درباره وبلاگ




مدیر وبلاگ :
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
مجله سوگواران ژولیده
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
شنبه 14 فروردین 1395 :: نویسنده :

کتاب کژیسم منتشر شد.

کژیسم سوگواران ژولیده نشر الکترونیکی

عنوان فرعی کتاب: نشر الکترونیک، راهکار سرپیچی از گفتمان قدرت.
انتشارات الکترونیکی سوگواران ژولیده
لینک دانلود:
http://www.piadero.ir/%E2%80%A6/028b839d131d492dff9795e0ec648733.pdf
-
این کتاب توسط انتشارات الکترونیکی سوگواران ژولیده و با همکاری مجله ادبی پیاده رو منتشر شده است. کتاب در پی بازشناسی پتانسیل های نشر الکترونیک در جهت سرپیچی از گفتمان قدرت است و قصد دارد استقلال را به ادبیات بازپس برساند.
بخشی از مقدمه کتاب:
سوگواران ژولیده، پذیرش سیاه بودگی وضعیت حاکم و طرد خوشبینی های ریاکارانه است و در سایه ی این پذیرش سترگ، این شناخت حقیقت پلشت و ناهنجار است که رخوت و انفعال ما تلنگری می خورد سهمناک. وضعیت حاضر، یک بازی (در معنای لیوتاری کلمه) است که برای ایجاد تغییرات در آن، ابتدا می باید قواعد بازی را پذیرفت تا اساسا جواز ورود به بازی برای سوژه انسانی صادر گردد. اصلاح طلبی، زاده ی پذیرفتن قواعد بازی ست و ما اصلاح طلب نیستیم! چراکه ما قواعد بازی را نمی پذیریم و بازی جداگانه ی خود را ایجاد می کنیم تا بدین شکل در جهت براندازی بازی وضعیت حاکم برآییم.

-




سایت:
www.sjmagazine.mihanblog.com
کانال:
https://telegram.me/sjmagazine
ایمیل:
amirhossein.barimani@yahoo.com
تلگرام:
 @amirhosseinbarimani     @shookahosseini

-
یادآوری:

لینک دانلود شماره سه مجله سوگواران ژولیده :





نوع مطلب :
برچسب ها : مجله شماره سه سوگواران ژولیده، کژیسم، سرپیچی از گفتمان قدرت، نشر الکترونیکی سوگواران ژولیده، آرش نصرت الهی، امیرحسین بریمانی، مظاهر شهامت،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از والت ویتمن
(ترجمه ی مهرداد فلاح)
انتشار در سوگواران ژولیده
-

چه جای حیرت اگر که برابرم اینک هزار مردِ برازنده شود ظاهر
چه جای شگفت اگر که به چشم بینم ناگاه قامتِ رعنای هزار زن زیباچهر
فاشِ من شده اینک راز بالیدنِ نادِرَگان وُ نابغه‌ها:
نشو وُ نما کرد می‌باید به هوای آزاد با زمین خورد وُ خفت
جای کارستان است اینجا
(همتی که نسل بشر را دل خواهد برد
فورانِ میل وُ نیرویی که به خاک می‌مالد رخ قانون را
وَ به مضحکه می‌گیرد انکار وُ منکران)
عقل وُ خرد را اینجاست که سر آخر به آزمون می‌گیرند نه که در مدرسه وُ دانشگاه
عقل وُ خرد را نمی‌شود از دست کسی که صاحب آن است گرفت وُ دادش به کسی که از آن محروم
از آنِ روح است خرد / دلیل نمی‌خواهد / خود دلیل خود است
شاملِ هر وُ همه / مسببِ چیز وُ ناچیز
وَ شناور وُ جاری در شمایلِ اشیا
حالاست که دوباره به آزمون بگیریم فلسفه‌ها وُ مذاهب را
راست شاید بنمایند در تالار سخنرانی اما
چه جای جلوه‌گری در مقابل این چشم انداز
این ابرهای دمان وُ موج‌های روان!؟
اینجا قلمرو دانایی ست / وَ شناسایی
اینجا کسی ست که هرچه بایسته را پذیرفته
– وَ واقف است بر آنچه در درون خود نهفته دارد:
گذشته وُ آینده / بزرگی وُ عشق –
اگر که در تو از این‌ها خبری نیست بدان که یکسره بی‌خبری تو
اکسیر زندگی مغز است
کو؟ کجاست آنکه می‌شکند پوسته‌ها را به خاطر من وُ تو؟
کیست آن کو که پرده می‌درَد از رخ ِ نیرنگ‌ها به خاطر من وُ تو؟
جای رفاقت است اینجا / عشق ورزی به دیگری
سوغاتِ کسی نیست / ذاتش این است
آه که چه حالی دارد از بیگانه نوازش دیدن
به کلامِ آن مردمکِ بی‌قرارِ چرخان گوش آیا سپرده‌ای هرگز؟




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از والت ویتمن، مهرداد فلاح، والت ویتمن،
لینک های مرتبط :


نقدی بر مجموعه ی "بنزین روی شناسنامه ها " سروده ی مازیار عارفانی

مهدی حسین زاده

انتشار در سوگواران ژولیده

-

هر متن شعری فارغ از چیستی و ماهیت آن ، دروهله ی نخست بازتابی ازبرایند مولف ، متن و فرامتن است . هر شعر در تلاش برای بازنمایی هستی با نگاهی دیگرگونه و گاه اغرق آمیز می کوشد تا جهان خود را بازسازی کند اما در این بین از عناصر زبانی که متصل به زنجیره ی بافتار کلامی پیش از خود است ، بستر های تازه ای را در زبان می کاود . از این رو متن در قبال فرامتن ، وجودی متصل و در جهان خود ، محدوده ای خود بنیان بنا می کند که عناصر خود را در چیدمان نحوی ، ساختاری و فرمیک به منصه ی ظهور می رساند. 
اومبرتو اکو در مقاله ی " زبان ، قدرت ، نیرو" می نویسد : ادبیات زبان را به صحنه می آورد و روی خلل و فرج آن کار می کند ، ادبیات با گزاره ی ساخته و پرداخته سروکار ندارد بلکه بابازی گوینده و نویسنده سروکار داردکه جاذبه ی کلمات را کشف می کند .

مجموعه ی" بنزین روی شناسنامه ها " دارای دو بخش است . بخش نخست ، منظومه ی" جشن تولد سی سالگی " است که مشتمل بر 14 شعر است و حوزه های اجرایی متفاوتی در قیاس با بخش دیگر دارد . و بخش دوم که نام مجموعه را یدک می کشد "بنزین روی شناسنامه ها" ست که شامل شعر هایی از سال های 1387 تا 1392 را در بر می گیرد.

بخش اول : منظومه ی جشن تولد سی سالگی

این منظومه که از 13 شعر جدا از هم تشکیل شده ، در پایان به یک شعر همگن و متصل با شعر های پیشین منتهی می گردد. 
نگارنده تلاش دارد تا عناصر مورد نظر را به تفکیک مورد بررسی قرار دهد تا با متن ها همراهی بیشتری صورت بپذیرد.عناصری همچون : لحن – فرم – روایت – زبان و همچنین حوزه های آیرونیک و طنزی که در کنش های معنایی اثر پدیدار می شوند .

لحن

یکی از نکات بارز اثر بهره گیری شاعر از "لحن"ی یکه و خطابی ست . جایی که هر شعر خطاب به یک نفر سروده می شود ، کارکرد لحن بیش از پیش خود را عیان می کند . گرچه این لحن را می توان در شعر های دیگر شاعر نیز رصد کرد اما در این منظومه کارکرد ویژه ی خود را در برخورد با سوژه ها و المان های دیگر متنی به گونه ای ارگانیک حفظ کرده و زبان را آماده ی خیزش به سمت دلالت ها و کارکرد های حسی _ عاطفی و گاه هیجانی خود می کند : ( پدر باشی و موهات سپید تر از برف روز های انقلاب / اخم کنی و / پسری نباشد که شب هنگام / پله ها را ، پاورچین پاورچین ، بالا بیاید .... بایستی ، ای ناظم مدرسه های د.د.ت بر علیه شپش! / .ای ندیده نوشته های مارکس توی توالت ! / ای جوینده ی جزوه های شریعتی ، زیر بغل های عرق کرده از دویدن ! ) یا در شعر دیگری :(ای برادر ِ دهه ی چهل ! / ای گمشده در میان ِ فست فود و کلاس های یوگا ! / ماهر صبح مادر را متقاعد می کنیم / که می تواند تو را ببوسد در یک استامبول برفی و قشنگ / و پدر را متقاعد می کنیم / که با این حقوق باز نشستگی / نیاز نیست سوغات بیاورد / و من فریاد می زنم / که اصلا لهجه ی شمالی تو / به درد سیاست بازی نمی خورد ) که حتی در شعر های عاطفی تر نیز حفظ می شود: ( قسم به کالسکه ی نیمه باز آرش درون پارکینگ ! / و استخراج موهای تو از روسری ات در سرما به محض تنها شدن ! / من از آن هنگام که عروس شدی / و دستت را ول کردم توی خرداد 88 / شروع کردم به فهمیدن مطهری بودنت ) تا کمی منعطف تر و غیر خطابی در شعر پایانی خود را عرضه می کند : ( پسری که با صدای هایده بزرگ شد در فوران کریستی برگ و مدونا / کسی که قبول کرد چکمه های تنگ و / کوچک شدن ِ شلوار برادرش را / تنها پسری که پدر بزرگ را ندید و / مادر بزرگ را ندید / و هر گز نتوانست در چشم های دختر همسایه نگاه کند ، منم / منم که شما را به جشن تولد سی سالگی ام دعوت کرده ام )

زبان

نوع بهرگیری شاعر از زبانی ساده به دور از بازی های مخل و نحوی سرراست در کنار گزاره های بلند و چند وجهی که گاهآ افعال در پایان یا میان گزاره ها می آید و نیز تمایل به فشرده کردن و امتزاج گزاره های زبانی در یک گزاره ی منفرد ، از علاقه ی شاعر در استفاده از بیشترین پتانسیل زبانی در کمترین محدوده ی کلمات حکایت می کند تا جایی که تلاش دارد تصاویر متنوع و همچنین افاده های کلامی را در یک سطر یا گزاره به اجرا در آورد و از آن بیشترین بهره را در پیشبرد روایت شعر ببرد : ( قسََمت دهیم که اهدنا الصراط المستقیم تو تا چند سال رفتن به کارگاه آهنگری پدرت بود ؟ ) یا در این گزاره ‎frown emoticon‎ زنی که چتر باز می کند رو به ازدحام ِ شب عید و دستفروش ، روسری اش ، روی بخاری ِ خیلی خانه ها خشک شده است ) و همچنین : (و جان سختی ، یعنی بیمارستانی که میان ِ کافکا و خودکشی در رفت و آمد باشی ) یا در این گزاره ی بلند که گرچه بنا بر اقضای نوشتار در صفحه به شکل منفک و پلکانی آمده اما 2 گزاره ی بلند است ‎frown emoticon‎ و تو که خرد و خراب و شکسته چون گاری مرد ماهیگیر افتاده ای در انعکاس ِ ردیف ِ سینه ریزها / آنقدر شعر های نیما خوانده ای که گمان کنی رو به وازنا ایستاده ای و نمی خواهی ببینی سینه های لخت خیابان را که می آیند پشت پیشخوان و می خواهند نقش زن انگاسی را بازی کنند ) و در چندین گزاره ی دیگر که به همین منوال اجرا شده اند. و در دیگر بخش ها بنا به اقتضای روایت از گزاره های کوتاه تری بهره برده است ‎frown emoticon‎ از کتابفروشی صیادی بشنوم که هستی / از پیرمرد و دریا بشنوم که هستی / از کافه های ساحل / ولی بلند نشوی / فریاد نکشی / قاه قاهی نکنی از سرِ بی کتابی و بی وطنی ). نکته ی دیگر بهره گیری شاعر از "ریتم " ِ کلامی ست هنگامی که شعر ها به صدای بلند خوانده می شود ، به موسیقی درونی سطر ها و ایجاد ضرباهنگی متناسب پی می بریم . این نکته در میان شعر های منظومه ی سی سالگی و همچنین در پایان بندی هر شعر خودنمایی می کند. ترجیع بندِ :(( من هم اینجا کنار تو هستم )) سیری که تا آخرین شعر ادامه پیدا کرده و به پایان می رسد .

فرم

فرم روایی در اکثر شعر های منظومه از حرکتی فلاش بک گونه سود می برد . وقایع ، اتفاقات و بخش های مهم هر شعر ِ منفرد، از افاده ی گذشته ی شخصیت ها و احضار آنها در آنات مختلف در دل متن می نشیند ، جایی که گاهآ فراروی هایی سورئال لحظه ی کنونی ِ روایت اثر را با زندگی شخصیت ها در بستری فراواقع اما وامدار واقعیت یله می کند . نوع بهره گیری شاعر از اینگونه فرم ها در اکثریت غریب به اتفاق شعر های منظومه ی سی سالگی با تنوع در نوع اجراها و به فراخور فضای اثر به وقوع می پیوندد. اما نکته ی مهم اینکه در هیچ کدام از شعر ها ، شاعر تن به گزارش گری صرف واقعیت نمی دهد و می کوشد تلفیقی از واقعیت فرامتن را با ذهنیتی شعری گره بزند . و همچنین از این رو بستر های تاریخی و اجتماعی مورد نظر شاعر را در همین بافتار روایی به اجرا در آورد : (و تو که خاتون این خانه هستی از رضا خان تا دولت بنفش / یک روزهم بلند می شوی و / دوباره در برف 42 قدم می زنی ) شعری که به مادر تقدیم شده است و او را از گذشته ای دور تا اکنون ِ روایت شعر پیش می آورد و دوباره به گذشته ای دورتر _ جایی که شاعر حضور ندارد _ می فرستد . همین تکنیک در شعر نخست مجموعه نیز به چشم می خورد که در آن زندگی گذ شته ی پدر را تا اکنون ( پدر بزرگ نسل های رپ) نشان می دهد . تسری این نوع اجرا در روایت _ همانطور که اشاره شد_ در دیگر شعر های منظومه هم وجود دارد . اما با این فرق که هر چه پیشتر می رویم ، طول روایت ها (زمان روایت شده ) کوتاه تر و بیشتر معطوف به دوره های زمانی متاخر می شود که از این حیث می توان به رد سال های نزدیک تر خصوصآ در شعر های رو به پایان منظومه رسید . اما در شعر آخر (شعر 14) اوج همگرایی فرم در یک شعر به اجرا در می آید ، جایی که المانها و نشانه های متن های پیشین در یک شعر یکدیگر را ملاقات می کنند ، در همین شعر است که با لحظه ی اکنونی روایت مواجه هستیم اما در این شعر نیزشاعر تنها به روند همپوشانی صرف و روایتی خطی بسنده نمی کند و با اجرایی دقیق سعی دارد کنش های نشانه شناسیک و در عین حال روایی را که در شعر های پیش از این آمدند را در یک فرم ِ فشرده احضار و از آن ِ خود کند .

حوزه های ژرف ساختی اثر

شعر های منظومه ی سی سالگی ، در بطن خود حامل وجوه مختلف تاریخی – سیاسی و اجتماعی اند . از همان آغاز _شعر پدر_ شاهد نقب زدن شاعر به دوره های سیاسی ایران هستیم :روزهای انقلاب- صفِ پیشا هنگی – مبارزه بر علیه شپش – نوشته های مارکس – جزوه های شریعتی - جاده های پهلوی و ... که در آن "پدر" از پرسوناژی صرف در لایه های متن به نشانه ای استعاری از وضعیت پدرسالاری و جبری تاریخی بدل می شود که در پایان اثر سردرگم و سرگشته در برهه ای که فضای زیستی ایران با آنچه او از سر گذرانده و به آن باور داشته ، شعر را از روایتی خانوادگی به بستری از فروریختن ها و تغییرات ماهوی نشانه های سنتی و جبری بدل می کند .و استیصال خود را در پرسش از مادر برجسته می نماید : ( ... که چرا نماز خواهی خواند ؟ ) همین امر در مورد مادر به گونه ای دیگر رقم می خورد و با نگاهی طنزآمیز او را نیز چون مام میهنی به تصویر می کشد : ( و تو که خاتون ِ تمام ِ خانه هستی از رضا خان تا دولت بنفش ) . مادری که ( هر چه پسرانت کمتر می شدند / تو به تعداد ِ ظرف های چینی ات ، در کابینت افزودی ...) و او را تنها در یک خانه به تصویر می کشد در کنار پسری که ( با دیازپام 10 / قرار دارد هر شب / که از چشم های مادر پنهان می ماند) . در یک نگاه به شعر های منظومه این تنهایی و نیز بیگانگی در لایه لایه های متن ها قد علم می کند و شعر ها در کنار هم می کوشند وضعیت فرامتنی جامعه ی ایران را با در نظر گرفتن محدوده ی روایی آنها از پیش از انقلاب تا اکنون بازسازی و روایت کنند اما با اجرایی در خور که در کنارنشان دادن تلخی ها می کوشد از خلال روایتی شاعرانه به گوشه هایی از تاریخ و اکنون جامعه ی ایران نقب بزند . کما اینکه با شعر پایانی راه امیدی نیز برای فرار متصور نیست : ( تاریکی / این تاریکی مطلق اگر بگذارد ) . 
کارکرد خاطره گونه ی فرم اجرایی شعر ها گویی در صدد بازیابی حلقه ها ی مفقود ه ای است که شاعر سعی د ر بازسازی آن ها دارد. تمنایی که گویی از پی زندگی ازدست رفته ای رخ می نماید . تلاش برای باز گو کردن ، برای گفتن ، برای غرق شدن در زندگی گذشته ای که شاید چیز دندانگیری هم برای راوی نداشته باشد . اما با این همه شاعر می کوشد تا با احضار دوباره ی آنها مفری برای خویش پیدا کند چونان انعکاس چل ستون در آب _ نیم واقعیت نیم رویا _ به نیمه ی گمشده ی خویش بنگرد : بخشی از حیات او که با زندگی شخصیت های دیگری همچون پدر ، مادر ، برادر و رفیقان سپری شده است . چونان قطعات گمشده ی پازلی که از پی سال ها کنار هم می آیند تا در جشن تولد سی سالگی راوی ، قسمت های مهمی از زندگی "او" را به هم پیوند بزنند ، اما این بار این "تاریکی مطلق " است که چنین اجازه ای به راوی شعر نمی دهد.

طنز ی آیرونیک

در کنار عناصری که به آنها اشاره شد ، شعر های منظومه ی سی سالگی در کنار واقعیاتی که در شعر نمودار می کند از طنزی ظریف و گاه گروتستیک به خوبی بهره می برد : ( من هم اینجا کنار تو هستم / مثل آشپزخانه ای پر از کارد ، که در آن قدم می زنی )"شعر پنجم" یا در این سطر ها : (ای شکسته شیشه های بانک ، در ظهر العطش! / ای بازیگر فیلم های وسترن در دبیرستان های پهلوی )"شعر سوم"...یا در این بند ها :(ولی بلند نشوی / فریاد نکشی / قاه قاهی نکنی از سر بی کتابی و بی وطنی )شعر جهارم"...(قسم به کالسکه ی نیمه باز ِ آرش درون پارکینگ !/ و استخراج موهای تو از روسری ات در سرما ، به محض تنها شدن )شعر پنجم"...( در شهر حاضر شوم و چیز های بر علیه خودم بگویم / و کارمند و بازاری و معلم / سر تکان بدهند رو به غروب و قهوه خانه و دود ِ سیگار )"شعر پنجم" .. یا در این بند ها : ( ای شکوه روز های طشت ِ رخت و تابستان مقابل یخچال 18 فوت )"شعر دوم"... (هزار خشاب دیاز پام 10 درون من است )"شعر دوازده" و ....

گزاره ها

در شعر های منظومه کلید واژه گان و همچنین سطر هایی وجود دارند که کنش های معنایی مهمی را بر دوش می کشند که کلیت محتوایی مجموعه را به حوزه های معنایی مورد نظر شاعر گره می زنند : ( بایستی ، ای معلم تاریخ ، در جبر جغرافیا ! / بایستی و زنگِ ایده های نو به صدا در نیاید ) "شعر اول : برای پدر" – ( و تو که خاتون تمام این خانه هستی از رضا خان تا دولت بنفش ) "شعر دوم : برای مادر" – ( وچهره ات شبیه زنی ست / که سال ها / دور بشقاب چینی رقصیده است ) " همان شعر " – ( چپ و راست نکنی خودت را / چپ و راست نباشی ) "شعر چهارم برای تیرداد نصری " و همچنین در شعر پنجم که یکی از مهمترین سطر های مجموعه است : ( ...که نفهمند حال ِ رستمی را دارم روی کاشی های آبی / که خنجر میان دست ها / می خواهد فرار کند از توطئه های فردوسی اش ) که به لحاظ فرمیک با این همانی با شخصیت شاهنامه ی فردوسی ، یکی از ظریف ترین و رندانه ترین گزاره ها را به اجرا در می آورد. که کنش های آیرونیک چند سویه و عمیقی به شعر های مجموعه بخشیده است . همچنین : ( زمستان باشد و من اخوان بخوانم برایت ) " شعر هشتم : برای فرشید دیلمی " ( تو والضالین را برای ما تفسیر کنی در قهوه خانه) "شعر نهم : برای رحیم ناظریان " ( تو هق هق های بلند را / شنیده باشی در قهوه خانه ای که سهراب را می کشد ) " شعر دهم : برای سعید تنکابنی " (شبی که شور ِ شرر بار داری / از فروریختن ِ القاعده در بلندای آمریکا) "شعر یازدهم : برای محمد شکوری " یا در همان شعر که این گزاره نیز کنش کلیدی گسترده ای در حوزه ی معناهای متن دارد : (من هم اینجا کنار تو هستم / مثل یک چل ستون/ نیم واقعیت / نیم رویا) که با نشان دادن تصویر چل ستون در آب آن را به دوبخش واقعی و غیر واقعی بدل کرده است (این همانی راوی ) .

بخش دوم : بنزین روی شناسنامه ها

دفتر دوم مجموعه مشتمل بر 13 شعر کوتاه و بلند است . اما فارغ از تاریخ سرایش آنها که تاریخی 14 ساله را در بر می گیرد، و باز هم فارغ از اینکه بسیاری از شعر های دفتر دوم حذف ودر مجموعه ای اینترنتی با نام "قیچی طلایی" منتشر شده اند تعدادی دیگر دستخوش جرح و تعدیل های فراوانی شده اند ، از این رو اگر کتاب را با همین شکل منتشر شده بپذیریم و بخواهیم روی شعر ها توقف کنیم ، با تعداد اندکی شعر خوب در اندازه های منظومه و شعر های دیگر مجموعه ی "قیچی طلایی " مواجه می شویم . 
"شرط بندی " – "اسب" – "تنبور" – و "چگونه برگردم" از جمله شعر های موفق دفتر دوم به شمار می روند . 
در شعر توپ،شاعر با بکارگیری سوژه ی "توپ" در صدد بکارگیری و مصادره ی معنا های اجتماعی و سیاسی در شعر است جایی که عنصر" بازی" { در اجتماع} جایگزین" بازی" در { کوچه} می گردد، گرچه لحنی خطابی همچون شعر های منظومه دارد اما در کلیت اثر آنچنان که باید -- در فرم – نمی تواند عرض اندام کند و لایه های محتوایی اثر بر لایه های اجرایی زبان می چربد و در این بین معنا بسیار سریع تر از فرم خود را عیان می کند . همین امر در مورد شعر ِ "داش آکل" ، و چند شعر دیگر نیز متصور است .
شعر های "ماکارونی "و "آشپزخانه " از یک نگاه هم ارز در اجرا سود می برد و آن تمرکز بر غیاب ِ نشانه های مرکزی و بیگانه گردانی سوژه ی اصلی و تعویض آن با سوژه ای دیگر است . خصوصآ در شعر ماکارونی که نوع رفتار شاعر با سوژه تمام المان های مهم اجتماعی و سیاسی را در ذهن خواننده به جای سوژه ی جایگزین ، افاده کرده در ژرف ساخت ذهن خواننده می نشاند اما با این همه فضای ابعاد دیگر متنی اعم از گستردگی فرم در احضار معناهای دیگر و افاده ی الگوهای متنوع فرمیک خالی ست و زبان نیزبه پیروی از فرم ، ساده و به دور از کنش های لازم است .

در دو شعر ِ "تنبور" و "چگونه بر گردم"(که نیاز به قرائتی جداگانه دارند) شاهد رویکردی دیگرگونه هستیم که مشابهت هایی در اجرا با شعر ِ 11 منظومه ی سی سالگی دارد. در این دو شعر شاعر به مدد کنش ها و حرکت هایی شهودی در زبان ، روایت هایی سیال از تصویر ها ، مکان ها وکارکتر ها ارایه می دهد و در بخش هایی با رویکردی بینامتنی خصوصآ شخصیت های بوف کور ِ هدایت را در چیدمان فرمیک اثرمی نشاند:( و زن ِ هندی هر دم مثل عکس ، روی دیوارهای دخترک افتاده بود) "شعر تنبور" ودر همان شعر : (و زن هندی در داستان ِ بعدی ام کشته می شود و دندان های قهوه ای من از ترس می لرزد) که در شعر ِ "داش آکل " نیز با اشاره های سرراست تری آمده اند:( غروب شود و نیمه کاره رها کنی هدایت را / برگردی خانه و جغدی پای پنجره نشسته باشد / و تو فریاد بکشی و مشت بکوبی به دیوار / که چقدر چهره ات / شبیه پیرمرد خنزر پنزری شده است ) "شعر داش آکل ص40". در دو شعر "تنبور" و "چگونه برگردم" جدا از کارکردهای فرمیک ، زبان این دو اثر نیز تفاوت هایی با دیگر آثار مجموعه دارد ‎frown emoticon‎ اما در خیزانی بدنت افتی نهفته کو ؟ / گیسوبارانت به روی گل های قالی کو ؟ / کو خنده های گرم جوانت کو ؟ / کو فال های قهوه ی خوشبختی ت کو؟ / کجاست تهمینه ی پنهان ِ رگ های آبی ات ؟/ آخر من چگونه چگونه / چگونه دست هایت را بگیرم اگربه دخمه های کندو مرده باشم ؟ ) شعر" چگونه برگردم"ص65 یا در شعر دیگر : (از این خشم تو کشته می شوی و / باصدای دور تنبور چشم هایم شبیه کتابی می شود که ننوشته ای / از آنجا به ایستگاه می رویم / تو چنان به سفر می روی که من از هر کسی بپرسم او قندهارش کجاست ؟ ) یا در این سطر ها : (می خندی / به خدا قهوه ای تر از موهای تو زیبا ندیده ام / / تا با صدای تنبور / تنبور / دور / دورتر می شوی / نام تو را بر کرکره های پایین کشیده نوشته ام / نامه ها برای تو نوشته ام / نوشته ام که قندهارت کجاست که من این همه تکه تکه مثل کابلم ؟ ) شعر" تنبورص52-53 . همین طور در شعر 11منظومه : (سه تار باشدو / عشاق ، جامه دران باشند در اصفهان ِ تو / وقتی صدای همایون است بی ربنای شجریان / در شبی که شور شرر بار داری / از فروریختن ِ القاعده در بلندای امریکا ) که در این شعر جدا از فرمی سیال در زبان شاهد به کارگیری دستگاه های سنتی موسیقی ایرانی نیز در سطر ها و گزاره های شعری در کنار تصاویرو مکان ها هستیم .

روی هم رفته مجموعه ی "بنزین روی شناسنامه ها" با همه ی جرح و تعدیل ها و نیز شدت و ضعف ها یش اولین دفتر منتشر شده و نیز بخشی از کارنامه ی شعری مازیار عارفانی ست ، شاعری که با وجود سنی کم کارنامه ی قابل قبولی- با در نظر گرفتن آثاری که پیش از این در فضای مجازی منتشر کرده و همچنان در تلاش برای رسیدن به نحله های تازه تری ست - می باشد و امیدوارم بتواند با تلاش مضاعف همچنان با قدرت در این راه گام بردارد.





نوع مطلب :
برچسب ها : نقدی بر مجموعه ی "بنزین روی شناسنامه ها " سروده ی مازیار عارفانی، مازیار عارفانی، بنزین روی شناسنامه ها، مهدی حسین زاده،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از حسن اربابی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
در خلیج رگ هایم 
 دو سه سگ پارس می کنند
و تا پاسی از شب 
در رگ های من دو سه سگ
 پارسی 
پاس می کنند 
سطر سطر ملل و نحل را اساطیر الاجل پرسه می زنند می گویند شنیده ایم 
شبی یا روزی
 هلن را پاریس برد 
هلن را پاریس برد تادر ازای همخوابگی اش 
تورا 
و مرا 
 بسپارد به شیهه ی چوبی اسب تراوا 
 هکتور را پا بسته ببیند و
 از حقارت برادر تنی 
دم نزد 
که زیبا  عجیب هلن بود 
و یونان معابد فراوان داشت 
 انجیر داشت 
سکس داشت 
فلسفه داشت 
پشم زرین داشتند درخت های  دخترانش 
 شراب سنگین باغ های انگورش 
شبهایی که دو سه سگ ،
پارس می کردند در رگ هایم و
هر جا دستم  می زدی 
کلمه سیامست  از زمین می رویید 
کلمه کلمه الکتاب 
که تاب ندارم رو بپوشاند از من هلن
از شبی که هن وهن کنان 
دو سه سگ 
پارسی 
پاس می کردند در رگ هایم 
در غارت سرزمین مادری 
در گازوییل می بردند از مرز 
جان داد برادرم 
در قاچاق خون بود 
جان داد خاهرم 
در شبی که گلوله خوردم از لبی 
و طناب اعدام می رویید 
به هلن فکر می کردم 
به پاریس 
به دو سه  بعد از ظهرسگی که پارس می  کردند 
و نان سر سفره بوی خون می داد 
بوی گازوییل 
بوی مهاجرت 
پاهای برهنه ی هاجر -بلوچ-
اسماعیل  سلاخی شد -بلوچ-
نان ،بوی خون می داد 
یونان ،معابد انجیر  داشت فراوان تر
پاریس 
ریسه می رفت در خواب  پشم زرین 
زری و هاجر و هلن 
هجوم در آورده بودند خواب هایم 
دو سه سگ پارسی  پارس کردند 
اقتصاد سفسطه را خوب رعایت نکردند  
به طرز مقاومتی ازسر خواب پریدم 
از بافت ریسمان در زیر آسمانی که مال من  نیست 
از دار 
از پارس سگ های پارسی در خلیج رگ هایم





نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از حسن اربابی، حسن اربابی،
لینک های مرتبط :


دربارهٔ شعری از مهدی اخوان ثالث و پاره‌ای مسائل دیگر

محمدعلی حسنلو
انتشار در سایت شهرگان
-

در شعری به نام “میراث” مهدی اخوان ثالث در بندهای آغازین این شعر که سراسر صحبت دربارهٔ میراثی از گذشتگان است این‌گونه آغاز می‌کند:

پوستینی کهنه دارم من

یادگاری ژنده‌پیر از روزگارانی غبارآلود

سالخوردی جاودان مانند

مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود.

اخوان دایرهٔ تاثیرگذاری این میراث جاودان (!) را همین‌طور بسط داده و می‌گوید:

جز پدرم آری

من نیای دیگری نشناختم هرگز

نیز او چون من سخن می‌گفت.

همچنین دنبال کن تا آن پدر جدّم،

کاندر اَخم جنگلی، خمیازهٔ کوهی

روز و شب می‌گشت، یا می‌خفت.

پدر جدّی که اخوان از آن صحبت می‌کند لزوماً یک پدر جد خونی یا نسبت نسبی نیست. او در بندی دیگر از همین شعر تاریخ را خطاب قرار می‌دهد:

 لیک هیچت غم مباد از این،

ای عموی مهربان، تاریخ

پوستینی کهنه دارم من که می‌گوید.

از نیاکانم برایم داستان، تاریخ!

نیاکان یک شاعر کیست؟ نیاکانی که شاعر پیوسته باز می‌گردد و از آن‌ها و سرنوشتشان برایمان صحبت می‌کند. جز این است که بعضی از آن‌ها می‌توانند شاعرانی چون خودِ او وَ وصف‌های نقل شده از زندگیشان باشد که حالا به گوش شاعر رسیده است. یکی از این وصف‌ها شاید عمر خیام باشد. کالین ا.رُنان در کتاب تاریخ علم انتشارات کمبریج دربارهٔ زندگی خیام می‌گوید: “هنگامی که خیام در اصفهان بود، باید نقش ستاره‌خوان دربار را نیز بازی می‌کرد؛ ولی او خود ابداً به این کار اعتقاد نداشت و آن را صرفاً از جنبه‌های نامطلوب وظایف خود می‌دانست. او نه تنها به ستاره‌خوانی بی‌اعتقاد بود بلکه در موارد دیگر نیز دستکمی از آزاد اندیشان نداشت، چنان که رباعیات معروف او گواهی می‌دهد. فی‌الواقع بی‌دینی آشکار او مسلمانان راشد را به خشم آورد و وقتی سلطان در سال ۱۰۹۲ میلادی درگذشت او مورد بی‌مهری دربار قرار گرفت و دیگر وجهی برای ادارهٔ رصدخانه تخصیص داده نشد. خیام برای رهانیدن خود از اتهام بی‌دینی ناچار شد گام‌های مشخصی بردارد؛ فی‌المثل رخت سفر بربست و به زیارت مکه رفت. ظاهراً او در تالیفات فلسفی خود نیز همین نیت را دنبال می‌کرده است. سرانجام خیام به مرو رفت که پایتخت جدید سلجوقیان بود؛ و در سال ۱۱۳۱ میلادی در همان‌جا درگذشت”. جز این شرح حال که از تاریخ علم کمبریج به گوش ما رسیده است خود خیام نیز در پیشگفتار کتاب جبر و مقابله می‌گوید:” دچار زمانه‌ای شده‌ایم که اهل دانش از کار افتاده وُ جز اندکی، که از مرگ جان به در برده‌اند، کسی نمانده که از فرصت برای بحث وُ پژوهش‌های علمی استفاده کند. برعکس، حکیم نمایان دورهٔ ما، همه دست‌اندرکارند که حق را با باطل بیامیزند، جز ریا وُ تدلیس کاری ندارند، اگر دانش وُ معرفتی هم دارند، صرف غرض‌های پست جسمی می‌کنند. اگر با انسانی روبه‌رو شوندکه در جست‌وجوی حقیقت، راسخ و صادق است، روی از باطل وُ زور بگرداند و به ریا و مردم‌فریبی گرایشی نداشته باشد، او را ریشخند می‌کنند و کوچک می‌شمارند … “. شکوه‌هایی که خیام در پیشگفتار جبر و مقابله می‌کند، در مضامین رباعی‌هایش نیز کم جلوه ندارند. رباعی زیر که البته منسوب به خیام است به نقل از آقای پرویز شهریاری در کتاب نگاهی به تاریخ ریاضیات ایران در اشاره به زندگی خیام ذکر شده است:

چون نیست در این زمانه سودی زِ خرد

جز بی‌خرد از زمانه، بر می‌نخورد

ای دوست بیار آنچه خرد را ببرد

باشد که زمانه سویِ ما، به نگرد

آرزو، آرزوی اینکه زمانه اوقات بهتری را کاش برای ما رقم بزند، معلوم نیست که این آرزوی دور که قرن‌ها را طی کرده و همچنان باقی‌ست کی خواهد آمد تا تقریباً ده قرن پس از خیام، اخوان مجبور نباشد با طرز فکری بسیار نزدیک به نگرش خیام بگوید:

سال‌ها زین پیشتر در ساحل پُر حاصل جیحون

بس پدرم از جان وُ دل کوشید،

تا مگر کین پوستین نو کُند بنیاد.

او چنین می‌گفت و بودش یاد:

داشت کم‌کم شب‌کلاه و جبهٔ من نوترک می‌شد،

کشتگاهم برگ وُ بر می‌داد.

ناگهان توفان خشمی باشکوه وُ سرخگون برخاست.

من سپردم زورقِ خود را به آن توفان و گفتم هرچه باداباد.

آیا این باداباد گفتن و تقدیر رقم‌خورده را پذیرفتن در رباعیات خیام نیز به چشم نمی‌خورد. زمانی که افسرده‌دل و غمگین می‌گوید:

ای دل چو زمانه می‌کند غمناکت

ناگه برود زِ تن روان پاکت

بر سبزه نشین و خوش بزی روزی چند

زان پیش که سبزه بردمد از خاکت

یا وقتی که خردمندان را در رنج وُ تنهایی می‌بیند آنچنان بی‌اهمیتی و بی‌تفاوتی بر روانش غلبه می‌کند که دیگر آن منطق ریاضی و مبتنی بر استدلالش نیز تحت تأثیر همین شرایط تسلیم بودن قرار می‌گیرد:

چون چرخ بکام یک خردمند نگشت

تو خواه فلک هفت شمر خواهی هشت

چون باید مُرد و آرزوها همه هِشت

چه مُور خورد بگور و چه گرگ به دشت

بی دلیل نیست که بولنت آتالای در کتاب” مونالیزا و ریاضیات” با تکیه بر دلایلی که از مضامین رباعیات خیام استخراج شده تسلیم شدن در برابر مقدرات و برتری دادن ایمان و اعتقاد بر عقل و منطق را جزء عوامل اصلی افول علم در ایران در اواخر قرن پانزدهم میلادی می‌داند: ” دوران شکوفایی و باروری علوم و ریاضیات اسلامی چندین قرن پس از خیام، و با عصر ترکان عثمانی در قرن پانزدهم ادامه یافت. بی‌شک در طول بخش قابل توجهی از هزاره، دانشمندان مسلمان به مراتب جلوتر از همپایان اروپایی خود بوده‌اند، ولی نشانه‌های شروع تغییر در این شرایط در اواخر قرن پانزدهم و اوایل قرن شانزدهم میلادی رفته رفته ابتدا در فلورانس آشکار شد، و بعد متعاقب آن با ظهور انقلاب علمی در قرن بعد شدت گرفت. گمانه‌هایی پیرامون علل افول علم در تمدن اسلامی مطرح شده است. یکی از آن‌ها تسلیم شدن در برابر مقدرات به صورت فراگیر در تمدن اسلامی را عامل این پدیده دانسته و آن‌را در مضامین مالیخولیایی و پریشانی رباعیات خیام منعکس می‌داند. بحث دیگری که نسبتاً قانع‌کننده‌تر است، ظهور جنبش روشنفکری قرن دوازدهم بغداد، که ایمان و اعتقادات را بر منطق و شهود عینی ارجح می‌دانست، عامل این تغییر می‌داند. این جنبش توسط امام محمد غزالی، یک ایرانی هموطن معاصر خیام، که عیناً بسان طالبان روزگار ما طرفدار بنیادگرایی بود، ترویج شد. آخرین مسبب این افول یا عامل نهایی این تغییر را می‌توان در دگرگونی‌ای جست‌وجو کرد که فلسفه فرهنگ اسلامی را تحت تأثیر قرار داد”. صرفنظر از پذیرفتن تمام یا لااقل بخشی از حرف‌های آقای آتالای در فرهنگ ما نوعی تقدیرگرایی وجود دارد، که خود را در آثار شاعران نیز بسیار بروز داده است. این تقدیرگرایی ما را در وضعیت حال و شیفته‌گی به گذشتهٔ زیبای از دست رفته نگه می‌دارد (گذشته‌ای که لازم است یکبار به درستی کندوُکاو شود تا ما به خودشناسی بهتر و دقیق‌تری از وضعیت فعلی خودمان برسیم در بسیاری از شعرهای اخوان این گذشته بر همه‌چیز مسلط است) و عموماً آینده است که در این میان قربانی می‌شود.

سال‌ها زین پیشتر من نیز

خواستم کین پوستین را نو کنم بنیاد

با هزاران آستین چرکینِ دیگر برکشیدم از جگر فریاد:

-((این مباد! آن باد!))

ناگهان توفان بی‌رحمی سیه برخاست…

مهدی اخوان ثالث

مهدی اخوان ثالث

شاعر، منتقد و مترجم معاصر محمد مختاری نیز دربارهٔ این راه و روش خیامی حاکم بر شعر اخوان می‌گوید: ” اخوان اما راه حل خویش را برای همین زندگی و زمان و انسان برگزیده است، و از آغاز در شعرهایش، چه پیش از شکست، و چه پس از شکست ارائه کرده است. شاید این راه حل از سرناگزیزی، و به سبب حل ناشدگی آن ((تناقض)) است. شاید هم رغبت و تمایل درون است. در هر صورت یک راه اندیشیدن به حیات است چیزی است که از آدمی با این بینش، در چنین وضعی و در برابر چنین تقدیری، بر می‌آید. همین است که هست. وقتی زندگی چنان است که تصور شده است. وقتی هیچ‌کاری نمی‌شود کرد، وقتی امید و اطمینان به هیچ چیز نیست، وقتی همهٔ دوره‌های آدمی یک شکست مکرر و مقدر است، پس جزء نمی‌تواند جز به خویش به چیزی دیگر بیندیشد. ((کل)) از حوزهٔ ذهنی و اندیشگیش دور می‌شود. احساس و اندیشه بر درد درون فرد منفرد و مجزا متمرکز می‌شود. زیرا ((کل)) خود همان مجموعهٔ اوضاع و احوال موقعیت خصمانه است. نه زمان را در این ((کل)) می‌توان درک کرد، و نه انسان را. نه زندگی را در این کل می‌شود واحدی پیوسته و همبسته دید و نه جهان را. پس انسان نیز، خودبه‌خود، نمی‌تواند جز در بند خویش باشد. در چنین دستگاه ذهنی و باوری، همبستگی اجتماعی به مفهوم نو نمی‌تواند جایی داشته باشد”.

مختاری از شکل‌گیری امر نو صحبت می‌کند از اینکه تا وقتی کل سعی می‌کند حاکمیت کامل خودش را بی‌کم وُ کاست مسلط کند جزء راهی ندارد جز اینکه به درون خود برود و وضعیت حالی که در آن زندگی می‌کند به کلی برایش سبب بی‌تفاوتی شود. پرویز شهریاری در کتاب نگاهی به تاریخ ریاضیات ایران می‌گوید: ” تنها خیام نیست که چه در رباعی‌ها و چه در نوشته‌های خود، از اوضاع و احوال زمان شکوه می‌کند. اگر دفتر زندگی صاحبان فرهنگ و بزرگان دانش و ادب این سرزمین را ورق بزنیم، نمی‌توانیم کسی را بیابیم که قهر زورمندان و زهر جاهلان او را نیازرده باشد”. و بعد از ابوریحان بیرونی در کتاب تحقیق ماللهند نقل می‌کند که: ” طبیعت دل‌ها بر عشق به دانش استوار است و خمیری وجود آدمی از ضد دانش، یعنی نادانی، بیزار است. ولی زمان ما چنین نیست و از آن‌جا که عکس آن رواج دارد، چگونه ممکن است دانش در آن پدید آید و یا دانشمندی نوخاسته به ظهور رسد، زیرا آنچه داریم، ماندهٔ دوران‌های جوانی دانش است … “

گویا ما با مشکلی کاملاً تاریخی روبه‌رو هستیم نه تنها در شعر بلکه احتمالاً در تمامی زمینه‌ها چون شعر چیزی جدا از شرایط و مناسباتی نیست که در طول تاریخ بر اجتماع هر کشوری گذشته و تاثیرات آن با صبر و حوصله قابل پیگیری و ردیابی است، شواهد ذکر شده ما را شاید متقاعد کنند به اینکه بخش مهمی از زندگی هر هنرمند یا دانشمندی جو غالبی است که در آن زندگی کرده و چون جو غالب عموماً روندی پیوسته نداشته وُ گسسته بوده شاید به خیام حق بدهیم که بگوید:

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را

حالی خوش دار این دلِ پُر سودا را

می نوش بماهتاب ای ماه که ماه

بسیار بتابد و نیابد ما را

و از طرفی اگرچه لازم است به چرایی‌های این مسائل و حل آن‌ها بیندیشیم به اخوان شاعر سیه‌پوش قبیله نیز باید خوب گوش بدهیم وقتی که در پایان شعر به آیندگان هشداری می‌دهد و همین هشدار خود نشانه‌ای است بر اینکه شاعری چون اخوان پیوسته در گذشته ایران باستان و زیبایی‌هایی که به زعمش ستودنی بوده‌اند غرق نشده، از آینده نیز خبرهایی داشته و اما شاید بیش از این در توانش نبوده:

پوستینی کهنه دارم من،

یادگار از روزگارانی غبارآلود

مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگار آلود.

های، فرزندم!

بشنو وُ هشدار

بعد من این سالخوردِ جاودان مانند

با بر و دوش تو دارد کار.

متن کامل شعر مهدی اخوان ثالث:

میراث

 

پوستینی کهنه دارم من
یادگاری ژنده‌پیر از روزگارانی غبارآلود
سالخوردی جاودان مانند
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگارآلود
جز پدرم آیا کسی را می‌شناسم من
کز نیاکانم سخن گفتم؟
نزد آن قومی که ذرات شرف، در خانهٔ خونشان
کرده جا را بهرِ هر چیز دگر، حتی برای آدمیّت، تنگ
خنده دارد از نیاکانی سخن گفتن، که من گفتم.

جز پدرم آری
من نیای دیگری نشناختم هرگز
نیز او چون من سخن می‌گفت
همچنین دنبال کن تا آن پدر جدّم
کاندر اخم جنگلی، خمیازهٔ کوهی
روز و شب می‌گشت، یا می‌خفت.

این دبیر گیج و گول و کوردل: تاریخ
تا مُذهّب دفترش را گاه‌گه می‌خواست
با پریشان سرگذشتی از نیاکانم بیالاید
رعشه می‌افتادش اندر دست
در بَنان دُرفشانش کِلک شیرین سِلک می‌لرزید،
حِبرش اندر مَحبَر پر لیقه چون سنگ سیه می‌بست.
زانکه فریاد امیر عادلی چون رعد بر می خاست:
– ((هان، کجایی، ای عموی مهربان! بنویس.
ماه نو را دوش ما، با چاکران، در نیمه شب دیدیم.
مادیان سرخ یال ما سه کرّت تا سحر زایید.
در کدامین عهد بوده‌ست اینچنین، یا آنچنان، بنویس.))

لیک هیچت غم مباد از این،
ای عموی مهربان، تاریخ!
پوستینی کهنه دارم من که می‌گوید
از نیاکانم برایم داستان، تاریخ

من یقین دارم که در رگ‌های من خون رسولی یا امامی نیست
نیز خون هیچ خان و پادشاهی نیست
وین ندیم ژنده پیرم دوش با من گفت:
کاندرین بی فخر بودنها گناهی نیست.

پوستینی کهنه دارم من،
سالخوردی جاودان مانند.
مرده ریگی داستانگوی از نیاکانم، که شب تا روز
گویدم چون و نگوید چند
سالها زین پیشتر در ساحل پر حاصل جیحون
بس پدرم از جان و دل کوشید،
تا مگر کائن پوستین را نو کند بنیاد.
او چنین می‌گفت و بودش یاد:
– ((داشت کم کم شبکلاه و جبّهٔ من نو ترک می‌شد،
کشتگاهم برگ و بر می‌داد.
ناگهان توفان خشمی با شکوه و سرخگون برخاست.
من سپردم زورق خود را به آن توفان و گفتم هر چه بادا باد.
تا گشودم چشم، دیدم تشنه لب بر ساحل خشک کَشَف رودم،
پوستین کهنهٔ دیرینه‌ام با من.
اندرون، ناچار، مالامال نور معرفت شد باز
هم بدان سان کز ازل بودم.))

باز او ماند و سه پستان و گل زوفا؛
باز او ماند و سکنگور و سیه دانه.
و آن بآیین حجره زارانی
کآنچه بینی در کتاب تحفهٔ هندی،
هر یکی خوابیده او را در یکی خانه.

روز رحلت پوستینش را به ما بخشید.
ما پس از او پنج تن بودیم.
من بسانِ کاروانسالارشان بودم.
_کاروانسالار ره نشناس _
اوفتان، خیزان
تا بدین غایت که بینی، راه پیمودیم.

سال‌ها زین پیشتر من نیز
خواستم کائن پوستین را نو کنم بنیاد
با هزاران آستین چرکین دیگر برکشیدم از جگر فریاد
((این مباد! آن باد!))
ناگهان توفانِ بی‌رحمی سیه برخاست…

پوستینی کهنه دارم من،
یادگار از روزگارانی غبارآلود.
مانده میراث از نیاکانم مرا، این روزگارآلود.
های، فرزندم!
بشنو و هُشدار
بعدِ من این سالخورد جاودان مانند
با بَر و دوش تو دارد کار.
لیک هیچت غم مباد از این.
کو، کدامین جبّهٔ زربَفت رنگین می‌شناسی تو
کز مُرَقّع پوستین کهنهٔ من پاکتر باشد؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
که‌ام نه در سودا ضرر باشد؟
آی دختر جان!
همچنانش پاک و دور از رقعهٔ آلودگان می‌دار.

تهران، تیر ۱۳۳۵

منابع و مآخذ:

  • آن‌گاه پس از تندر/ مهدی اخوان ثالث/ انتشارات سخن/ چاپ سوم ۱۳۸۴
  • نگاهی به تاریخ ریاضیات ایران/ پرویز شهریاری/ انتشارات علمی و فرهنگی/ چاپ دوم ۱۳۹۰
  • انسان در شعر معاصر/ محمد مختاری/ انتشارات توس/ چاپ چهارم ۱۳۹۲
  • تاریخ علم کمبریج/ کالین ا. رُنان/ ترجمهٔ حسن افشار/ نشر مرکز/ چاپ هفتم ۱۳۹۲
  • ریاضیات و مونالیزا/ بولنت آتالای/ ترجمهٔ فیروزه مقدم/ انتشارات مازیار/ چاپ دوم ۱۳۹۲




نوع مطلب :
برچسب ها : محمدعلی حسنلو،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از حمید یزدان پناه
انتشار در سوگواران ژولیده
-
سرنوشت که می وزد معمولا روز های گذشته را با خود می برد
انگار شب همیشه یک شب قدیمی و
روز همان روز های اول و پایانی ...
اول یا آخر ... چه فرقی می کند ؟
وقتی قرار باشد به لبخندی دل ببازی یا به اشاره ی ابرویی
فراموش می کنی گوسفندی هستیم در مسیر گرگ ها
شاید همین صحنه های تازه بعد از هجوم خنج ها
شب های باستانی را برای تو تکرار می کند ...
باور نمی کنی ؟
بیش از یک فنجان قهوه شب ها لب نمی زنی
بیش از یک ترانه روز ها زمزمه نمی کنی
حالا هی بخند ...بخند ... تا در آغوش یکی از همین روز یا شب ها
با فنجانی قهوه یا خواندن ترانه ای
آرام بگیری ...با این خیال که زندگی زیباست ...همین




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از حمید یزدان پناه، حمید یزدان پناه،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از كبوتر ارشدی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
از توقف بی وقفه کلمات می ریزم
توی خواب های خودم غریبه ام
و این پاره های پرت و پلا
کاش خیالی همراهی ام می کرد
تا سراشیبی گوری بر هلال ماه
تا پرت شدن توی سیاه چاله ها
با زوزه ابدیت
از روزنه هایی که نام دانشمندی بر آن ها نیست

زیر زبان سکته قرص می گذارند
لهجه اش برای همین لنگ می زند
باید بگذاریم کمی در جا بایستد قلب ساده
خسته می دود ، تنگ می شود
و عروقش از سر تنهایی تپق می زند زیر گلو

بهتر است کپرنیک درمانده را دور بزنم
و چرخش مدارها را به نام تو ثبت کنم
ثانیه ها پشت سرم می دوند
گفته اند یک بار برای همیشه زندگی می کنیم
تداخل دایره ها مماس هامان را رویایی می کند
از میدان جاذبه ات جا نمی زنم




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از كبوتر ارشدی، کبوتر ارشدی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
فرید قدمی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
اگر در دهه‌های 60 و 70 چیزنویس‌های ایدئولوژیكی كه از طرف نهادهای دولتی حمایت می‌شدند نتوانستند سهمی در فضای عمومی ادبیات و تفكر پیدا كنند، در دهه‌ی 80 چیزنویس‌های ظاهراً مدرن غیر سیاسی با حمایت وسیع رسانه‌ها و ناشران خصوصی توانستند سهم روشنفكران راستین را از فضای عمومی كم كنند؛ روندی كه تا امروز هم ادامه داشته و گویا دارد به نقطه‌ی اوج می‌رسد: ناشران و رسانه‌های ظاهراً لیبرال و اصلاح‌طلب حالا علاوه بر جا زدن نوشته‌هایی مبتذل و ایدئولوژی‌زده به جای ادبیات، از چیزی به نام ادبیات سیاسی نیز حرف می‌زنند و سعی می‌كنند چیزنویس‌های ایدئولوژیك دهه‌های 60 و 70 (منظورم همان جنس‌های بنجل انبارشده است) را امروز به عنوان نویسندگان سیاسی قالب كنند!
كاسبان عرصه‌ی فرهنگِ امروز می‌خواهند شوقی را كه به‌واسطه‌ی تأثیرگذاری جریان چپ به سیاست ایجاد شده بدل به فرصتی برای گسترش بیزینس فرهنگی‌شان بكنند.
اما چیزی هست كه آن‌ها هنوز نفهمیده‌اند، البته اگر خودشان را نزده باشند به نفهمی: ادبیات سیاسی فاقد سیاست است.
آنچه ناشران و رسانه‌هاشان سعی می‌كنند با نام ادبیات سیاسی به فضای عمومی ادبیات و تفكر حقنه كنند چیزی نیست جز مشتی چرندیات ایدئولوژیك با طعم و رنگ فریبنده‌ی فرهنگ.




نوع مطلب :
برچسب ها : فرید قدمی، یادداشتی از فرید قدمی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از امیرحسین بریمانی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
شبح نیک بخت
اتوبوس خالی به دره هم که پرت شود
هیچ اتفاقی نیوفتاده ست
هیچ کس را در شکایتی حزن آلود بی پناه رها نکرده ست
اما انکار اینکه دسیسه ای در کار نیست را من به دوش نمی گیرم
دسیسه ای پنهان در اتفاق نامکشوف
در هر نیرنگ بی دلیل فرمانروای نامریی
من به نوبه خود انکار نمی کنم
اولین صندلی اتوبوس:
استخوان صورتش از گونه ی گودش بیرون زده ست
بی روح با سری تکیه کرده به شیشه
و چشم ندوخته به شیارهای تیربرقِ در سرعت
فکر می کند اگر امواج کمی صبور و کوتاه تر بودند،
می شد آیا با قایقی به فتح جهان رفت...
پاسخ ها از پیش، پیشبینی شده ند
شعاع ها درون دایره ای خونین کمی به گوشه ها لم داده اند!
صندلی دوم:
" برای این افکار آماده نبوده ام برادران
باری باکی نیست به سوی کشتی اگر می آیید، قهّارتر باشید
و درود گویان به خورشید باشید
که مهار گرفته ست در مغاک"
و سطح آب را اجساد گرفته بود
و درون آب را پارگی گوشت ها انباشته بود
و شب خفته بود در آرامگاهش پُرتشویش 
مویه که می کرد، کوه ها از ترسِ مصیبتی تازه بر خود می لرزیدند
و مرد با فانوسی بر کشتی، تن پوکش را به قهقهه واداشته بود
بگذریم بگذریم.
صندلی سوم:
هرگز از جای نجستیده ست!
جنبنده ای کفن پوش، در رویین ترین لایه ی خاک
شبح نیک بخت چه جور شبحی می تواند باشد؟
شبیه تر از این دو هرگز آیا یافته اید؟




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از امیرحسین بریمانی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از علی مردانی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
از تاول های که بر ما زدند
خونم از رفتارهای دورگه سفید شد
ما شکست خوردیم
ما در بخشش شما شکست خوردیم
قصه ی نیش و نوش
جام های زهراگین
هجوم افسردگی به باغچه
می پنداریم که رو به بالا ایم
فندک های اتمی زیر زرورق های فلسفی
چشم ها متورم می شوند و می چرخند
راهزنان کتاب مقدس به دعاهای شما احتیاجی ندارند
حدس یک غار در پست مدرن
من که دیش از پیامبران گفته بودم جانب آبی و
از قرمزی های که حک شدم
هم تاریکی سلام و بعد......
هم تاریکی __ حال قرنطینه خوب نیست
قایق های بی سرنشین 
مسافران تقدیرند
ما فکرهامان را به دست پارو ها دادیم
هوای گندیده تهران پا در ذهن اول شخص مفرد نهاد
گلن گدن را تا مغز استخوانم کشیدند
از جنسیت تمام شده
از پرنده باز الکاتراز
از سایه های خصوصی
حس ماکیت که چکونه و چطور است که
به چاقو زل زده است
رنگ پاییز عربستان دارد
این سرنوشت ابرالود پرندگان
از دوربین های مداربسته که زیر زبان مان کار گذاشته اند
بیمار جای زیر دندانم راه
 می رود
زیر هر اتفاقی پری از ایرانسل جا مانده است
آرام بخش های زیادی در خونم خفه شدند
دیگر بر بازوی چپ هیچ اتفاقی پروانه ای هال کوبی شده نیستم
هنوز
سلاح آباءی در عطرهای تو می سوخت
مولفه ی جهان بینی من اما لطفن درخت باشد




نوع مطلب :
برچسب ها : علی مردانی، شعری از علی مردانی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :

در معرفی کلاریس لیسپکتور

امید شمس
انتشار در سایت ناممکن
-

کلاریس لیسپکتور، که شگفتا در فارسی ناشناس مانده، نویسنده‌ی بی‌بدیل فقر و راوی خردترین ذرات هستی، ظریف‌ترین و ضعیف‌ترین جان‌های جهان است. نوشتار او پرسش‌هایی اصیل از تاریخ نوشتن را برجسته می‌کند: چگونه می‌توان نهایت کمینه‌گی یک وجود را روایت کرد و درعین‌حال تا سرحد امکان به کوچکی مکنون در آن وفادار ماند و نشان داد که همین ناچیزی برای او مطلقن همه‌چیز است؟
چگونه می‌توان به آن درجه از شجاعت و جسارت رسید که نوشتار و نویسنده را با موضوع نوشتار هم‌سطح و هم‌آوا کرد؟
هلن سیکسو، فیلسوف فمینیست فرانسوی، او را مهم‌ترین منبع الهام خود در نوشتن، و نمونه‌ی درخشانی از تئوری معروفش، “نوشتار زنانه”، می‌داند و چنان مریدانه و به وجد آمده از او می‌نویسد گویی نوشتاری به نجات نوشتار دیگری آمده است:

“صدای زنی از دوردست به‌سوی من آمد همچون صدایی از زادگاه؛ و برای من بینشی را پس آورد که زمانی داشتم، بینشی ساده، صمیمی و عارف، تازه و کهن چون رنگ زرد و بنفش گل فریزیای ازنو یافته؛ این صدا با من بیگانه بود، روز دوازدهم اکتبر ۱۹۷۸ مرا یافت، اما به دنبال من نمی‌گشت، خطاب به هیچ‌کس می‌نوشت، خطاب به همه‌ی زنان، خطاب به نوشتار و به زبانی غریبه. من این زبان را نمی‌دانم اما قلب من می‌داندش، و واژه‌های ساکتش در تمام رگ‌های زندگی‌ام به خون- جنون به خون- خوشی ترجمه می‌شوند.
نوشتاری با گام‌های فرشتگان به‌سوی من آمد، زمانی که از خودم بس دور بودم و تنها نشسته بر نهایت هستی متناهی‌ام، نوشتار- جانورم* سوگوار تنهایی‌ام بود که بی‌وقفه نامه‌های بی‌نشانی اندوه‌بار و اندوه‌بار روان می‌کرد: ” ده سال است که در برهوت کتاب‌ها سرگردانم – بی‌آنکه به پاسخی رسیده باشم” و نامه‌ها کوتاه‌تر و کوتاه‌تر “کجایند دوستان؟” ممنوعه‌تر و ممنوعه‌تر “کجاست شعر؟” “کجاست حقیقت؟” رفته‌رفته غیرقابل خاندن، پیام‌هایی از سر وحشت و بی‌عنوان: “[کجایند] تردید، سرما، کوری؟” می‌ترسیدم که نوشتار- جانورم مجنون شود، دیگر جرات نمی‌کردم به خود گوش فرا دهم. نوشتار-جانورم می‌ترسید که شاید خودش را متهم کند که پژواکی از جنون من است…
نوشتاری به‌سوی من آمد با دستانی سوسوزنان در تاریکی، زمانی که دیگر جرات نداشتم به خود کمک کنم، نوشتارم در دوردست انزوای محض خود، بس نزدیک به نهر خشک گشته‌ی کُریت، نه بارانی، نه شبنمی، از من طلب بخشش کرد، بخشیدمش، از او طلب بخشش کردم، نه غذایی، نه غرابی.
دیگر سخن نمی‌گفتم، از صدای خود می‌ترسیدم، از صفیر پرندگان می‌ترسیدم، و از هر ندایی که بیرونی به نظر می‌رسید، و بیرونی هم در کار نبود جز هیچ … نوشتاری مرا دریافت، نوشتاری از روزهای دیگر، زمینی، نوشتاری گیاهی از زمانی که زمین مادری مقتدر بود، معشوقه‌ای نیکو، و ما در روستاهایش به دبستان رشد و نمو می‌رفتیم. “

سیکسو نوشتار لیسپکتور را، حتی فراتر از آن‌که تنها ناجی نوشتار خودش باشد، همچون نوشتاری می‌بیند که به نجات امکان نوشتن آمده است به‌مثابه‌ی تحقق تمامی فانتزی‌های نامحتمل تاریخ نوشتن:

” اگر کافکا زن بود؛ اگر ریلکه یک برزیلی یهودی متولد اوکراین بود؛ اگر رمبو یک مادر بود و اگر به پنجاه‌سالگی می‌رسید؛ اگر هیدگر می‌توانست آلمانی نباشد.”
نوشتن تنها وطن لیسپکتور بود. یهودی بود اما عبری حرف نمی‌زد. در اوکراین زاده شده بود اما کسی به یاد ندارد که به روسی سخن گفته باشد. درحالی‌که انگلیسی و فرانسه را به‌خوبی حرف می‌زد، اما وقتی به زبان پرتغالی، که زبان مادری‌اش محسوب می‌شد، سخن می‌گفت، مردم گمان می‌کردند او یک خارجی است. نویسنده‌ای که خدمتش به زبان و ادبیات برزیل، به بیان فرناندو پسوا، به‌اندازه‌ی یک “ملت” بود، به خاطر نوع تلفظ عجیبش از حرف “ر” محکوم بود که تا ابد همچون یک خارجی به گوش برسد.
شاید به همین دلیل خود را چنان در نوشتن مستحیل می‌کرد که به‌ندرت حرفی برای گفتن داشت. خبرنگاری که از این کم‌حرفی به ستوه آمده بود مجموعه‌ای از پاسخ‌های او را فهرست کرده است: “نمی‌دانم… اطلاعی ندارم…چیزی دراین‌باره نشنیده‌ام…این حوزه‌ی کار من نیست…علاقه‌ای ندارم…اهمیتی نمی‌دهم… پاسخی ندارم…”

به خبرنگار دیگری که با هزار امید از آرژانتین برای گفتگو با او آمده بود، بعد از پنج دقیقه می‌گوید: “من شاید این زمستان یک سر بروم بوئنس آیرس… خیلی خوب… فقط این کتابی که بهت دادم را جا نگذاری… هرچی برای مقاله ات لازم داری این تو پیدا می کنی…” بعد درحالی‌که او را از خانه بیرون می‌اندازد، می‌گوید: “ببخش، من از حرف زدن خوشم نمیاد.”

اما در مقام نویسنده در “ساعت سعد” آن‌قدر پرحرفی می‌کند که تا نیمه‌های کتاب هنوز اسم قهرمان داستان را هم نمی‌دانیم. خصلت غریب داستان‌پردازی‌اش، زندگی او را هم آلوده کرده بود. الگا بورلی نقل می‌کند “مدام می‌گفت: حالا چی؟ حالا…برویم فلان جا چیزی بخوریم… حالا برویم آنجا چای بنوشیم…چای که تمام می‌شد دوباره می‌گفت: خب حالا چی؟ حالا برویم فیلم تماشا کنیم… بعدش چی؟ بعدش چی؟ بعدش چی؟ حالا چه کنیم؟ بعدش چه کنیم؟ کلاریس این‌طور زندگی می‌کرد.”
بدن نوشتار او به‌تمامی زنانه است و در کار لمس و نوازش مدام خیشتن. آثار او نمونه‌ای از آن لمس مدام و سیال و چرخان تن زنانه است که لوس ایریگاری** در “آن اندام جنسی که تکین نیست” توصیف می‌کند. بدنی که موضوع نوشتن را در تقابل با خود و بر تخت تشریح و از موضع شارح نمی‌یابد، بلکه همچون جسمی خودبسنده و درعین‌حال پذیرنده، جسمی میزبان و درعین‌حال مهمان، همچون ظرف و مظروف توامان، همچون کورا در فراسوی یک نظام تقابلی با اجزاء نوشتن مماس و معاشر است.
“چیزی درون من شکست و مرا با عصبی شکافته از وسط رها کرد. در آغاز شدت‌های متصل با شکاف مرا چنان آزرد که از فرط درد و حیرت رنگ از رخم پرید. اما بعدتر جای شکافتگی را زخم گرفت تا اینکه دیگر دردی نداشتم. تغییر کردم بی‌آنکه قصدش را داشته باشم. عادت داشتم تو را از درون خودم رو به بیرون و از درون تو نگاه کنم، که حدس می‌زنم دلیلش عشق بود. بعد از زخم‌ها، شروع کردم که تو را از بیرون به درون ببینم و هم خودم را از درون به بیرون نگاه کنم: خودم را به انبوهی از بدیهیات و کنش‌ها بدل کرده بودم که تنها ریشه‌اش در قلمروی منطق بود. در آغاز نمی‌توانستم خودم را با خیشتن‌ام پیوند دهم. حیران بودم که کجا هستم؟ و او که پاسخ داد غریبه‌ای بود که به سردی و قاطعانه گفت: تو خودت هستی.” از نفس زندگی.
نوشتن او خصلتی مادرانه دارد و ازاین‌رو با سرچشمه‌ی داستان، با شهرزاد هزار و یک شب، متصل است: خلق و حفظ و مراقبت و نجات زندگی.
در “نفس زندگی” می‌نویسد:
“من طوری می‌نویسم که گویی زندگی کسی را نجات می‌دهم. شاید زندگی خودم را. زندگی نوعی جنون است که مرگ می‌سازدش. پس زنده‌باد مردگان، چراکه ما در آن‌ها زندگی می‌کنیم.”
در آخرین رمانش “ساعت سعد” این نوشتن به‌مثابه‌ی مادر، به‌مثابه‌ی نجات‌دهنده و مراقبت‌کننده به‌وضوح هویداست. او در تکاپوی روایت کردن دختری به نام ماکابه است. دختری چنان کوچک و حقیر که تقریبن نادیدنی است؛ به‌غایت بی‌هنر، فقیر، ناآگاه و در خود فرورفته، زشت، متعفن و بی ملاحت که هیچ درخشندگی در او یافت نمی‌شود جز نور کم‌سوی زندگی. دختری که به‌رغم محرومیت از همه‌ی آنچه زندگی می‌نامیم، به طرز آزاردهنده‌ای شیفته‌ی زیستن است. از همان ابتدای رمان، لیسپکتور از روایت داستان او طفره می‌رود. با اشاره‌ی کوچکی در ابتدای داستان، ما پی می‌بریم که اتفاقی هولناک، هولناک‌تر از زندگی پررنج و فلاکت‌بار دختر، در کمین است. ازاینجا به بعد لیسپکتور از طریق نوشتن برای دختر زمان می‌خرد تا زندگی کند. نوشتن بدل به “باش-گاه” ماکابه می‌شود.
“کسی که می‌خاهم از او بگویم چنان ساده‌لوح است که به اغلب مردم کوچه و خیابان لبخند می‌زند. هیچ‌کس لبخند او را قدر نمی‌داند چراکه اصلن او را نمی‌بینند… مثل هر نویسنده‌ی دیگر، من هم آشکارا وسوسه می‌شوم که از اصطلاحات پرآب‌وتاب استفاده کنم: من هم صفت‌های باشکوه و اسم‌های قوی‌هیکل تحت فرمانم دارم و فعل‌هایی چنان فرز و چابک که در فضا لیز می‌خورند و وارد عمل می‌شوند، چراکه واژه، کنش است. موافق نیستید؟ من اما قصد آراستن واژه را ندارم، چون اگر نان دختر را لمس کنم، نان بدل به طلا می‌شود و دختر (نوزده سالش است) دختر نمی‌تواند بخوردش و از گرسنگی می‌میرد. پس ناچارم ساده سخن بگویم تا وجود لطیف و مبهم او را دریابم.”
بااین‌حال لیسپکتور نوشتارش را تا حد امکان از آن تصور مرسوم از “مادرانگی” که همسایه‌ی ترحم و احساسات رقیق است دور نگه می‌دارد. پیش از هر چیز او داستان را از زبان یک مرد روایت می‌کند و راوی مرد را برای دوری از آن “احساسات” ضروری می‌داند و از سوی دیگر این تضاد غریب را می‌سازد که نویسنده “در حقیقت کلاریس لیسپکتور” یک زن است.
آنچه می‌نویسم تخیل محض نیست؛ این وظیفه‌ی من است که ماجرای این دختر را از میان هزاران دختر مثل او تعریف کنم. این وظیفه‌ی من است، اگرچه وظیفه‌ای غیر هنری، که زندگی او را آشکار کنم.
چراکه فریاد کشیدن یک حق است.
پس من فریاد می‌کشم.
یک فریاد محض، یک فریاد ناب بدون التماس کمک. می‌دانم که دخترانی هستند که تن خود را، این تنها دارایی واقعیشان را، درازای یک وعده شام حسابی می‌فروشند. اما دختری که می‌خاهم از او حرف بزنم به‌زحمت تنی برای فروش دارد، هیچ‌کس او را نمی‌خاهد، او باکره است و بی‌آزار، هیچ‌کس دل‌تنگ او نمی‌شود. عجیب است که حتی من هم نیازی به او ندارم و همین چیزی که دارم می‌نویسم را یک نفر دیگر هم می‌تواند بنویسد. البته یک نویسنده‌ی مرد، چراکه اگر زن باشد کلی اشک و آه به قصه خاهد بست.
سرتاسر این رمان ماجرای تقلای شهرزادگونه‌ی راوی، رودریگو. سین. میم “در حقیقت کلاریس لیسپکتور”، است برای تعلل در نقل داستان دختری که سرنوشتی شوم در انتظار اوست و درعین‌حال هرلحظه از زندگی‌اش رنجی جانکاه است و باوجوداین همه، دختر عاشقانه آنچه را به نام زندگی می‌شناسد دوست می‌دارد.
“ساعت سعد” آخرین رمان لیسپکتور است که در اوج بیماری سرطانش به پایان رساند. نوشتار واپسین اوست و همان گواهی بر مرگ، و ازاین‌رو تقلای راوی برای به تعویق انداختن پایان ماکابه همسرشته است با تقلای “در حقیقت کلاریس لیسپکتور” برای به تعویق انداختن پایان نوشتن.
جایی در کتابچه‌ی یادداشت‌هایش نوشته است:

“کسی را می‌خاهم که دستم را بگیرد. نمی‌خاهم که یک تنِ تکین باشم. از باقی خودم بیرون افتاده‌ام؛ باقی من [همچون] مادر من است که تنی دیگر است. داشتن تنی تکین محصور در انزوا، تنی چنین محدود خلق می‌کند. پریشانم. می‌ترسم که تنها یک تن باشم. ترس و پریشانی‌ام از این یک تن بودن است.”

زمستان دو هزار و شانزده، آرهوس

پی‌نوشت‌ها:
* سیکسو این عبارت را برساخته است “My writing-being” که فارسی در رساندن تمام معنی الکن است. عبارت در اصل با معانی مختلف هر دو کلمه بازی می‌کند: نوشتن-هستن، نوشتار-هستی، نوشتن-هستنده. با این حال معنای قریب از واژه ی Being، هستنده یا موجود است. جانور از این خاطر آورده ام که نشانگر آن شخصیت زنده و صاحب یک هستی مجزا و زنده است که اینجا سیکسو بیش از باقی معنای در نظر داشته است.
** لوس ایریگاری در مقاله “That Sex which is not One” اندام دو لپه ای زن را غرق در لذتی خود بسنده و در نوازش مدام خیشتن توصیف می‌کند و هم تن زن را و سخن زن را در نوازش سیال و نامتمرکز و یادواره ای (periodical) خود.





نوع مطلب :
برچسب ها : در معرفی کلاریس لیسپکتور امید شمس، کلاریس لیسپکتور، امید شمس،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :

در شبِ تحتِ نظر | موریس بلانشو | فارسی‌ی پرهام شهرجردی

انتشار در سایت ناممکن
-

به آهسته‌گی، درین شب‌هایی که می‌خوابم بی‌آن‌که بخوابم، متوجّه شدم چه نزدیک‌اید، نزدیکی‌ئی آن دورها، دوردست‌ها. بعد، خودم را قانع ‌کردم که این‌جایید: نه خودتان، که این کلامِ مکرّر: «دور می‌شوم، دور می‌شوم.»
همان وقت فهمیدم که روبر، آن‌چنان سخاوت‌مند، آن‌قدر بی‌اعتنا به خودش، نه از خودش، نه با خودش، نه، حرفی نمی‌زند، به راستی اگر خودش حرف می‌زد، از اردوگاه‌های مرگ سخن می‌گفت، چندتایی را فهرست می‌کرد. «گوش کنید، به این نام‌ها گوش کنید: تربلینکا، خلمنو، بلزک، مایدانک، آشویتس، سوبیبور، بیرکناو، راونسبروک، داخائو.»
امّا، حرف می‌زنم، بی‌آن‌که چیزی بگویم، می‌پرسم آیا فراموش می‌کنیم؟ – «بله، فراموش می‌کنید؛ اتّفاقن چون به خاطر می‌آورید، فراموش می‌کنید. خاطره‌ی شما جلوی زنده‌گی کردن‌تان را نمی‌گیرد، مانعِ زنده ماندن‌تان نمی‌شود، حتّا اجازه می‌دهد من را دوست داشته باشید. امّا نمی‌شود مُرده‌ای را دوست داشت، درین صورت معنا از دست‌تان می‌گریزد، همین‌طور ناممکن بودنِ معنا، نا-موجود و ناممکن بودنِ نا-موجود.»

این سطرها را که دوباره می‌خوانم، می‌فهمم که دیگر روبر آنتلم را دیدن نمی‌توانم، دوستی یگانه که پیش‌تر شناخته بودم. چه بی‌آلایش بود و هم‌زمان، آن‌چنان می‌دانست که بزرگ‌ترین اندیشه‌ها نمی‌توانستند. برده‌گی را تجربه کرد، آن تجربه را با دیگران قسمت کرد، حقیقتِ انسانی را چنان حفظ کرد که هیچ‌کس، حتّا همان‌هایی که به او ظلم کرده بودند، مستثنا نشوند، حذف نشوند.
ازین هم پیش‌تر رفت: در بهداری‌ی اردوگاه به دیدارِ یکی از همراهانش (ک.) رفت، ک. هنوز زنده‌ بود، با این‌همه، دیگر او را باز نشناخت، دریافت که در خودِ زنده‌گی نیستی هم هست، خلائی ژرف که باید ازش دوری جُست و هم‌زمان، نزدیک شدن‌اش را پذیرفت. باید یاد بگیریم با این خلاء زنده‌گی کنیم. و تا خودِ خلاء سرشار باقی بمانیم.
به همین دلیل، روبر، جای من هنوز کنارِ شماست. و این «شبِ تحتِ نظر»، خیال نیست، وهمی نیست که در آن همه چیز ناپدید شود، این شب، حقِّ من است تا شما را در نیستی هم زنده کنم، همان نیستی که نزدیک‌ شدن‌اش را حس می‌کنم.

نوامبر ۱۹۹۳





نوع مطلب :
برچسب ها : موریس بلانشو، در شب تحت نظر، پرهام شهرجردی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از اسماعیل مهرانفر
انتشار در سوگواران ژولیده
-
برای آنکه بیهوده از کوچه می گذشت
و دو شانه ی افتاده اش
افاده های ارتفاع بود به خاک
می خواهم دقایقی بنویسم
و صدای کودکان یتیم را 
در بیاورم
برای آنکه بیهوده از کوچه می گذشت
برای پیراهن محروم‌اش از پوست
و برای صورت اش که معمولا 
لعابی از حوالی استان مرکزی ست
می خواهم دقایقی بنویسم
و با واژه ای چون تیغ
صورت‌اش را بتراشم
و عاشق عُذراش کنم
عذرا
که دختران پیر کوچه را
علیه او شورانده ست
عذرا که کودکان کوچه را
علیه او شورانده ست
برای آنکه بیهوده از کوچه می گذشت
دارم می نویسم لباس نو
که دست ها
و انگشتهای لاغرش را به عذرا بزند
و فارغ شوم از سطری که نه ماه 
طول کشیده است
می خواهم بنویسم حبیب
که حالا جوان است
و هر روز 
بیهوده از کوچه
می گذرد




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از اسماعیل مهرانفر، اسماعیل مهرانفر،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از زهرا حیدری
انتشار در سوگواران ژولیده
-
دست در دست دریا بوده ام 
به شهادت سنگواره ها 
نیمه چپم رسوبی ست 
لایه لایه ته نشست خدایان موازی .
از عقب نشینی دریا 
که سایه آسمان را برد 
بزرگترین پستاندار دریایی به گل نشست
در نیمه چپم
پرندگان دریایی گریختند 
و گیاهان بالا رونده فرو رفتند 
 زمین شدم 
با اندام های حیاتی شعله ور 
و پوستی کشیده بر آن 
که طبیعت بی اعتنای سردی داشت .
زمین شدم 
که تو به استخراج نمک از سفیدی تنم فکر کنی 
به پرسه در حوالی میدان های نفتی 
به احتمال قریب الوقوع فریادی 
که زمین را دو تکه خواهد کرد.
زمین دو تکه می شود 
و کاشف بلایا یکی ست 
یکی از آن همه خدا که باد را آفرید 
و باد عامل فرسایش خدایان بود .




نوع مطلب :
برچسب ها : زهرا حیدری، شعری از زهرا حیدری،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از مصطفی اسدی
انتشار در سوگواران ژولیده
-
پرتاب های سقطِ شب از معراجِ پروانه را
شنا کنان   از فرازِ انگار
دورانی از اعماقِ جادویِ در هزارتویِ بنفش
سه سربازِ بی سر
پائین    تر   از بوسه های یک اشک
کودک   تر    از رویای رنگ
می چکد
به چک چکِ چارشنبه های چه قدر
بارانِ بلور تو را توی این سطر
کم داشتم از هوشِ مصنوعی
تا به یک جفت چشم
بدون چتر   باران   دلائلش را از دست می دهد
و در سواحلِ عمیقن
خطوط راهشان را از خدایان پیر جدا می کنند
و زیباترین پُرتره
در کنار خواب های لغزنده را   با احتیاط
در مویرگ های کوهستان   استنشاق کنید

پَرپَرهای پروانه در خواب رنگِ مهتاب
زیر باران
محو خطوطِ تو در انهدامِ هندسه
ماوراء گویش
ارتکابِ آغازهای هجاهایی که
در دَوَرانِ سیلاب های سُر می خورد از لهیدنِ ارواح سیب
قرار را در جای جای جاذبه حتم است
میلاد اسحاق   به انضمام زمین
تا علاقمندان به انقراض
زود به زور زایمان   رأس قرار اعدام
بلند تر از انگیزه
توی دهان هائی که
احتمال واژگان آینده را    در تقطیع شاعرانه
به دایناسور    تقدیم    می کنند




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از مصطفی اسدی، مصطفی اسدی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 23 فروردین 1395 :: نویسنده :
شعری از بیلی کالینز
(ترجمه ی مسعود ضرغامیان)
انتشار در سوگواران ژولیده
-
از آنها خواستم
شعری را همچون اسلاید
به سمت نور بالا بگیرند
یا خوشه ای را به کندویش فشار دهند
گفتم موشی در شعر بیاندازند
تا ببینند چگونه راه خروج را می کاود
یا در اتاق شعر وارد شوند
تا کلید چراغ را
از روی دیوارها دریابند
از آنها خواستم
روی سطح شعر اسکی کنند
و روی نام مولف در ساحل موج بسازند
اما تنها کاری که دوست داشتند بکنند
بستن شعر با طناب روی صندلی
وشکنجه دادن آن
برای گرفتن اعتراف بود
آنها با شلنگ
شروع به زدن آن کردند
تا دریابند واقعا مقصودش چیست




نوع مطلب :
برچسب ها : شعری از بیلی کالینز، مسعود ضرغامیان، بیلی کالینز،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 15 )    ...   9   10   11   12   13   14   15   
 
   
   
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic