصوص یاد کنیم. این تاثیر، که شامل طیفی از تکنیک‌ها و ویژگی‌های زبانی از قبیل استفاده از ترمینولوژی سینما در شعر، روایت‌پریشی و اندکی نظریه‌زدگی هم می‌شود در دفتر بعدی چهارمحالیان وضع بهتری پیدا می‌کند، ”بغلم کن شبلی“. این کتاب نقطه‌ی عزیمت مسیری بود که چند سال بعد به دفتر شعر قابل تامل ”کتابی که نمی‌خواستم“ رسید. هرچقدر که شعرهای ” بغلم کن شبلی“ از تشکل ساختی برخوردار نیست، در ”کتابی که نمی‌خواستم“ از یک بافت حسی که پس و پشت اثر دارد به متون کلیت می بخشد، می‌شود نشان گرفت. خیال بر همان مسیری می‌رود که آغاز کرده بود، لجام گسیخته و بی‌نظیر در استعاره‌ها و تصویرگری. خیال، به آن هسته‌ی محال شعری وقوف پیدا می‌کند در این شعرها، خیال حکمران قلمروهای نیستی و هیچ است، و از همین جهت هم هست که از سازوکارهای ایدئولوژیکی که در زبان متعارف تعبیه شده است می‌گریزد و مشرف بر جریان کور دال‌ها در ضمیر ناخودآگاه می‌شود. شاید به همین جهت هم باشد که شما رد یک روایت مطلق را در شعرهای از کار درآمده نمی‌توانید بگیرید. زبان در نشانگان محض تغزل، جنسیت، قانون، تمدن و هر گفتار کلان دیگری که این خیال سرکش راه بدهد ریشه می‌بندد، زبان بر عرصه‌ی زیبایی خیال، آن‌جا که یک زن مکدر، یک زن سرکوب‌شده سرکشی می‌کند و زیباییِ چیزها در آن ازلی به نظر می‌رسد، مشرف می شود. به همین دلیل هم هست که در مجله‌ی دستور، شماره‌ی دوم، حسین ایمانیان در تحلیل شعر چهارمحالیان به نوشتار زنانه فکر می‌کند و علی قنبری به شعر زبان.

مثل تاوان یک سوگند/ در ازای من بایست/ مثل شب که با جرقه‌های تو تنهاست/ یا بر نیلوفری سپاهی بگذرد/ ملازمان نقره/ مسافران طلا.../ تنها و ببردیده بر تکامل می‌آویزم/ با دستبندی اشاره به مرز/ زیان‌های خودم را تقدیس می‌کنم/ .../ مثل تاوان یک سوگند/ در ازای تو ایستاده‌ام؟

کتابی که نمی‌خواستم، ص 22

اما این تخیلی که بی‌نظیر استعاره می‌سازد، به شدت مقهور قدرت بیانی خود هم می شود. انگار که آن بصیرت، درباره‌ی تخیل در دوران رمانتیک، به یاد می آید، تخیل در ادبیات آن دوران همچون نهادی عمل کرد که در بدو امر رادیکال بود، چراکه بر نادیده انگاشتن فرد در چرخه‌های سرمایه داری می‌تاخت اما بعدتر، به دلیل فاصله گرفتن از جامعه به نهادی ارتجاعی در ادبیات بدل شد و مدافعانش تاریک‌اندیشان کلیسا و مالداران قدرتمدار بودند. اما در این که تخیل در این شعرها چرا مقهور قدرت خود می‌شود باید بیشتر اندیشید. تا جایی که ماجرا به شعر زبان در دهه‌ی هفتاد و منسوبان و هوادارانش مربوط می‌شود، غیر از تعدادی شاعر انگشت‌شمار از قبیل خود براهنی، امید شمس، بهزاد خواجات، علی قنبری بخصوص در این دو دفتر آخرش- یک ساعت سعد با مارک وست اند واچ و صید ماهی صیدناشدنی – ، حسین ایمانیان در سه چهار شعری که به طور شفاهی از او شنیدم و در برخی شعرها شمس آقاجانی، دیگران شعرهایی چندان به لحاظ تخیل شدتمند و غنی ننوشتند. گیریم که باید به تفصیل پرداخت که موضوع‌زدایی از تخیل به یاری مثلا زبان محاوره و دخالت در مکانیسم خیال از طریق شدت بخشی‌های لحنی در کار امید شمس چقدر با تعبیرسازی‌های درخشان و نزدیک کردن گفتارها به هم در صید ماهی صید نشدنی در شعر علی قنبری تقاوت دارد. به هر حال مسئله این است که شعر دوران ما به لحاظ شدت خیال و قوای تاثیر آن بر زبان کالایی و تجاری شعر، به لحاظ بی‌مهاری خیال و توان آن در نزدیک کردن عناصر گفتارهای مختلف مثل سیاسی کردن تغزل یا غنایی کردن سیاست، شعر فقیری است. از آن ‌جهت پروژه‌ی شعری امثال علی ثباتی را نمی‌توان نادیده گرفت، چراکه خیال در شعر او در بهترین حالت‌ها تصویری از امر محال به دست می‌دهد. ای کاش که مجالی باشد درباره‌ی شعر او بنویسم، ثباتی شعرهایی هم دارد که با استفاده از منطق تقطیع در سطرهای کوتاه و استفاده از زیر وبالای لحن، ضربه‌های آوا را با شدت‌های خیال همراه کرده است. به هرحال، به مدد خیالی شدتمند است که شما به آن ناممکنی بنیادین شعر وقوف پیدا می‌کنید، به آن منطقه‌ای در ذهن احضار می‌شوید که جهان در حال نامگذاری مجدد به نظر می‌رسد و تفسیر از واقعیت چندگانه می‌شود، به آن حالتی نزدیک می‌شوید که گویا در میانگاه فاصله‌ی زبان با شیی در حال تصور این فاصله، در حال تقرب به فضایی بیرون امر نمادین، جاهای ناپیدای ذهن و عرصه‌های غیرزبانی ذهن هستید.

تنها نشان و پنهانی از اشیا/ مغروقی میان رودخانه‌های پَری/ که تنها شباهتی از خودند/ تا در آن آینه‌های کهنه آرام شوند/ در این هنگامِ مدیترانه نذر می‌کنم/ تو را/ با بیگانه‌ای در نوشیدنِ چای/ و صدایی که بی‌دخالت کوه از شیشه ی پنجره باز می‌گردد./ چون ردی در آفتاب پوسیده/ و شانه‌ای از نیلوفر که بر عصرهای یک افغانی رفت/ بزاقی سمت آسمان می‌پرد/ انگار گفته باشم آن قدر به نقطه‌ی پیکرت/ آن قدر دور یک پرده بچرخم؟...

کتابی که نمی‌خواستم، آتفه چهارمحالیان، ص 31

در واقع می شود مدعی شد که این شعرها همان‌قدر که بر اساس یک جریان نابخود ذهنی نوشته می‌شوند، به شعر موج نو در دهه‌ی چهل هم راه می‌برند. یک طورهایی این تصادفی بودن در خیال و خیال شدید و عدم وجود یک تشکل ساختی به کار امثال پرویز اسلامپور و بیژن الهی شبیه می‌شود. از طرف دیگر این میزان دستکاری نحوی و جعل کردن مصدر در شعر موج نو نیست و چنانکه ذکرش رفت تحت تاثیر فضای شعر زبان است که رخ می‌دهد، شاید اگر ”تحشیه بر دیوار خانگی“ و ”کتابی که نمی‌خواستم“ را با هم بخوانید متوجه تفاوت‌های چندانی نشوید. این نسب بردن‌ها هیچ ایرادی هم ندارد البته. منتها در بعضی از شعرهای چهارمحالیان شما با وضعیتی گول زنک و غلط‌‌انداز مواجهید. گویا که یک راوی متکلم وحده‌ی قدرتمند در حال تکلم و خطابه‌خوانی خیال‌آمیز است. در واقع لحن بیشتر شعرها هم از این جهت است که اول شخص می شود. انگار که یک ایگوی فربه در زندانی از استعاره‌ها و تزاحم و تزایدی از نشانگان زبانی در حال به خود پیچیدن است. این داوری از نوعی است که باید به زحمت و با احتیاط البته به آن نزدیک شد. به این دلیل که هرچند این لحن اول شخص و گاهی تخاطبی شدید و از خودگویی و به خود‌مشغولی مدام در شعرها آزارنده به نظر می‌رسد و تن داده به یک مقال مردسالار و ایدئولوژیک و تک‌آوا، در کار زبان اختلال ایجاد می‌شود. و این اختلال در کار زبان و برای مثال منطق نحو را بحرانی می‌کند و یا مصدر جعلی می سازد و این کار از مسیر یک خیال شدید پیش برده می‌شود. بنابراین در این شکل شعری که سه ضلعِ ایگویی به خودمشغول و تخیل و زبان دارد و اتفاقا معمولا هم خیلی بی شکل است و شکل شعر جز از طریق دلالت‌های مجازی و حسی در آن تکوین پیدا نمی‌کند، شما به راحتی نمی‌توانید رد آن خود بزرگ را پیدا کنید. شاید بهتر باشد که از یک ایگوی بزرگ در حال فروپاشی حرف بزنیم که در وضعیتی که منتظر فاجعه‌ای و یا تجربه‌ای هولناک است به خیال و زبانی از ریخت افتاده و شدتمند پناه می‌برد.

آفتاب و نیمه شب به سرم می‌کنی/ من از آن خورشید، عکسی بیاورم/ که دیده نشد تا به تیغه‌های تبر تابید/ با جانوران درهم چه می‌کنی؟/ با نابغه ای که ابر را یادآوری می‌کند/ اذیتم کن و بیماری‌ام را شکاف بده/ مردی از نان‌هایم بیرون می اید و در مترو بلند گریه می‌کند/ .../ صدای گرگت صحرا را طولانی می‌کند/ در معرض توام/ و شکل‌های ناقص در معرض کمال ستایش می‌شود...

کتابی که نمی‌خواستم، ص 105

و حرف آخر البته باید عطف توجه به سخن آغاز این مقال باشد، به پرسش گرفتن این شعرها و وضعیت شعر فارسی، سوالی در این خصوص که اگر این شعرها تشکل ساختی سنجیده تری پیدا کنند، آیا نمی‌توانند به دریافت آن کل، در یک نگاه قفانگر به اثر، نزدیکتر شوند؟ پرسش از این شعرها پرسشی از طنین اجتماعی ژنریک شعر است، پرسش از ژانری که به نظر می‌رسد در حال از کار افتادن است.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : مقدمه‌ای بر شعر آتفه چهارمحالیان، آتفه چهارمحالیان، سعدی گل بیانی، کتابی که نمی خواستم،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 24 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از آتفه چهارمحالیان
انتشار در سوگواران ژولیده
-
من تمام وقت خودم را گرفته‌ام
 علتی بردار از كتاب‌های روانی و سمت درخت‌ها بشاش! 
نه اینكه نقد روسیه دست‌هات را آرمانی می‌كند
نه اینكه این علامت سئوال
نگاه كن
همین علامت سئوال
روی ران‌هایم نوشته بودم تو!
رعد و برق ِ انتهای حیاط را چسبانده بودم به میخ
از روی میخ می‌ترسیدم.
پدر را كثیف كرده بودم و به لابلای درخت‌ها می‌گفتم تو!
تو سولماز خودت را داشتی
 و انگشت‌هات نوازش ِسولماز خودشان را داشتند
قشنگی از سرتاسرت خزنده برداشت
این بچه DNA تو را می‌خواست
این بچه روی میخ نمی‌فهمید
دیروز به زیر ران‌هایم گفت:
-        پدر!
به مردهایم هجوم آورده گفت:
-        این دسته گل شیزوفرنی است؟
 
در دروغ هایش بیشتر می‌یابیش، این یك توافق ضمنی‌ست
دوباره بگو و این بچه...
بعد ِكلاس‌های خصوصی ِ به آسمان، مسلطم.
تكان‌های  مردم را می‌شورم كه جامعه شنا...ژِ ژِ ژ

و افق‌های اراضی ژِ ژِ ژ

دیروز كتكش قول داده دیگر به  دیوار ِكلمات ِكم رنگ نكِشد.

اجاره‌ی این خانه قرص می‌خورد

گُه را می پذیرم و عین حال پشت ناخن‌هایم ...

اجاره‌ی این خانه می‌گذارد به استنتاج ِحافظه‌ام فحش دهند

می‌گُذَرَدَم به روزهایی كه نبخشیده‌ام

ما همدیگر را نمی‌فهمیدیم و دوستت دارم! متنفرم ازت! دوستت دارم.

بین بد و بدتر من یه گنجم، مفهومی كه سیگارهای تو را تمام می‌كند

-        زود باش!

منو با یه اضطراب كوچیك تر معامله كن، زبان خود را بزن،SHIFT را نگه دار و در پنجره استجابت شو مادر قحبه‌ام كن آسمان، بگذار در این دندانه حواسم عوض شود، شیفت را نگه دار كه چادرم هوا را بپوشد وكلمه را فاحشه كند

چه كودكم در اینكه میان دو دست‌هایم را می‌خرد
افتتاحیه بود
نگاهش می‌كردم چطور در آن رستوران نگاهش می‌كردم 
زمین در زمینه‌ی سرباز ایدئولوگ می‌شود و این بچه
روی میزش نامرئی‌ست
قراردادها كلمه‌های یك بشر دسته جمعی‌اند و این بچه
دیابت ‌ِ از نوع ِ بی اش نامرئی است
سرچ چهارمحالیان ِگوگل و شیارهای عمیق چهره‌ام، نمی‌گذارد سیگار بكشم 
و دیگر نمی‌گذارد
چقدر تنها چیز آدمیزاده‌ام گریه است.
امیدواریم به شكل‌های آینه
لبخندم به دكمه‌ای كه نمی‌افتد
خوشبخت شده بودم لعنتی ِخوشبخت شده بودنم. برو پی كارت ژِ ژِ ژ
-        من؟
با تمام خداوند بِگَند!
ریختند به لابلای اراضی
پدر تلقی شد به یك انضمام فاشیستی
زن‌ها صلوات كشیدند و این بچه
در انفرادی همه‌ی وقت مرا گرفته به دیوارِ كلمه‌های كم رنگ
 می‌كِشد.
-
توضیحات: این شعر، سانسور شده از مجموعه شعر "کتابی که نمی خواستم است" که در سوگواران ژولیده به انتشار می رسد.





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از آتفه چهارمحالیان، آتفه چهارمحالیان، کتابی که نمی خواستم،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 24 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از مصطفی اسدی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
پرتاب های سقطِ شب از معراجِ پروانه را
شنا کنان   از فرازِ انگار
دورانی از اعماقِ جادویِ در هزارتویِ بنفش
سه سربازِ بی سر
پائین    تر   از بوسه های یک اشک
کودک   تر    از رویای رنگ
می چکد
به چک چکِ چارشنبه های چه قدر
بارانِ بلور تو را توی این سطر
کم داشتم از هوشِ مصنوعی
تا به یک جفت چشم
بدون چتر   باران   دلائلش را از دست می دهد
و در سواحلِ عمیقن
خطوط راهشان را از خدایان پیر جدا می کنند
و زیباترین پُرتره
در کنار خواب های لغزنده را   با احتیاط
در مویرگ های کوهستان   استنشاق کنید

پَرپَرهای پروانه در خواب رنگِ مهتاب
زیر باران
محو خطوطِ تو در انهدامِ هندسه
ماوراء گویش
ارتکابِ آغازهای هجاهایی که
در دَوَرانِ سیلاب های سُر می خورد از لهیدنِ ارواح سیب
قرار را در جای جای جاذبه حتم است
میلاد اسحاق   به انضمام زمین
تا علاقمندان به انقراض
زود به زور زایمان   رأس قرار اعدام
بلند تر از انگیزه
توی دهان هائی که
احتمال واژگان آینده را    در تقطیع شاعرانه
به دایناسور    تقدیم    می کنند




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مصطفی اسدی، مصطفی اسدی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 24 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از وندا پرتوی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
ابلیس
میانه ی هر سوگ به ابلیس فکر می کنم
به یقین اتمام همه ی نزولاتش
به سردی غیر قابل مقیاس
به سوزش بی حس کننده
به وقتی که می گوید
_نیستی
به عدم امکان پرتاب می شوم
چهارراه و سه راه و دوراهی نیست
خط مستقیم به کفر می رسد
اشکهای از ترس انتخاب را
می کشم به کفن
لجن شده صورت فلکی 
راه شیری به اقتدار خودخوری مفتخر
اگر ثریا نباشم دب اکبر ام
شش ماه دوم سال
فقط خرناس می سرایم
همه چیز خواری حیوان وحشی
گاهی روی دو پا می ایستم
اما انسان نیستم
ابلیس کاش مادرم باشد
از بُعدی زباله وار پرت شده ام
اینجا تصور پنت هاووس بهشت است
من به اعماق هنوز وفادارم
خاک برایم بیاورید
نوستالژی لالایی های درگوشی
صدای غروچه ی بی دندان کرم هاست
تن ام را پرتاب می کنم به دیوارها
مگس می کُشم
مگس کثیف است
من می چسبم به دیوار
نگران نباش
خون ندارم
لکه ندارم
پاک پاک ام از اعتیاد
سالهاست گرگینه ها طرد ام کرده اند
شناسنامه ام باطل شد
پدر نداشتم
باید ابلیس پدرم باشد
ازدحام صدا 
حلزونها را له کرده
دیگر دیالوگها را لزج می نویسم
یک گوش ام به گوش دیگر
- رفتنی باید برود
- مثل شکستنی؟
- نه... خرد شدن سکوت می آورد
- من صدایت را نمی شنوم...
دکمه ی کنترل، سرِخود کانال عوض می کند
باید بزنم سرش را بشکنم
سه یا چهار بار...
می پاشم کف قهوه ای سالن
حال ندارم تی بکشم
همه جا را کپک برداشته
بس که نم پس می دهند 
پوشک نمی بندند به دوقلوهایشان
همه جا شاشی شده
اما اشک پاک است
- نه جانم... جیش پسر بچه ی زیر دوسال 
- سی و دو سال؟
حتما ابلیس ام
به چشمک زدنی زن شدم
از سالها تبعید گذشتم
- سی و چند ساله؟
- هنوز جوانی
- زنی را می شناختم سی و دو سالگی فرشته شد*
- لابد ابلیس زاد بود
- میانه ی هر سوگ به ابلیس فکر می کنم.
به جشن یقین انتها
حتما کثافت تمام می شود
به شمعها فوت می کنم
آرزو می کنم:
"مرگ پایان کبوتر" باشد
وقتی زنگ، زندانی عُق می زند
وقتی تزلزل دیدنت سرگیجه می شود
دنیا گرد نیست
اعوجاج کریهی است
با تاولهای آبدارش
با غر شدگی های سیاهش
لی داده به صندوق صدقه
کهیر می زنم از بوی نگاهش
بهشت اگر پینه ی پیشانی باشد
من، زخمِ حدِ آغوش
صد بار می بوسمت
بعد همه چیز را می گذارم کنار
خسته ام
می خوابم داخل تابوت
تا "همه چیز" تمام شود
نوحه های بی خاصیت 
گلهای پرپر زشت
آنقدر نبودنم خوشحالت می کند 
جیغ نمی زنی
از چشم هایت رد لبهایم را می شویی
می ایستم پوزخند می زنم
میانه ی هر سوگ به ابلیس فکر می کنم





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از وندا پرتوی، وندا پرتوی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 24 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از شمس آقاجانی
تمام روزهای سه روز مانده به پایان ماه کثیفند
چرا اسم خود را دراز کرده‌ای ؟
« شعله شمارِ شب‌های بخاردارِ یلدا »
بگویم ترا به درازای یک گل در شب یلدا دوست دارم ؟
شب گل، شعله گل، بخار گل         و یلدا گل
حجم گل‌ها زیاد بود که فاصله‌دار شدیم

چون نباشی چیزی به اندازه‌ی یک بخاری عزیز نیست
چار شعله دارد بخاری دیواری
و دانه‌های فراوان که چون انار ترشند
سومین شعله آبی‌تر از همه است 
ولی به عاشقی‌ی شعله‌های قبل نمی‌رسد
من بخاری‌ترم یا تو ؟
همان که موهای تو را یواش یواش استثمار کرده‌ام
آن‌که چشم‌هایت آب دریاتر کرده بود
تو بخاری‌تری یا من ؟
می‌گفتی چقدر هوا شور است
می‌گفتم گرمت نیست ؟

سه روز مانده به پایان ماه و من هنوز عاشق نیستم
                                  سه شب مانده به یلدا
دانه‌های سرخ بخاری شمردنم می‌گیرد، مثل انار ترشند
یک دو سه      سه روز مانده به پایان ماه قشنگ نیست
تو را به درازای دوتا گل در شب یلدا دوست دارم
یک گل     دو گل    شعله گل     بخاری گل
                                          جدایی گل

وقت آن رسیده بخاری را احترام کنیم
امشب که یلداست، و دانه‌های سرخ فراوان
تو هم که نیستی
چرا اسم خود را دراز کرده‌ای
ـ با منی !؟       خوابم نمی‌آید




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از شمس آقاجانی، شمس آقاجانی،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 24 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از شمس آقاجانی
از کتاب "مخاطب اجباری"
-
تمام روزهای سه روز مانده به پایان ماه کثیفند
چرا اسم خود را دراز کرده‌ای ؟
« شعله شمارِ شب‌های بخاردارِ یلدا »
بگویم ترا به درازای یک گل در شب یلدا دوست دارم ؟
شب گل، شعله گل، بخار گل         و یلدا گل
حجم گل‌ها زیاد بود که فاصله‌دار شدیم

چون نباشی چیزی به اندازه‌ی یک بخاری عزیز نیست
چار شعله دارد بخاری دیواری
و دانه‌های فراوان که چون انار ترشند
سومین شعله آبی‌تر از همه است 
ولی به عاشقی‌ی شعله‌های قبل نمی‌رسد
من بخاری‌ترم یا تو ؟
همان که موهای تو را یواش یواش استثمار کرده‌ام
آن‌که چشم‌هایت آب دریاتر کرده بود
تو بخاری‌تری یا من ؟
می‌گفتی چقدر هوا شور است
می‌گفتم گرمت نیست ؟

سه روز مانده به پایان ماه و من هنوز عاشق نیستم
                                  سه شب مانده به یلدا
دانه‌های سرخ بخاری شمردنم می‌گیرد، مثل انار ترشند
یک دو سه      سه روز مانده به پایان ماه قشنگ نیست
تو را به درازای دوتا گل در شب یلدا دوست دارم
یک گل     دو گل    شعله گل     بخاری گل
                                          جدایی گل

وقت آن رسیده بخاری را احترام کنیم
امشب که یلداست، و دانه‌های سرخ فراوان
تو هم که نیستی
چرا اسم خود را دراز کرده‌ای
ـ با منی !؟       خوابم نمی‌آید




نوع مطلب :
برچسب ها : شمس آقاجانی، مخاطب اجباری، شعری از شمس آقاجانی،
لینک های مرتبط :


نقدی بر "از میز من صدای درختی می آید" اثری از علیرضا آبیز

مینیمالیسم و ساختار ناخودآگاه

امیرحسین بریمانی

انتشار در سوگواران ژولیده

پیش از هرچیز باید گفت مینیمالیسم اجرا شده در شعر امروز ما، نوعی ساده انگاری در امر شعری ست که غالبا از عدم دانش و همچنین عدم احاطه بر پیشینه شعر برخاسته است. آنطور که از مینیمالیسم شعر امروزمان می فهمیم، سهل انگاری در به کار گیری زبان و دامن زدن به تصاویر، ایماژها و تعابیر کلیشه شده است که به هیچ وجه راهگشای ایجاد وضعیتی تازه در خوانش واقعیت یا فراروی از واقعیت تند و زننده نیست. به زعم نگارنده در مجموعه شعر "از میز من صدای درختی می آید"، اثری از علیرضا آبیز می توان تلقی درستی از مینیمالیسم و البته اجرای فُرمی و مضمونی لذت بخشی یافت. لذت بخش بودگی این اشعار البته در بازه زیباشناسی مینیمالیسم قابل دست یابی خواهد بود که معیارهای خود را می طلبد.

  بنا به تبیین لیوتار، مینیمالیسم به معنی خلق یک رخداد است. رخداد بدین معنی که موقعیت ساخته شده توجیه عقلانی برساخته در اثر نداشته باشد و با پنداشت های مخاطب نیز به زمینه یک توجیه منطقی دست نیابد. درواقع رخداد دالی ست که به مدلول تعریف شده ای منتهی نمی شود. پس آثار انتزاعی افرادی چون جکسون پولاک فی نفسه از مولفه بنیادین مینیمالیسم تبعیت می کنند اما زمانی مینیمالیسم محقق می شود که همین عدم وجودیت مدلول قطعی، هدف شکل گیری قطعه را تشکیل دهد. تمامی اشعار این مجموعه از چنین الگویی پیروی می کنند! به عنوان مثال در شعر صفحه 49  : "در به رویش گشودم/به خانه دعوتش کردم/چترش را بست درون آمد/.../او را به حمام بردم/به تکه های کوچک بریدم/در فریزر جا دادم" صرفا رخدادی روایت می شود و نشانگان شعر، رخداد را بر هیچ زمینه منطقی بنا نکرده اند. زیبایی چنین اشعاری را می توان در ساخت وضعیتی ابهام آمیز دانست. به عنوان مثال در شعر صفحه 9 راوی از پشت پنجره جسدی را بر میز تالار می بیند. پایان بندی شعر با تکمیل وضعیت ابهام آمیز رخ می دهد یعنی زمانی که راوی می فهمد آن جسد خودش است! شعر مینیمال علیرضا آبیز حقیقتا هیچ نمی گوید. از همان هیچ نگفتن هایِ  نقاشی آبستره با این تفاوت که بدلیل مقتضیات شعر، یعنی استفاده شعر از واژگان، آبیز ناچارا باید دال های بیشتری را نسبت به یک قطعه نقاشی در اختیار مخاطب قرار دهد اما نهایتا واژگان و وضعیت ساخته شده از معناسازی می گریزند. در شعر صفحه 58، آبیز با آوردن شخصیت "زیبا مرد پارسی"، از فرهنگ بهره می گیرد. امری که بدلیل تکیه داشتن بر مناسبات و تاریخ، سریعا معناساز است اما باز هم دال "زیبا مرد پارسی" به مدلول تاریخی فرهنگی منتهی نمی شود: زیبا مرد پارسی/که بذر می پاشد در شب مهتابی/در نیمه قوس/مشت مشت از دامن بر می گیرد/می افشاند در شیارهای خیس/و هیچ نمی بیند جز ساقه های طلایی گندم در باد!" بدین ترتیب می توان توانایی علیرضا آبیز را در عدم ساخت معنا ستود! با چنین الگویی هرچه دقیق تر می توان زندگی روزمره انسان امروزی را تصویر کرد چراکه کنش های انسان امروزی به مثابه دال، به مدلولی جز عواطف و خواسته های او منتهی نمی شوند و اساسا اندیشه جمعی ای به عنوان یک مدلول ممکن وجود ندارد تا شبکه معناسازی کنش های انسانی را سازمان دهی کند. در شعر صفحه 61 و 66 اوج چنین نگرشی به انسان به چشم می خورد: "آه پای سیب/آه کیک پنیر/بی شما زندگی چیزی کم داشت" در شعر صفحه 28 نیز بدلیل نبود مدلول های معناسازی که بیانگر  غم و ناشادی هستند، شعر به راحتی توان لغزیدن از مرگ اندیشی به زندگی زیبا را دارد. در نیمه ابتدایی این شعر دلیل این مرگ اندیشی راوی مشخص نیست و به همین علت شعر به راحتی خواهد توانست از دالی به دال دیگر بلغزد. همان چیزی که لاکان راجع ناخودآگاه عقیده دارد. نهایتا شاید بتوان اذعان کرد شعر مینیمالیستی بیش از آنچه سورئالیست ها داعیه آن را داشتند، به ساختار ناخودآگاه نزدیک شده است و چنین برداشتی در این مجموعه شعر به راحتی قابل مشاهده است.





نوع مطلب :
برچسب ها : نقدی بر "از میز من صدای درختی می آید" اثری از علیرضا آبیز، علیرضا آبیز، مینیمالیسم، ساختار ناخودآگاه،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 24 فروردین 1395 :: نویسنده :


درباره‌ی والتر بنیامین 
نویسنده: گئورگ لوکاچ/ مترجم: نیما عیسی‌پور

-

در این مقاله، هدف ما این است که نشان دهیم روحِ تمثیل، خود را با صراحت تمام در نظر و نیز عملِ آوانگاردهای مدرن آشکار می‌کند.

تصادفی نیست که اکنون دهه‌هاست منتقدان از یک طرف توجه خود را به قرابتِ بین باروک و رومانتیسم معطوف کرده‌اند و از طرف دیگر بنیان‌های هنر و ایدئولوژی مدرن را مرکز توجه خود قرار داده‌اند. هدف از این تاکتیک شرح ـ و مشروعیت‌بخشیدن به ـ هنر و ایدئولوژیِ مدرن به‌مثابه‌ی وارثان و جانشینان بحران‌های عظیم جهان مدرن و همچنین به‌عنوان بازنمودهایی از بحران عمیق عصر کنونی است. والتر بنیامین کسی بود که توانست ژرف‌ترین و بدیع‌ترین نظریه‌پردازی درخصوص این دیدگاه‌ها را ارائه کند. او در پژوهش‌اش در باب درامِ سوگناک باروک (Trauerspiel) جسورانه نظریه‌ی برجسته‌ای را بنیان می‌گذارد تا نشان دهد تمثیل سبکی است که بیشترین تناسب را با احساسات، ایده‌ها و تجربه‌ی جهان مدرن دارد. البته او صراحتاً به این طرح اشاره نمی‌کند. بالعکس، متنِ او منحصراً خود را به مضمون تاریخی انتخاب‌شده محدود می‌سازد. با این‌حال، روح اثر از آن چارچوبِ محدود فراتر می‌رود. بنیامین باروک (و رومانتیسم) را از نقطه‌نظر نیازهای ایدئولوژیک و هنریِ اکنون تفسیر می‌کند. او در راستای هدفش با گزینش این مضمونِ محدود دست به انتخابِ عجیب، مناسبی می‌زند، زیرا عناصر بحران موجود در باروک با شفافیت تمام در زمینه‌ی خاص جامعه‌ی آلمانِ آن‌زمان ظهور می‌کنند. این رویداد ماحصلِ درغلتیدنِ موقتی آلمان به وضعیتی بود که در آن تنها ابژه‌ی تاریخِ جهان قلمداد می‌شد. این به‌نوبه‌ی خود به قسمی فضای بسته‌ی یأس‌آلود و درون‌نگر انجامید، که در نتیجه‌ی آن ضدّگرایشات واقع‌گرایانه‌ی آن عصر سست شدند ـ یا این‌که تنها در مواردی استثنائی همچون گریمِلهاوزِن آشکار می‌گشتند. این بصیرت درخشانی بود که بنیامین را به انتخاب این دوره در آلمان و به‌طور اخص نمایش (drama)، به‌عنوان موضوعِ پژوهش‌اش، سوق داد. این انتخاب به او اجازه می‌داد تصویری روشن از مسأله‌ی نظری موجود ارائه دهد، بدون این‌که وقایع تاریخی را آن‌گونه که اغلب در تواریخ کلیِ معاصر دیده‌ می‌شود تحریف یا تحمیل کند.

مفید است اگر به‌عنوان مقدمه‌ای بر بررسی دقیقِ تحلیل بنیامین از باروک، آن‌هم از نقطه‌نظرِ خصلت پیچیده و معضله‌دار هنر معاصر، به تمایز میان سمبولیسم و تمثیل بپردازیم، تمایزی که آن را زیبایی‌شناسیِ رمانتیک به اثبات رسانده است. بدین ترتیب معلوم خواهد شد که موضع رمانتیک‌ها در این خصوص، در مقایسه با موضعِ متفکران در بحران‌هایی که پیش و پس از آن‌ها رخ دادند، از شفافیت کم‌تری برخوردار بود. موضع بینابینی آنان دلایل بسیاری دارد. مهم‌تر از همه، تأثیر چشمگیر شخصیت گوته را نمی‌توان نادیده انگاشت، او شناخت کاملی از این مسأله‌ی به‌خصوص داشت، مسأله‌ای که او نیز آن را، همان‌طور که می‌دانیم، برای سرنوشت هنر بسیار مهم می‌دانست. این عامل توسط رانه‌ی قدرتمندی تشدید می‌شد که در هنرِ گوته معطوف به رئالیسم بود، لیکن این به هیچ‌وجه تنها به هنرِ گوته محدود نمی‌شد . افزون بر این، رمانتیسم خود را مرحله‌ی گذارِ بین دو بحران تلقی می‌کرد. این نه تنها به بصیرت‌هایی ویژه، ولو پرسش‌برانگیز، در خصوص ماهیت تاریخی این مسأله انجامید، بلکه موجب شد دشواری نهفته در هر تلاش برای تعریف تمثیل نیز هموار گردد.

شلینگ، در زیبایی‌شناسی‌اش، تاریخ هنر را با توجه به این اصل سامان می‌دهد که هنرِ کلاسیک، عصرِ سمبولیسم بود، در حالی‌که مسیحیت در سیطره‌ی تمثیل قرار داشت. نخستین مدعا مبتنی است بر سنتی که وینکِلمان، لِسینگ و گوته بنا نهادند؛ و دومین مدعا در پی این است که شالوده‌ی تاریخی‌ای برای مشخصاً هنر رمانتیک ارائه کند. آن‌چه موجب ابهام و پیچیدگی این طرح می‌شود، فقدان هر گونه معرفتِ به‌راستی باریک‌بین از عصر مسیحی نیست، بلکه ابهامِ فوق از این واقعیت نشأت می‌گیرد که چشم‌اندازِ این طرح یک‌سر به‌گونه‌ای فزون از حد رمانتیک است. این چشم‌انداز جدالِ آشنایی را نادیده می‌انگارد که در مجسمه‌سازی میان سمبل و تمثیل در جریان است، و حتی نویسندگان و آثاری را تمثیلی قلمداد می‌کند که در آن‌ها اولویت سمبولیسمِ واقع‌گرایانه امری مسلم است. اسلوگِر تمایز مدنظر شلینگ را خوب درک می‌کند، اما آن را با دقت بسیار در قالب یک نظریه‌ی کلی شرح می‌دهد.

در رومانتیسم، نظریه‌پردازان راستینی که به استعدادهای تمثیل برای بیان بحران اعتقاد داشتند فردریش شِلِگل و نوالیس بودند. تلاش آن‌ها برای بررسی دقیق و اشاعه‌ی ایده‌ی بحران و ایده‌ی تمثیل به‌مثابه‌‌ی ابزار بیانیِ متناسب با آن قرابت‌های نزدیکی با فلسفه‌های تاریخی دارد که پیش‌تر اشاره شد. مع‌الذالک، نظر به این‌که مسأله، خاصه برای شِلینگ، به این دلیل چندان حاد نیست که وی آن را درون یک فلسفه‌ی ابژکتیو از تاریخ ادغام می‌کند، شِلِگل فقدان اسطوره‌شناسی‌ای را به عنوان نقطه‌شروع خود قرار می‌دهد که شاید بنیانی برای فرهنگ، و از همه مهم‌تر هنر باشد. فقدان به‌‌عنوان شاخصِ یک بحران دانسته می‌شود، گرچه او همچنان امیدوارانه بر این نظر است که خلق یک اسطوره‌شناسی جدید یافتن راهی را ممکن می‌سازد برای خروج از بن‌بستِ بحران عمیقِ موجود در زمانه‌ی او. از آن‌جا که طبق نظر شِلِگل هر اسطوره‌شناسی چیزی نیست جز «بیان تصویرنگارانه‌ی [هیروگلیفی] طبیعتِ اطراف‌مان»، که توسط عشق و تخیّل زیر و زِبر شده است، تعجبی ندارد اگر عاقبت به این نتیجه برسد که «زیبایی جملگی تمثیل است. صرفاً چون وصف‌ناپذیر است، والاترین حقیقت تنها می‌تواند در قالب تمثیل بیان شود». ماحصل، هژمونیِ کلی تمثیل در تمامی اشکال فعالیت بشری است؛ زبان خود، در تجلیاتِ ازلی‌اش، «با تمثیل این‌همان» است.

از قرار معلوم چنین تحلیلی مستعد این است که تمثیل را از بند پیوندهای قدیمی خود با مسیحیت برهاند ـ پیوندهایی که مشخصاً توسط الهیات تعیین و معیّن شده‌اند. در مقابل، این تحلیل با یک آنارشی مشخصاً مدرن از احساسات و همچنین فروپاشیِ فرم که به نوبه‌ی خود به ازدست‌رفتن بازنمایی ابژکتیو می‌انجامد قرابت دارد[Gegenständlichkeit]. این نوالیس است که برای چنین روندهایی یک فرمول سرراست ارائه می‌کند. «داستان‌هایی که هیچ پیوند [منطقی‌ای] برقرار نمی‌کنند، فقط، همچون رؤیاها، چیزهایی را تداعی می‌کنند. اشعاری که صرفاً آهنگین و آکنده از کلمات زیبا هستند، ولی واجد هیچ معنا یا انسجامی نیستند ـ و در بهترین حالت فقط چند بندِ قابل‌فهم دارند ـ شبیه مجموعه‌ای از قطعات هستند که از ناهمگن‌ترین ابژه‌ها تشکیل شده‌اند. در بهترین حالت شعر خوب تنها یک معنای تمثیلی کلی و، همچون موسیقی، تأثیری غیرمستقیم دارد».

در مقایسه با چنین گزاره‌های مردد، مبهم و متناقضی از رمانتیک‌ها، تصویری که بنیامین از درام سوگناک باروک ترسیم می‌کند به‌دلیل استحکامِ درونیِ قابل‌ملاحظه و انسجام‌اش جالب توجه است. جای آن نیست که به بحث مجادلاتِ اغلب درخشان بنیامین، مثلاً در رابطه با گوته، یا تحلیل‌های روشن‌گر و مفصل او، بپردازیم. در ادامه، باید با تأکید بر این نکته آغاز کنم که کل تفسیر او از باروک با تقابلِ بین باروک و کلاسیسم، یا با تلاشی برای اثبات این‌که شیوه‌گرایی (Mannerism) و کلاسیسم گرایشاتی هستند مرتبط و مکمل به پایان نمی‌رسد. در مقابل، او یکراست می‌رود سر اصل مطلب: آشکارساختن اصلِ هنر. او می‌گوید «در حوزه‌ی شهودِ تمثیلی، ایماژ?  یک قطعه، یک رون[1] است. زیبایی آن به‌عنوان یک سمبل هنگام نزولِ نورِ معرفت الهی بر آن محو می‌شود. نمودِ کاذبِ تمامیت رنگ می‌بازد. چون eidos[2] ناپدید می‌شود، هستیِ تشبیه خاتمه می‌یابد، و جهانی که در بر می‌گرفت نیز می‌چروکد و در خود جمع می‌شود . . . شهودِ ژرفی که در خصلت معضله‌دار هنر ریشه دارد . . . به‌مثابه‌ی واکنشی به اعتماد به نفس آن در دوره‌ی رنسانس ظهور می‌کند». با این‌حال، نتیجه‌ی منطق بنیامین این است که خصلت معضله‌دار هنر به خود جهان نیز تسری می‌یابد، همان جهانِ بشر، تاریخ و جامعه؛ زوالِ جملگی این‌هاست که در صورِ خیالِ تمثیل هویدا گشته است. در تمثیل، «بیننده با چهره‌ی بقراطیِ[3] تاریخ به‌مثابه‌ی منظری وحشت‌زده و ازلی مواجه می‌شود». تاریخ دیگر «شکلِ جریان یک حیات ابدی را به خود نمی‌گیرد، بل به هیأت تباهی مقاومت‌ناپذیری در می‌آید». هر چند، «تمثیل بدین‌طریق خود را فراتر از زیبایی معرفی می‌کند. تمثیل‌، در قلمرو فکر، همان‌ است که خرابه‌ در عرصه‌ی چیزها».

از این‌رو، بنیامین با وضوح هرچه‌تمام می‌بیند که، گرچه تقابل بین سمبل و تمثیل برای توصیف زیبایی‌شناختی هر اثر هنری به‌غایت مهم است، این تقابل در نهایت محصولِ خودانگیخته و آگاهانه‌ی ملاحظات زیبایی‌شناختی نیست. این تقابل از سرچشمه‌هایی ژرف‌تر سیراب می‌شود: از عکس‌العمل ضروری انسان به واقعیتی که در آن زندگی می‌کند، واقعیتی که به فعالیت‌های او یاری می‌رساند یا مانع‌شان می‌شود. برای نشان‌دادن این‌که، باوجود همه‌ی این‌ها، آن‌چه بنیامین انجام می‌دهد انتخاب و بسطِ هرچه عمیق‌ترِ مسأله‌ی هنر مدرن است، همان‌طور که دو دهه‌ پیش از او ویلهلم وُرینگِر در کتاب‌اش تحت عنوان انتزاع و همدلی به همین کار مبادرت ورزیده بود، حتماً لازم نیست تحقیق مفصلی صورت بگیردتحلیل بنیامین در مقایسه با پیشینیان خود تیزبین‌تر، عمیق‌تر و پرمحتواتر است و درخصوص طبقه‌بندی تاریخی فرم‌های زیبایی‌شناختی نیز حساسیت و دقت بیش‌تری به خرج می‌دهد. همان‌طور که می‌دانیم، آن دوگانگیِ محصَّل که نخستین تعریف انتزاعی‌اش را مدیون رمانتیک‌ها هستیم، اکنون [در کار بنیامین] در یک توصیف و تفسیر تاریخیِ مستحکم از بحرانِ جهان مدرن در هنر و ایدئولوژی متبلور می‌‌شود. برخلاف وُرینگِر و منتقدان هنری پس از او، بنیامین لزومی نمی‌بیند بنیان‌های معنوی و فکری هنر مدرن را به یک عصر آغازین فرافکند تا بر آن ورطه‌‌ای تأکید بورزد که سمبل و تمثیل را از هم جدا می‌سازد. این امر که جریانات نهفته‌ی اجتماعی‌ـ‌تاریخی تا حدودی مبهم و گنگ باقی می‌مانند آسیب جدی‌ای به دستاورد وی وارد نمی‌کند.

 

بنابراین، پژوهش بنیامین با این ایده آغاز می‌شود که تمثیل و سمبل واکنش‌های اساساً مختلفِ انسان به واقعیت را بیان می‌کنند. نقد تند و گزنده‌ی او از ابهامات و پیچیدگی‌های موجود در صورت‌بندی‌های رمانتیک‌ها توجه همگان را به این نکته جلب کرد که، در تحلیل نهایی، وجه تمثیلی مبتنی بر [قسمی] اختلال است که واکنشِ انسان‌انگارانه به جهان را مختل می‌کند، جهانی که برسازنده‌ی بنیان تأمل زیبایی‌شناختی است. اما از آن‌جا‌که آن‌چه در هنرِ تقلیدی (mimetic art) می‌بینیم تلاش انسان برای کسب خودآگاهی در روابط‌اش با قلمرو اصلی فعالیت او در طبیعت و جامعه است، پیداست که تمثیل می‌باید زیر پای آن انسانیت کلی‌ای را خالی ‌کند که همواره به‌طور ضمنی در تأمل زیبایی‌شناختی حاضر است. بنیامین بی‌آن‌که مثل ما در این‌ مقاله دست به کلی‌گویی بزند، در رابطه با این نکته نظر خود را قاطعانه بدین‌گونه ابراز می‌کند: «و حتی امروزه نیز به هیچ‌وجه معلوم نیست که اولویت شیء بر امر شخصی، [یا] جزء بر کل، مبیّن مواجهه‌ی میان تمثیل و نماد است، مواجهه‌ای که تمثیل یک قطب آن است و، دقیقاً به همین دلیل، نیرویی برابر دارد. تشخصِ تمثیلی (allegorical personification) همواره این واقعیت را پنهان کرده که کارکرد آن تشخص‌بخشیدن به چیزها نیست، بلکه هدف از آن این است که با برکشیدن شیء به هیأت یک شخص بدان فرمی باصلابت‌تر بخشد».   

بر این اساس، عناصر اصلی این مسأله به‌دقت مورد بررسی قرار می‌گیرند. با این‌حال، تنها دغدغه‌ی بنیامین این است که گونه‌ای هم‌ارزی زیبایی‌شناختی برای تمثیل ایجاد کند. از این‌رو، او از توصیف صِرف، ولو از حیث مفهومی تعمیم‌یافته، فراتر نمی‌رود. او این واقعیت را نادیده می‌گیرد که فرمی باصلابت‌تر به چیزها بخشیدن معادل بت‌واره‌ساختن آن‌ها است، آن‌هم در تقابل با هنرِ انسان‌انگارانه‌ی تقلیدی که ذاتاً به بت‌واره‌زدایی تمایل دارد و معرفت‌ راستین‌اش اشیاء را به‌مثابه‌ی میانجی‌هایی برای مناسبات انسانی می‌پندارد. بنیامین حتی اشاره‌ای هم به این موضوع نمی‌کند. پس از بنیامین، برخی از نظریه‌پردازان که نسبت به او کم‌تر انتقادی بودند در مانیفست‌های هنر آوانگارد خود اغلب از واژه‌ی «بت‌واره» استفاده می‌کنند. البته آن‌ها این واژه را به معنای چیزی «آغازین» به‌کار می‌برند ـ به‌منزله‌ی تجلی یک نگرشِ اصالتاً ساده، بدوی و «جادویی» از چیزها. پر واضح است که این نظریه‌پردازان نه در نظر و نه در عمل‌شان به این نکته توجهی ندارند که تلاش برای جانِ تازه بخشیدن به یک فرهنگِ آرکائیک و اسرارآمیز تنها می‌تواند در تخیل رخ دهد، وانگهی در جهان واقعیت این را چشم‌بسته پذیرفتند که سرمایه‌داری خصلتی بت‌واره به روابط بشری می‌بخشد و مناسبات انسانی را به شیء بدل می‌کند. همچنین با جایگزین‌کردن مکرّر «نشان» (emblem) (در معنای اکتسابیِ جدیدش) به‌جای «بت‌واره» (fetish) در وضعیّت موجود کوچک‌ترین تغییری ایجاد نمی‌شود. زیرا در متنِ تمثیل یک نشان اگر بی‌بروبرگرد مبیّن گونه‌ای بت‌واره‌گی نباشد معنای دیگری نیز ندارد.

بنیامین به‌درستی به این نکته پی برده بود که در باروک یک اتحاد جدانشدنی بین دین و عرف وجود داشت. تأثیر متقابل این دو عنصر بر هم فضایی را خلق می‌کند که در آن تمثیل زیر پای هر گونه بازنمایی واقعی ابژکتیو را از دو جهت خالی می‌کند. پیش‌تر در رابطه با گرایش متمایل به بت‌واره‌گی مفصل سخن گفتیم. با وجودِ این، بنیامین نیز دریافته بود که این عامل گرایشِ متضاد دیگری را به جریان می‌اندازد. «هر شخص، هر ابژه، [یا] هر رابطه می‌تواند مطلقاً معنای دیگری داشته باشد. با [درنظرگرفتن] این امکان یک حکمِ زیان‌بار اما صحیح بر این جهانِ غیرمذهبی و الحادآمیز وارد است: این مشخصه‌ی جهانی‌ست که در آن جزء واجد هیچ اهمیت ویژه‌ای نیست». این همان جهان مذهبیِ مبتنی بر جزئیّتِ ارزش‌زدوده است، جهانی که در آن امر جزئی در همان حالتِ ارزش‌زدوده‌اش حفظ می‌شود. یک شیءِ غیر‌ِبت‌واره ضرورتاً از ویژگی‌ها و جزئیاتی تشکیل شده است؛ شیئیّتِ غیرِبت‌واره شیوه‌ی بودن یک جزءِ معیّن است. فراتر از این، مناسبات درونی میان ظهور و ذات، [یا] جزء و امر ابژکتیو می‌باید تشدید گردد. یک ابژه تنها در صورتی می‌تواند به‌شکلی عقلانی سامان ‌یابد، فقط زمانی می‌توان آن را به ساحت امر جزئی (Besondere)، [یا] امر خاص، به‌مثابه‌ی تمامیتی از جزئیاتِ به‌شکل عقلانی سامان‌یافته، برکشید، که این جزئیات بتوانند خصلتی سیمپتوماتیک کسب کنند، خصلتی که ورای خودشان به یک ذات اشاره دارد،.

هنگامی‌که بنیامین به‌درستی این نکته را خاطرنشان می‌سازد که تمثیل کاملاً جزء را، به‌همراه تمامی اشکال بازنماییِ ابژکتیو و انضمامی، ملغی می‌کند، به‌نظر در حال کشف نابودیِ به‌مراتب ریشه‌ای‌ترِ جملگی امور جزئی است. اما ظواهر گمراه‌کننده‌اند؛ در واقع این نابودی حاکی از گونه‌ای بازگشت است. عملِ جایگزینی تنها به این معناست که چیزها و جزئیاتی که قابلیّت جانشینی دارند در آن فرم انضمامی‌ای ملغی می‌شوند که از قضا در آن وجود دارند. لذا عملِ ملغی‌کردن تنها ماهیّت داده‌شده‌شان را تحت‌الشّعاع قرار می‌دهد و جای‌شان را به ابژه‌هایی می‌دهد که ساختار درونی‌شان کاملاً با آن اشیاء و جزئیات این‌همان است. بنابراین، از آن‌جاکه آن‌‌چه رخ می‌دهد صرفاً جانشینی یک جزء با جزءِ دیگر است، این الغای جزئیّت چیزی نیست جز همان بازتولید دایمی خودش. این فرآیند در بینش تمثیلیِ مبتنی بر بازنمایی نیز یکسان است، و با بنیان‌های کلی مذهبی‌اش هیچ مغایرتی ندارد.

در خود دوره‌ی باروک، با این‌وجود، و علی‌الخصوص در تفسیر بنیامین از آن، یک درون‌مایه‌ی جدید آشکار می‌شود. آن این است که تعالی‌ای که برای فرآیند فوق‌الذکر زمینه‌سازی می‌کند دیگر واجد هیچ محتوای مذهبی و انضمامی‌ای نیست. این محتوا سراسر نیهیلیستی است ـ البته بدون این‌که موجب ‌تعدیل خصلت اساساً مذهبی این فرآیند شود. بنیامین متذکر می‌شود که: «تمثیل دست‌خالی ناپدید می‌شود. شیطان، که تمثیل آن را همچون عظمتی دیرپا پاس می‌داشت، به خودی خود تنها در تمثیل وجود دارد، چیزی جز تمثیل نیست و معنایی متفاوت از آن‌چه که هست دارد. شیطان دقیقاً به‌معنای عدم وجود آن چیزی است که عرضه می‌دارد». طبق بصیرتِ هوشمندانه‌ی بنیامین، این «ذات الهیاتی سوژه» است که در این‌جا نشان داده می‌شود. و این سوبژکتیویته، که خلاقیت‌اش همه‌ی محدوده‌ها را درنوردیده و به نقطه‌ی خودتخریبی رسیده است، واجد وجه پذیرندگیِ مطابق با تمثیل است. در این‌جا نیز، جدیّت پی‌گیر بنیامین این تفسیر بنیادی را در پی دارد که: «زیرا تنها سرگرمی‌ای که شخصِ مالیخولیایی حاضر به انجام‌اش می‌شود، و البته بسیار هم نیرومند است، تمثیل است». بنیامین آن‌قدر برای ما مؤلف تیزبین و صاحب‌سبکی است که نمی‌شود لحن انتقادآمیز نهفته در کاربردش از کلمه‌ی «سرگرمی» (diversion) را نادیده انگاشت. در جایی‌ که جهانِ ابژه‌ها دیگر جدی گرفته نمی‌شود، جدیّتِ جهان سوژه نیز باید با آن محو گردد.

 

این مقاله ترجمه‌ای است از:

 

Lukacs. G. (1978. July-August). On Walter Benjamin. New Left Review. Issue 110

   

پانویس‌ها:

 


 [1]. حروف الفبای رون که در نظام نوشتاری بدوی اقوام ژرمانیک در اسکاندیناوی و بریتانیا مورد استفاده قرار می‌گرفت. م.  

 [2]. eidos در یونانی به‌معنای فرم و گونه است. گفته شده است که مفهوم فرم در یونانی به‌واسطه‌ی چند کلمه بیان می‌شود که عمدتاً با مفهوم «دیدن» مرتبط هستند، از جمله idea و eidos که هر دو از ریشه‌ی weid  در زبان‌های هندی‌ـ‌اروپایی به‌معنای «دیدن» مشتق شده‌اند. م.

  [3].   facies Hippocratica چهره‌ی بقراطی به تغییراتی در چهره اطلاق می‌شود که در نتیجه‌ی یک بیماری طولانی، مرض، گرسنگی، دفع شدید یا مرگ بروز کرده باشند. چون نخستین بار بقراط به این موضوع اشاره کرده بود، این اصطلاح نیز به نام او ضرب شد. بنیامین در این‌ جستار می‌کوشد با مددجستن از این استعاره نشان دهد که تمثیل همانا چهره‌ی بیمارگون تاریخ را برملا می‌کند. م. 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : درباره‌ی والتر بنیامین، گئورگ لوکاچ، نیما عیسی پور،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از نسیبه فتحی زاده
انتشار در سوگواران ژولیده
-
از خانه ها جیغ دود میشود
آتشی دهشتناک 
غرق در تن زنانِ بی سلاح 
در کوچه ها 
 خیابان ها 
در  این شعر
موهای زنان 
لای چرخ ماشین ها  گیر کرده است 
از خانه ای دود بلند میشود
از درختی طناب آویزان است 
از این کشورصدای شلیک گلوله
واستفراغ خفه شده ی خون 
می آید
زنان این سرزمین رَحِمِشان را در مثانه ی جنگجویان جاگذاشته اند
وتنها انتخابشان مرگ بود

کاش  هیچ جنگی  دیگردختر نزاید
وآلت هاهمه در جنگ کشته شوند!!





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از نسیه فتحی زاده، نسیبه فتحی زاده،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از فرشته ساسانی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
بغض ها را شانه کرد برای فرشته ای که 
کابین به آتش داده بود 
در نیایش جنگل به وقت جنوب 
و برکه هایی که بی پلنگ
از چشم ماه می ریخت و 
شب ، به حاشیه های دلش می بافت 
برای روزی که
شاید خودت را بیاوری 
خالی از من هایی که تابوت به دوش لحظه ها می برد
باور نداشت اما 
جرعه جرعه مرگ بنوشد 
از دهانی که بوی بوسه می داد 
به رسم انزجار
نمی دانست عشق چیست در نگاه شاهین 
وقتی که آسمانت را بر زمین برتری داد 
جایی که سینه اش بوی خاک می داد 
از حوالی باران 
به نوازش خیس سحر
الهه ی که 
حکم تبعید گرفت از نگاهت 
آنقدر که دامن داشت تا زنانه اش را 
زیر لایه های پنهان تعصب چین خورد 
که تاریک ترین کوچ را 
با شرجی ترین فصل شعرهایش 
تا محاق پرواز کند ...




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از فرشته ساسانی، فرشته ساسانی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از لنگستون هیوز
(به ترجمه ی مهدی گنجوی)
انتشار در سوگواران ژولیده
-
من رویاهایم را می‌گیرم و با آن‌ها یک گلدان برنزی می‌سازم
و یک چشمه گِرد، با یک مجسمه زیبا در مرکزش،
و یک سرود با یک قلب شکسته، و از تو می‌پرسم:
تو رویاهای مرا می‌فهمی؟
گاهی می‌گویی که می‌فهمی
و گاهی می‌گویی که نه
در هر دو حال مهم نیست
من به رویا بافتن ادامه می‌دهم




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از لنگستون هیوز (به ترجمه ی مهدی گنجوی)، لنگستون هیوز، مهدی گنجوی،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 15 )    ...   6   7   8   9   10   11   12   ...